کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش شانزدهم: خاطرات سرتیپ دکتر محمدرضا قرایی آشتیانی *معرفی محمدرضا قرایی آشتیانی، 22 بهمن 1358 وارد دانشگاه افسری امام علی (ع) شد و در سال 1361 تحصیلات خود را به پایان رساند. پس از طی دورة مقدماتی در مرکز پیادة شیراز به لشکر 23 نیروهای مخصوص منتقل شد. دورههای مختلفی همچون نوهد، چتربازی، رنجر، اسکی، غواصی و کوهستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و در گردان 172 تیپ دو لشکر 23، به فرماندهی سروان بیژن پارسا، مشغول خدمت شد.

او در درگیری‌های زیادی با گروهک‌های ضدانقلاب و ارتش بعث عراق در مناطق مختلف عملیاتی حضور فعال داشت. تجربیات ارزشمند حضور در عملیات‌ها و نیز شجاعت، خردمندی و جسارت او سبب شد تا در سال 1363 به دستور مستقیم فرمانده وقت نیروی زمینی، امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی، به همراه پنج نفر از بهترین‌ افسران ارتش به دانشگاه افسری منتقل شود و با ارائه آموزش‌های کیفی به دانشجویان و پرورش افسران شجاع در تداوم و توسعة منابع انسانی اهتمام ورزند.

امیر سرتیپ آشتیانی پس از پایان جنگ، به دلیل ایمان، شجاعت، رشادت و خدمات ارزشمند، مورد تفقد مقام معظم رهبری (حفظه‌الله) قرار گرفت و با حکم معظم‌له در مسئولیت‌های مهمی همچون جانشینی فرمانده نیروی زمینی ارتش، معاونت آماد و پشتیبانی ستاد کل نیروهای مسلح، جانشین فرماندهی کل ارتش جمهوری اسلامی ایران مشغول به خدمت شد. ایشان در حال حاضر به عنوان معاون بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح در حال انجام وظیفه است.

* محاصره در ارتفاعات تالش

آذر 1363 بود. همة تیپ‌های لشکر 23 در کردستان مستقر بودند. تعدادی از گردان‌ها وظیفة پاک‌سازی منطقه را بر عهده داشتند و برخی نیز به صورت ثابت بر روی پایگاه‌ها بودند و از مناطق تحت کنترل مراقبت می‌کردند. گردان 172 به فرماندهی سروان بیژن پارسا از جملة این گردان‌ها بود که من هم جزو آن بودم. در یکی از روزهای آذر، گردان ما برای عملیات به بانه اعزام شد. آنجا به شدت با ضدانقلاب درگیر شدیم؛ عملیات سه روز طول کشید. بعد از آن درگیری طولانی و نفس‌گیر، به تجدید قوا و استراحت نیاز داشتیم. در حال بازگشت به مقرمان در سردشت، به ما ابلاغ شد که قرار است عملیاتی در نقطة مرزی سردشت انجام شود و کل نیروهای گردان باید خود را به آنجا برسانند. فرمانده به دلیل خستگی شدید نیروها تمایلی به اعزام گردان نداشت و می‌گفت بچه‌ها باید تجدید قوا کنند و به استراحت نیاز دارند، ولی بقیة گردان‌ها در دیگر مناطق درگیر بودند، چاره‌ای جز اعزام ما نبود.

به محض رسیدن به مقر، با هشت ماشین آیفا و تعدادی تویوتا به سمت منطقة مورد نظر راه افتادیم. قرار بود در نزدیکی شهر رَبَط منطقة عمومی سردشت در مرز ایران و عراق، عملیات شود. یک قرارگاه عملیاتی در ارتفاعاتی در نزدیکی رَبَط با حضور ارتش و سپاه تشکیل شده بود. با خودرو تا نزدیک قرارگاه رفتیم، ولی به دلیل ناهموار بودن مسیر، باید بقیة راه را پیاده می‌رفتیم. تقریباً ساعت 7 غروب و هوا تاریک شده بود که به آنجا رسیدیم. شهید محمود کاوه، فرمانده قرارگاه، سرهنگ گلستانه، جانشین وقت تیپ 2 لشکر 23 و تعدادی دیگر در آنجا حضور داشتند. ما را در جریان نقشة عملیات قرار دادند و گفتند که باید با مشارکت دو گردان از سپاه، در ارتفاعات تالش در نقطة صفر مرزی ایران و عراق عملیات کنیم و منطقه را از کنترل ضدانقلاب درآوریم. طرح عملیات این بود که ما همراه دو گردان سپاه روی ارتفاعات مورد نظر برویم که بر تعدادی از روستاهای تحت کنترل ضدانقلاب مشرف بود. در آنجا پس از تسلط و برقراری تأمین لازم، دیگر گردان‌ها به روستا بروند و منطقه را پاک‌سازی کنند.

پیش از رفتن به طرف ارتفاع تالش، فرمانده گردان ما، بیژن پارسا، به محمود کاوه و سرهنگ گلستانه گفت: «نیروهام خسته‌اند و نمی‌تونم بیشتر از 24 ساعت اونها رو در اختیار قرارگاه قرار بدم. بعد از 24 ساعت باید برنامة پاک‌سازی تموم بشه تا نیروهام تجدید قوا کنن. اگر غیر از این بشه، به خاطر عملیات سنگینی که قبل از این داشتن و مسیر طولانی که باید برگردن، رمقی براشون نمیمونه تا بجنگن و احتمال اینکه آسیب جدی به گردان وارد بشه، خیلی زیاده.» محمود کاوه و سرهنگ گلستانه موافقت کردند. پارسا گفت: «من دو دسته از نیروهام رو به عنوان نیروی احتیاط نگه می‌دارم.» آن موقع اهمیت کار پارسا برایمان معلوم نشد. بعدها به زیرکی و درایت او پی بردیم. پس از هماهنگی‌های لازم بین فرماندهان، زمان حرکت فرا رسید. سروان پارسا، محمود کاوه، سرهنگ گلستانه و تعدادی از نیروها در قرارگاه ماندند و دو گروهان از گردان ما همراه بقیة گروهانی که نصف آن را پارسا برای احتیاط نگه داشته بود و دو گردان سپاه، تقریباً ساعت 8 شب راه افتادیم. فرماندهی نیروهای اعزامی با سروان مصطفی اصلانی، جانشین پارسا، و فرماندهی یکی از گروهان‌ها هم با من بود. تجهیزات مورد نیاز را برداشتیم و همراه تعدادی از بومیانِ آشنا با منطقه حرکت کردیم.

ماه در آسمان بود و همه جا روشن. تمام ارتفاعات پوشیده از برف و سرمایی استخوان‌سوز در منطقه حاکم بود. ما برای اینکه سریع‌تر به هدف برسیم، خود را با پوشیدن لباس‌های گرم، سنگین نکردیم و فقط یک اورکت معمولی پوشیدیم. از بچه‌هی سپاه هم بعضی‌ها لباس کم و عده‌ای لباس مناسب داشتند. برخی کتانی و تعدادی هم پوتین به پا کرده بودند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده