سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(42) برگشت از هوفل و آزادي اللهاكبر1 كمكم شايعة حمله به كوه‍هاي اللهاكبر قوت ميگرفت. نيمه دوم فروردين سال 1360 بود كه از هوفل به طرف جاييكه آن را «شهرك خوشنامي» ناميده بوديم حركت كرديم. بنة گردان در آنجا بود. مانند يك اسبابكشي شده بود؛ بايد همه سنگرها و وسايل را جابهجا ميكرديم. خيلي سخت بود؛ امّا ما از جابهجاييها استقبال ميكرديم؛ زيرا هر جابهجايي و حركتي سرآغاز ماجراهاي تازهاي بود كه اتفاق ميافتاد و هميشه نيز خاطرهانگيز ميشد.

الوارها، جعبه‌هاي مهمّات و گوني‌هاي پر از خاك و غيره را نيز جا‌به‌جا كرديم. روز حركت، طوفان شن درگرفت. اين طوفان در اهواز، خوزستان و بيابان‌هاي اطراف آن تقريباً هر روز و مرتب مي‌وزد؛ امّا طوفان آن روز چيز ديگري بود. چشم چشم را نمي‌ديد. اگر كمي از هم فاصله مي‌گرفتيم، يكديگر را گم مي‌كرديم. من كه تنها كمي از سنگرها فاصله گرفته بودم، نيم ساعت گشتم تا دوباره به آنها رسيدم. اصلاً نمي‌شد چشم را باز كرد؛ زيرا چشم‌ها پر از شن و ماسه مي‌شد. غذايي كه آمده بود پر از خاك و ماسه بود. همة اسباب و وسايل پر از ماسه بود. نزديك غروب طوفان آرام شد. نقل و انتقال هم پايان پذيرفت و در جاي خود مستقر شديم.

در هوفل دوستان جديدي به ما ملحق شده بودند؛ دو نفر درجه‌دار وظيفه احتياط به نام‌هاي اصغر يوسفي ـ در تهران با ما هم‌محله‌اي بود و در خيابان دامپزشكي، چهارراه قصرالدشت زندگي مي‌كردـ و گروهبان سيد علي مورتي كه يزدي بود. چند سرباز وظيفه هم به ما ملحق شده بودند به نام‌هاي احمد طُرفي ‌ـ عرب‌زبان و اهل سوسنگرد بودـ ابراهيم صفايي اهل اهواز، مصلي‌نژاد اهل شيراز و مختار باقري، زماني و فغاني هر سه شمالي و اهل ساري بودند. بعدها مختار باقري با لهجة شمالي لطيفه تعريف مي‌كرد و مي‌خنديديم. در جمع‌هاي چند نفره معمولاً بعضي شاخص و عده‌اي شادي‌بخش مي‌شوند و هميشه اسباب نشاط ديگران را با شوخي‌ها و مطايبات فراهم مي‌كنند؛ باقري هم يكي از آنها بود.

پا نوشته ها:

1- دربندي، غلامحسين، بوي گل مريم؛ صص 29 ـ 28.

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده