در کمین گل سرخ
بخش سی و نهم: از این حملۀ ضد انقلاب برایشان تعدادی گوسفند غنیمت ماند. هفتاد، هشتاد رأس. تعدادی از آنها زخمی شده بودند و جان می کندند. نگذاشت حرام شوند دستور داد حلالشان کردند. و بعد گفت: «همۀ گله ها را پایین ببرید. بچه ها در این هفته غیر از نان خشک و پنیر چیزی نخورده اند، باید شکمی از عزا در بیاورند!»

صبح فردا، هنگامی از آن بالا پایین آمد که برای حفاظت جاده پایگاهی زده بودند که تا کیلومتر ها تمام جاده را زیر نظر داشت و حالا دیگر باقی ماندۀ راه را می شد با خیال آسوده تری پیمود و وارد سردشت شد. سردشت، همان شهریکه نه ماه پیش همراه دکتر چمران زمانی آنجا را به دستور دولت موقت، ترک کردند که همه چیز در دست خودشان بود و داشتند برای همیشه طومار ضد انقلاب مسلح را در کردستان در هم می پیچیدند اما نگذاشتند! آیا باز هم بوی توطئه نمی آمد؟

آماده ورود به شهر می شدند که از قرارگاه اطلاع دادند رئیس جمهور برای بازدید به منطقه آمده است و باید برگردی به کرمانشاه.

خورشید تازه غروب کرده بود که بالگرد حامل سرهنگ صیاد به کرمانشاه رسید. او تنها فرصت کرد؛ سری به سقز بزند و لباس خاک و خونی و مندرسش را با یک دست لباس رزمی بسیجی عوض کند.

 پرسنل قرارگاه با دیدن او تکبیر گفتند و برای سلامتی اش صلوات فرستادند. او معنی این را نفهمید و بی خبر از همه چیز به اتاق جلسه رفت.

رئیس جمهور، نخست وزیر و تعدادی از مشاوران نظامی رئیس جمهور و فرمانده هان عالی رتبه در آنجا بودند. سرهنگ خوشحال از این که حامل خبر خوشی است با صمیمیت تمام به سوی بنی صدر خیز برداشت تا او را بغل کند و ببوسد اما واکنش او بسیار سرد و رسمی بود. و تنها پرسید: «ستون  چه شد؟»

-الحمدالله نجات پیدا کرد و رسید.

رئیس جمهور که گویی انتظار شنیدن این خبر را نداشت با تعجب پرسید: « نجات پیدا کرد؟» و بی درنگ اضافه کرد: «چقدر تلفات دادید؟»

-تا این جا حدود هفتاد شهید داده ایم و صد و پنجاه تا مجروح.

بنی صدر وا رفت. گویی همۀ اخباری که در این باره شنیده بود متفاوت بود با این چیزی که سرهنگ صیاد می گفت. او تمام تصمیمات و حرف هایی را که برای این جلسه آماده کرده بود بر اساس همان اخبار بود که حالا صحتشان تکذیب شده بود!

محمد علی رجایی نخست وزیر، صیاد را به آغوش کشید و غرق بوسه کرد. از خوشحالی که در چشمان او بود، علی تازه فهمید که از خیلی چیزها بی خبر است!

یکدفعه تکانی خورد، تا آن موقع زیاد شنیده بودم که اگر کسی بخواهد واقعاً و مخلصانه خدمت کند، نمی گذارند و دائم پشت سرش برایش می زنند و… اما فکر نمی کردم برای مایی که جانمان را به کف دست گرفته بودیم و داشتیم با ضد انقلاب می جنگیدیم هم، بزنند!

آن قدر از ما خبر چینی کرده بودند و پشت سرمان بد گفته بودند که بنی صدر آمده بود تا با من برخورد تندی کند و از فرماندهی برکنارم کند. مدام به گوش او خوانده بودند:

-صیاد شیرازی همه را به کشتن داده است! ستون تار و مار شده و همۀ نیروها به اسارت دشمن در آمده اند…!

او از شنیدن خبر رسیدن ستون به سردشت، چنان تعجب کرد که دیگر ساکت شد و هیچ چیز نپرسید.گویی دیگر هیچ چیز برای گفتن نداشت. تازه فهمیدم آن تکبیر بچه ها برای ورودی من برای چه بوده است. آنها می خواسته اند در برابر بدخواهان از من پشتیبانی کنند.

این آغاز رسمی اختلاف او و بنی صدر بود که توسط بعضی از عناصر نظامی تهران نشین تدارک دیده شده بود. هر چند در ابتدای امر، این اختلافات و موضع گیری ها شخصی به نظر می رسید اما به زودی مشخص شد که غیر از این است،  بلکه اختلاف میان دو بینش و دوجبهه است که آن زمان در سطح کشور جریان داشت.

یکی از این دو دیدگاه، که به نام های لیبرال و خط نفاق شناخته می شد، در مقابل دشمن خارجی کاملاً سازش پذیر بود و در ادارۀ کشور اعتقادی به نیروی خودی و قدرت اسلام نداشت بلکه پیشرفت در همه چیز را تنها در گرو تخصص می دید. صاحبان این دیدگاه به شدت از روی کار آمدن نیروهای انقلابی هراسان بودند. بنی صدر محور صاحبان این دیدگاه بود. برای همین هم اختلاف او با مجلس و نخست وزیر بر سر انتخاب کابینه ماه ها طول کشید و نهایتاً هم بعضی از وزارتخانه ها بی وزیر ماند.

اما دیدگاه مقابل این گروه که بعد ها خط امام نام گرفت، کاملاً به توانایی اسلام در ادارۀ کشور اعتقاد داشتند و با اندیشۀ التقاطی مبارزه می کردند و تخصص را همراه با تعهد می خواستند.

در تابستان59 که سرهنگ صیاد و تعدادی از نیروهای انقلابی در کردستان می جنگیدند، در تهران این دو خط رو در روی هم جبهه گرفته بودند و آن چه که در این میان فراموش شده بود، دشمن خارجی بود که مرز های ایران را تهدید می کرد.

روابط عمومی قرارگاه ها مانند دیگر سازمان ها و ارگان های انقلابی که در آن زمان رایج بود در این زمینه اعلامیه ای صادر کرد. برادر امینی از پرسنل سپاه متن این اعلامیه را نوشت و در آن ضمن گوشزد کردن خطر دشمن داخلی و خارجی همه را به وحدت دعوت کرد و از روحانیت متعهد دفاع نمود.

مخالفان سرهنگ صیاد، همین را به عنوان دلیل پشتیبانی او و قرارگاهش از جناح مقابل بنی صدر و طرفداری از دکتر بهشتی قلمداد کردند و به وسوسۀ او پرداختند.

 او که تا آن روز از صیاد دفاع می کرد و در برابر فشار فرماندهان ارتش و مشاورانش برای برداشتن او  مقاومت می کرد، حالا دیگر به کلی نظرش برگشت وتصمیم به عزلش گرفت!

این جا اولین جایی بود که موضع گیری ها را شروع کردم. دیگر چاره ای نداشتم. علیه من تاخته بودند و نسبت به نحوۀ خدمتگزاری من و تمام رزمندگانی که با من کار کرده بودند، بی انصافی و بی عدالتی کرده بودند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده