در کمین گل سرخ
بخش سی و هفتم: کاروان خسته و مجروح به سوی سردشت کشیده می شد که ناگهان اتومبیل ها ایستادند و از کشیده شدن ناگهانی ترمزها دل ها ریخت و گلنگدن بعضی از تفنگ ها کشیده شد. سرهنگ بی سیم به دست، نگران به جلو دوید. هر لحظه انتظار انفجار مهیبی را داشت و... به سر ستون که رسید هیچ خبری نبود.

به راننده تانک گفت: «چرا ایستاده ای؟»

گفت: «می ترسم.»

او هم ترسید. این نخستین بار بود که کسی از نیروهایش با چنین صراحتی از ترس سخن می گفت. علی ترسید که این روحیه در دیگران هم سرایت کند و قبح ترس ریخته شود و می دانست که آن روز پایان کارشان است. پس با او صحبت کرد و کوشید تا روحیه اش را ترمیم کند و تشویقش کرد راه بیفتد و… اما درجه دار جوان نپذیرفت و گفت: « احساس می کنم در کمینم نشسته اند و هر لحظه انتظار دارم گلولۀ آرپی جی ای منهدمم کند!»

 مهربانانه برایش از واقعیت مرگ و زندگی گفت اما فایده ای نبخشید و جواب شنید:

 «جناب سرهنگ، اگر راست می گویی خودت بیفت جلو!»

گفت: «عزیزم، من حرفی ندارم اما می دانید که من فرمانده و راهبر این ستون هستم، اگر اتفاقی برای من بیفتد همۀ شما متلاشی می شوید.» اما فشار یک هفته نبرد بی امان و عفریت ترس مشاعر جوان را چنان از کار انداخته بود که حاضر بود تن به هر تنبیهی بدهد اما از ادامۀ این کار معاف شود.

چاره ای نبود. نهایتاً توکل بر خدا کرد و همراه بی سیم چی اش در کنار تانک اسکورپین به راه افتاد.

ساعتی چنین گذشت و با گام های آهسته و کند پیش رفتند تا این که خبر رسید بین ابتدا و انتهای ستون فاصلۀ زیادی افتاده است. ناچار باید به عقب برمی گشت. به سرستون دستور داد:

«آهسته بروید تا من ته ستون را حرکت دهم و با شما هماهنگشان کنم.»

حال که خیال می کردند در12 کیلومتری سردشت هستند، می خواستند هر چه زود تر به آنجا برسند و از این کابوس نجات پیدا کنند.  پس همین که چشم او را دور دیدند بر سرعتشان افزودند.  غافل از این که خطر در روستای دار ساوین در کمینشان است!

سرهنگ حالا به انتهای ستون رسیده بود. دادش درآمده بود که چرا عقب مانده اید و با بقیه هماهنگ نیستید. ناگهان صدای رگباری  که از دوردست ها آمد قلبش را ریخت. به دنبال آن، صداهای مهیب و انفجارهای دیگر که در میان کوه ها می پیچیدند، برایش شکی باقی نگذاشت که ستون کمین خورده است. دوید تا خود را به محل درگیری برساند.

دشمن که در کمین بود، وقتی فاصلۀ طولانی سرستون با ته ستون را دیده بود، از فرصت استفاده کرده بود تا عجولانه سرستون را زیر آتش خود بگیرد و برای این کار چه جایی بهتر از منطقۀ دار ساوین!

آه از نهاد علی بلند شد. او این منطقه را خوب می شناخت. به یاد اولین حادثه ای افتاد که او را به کردستان کشاند. حادثۀ شهادت52 پاسدار اصفهانی. اکنون بعد از یازده ماه باز هم دشمن در این منطقه کمین زده بود!

انتخاب دشمن حرف نداشت. دشمن ضمن این که بر همۀ جاده تسلط داشت، از همه طرف راه هم راه فرار داشت و اما آنان که در جاده گرفتار شده بودند اصلاً جایی برای تحرک نداشتند. جاده پیچ درپیچ بود و اطرافش سینه کش کوه و درخت زار.

و همین نیروها را چنان غافل گیر کرده بود که حتی نمی توانستند از جان پناهای طبیعی هم که در اطرافشان بود استفاده کنند.

به راحتی هدف قرار می گرفتند و به زمین می افتادند. تعدادی گیج شده بودند و بی هیچ تحرکی به زمین چسبیده بودند و گویی هیچ روحیه و امیدی برای نجات ندارند. و در این میان آنی که به جایی نمی رسید فریاد ها و دستورهای  سرهنگ صیاد شیرازی بود!

من هم در یک لحظه با تفکر این که امکان دارد ما را شهید نکنند و سعی کنند به اسارت بگیرند، کمی خودم را باختم، کم کم داشتم مأیوس می شدم که دیدم یکی از بچه های سپاه به نام «فتح الله جعفری» که الان از فرماندهان ردۀ بالای سپاه است و آدم مخلص و واردی است، با تبسم خاصی که برای من در آن اوضاع و احوال خیلی عجیب بود، نگاهم می کند. با لهجۀ اصفهانی رو به من گفت:

«برادر شیرازی، من تا به حال شما را در این وضعیت ندیده بودم!»

گفتم: «مگر نمی بینی نیروها هیچ آمادگی ندارند و بلد نیستند درست بجنگند. همین طور می ایستند تا گلوله می خورند. هر چه به آنها می گویم این کار را بکنید، آنجا نروید، اصلاً گیج هستند و کُپ کرده اند…»

با همان تبسم گفت: «برادرجان، ناراحت نباش بالاخره چند تا فشنگ داریم و تا آخرش می زنیم و دیگر هر چه خدا خواست، آن می شود!»

با این حرف انگار پتکی به سر من زده باشند، خودم را یافتم. به خود نهیب زدم که: تو مگر برای خدا نمی جنگی؟ پس چرا یاد خدا نمی کنی؟ همان جا ذکر و شکر خداوند را به جا آوردم و روحیه ام را باز یافتم.

با این تذکری که از زبان یک همرزم شنیده بود، چنان دلش قوت گرفت که دیگر دشمن و آتشش را هیچ می انگاشت و حتی به ذهش رسید باید آنها را به محاصره درآورد و نگذارد فرار کنند. طرح عملیات به ذهنش رسید، با ید از دو سو به تپه ها حمله می کردند.

 طرحش را با سرگرد آریان درمیان گذاشت. پسندید و با شجاعت  فرماندهی یکی از گروه های عمل کننده را به عهده گرفت.  گروه دیگر را هم سرهنگ خودش پذیرفت. اما کو نیرو!

تنها چهار نفر حاضر شدند با او به حمله بروند. بقیه چنان به زمین چسبیده بودند که گویی اصلاً التماس های او را نمی شنیدند! وقتی که از آنان ناامید شد، تصمیم گرفت با همان چهار نفر به فتح تپه برود. یا علی گفتند و به راه افتادند اما هنوز چند قدمی بیش تر نرفته بودند که صدای تکبیر شنیدند و دیدند تعدادی از جا برخاسته اند و به طرفشان می آیند.

الله اکبر گویان به راه افتادند. نعره های تکبیر همان قدر که به آنان نیرو می داد دل دشمن را نیز خالی می کرد و قدرت ایستادگی را از او می گرفت. به راحتی تپه ها را فتح کردند. بدون این که با دشمن درگیر شده باشند. چنان نیرویی گرفته بودند که اگر نبود آن آفتاب رو به غروب، می توانستند تا خود سردشت ضد انقلاب را دنبال کنند!

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده