سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(41) دايه دايه وقت جنگه مرحلة آخر عمليات بيتالمقدس بود. ديگر فاصلة چنداني تا پيروزي كامل نداشتيم. مأموريت ما اين بود كه با حمله به جادة شلمچه ـ خرمشهر، اين جاده را تأمين و تصرف كرده و راه تداركاتي دشمن را قطع كنيم و از اين رهگذر، هزاران عراقي را كه در اطراف و داخل شهر خرمشهر بودند به محاصرة نيروهاي خودي در آوريم. سرانجام لحظاتي كه ماهها در انتظارش سپري كرده و طي آن رنجهاي فراواني به جان خريده بوديم، فرا رسيد. شور و هيجان زياد و غير قابل وصفي در سرتاسر منطقة عملياتي به چشم ميخورد. روحية افراد چنان بالا بود كه ميتوانستيم از همان لحظات اول عطر خوش پيروزي را استشمام كنيم. در گوشه و كنار عدهاي از بچهها مشغول گرفتن عكسهاي يادگاري بودند. جمعي ديگر، به روبوسي و خداحافظي مشغول و عدهاي نيز در پي تدارك پيكار بيامان با دشمن بودند.

در عمليات‌هاي پيشين، خاكريزهاي چند متري كه دشمن در مقابل خود برپا كرده بود، مثل يك كوه بلند و استوار جلوه مي‌كرد و صعود به آن بسيار مشكل مي‌كرد. اما آن شب، خاكريزهاي اطراف مقر گردان من از آن هيبت چيزي را در خود نداشتند.

همچنان كه شعاع نگاهم در ميان شور و هلهلة بچه‌ها گردش مي‌كرد، روي يكي از خاكريزهاي خودي، چشمم به دو نفر كه عارفانه همديگر را در آغوش كشيده بودند، افتاد. آنها را خوب مي‌شناختم. دو برادر بودند. يكي حسن و ديگري حسين نام داشت. آن دو به شدت به هم علاقه داشتند و هميشه يار و غمخوار هم بودند. برادراني كه پا را از حد دوست داشتن فراتر گذارده و عاشقانه در كنار يكديگر در هر عملياتي شركت مي‌كردند.

حسن، درجه‌دار ارتش بود و برادر بزرگتر، كه هميشه جلو‌دار قافله و حسين، سربازي بود كه اواخر خدمت را مي‌گذراند و مانند كودكي خردسال، كه از ترس گم شدن به مادر خويش پناه مي‌برد، همواره به دنبال حسن بود. واقع امر اين بود كه حسين از گم شدن هراسي نداشت، بلكه خود را پاره‌اي از تن حسن مي‌دانست. هر دو، در كنار هم، درگذر نوراني عشق و شهادت به انتظار وصال يار و همنشيني با معشوق جاودان كه مكتب اسلام به آنان وعده داده بود، بودند.

صداي بانگ يكي از فرماندهان كه مرا براي شركت در آخرين جلسه به سوي خود مي‌خواند، آنچه را كه از آن دو برادر در ذهنم جاري بود، پاك نمود و با عجله خود را به سنگر مخصوص جلسة توجيه رساندم.

بعد از پايان جلسه و لحظاتي قبل از شروع حمله، باز هم به سراغ گردان رفتم. آنان در تاريك و روشن هواي دشت مقابل، چشم انتظار دستور حمله بودند. صداي گرم سربازاني كه به هنگام حلاليت‌طلبي گريه مي‌كردند، مرا متأثر كرده بود. در گوشه‌اي، گروه كوچكي از رزمندگان در حال خواندن دعاي توسل بودند، و آن‌سوتر تعدادي با خواندن نوحه‌هاي سينه‌زني با رديف خاصي  سينه مي‌زدند. در روي خاكريز از دو برادر ياد شده فقط حسن را ديدم از حسين خبري نبود. به آرامي به سوي او رفتم، تا شايد بتوانم در آن لحظات آخر، دمي با او خلوت كنم و از محضرش بهره‌مند شوم.

وقتي كنارش رسيدم، بي‌آنكه توجهي به من داشته باشد به نقطه‌اي از آسمان خيره شده بود و زير لب چيزهاي را زمزمه مي‌كرد كه هيچ يك برايم قابل فهم نبود. دلم نمي‌خواست خلوت او را به هم بزنم، اما بي‌خودي مي‌ترسيدم كه ديگر او را نبينم و داغ گفتگو با وي بر دلم بماند. به همين خاطر آرام او را صدا كردم، ولي جوابي نشنيدم. بار ديگر با صدايي بلندتر او را خواندم، و اين بار صورتش را آرام به سمت من گرداند و چهره در چهره‌ام كشيد. نم باران چشم‌هايش را ديدم، دو قطره اشكي كه از گوشة چشمانش به پايين سرازير بودند در زير نور كمرنگ ماه به‌سانِ دو مرواريد درخشيدند و لحظاتي بعد بر سينة سرد خاك فرو افتادند. با آنكه دلم مي‌خواست با او گريه كنم، اما بغض را فرو خوردم، به‌طوري كه با فرو رفتن آن درد سختي گلويم را فشرد. از حسن پرسيدم: «پس حسين كو؟» گفت:«داره دعاي توسل مي‌خونه» گفتم: «تو چرا نرفتي پيشش؟!». نگاهي به آسمان كرد و در حالي كه سري تكان مي‌داد گفت: «آخه ديگه دعاي توسل سيرم نمي‌كنه، يه چيز ديگه‌اي مي‌خوام، نمي‌دونم اون چيه.»

اين اولين باري بود كه حسن را از حسين جدا مي‌ديدم، اما اين جدايي چه شيرين بود. يكي در تلاطم فرازهاي عارفانة خوانندة دعاي توسل بر امواج عشق سوار بود و ديگري در تنهايي شب با زمزمة ابيات ملكوتي به راز و نياز مشغول. تنهايش گذاشتم.

تاريكي شب كاملاً دشت مقابل را پوشانده بود كه فرمان حمله به نيروها ابلاغ شد، و ما كه تنها كمتر از سه كيلومتر با دشمن فاصله داشتيم به سمت آنها به حركت درآمديم. در ميان حرمت مواج سپاهيان نيرومند اسلام دو برادر دوشادوش يكديگر مثل گذشته در حركت بودند، و باز هم حسن قافله سالار بود و حسين در پي او روان.

پس از مدتي، انفجار گلوله‌ها و پرتاب منوّرها، آسمان تاريك منطقه را به‌سانِ روز به روشنايي كشيده بود. در هر لحظة پيشروي، قدمي از حركت باز مي‌ايستاد و هيكلي مردانه در زمين سرد و بي‌روح منطقه به وصال يار مي‌رسيد، با غسلي كه همة عاشقان الله حسرت آن را دارند.

ميادين مين در ميان حركت اين استواران تاريخ، دشت بي‌خار و خاشاكي را مي‌ماند كه هيچ مانعي را در خود نداشت. هيچ قدمي حتي به فاصله‌اي كوچك در ميان آن همه مين به عقب باز نمي‌گشت، گويي همه يك مسير را مي‌شناختند و تنها روبه‌روي خود را مي‌ديدند. هيچ چشمي به عقب نگاه نمي‌كرد.

واحد مهندسي در پي تلاش بي‌وقفة خود بخشي از ميادين مين را پاكسازي كرده بود و سرانجام بچه‌ها با فرياد يا زهرا، يا زهرا، خود را به خطوط پدافندي دشمن رساندند و با آنها رودرو به مبارزه برخاستند و بخش عظيمي از نيروهاي اهريمني دشمن كه گويا توان مقابله را در خود نمي‌ديدند و راهي جز فرار را براي خود نمي‌شناختند، با به جاگذاشتن اسلحه و مهماتِ خود سر در سياهي هر كدام به گوشه‌اي مي‌گريختند.

نبرد همچنان تا سپيدي صبح ادامه يافت و نيروهاي رزمندة اسلام به همان استواري گذشته، بسياري از خاك غصب شده توسط دشمن را به تصرف خويش درآوردند.

هنوز خورشيد آهنگ خروج از پس كوه‌هاي شرقي منطقه كه از دور دست‌ها به صورت تپه‌هايي نمايانگر بودند، نكرده بود كه براي لحظه‌اي استراحت به روي زمين نشستم. سربازان گردان تحت فرماندهي، فرماندهان گروهان‌ها، هر كدام در موضعي كه تصرف كرده بودند به نگهباني مشغول بودند و اسرايي را كه تا آن لحظه گرفتار آمده به پشت منطقه تخليه مي‌كردند. هيچ كس احساس خستگي نمي‌كرد.

نسيم خنك صبحگاهي، كه بوي خوش خون شهداي دشت مبارزه را به همراه داشت، صورت مرا به نوازشي عارفانه مي‌خواند،‌ آن‌چنان كه چند لحظه‌اي در رويايي شيرين، به خواب رفتم و در همان لحظات كوتاه دو برادر، حسن و حسين، را به خواب ديدم و ديگر هيچ. تكاني خوردم و از جايم بلند شدم تا به سنگرها سركشي كنم تا در صورتي كه مشكلي و يا راه نفوذي براي دشمن وجود داشت در پي رفع و اصلاح آنها برآيم. از خاكريزي به خاكريزي و از سنگري به سنگري و از گوشه‌اي به گوشه‌اي رفتم، همه جا را جست‌وجو كردم، با همة بچه‌ها سلام و احوال‌پرسي كردم و در شادي فتح آنها شريك شدم. اما تا آن لحظه از آن دو برادر خبري نيافتم. نااميد از يافتن آنها ناگهان در دور دست‌ها چشمم به يك نفر كه تنها در ميان دشت خفته در خون شهدا قدم مي‌زد و به تكرار خم مي‌شد و از روي زمين چيزهايي را بر مي‌داشت، افتاد. با تعجب به سوي او رفتم، شناختمش. حسن بود، اما تنها و بدون حسين. راستي او چه مي‌كرد؟ از روي زمين با آن همه دقت و وسواس چه چيزهايي را جمع مي‌كرد؟ چرا آنچنان با دقت و ظرافت در جمع‌آوري از خود همت نشان مي‌داد كه گويي دانه‌هاي مرواريد غلطان جمع مي‌كند، و مثل اين بود كه براي تعيين بهاي هر يك، لحظه‌اي آنها را در مقابل نور خورشيد كه تازه از افق بيرون آمده بود نگاه مي‌داشت و بعد با احتياط درون كيسه‌اي كه همراه داشت، مي‌انداخت. تعجب كردم كه او در ميان اين دشت سرخ و خونين چه گوهر گرانقدري را يافته كه اين چنين با علاقه در پي جمع‌آوري آنها است؟!. يك لحظه فكر كردم شايد پوكة گلوله‌هاي شليك شده را جمع‌آوري مي‌كند و خواستم به راهم ادامه دهم، اما كنجكاوي مانعم شد. بنابراين جلوتر رفتم، آن‌قدر رفتم كه به او نزديك شدم. ديدم دست او به آرامي از روي زمين چيزي را برداشت و با دست ديگر آن را پاك كرد. ديدم آنچه را كه يافته با گوشة چفيه‌اش پاك كرد و با احتياط آن را درون كيسة پلاستيكي انداخت.

باز هم جلوتر رفتم، آن چنان كه صدايش را كه ترانه محلي را زمزمه مي‌كرد شنيدم: «دايه دايه وقت جنگه». قدمي جلوتر گذاشتم و او را كه غرق در غبار دشت بود، بهتر نگريستم. بله خود حسن بود. صدايش كردم. با قطع زمزمة آهنگ خويش در حالي كه صورتش غرق در اشك بود به من نگاهي كرد.

پرسيدم: «چه كار مي‌كني؟ حسين كجاست؟»

مشت بسته‌اي را به سمت من آورد و آن را باز كرد. در ميان دست او انگشت قطع شده‌اي را كه به خاك و خون آغشته بود، نشانم داد و گفت: «دارم حسينو جمع مي‌كنم، كمكم مي‌كني؟»

هيچ جوابي نداشتم كه به او بدهم، او همچنان بدون توجه به من و اطراف خود در حالي كه با خونسردي ترانة محلي را زمزمه مي‌كرد به جمع‌آوري باقي ماندة جنازة برادرش كه در اثر انفجار خمپاره متلاشي شده بود، پرداخت. با دقت و وسواس، گويي از روي زمين دشت سرخ و صحراي خونين جنوب مرواريدها را دست چين مي‌كند.

ـ «دايه دايه وقت جنگه.»

 

پا نوشته ها:

1- معصومي، سيد امير و جليل جباري و حجت شاه محمدي؛ مرواريد چين صحراي عشق، ص 20ـ13. خاطرة يكي از فرماندهان گردانهاي لشكر 21 حمزه در عمليات بيت‌المقدس.

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده