در کمین گل سرخ
بخش سی و هشتم: با همان روحیه، تکبیر گویان تپه هارا بالا رفتیم. وقتی بالای بلند ترین تپه رسیدیم، آتش دشمن قطع شد و پا به فرار گذاشت. آنجا بود که باورم شد که اگر از اول به خدا توکل می کردم و با دل شکسته به درگاهش رو می آوردم به امدادمان می آمد و ... پیغامی از دشمن به دستش رسید. نوشته بودند: «سرهنگ صیاد شیرازی، ما با پنج هزار چریک شما را محاصره کرده ایم در حالی که تو حتی صد نفر هم سرباز سالم و جنگنده نداری. اگر تسلیم نشوید ما صبح بر سرتان خواهیم ریخت و سرهای بریده خودت و سربازانت را برای خمینی خواهیم فرستاد!»

یاررانش دیدند که سرهنگ با خواندن این پیام پیشانی اش را به روی خاک کنارۀ سنگر گذاشت و خدایش را شکر کرد. ستوان ناصر آراسته، با تعجب علت سجدۀ شکرش را پرسید.

 گفت: «چرا شکر نکنم؟ مگر نه این است که ما در این کوه و بیابان ها دنبال دشمن دین خدا می گردیم تا زمین را از لوث وجودش پاک سازیم؟ مهماتمان که کم است نیروهایمان هم آموزش درست حسابی ندارند و آن قدر خسته شده اند که توان تو کوه ها دویدن را ندارند! حالا که آنها خودشان می خواهند هزار تا هزارتا به جنگمان بیایند و ما حداکثر استفاده را از گلوله هایمان بکنیم باید خوشحال باشیم و خدا را شکر کنیم!

یارانش از این روحیه، روحیه گرفتند و برای رسیدن دشمن لحضه شماری کردند.

شب آمده بود و سکوت عارفانه اش منطقه را فرا گرفته بود. علی آن شب را با شهیدان و مجروحان گذراند. مجروحانی که درد امانشان را بریده بود اما سعی می کردند؛ صدایشان را فرو بخورند تا فرماندهشان ناله ها و ضجه هایشان را نشنود. آن شب همنوا با آنان درختان زخمی اطراف جاده هم تا صبح سوختند.

سرانجام صبح آمد. به زحمت توانستند در آن منطقۀ درخت زار جایی را برای فرود بالگرد پیدا کنند. زخمی ها و اجساد شهدا به عقب فرستاده شد. اما ستون ماند تا ترمیم شود. در این چند روز بیش از هفتاد شهید داده بودند و نزدیک150 مجروح به عقب فرستاده شده بود.

 بقیه نیز آن قدر ضعیف شده بودند که به عقیده سرهنگ، اگر یک گروه چهار نفری دست از جان شسته به اشان حمله می کرد، به راحتی همۀ ستون را منهدم می ساخت! با قرارگاه تماس گرفت و دستور داد؛ نیرو برایشان فرستاده شود. همان روز صبح60 نفر نیروی تازه نفس به یاریشان آمدند. همگی از سپاه قم و اراک بودند و روحیۀ بسیار خوبی داشتند. علی همیشه از آنان با خاطرات خوب یاد می کرد.

فراز و فرود پی در پی بالگردها باعث شد تا دشمن گرای فرودگاهشان را به دست آورد و زیر آتش بگیرد.

دشمن گرای آنجا را گرفته بود و همین که بالگرد می آمد، با خمپارۀ120، آنجا را می زد. این نشانه گیری های دقیق دشمن برای ما خیلی عجیب بود و نشان می داد که دیده بان و خدمۀ آن از نیروهای با سابقۀ نظامی هستند.

نشست و برخاست بالگردها بیش تر از چند ثانیه ای طول نمی کشید،  که در این چند ثانیه مهمات را پیاده می کردند و مجروحین و شهدا را برمی داشتند. در همین لحضۀ کوتاه هم سریع گلولۀ خمپاره می آمد.

یک بار در حالی که بالگرد را هماهنگ می کردم تا بنشیند، ناگهان دیدم خمپاره ای به سویش آمد. از وحشت، چشمانم را بستم. صدای انفجار که برخاست، احساس کردم بالگرد و نیروهای داخل آن تکه تکه شدند. چشم هایم را که باز کردم، با تعجب دیدم بالگرد در هواست.

بی سیم که زدم با خوشحالی گفتند: «برادر صیاد، ما سالمیم. بالگرد آبکش شده ولی هیچ آسیبی به کسی یا دستگاه های حساس وارد نشده. ما رفتیم خدا حافظ!» خمپاره درست پایین آن خورده بود.

لحظه به لحظه شدت آتش دشمن بیش تر می شد. گلوله های خمپاره لحظه ای آرامششان نمی گذاشتند. خمپاره ای درست وسط تریلی مهمات باقی مانده خورد و آن را منهدم کرد.

گرای خمپاره ها چنان دقیق بود که برای سرهنگ و دوستانش تردیدی باقی نماند که نظامیان متخصص و باسابقه ای آنها را هدایت می کنند. حالا آنان یقین داشتند که نه با یک مشت شورشی کم آشنا به اصول نظامی، بلکه با نخبگان فراریان ارتش شاهنشاهی روبه رو هستند.

محل استقرار قبضه های خمپارۀ دشمن را پیدا کردند.  روی ارتفاع بلندی بود به نام جات راوین. باید آنجا را فتح می کردند. گروهی را آماده کرد و به همراه سروان شهرام فر به سوی آن ارتفاع حمله کردند. شب آمده بود و باز هم باید شبی را روی کوه می گذراند.

 از نظر آموخته های نظامی اش اصولاً شرکت مستقیم و بی مهابا او در حمله ها کار درستی نبود، اما با فشار طاقت فرسایی که در این یک هفته به ستون وارد شده بود، دیگر کسی برایش باقی نمانده بود! بیش تر نیروهای رزمی اشان از کار افتاده بودند و نیروهای مانده عمدتاً از رسته های زرهی و توپخانه بودند.

شب سردی بود. هیچ وسیله ای برای گرم کردن به همراه نداشتند، مگر سنگر هایی که از دشمن مانده بود. می دانستند که دشمن به سراغشان خواهد آمد. پس دستور دفاع دور تا دور داد.

ساعت سه نیمه شب بود که متوجه شدیم صدای زنگوله می آید. درست مثل کوخان. بعدش صدای بع بع گوسفند آمد. گلۀ گوسفند بود، ولی مطمئن بودم که در میانشان ضد انقلاب پناه گرفته است. در بالای ارتفاع فشنگ برای دفاع کم داشتیم.

 گفته بودم، حتی الامکان تیراندازی نکنید تا دشمن نزدیک شود.  این تجربۀ بسیار خوبی بود که از نبرد کوخان داشتیم. بی سیم ها را خاموش کردیم تا سکوت کامل برقرار شود. هر چه نزدیک تر شدند، ما عکس العمل نشان ندادیم. یک آرپی جی هم به طرفمان شلیک کردند که باز هم ما سکوت کردیم.

گذاشتیم تا باز نزدیک تر شوند. در انتظار عجیبی به سر می بردیم. جوانی که محافظ و رانندۀ من بود، ناگهان دست برد و تفنگ ژ-3 قنداق کوتاه من را برداشت و بدون اجازۀ من به طرفشان رگباربست. بقیه هم که گویی منتظر یک چنین فرصتی بودند، شروع کردند به تیراندازی. تا خواستم جلواشان را بگیرم دیگر دیر شده بود. تیر بود که به طرف ضد انقلاب زده می شد.

آنها حتی فرصت نکردند، تیراندازی کنند.  سریع عقب نشستند. مثل همیشه زخمی ها و جنازه هایشان را هم با خود برده بودند، ولی از خون هایی که به زمین ریخته شده بود، می شد فهمید اولاً خیلی به ما نزدیک شده بوده اند، ثانیاً تلفات زیادی داده اند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده