شکارچی تانک
خاطراتی از سرهنگ جانباز رفیع غفاری در طول دوران دفاع مقدس، رزمندگان بزرگ و دلیر ایرانی با استفاده از تجربه و مهارت خود خالق شگفتیهای زیادی شدند. یکی از این رزمندگان، سرهنگ جانباز «رفیع غفاری» متولد سال 1326 در روستای آچاچی شهرستان میانه است.

او طی آن دوران، به خصوص در عملیات‌های بزرگی همچون فتح‌المبین و بیت‌المقدس، با منهدم کردن 142 تانک، 51 نفربر زرهی و غنیمت گرفتن 50 دستگاه تانک سالم از دشمن بعثی، مایه افتخار ارتشیان شد.

سرهنگ غفاری در یکی از خاطرات خود که مربوط به عملیات بیت‌المقدس است می‌گوید: پس از گذشت چند روز از پایان عملیات پیروزمندانه فتح‌المبین، دستور داده شد که بایستی تیپ ما به اطراف اهواز حرکت کند. این خبر باور کردنی نبود، زیرا بعد از انجام آن عملیات بزرگ و در منطقه بسیار وسیع، امکان اجرای عملیات در یک زمان بسیار نزدیک وجود نداشت و اگر قرار هم بود عملیات جدیدی انجام شود، چرا آنقدر با عجله و به صورت ضرب‌الاجل دستور داده شده بود؟ این مسئله قدری سوال برانگیز بود، ولی کسی هم جواب درستی نداشت.

سرانجام به هر ترتیبی بود حرکت کردیم و به اهواز رسیدیم و در تأسیسات شرکت پیروز مستقر شدیم. پس از استقرار، بیشتر کارکنان به مرخصی رفتند و پس از مراجعت افراد، ما برای اجرای عملیات جدید به پشت رودخانه کارون، رو‌به‌روی ایستگاه حسینیه اعزام شدیم. بعد از چند روز آمادگی و شناسایی محورها، در شب دهم اردیبهشت 1361 با گذشتن از پل شناور که روی رودخانه کارون احداث شده بود، عملیات بیت‌المقدس را شروع کردیم. در آغاز عملیات، یکان‌های تیپ 55 هوابرد زودتر از یکان‌های دیگر به هدف رسیدند و توانستند؛ پس از درگیری شدید، تعداد زیادی از افراد دشمن را به هلاکت برسانند و با گرفتن تعدادی اسیر، مواضع اولیه دشمن، قبل از جاده اهواز – خرمشهر را به تصرف خود در آورند، خود شاهد بودم که این خبر خیلی سریع به وسیله بی‌سیم برای روحیه دادن به رزمندگان، به یکان‌ها مخابره شد. یکان‌های دیگر نیز با تلاش فراوان به هدف‌های اولیه خود دست یافتند.

ما با داشتن سلاح‌های ضد تانک، همگی منتظر دستور حرکت بودیم. از ابتدای شب تا نزدیکی صبح هر چه با فرماندهی تماس گرفتیم، به علت دور بودن محل استقرار فرماندهی، نتوانستیم صدای کسی را دریافت کنیم و اگر آنها هم می‌خواستند با ما تماس بگیرند، صدایشان به ما نمی‌رسید. بنا‌بر‌این به محض روشن شدن هوا، با تمامی افراد سلاح‌های ضد ‌تانک گردان که زیر امر من بودند، حرکت کردیم تا خودمان را به یکان‌های پیاده برسانیم. اما هرچه رفتیم، یکان‌های خودی را ندیدیم، تا اینکه به نزدیک جاده اهواز – خرمشهر رسیدیم. از دور، تانک‌ها و نفربرهای مسلح به مالیوتکای دشمن را دیدیم که به صورت مداوم تیراندازی می‌کردند. نفرات پیاده خودی هم چند کیلومتری سمت چپ ما سعی داشتند به جاده اهواز – خرمشهر نزدیک شوند.

حرکت تانک‌های دشمن، مستقر روی جاده آسفالته به سختی صورت می‌گرفت و پیشروی آنها کند شده بود. دستور دادند؛ تفنگ‌های 106 م‌م که 10 قبضه بودند، به صورت دشتبان آرایش گرفته و با آتش و حرکت پیش بروند تا تانک‌ها در برد موشک تاو قرار بگیرند. همین کار انجام شد و با 10 قبضه تفنگ 106 م‌م و دو قبضه موشک، به صورت خط زنجیر حرکت کردیم. سلاح‌های تفنگ 106 م‌م یک‌در‌میان تیراندازی می‌کردند و پیش می‌رفتیم تا به برد موشک رسیدیم. در این میان من شروع به تیراندازی و انهدام تانک‌ها و نفربرهای مسلح به موشک مالیوتکای دشمن کردم. وقتی تعداد 14 دستگاه تانک و نفربر دشمن را روی جاده منهدم کردم، بقیه تانک‌ها از روی جاده عقب‌نشینی کردند و نیروهای پیاده توانستند خودشان را به جاده برسانند. البته باز هم کمک و یاری خدا بود که ما بدون آسیب، به آن صورت در مقابل آن همه تانک دشمن که بی‌وقفه سعی می‌کردند ما را مورد هدف قرار دهند، ایستادیم آنها را منهدم کردیم. در همان زمان وقتی می‌خواستم تانکی را مورد هدف قرار دهم، پشت دوربین موشک تاو نشستم و یکی از خدمه‌ها فریاد کشید: غفاری مواظب باش، موشک می‌آید. ولی من تا آمدم از خود حرکتی نشان دهم، دیر شد. خدا شاهد است، موشک مالیوتکا که دشمن شلیک کرده بود، از چند سانتی‌متری گوشم رد شد و چند متر پشت سر من به زمین خورد. حتی سیم موشک مالیوتکا بین آنتن بی‌سیم پی‌آر‌سی 46 که روی جیپ نصب بود و قبضه موشک تاو که روی جیپ سوار بود قرار گرفت که به وسیله سوزاندن توانستیم آن را پاره کنیم و تغییر مکان بدهیم. من حدود 200، 300 متر به چپ رفتم و آن نفربر دشمن را که تیراندازی می‌کرد، منهدم کردم.

آن روز بعد از تصرف جاده اهواز- خرمشهر، تیراندازی دشمن شدت گرفت و از دیده‌بانی گزارش شد که عراقی‌ها با تعداد زیادی تانک شروع به پاتک کرده و از سمت راست به گردان ما نزدیک می‌شوند تا خود را به جاده برسانند. به من نیز خبر دادند که خودم را به یکان سمت راست برسانم. بنا‌بر‌این همراه با دیگر خدمه موشک سوار جیپ شدم و به طرف جلو حرکت کردم. در آنجا دیدم تا چشم کار می‌کند تانک‌های عراقی در حال پیشروی هستند. اما با تمام توان تیراندازی کردم. چهار تانک را منهدم کردم و دیدم بقیه تانک‌ها عقب‌نشینی را شروع کردند. فقط یک موشک دیگر داشتم، دنبال تانک می‌گشتم، چشمم به تانکی خورد که ایستاده بود و تیراندازی می‌کرد، آن را هدف گرفتم و به طرفش شلیک کردم. اما یک اتفاق باورنکردنی رخ داد، وقتی موشک را به سمت هدف هدایت می‌کردم، درست در زمانی که موشک می‌خواست به هدف بخورد، یک تانک دیگر عراقی که در حال عقب‌نشینی بود و تعداد زیادی از نفرات دشمن روی آن سوار بودند، در مسیر موشک قرار گرفت و موشک به آن اصابت کرد. آن تانک با افرادش منهدم شد.

وقتی موشک‌های ما تمام شد، با هماهنگی جناب سرهنگ مهرپویا فرمانده گردان 158، تعدادی موشک تاو از آن گردان گرفتم و به گردان خودمان منتقل کردم. در این هنگام سربازی نزد من آمد و در حالی که اشک شوق می‌ریخت و دعا و ثنا می‌خواند، گفت: دشمن پاتک زد و ما اسیر شدیم. عراقی‌ها تفنگ‌های ما را گرفتند و می‌خواستند دست‌های ما را ببندند که ناگهان تعدادی از تانک‌های دشمن منهدم شدند وآنها که دیدند افرادشان در حال عقب‌نشینی هستند، چون با نفربر آمده بودند، بدون اینکه با ما کاری داشته باشند، با عجله دویدند سوار نفربرها شدند و عقب‌نشینی کردند. ما هم به یکان خود برگشتیم.

من هم با اظهار اینکه خواست خدای مهربان بود و مرا وسیله قرار داده بود تا شما اسیر نشوید، صورت او را بوسیدم و دلداریش دادم. دیگر آن روز خبری از دشمن نشد. فردای آن روز با یکی دو کیلومتر جلو رفتن، به وسیله تفنگ 106 م‌م دو دستگاه نفربر دشمن را منهدم کردیم و به پشت جاده اهواز – خرمشهر برگشتیم.

عصر روز 14 اردیبهشت ماه، در حالی که روی جاده آسفالته پشت قبضه تیرانداز نشسته بودم، می‌خواستم تانکی را هدف قرار دهم که آن تانک زودتر از من شلیک کرد. گلوله تانک درست رو‌به‌روی من به لبه آسفالت خورد. ضمن اینکه موج انفجار مرا از روی جیپ به پایین پرت کرد، ترکشی به سمت چپ صورتم خورد که وقتی دستم را روی آن گذاشتم، احساس کردم قسمتی از صورتم رفته است. ترکش صورتم را شکافته بود، طوری که فکر کردم کارم تمام شده است. با فریاد «یا حسین» از هوش رفتم، تا اینکه آمبولانس آمد و مرا داخل آن گذاشتند. در بین راه از شدت درد کاملاً بی‌هوش بودم و خواست خدا بود که زنده ماندم تا بیش از پیش در راه او و قرآن و میهن اسلامی خدمت کنم. پس از دو ماه بستری در بیمارستان و استراحت، بهبود نسبی یافتم و به یکان خود در چنانه ملحق شدم.

منبع: بهشتی، علی‌اکبر، (ضمیمه ماهنامه صف)، 1395، معاون فرهنگی و روابط عمومی سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده