کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش پانزدهم : خاطرات سرهنگ ستاد اصغر ناطقنوری سقوط 214 (بخش دوم) . . . دیدم شنوک پرواز کرد و من در میان نیروهای زیادی از ضدانقلاب روی تپه تنها ماندم. کمی نشستم و به اطراف نگاه کردم. با یاد خدا و توکل بر او آرامشم را حفظ کردم تا ناامیدی بر من غلبه نکند. دیدم قسمتی از تپه به کوهی متصل میشود. از دامنة کوه یکی دو کیلومتر جلو رفتم و از آنجا دور شدم. خیلی خسته و تشنه بودم. متوجه شدم در فاصلة چهارصد پانصد متری من، تعدادی کرد بومی در حال کشاورزی هستند.

یک لحظه چشمم به درجه‌های روی لباسم افتاد. فوری آنها را کَندم تا اگر من را گرفتند، متوجه نشوند که افسر هستم. بعد از اینکه درجه‌ها را کندم، دست کردم داخل جیبم و دیدم بسیاری از یادداشت‌هایی که برای صیاد شیرازی نوشته بودم، به همراه اطلاعاتی که از منطقه جمع کردم، در جیبم هست. روی هر کدام اسامی و گفته‌های بعضی‌ها بود؛ همه را از بین بردم. در همین حین دیدم؛ سه نفر ضد انقلاب، اسلحه به دوش و در حالی که کردی صحبت می‌کردند، به سمت پل می‌روند. آنها در دامنه بودند و من چهل ‌پنجاه متر از آنها بالاتر بودم. ساعت 2:30یا 3 بعد‌از‌ظهر بود. با خودم گفتم: «شاید می‌خوان برای تعویض نگهبان پل به اونجا برن. من که دیگه کارم تمومه، بهتره کار این چند نفر رو هم تموم کنم.» ماشه را کشیدم و به طرف آنها رگبار گرفتم. هر سه نفر از پا درآمدند. به راهم ادامه دادم. با خودم فکر کردم: «بهتره از این نقطه دور بشم تا اگه اینجا رو گشتن، پیدام نکنن.»

یکی دو کیلومتر دیگر به طرف مهاباد، بالا رفتم. دوباره نشستم. خبری نشد. همان‌طور که نشته بودم، دیدم سردشت از آن بالا معلوم است؛ حدود چهارده پانزده کیلومتر با من فاصله داشت. با خودم گفتم: «اگه بتونم تا شب خودم رو اینجا پنهان کنم و در همین وضعیت بمونم، شب از این رودخونه رد می‌شم و می‌رم بالا، پشت پادگان می‌خوابم تا صبح که نگهبان پادگان اشتباهی من رو نزنه. صبح دست‌هام رو بالا می‌برم و خودم رو نشون می‌دم.» در همین افکار بودم که ساعت 3:30 یا 4 بعد‌از‌ظهر شد. خورشید در آسمان بود. بسیار گرسنه و تشنه بودم. یک کلاش، صد فشنگ، یک دست لباس و کفش کتانی همراهم بود. حتی کلاه هم سرم نبود. ناگهان صدای بالگرد به گوشم رسید. بلند شدم و به بالا نگاه کردم. دیدم از طرف درة بانه یک بالگرد به سمت من می‌آید. یک کیلومتر با من فاصله داشت. فوری پیراهنم را در آوردم و چرخاندم. می‌ترسیدم خلبان من را نبیند. خلبان با اینکه خیلی از من دور بود، اما فوری من را دید. با وجودی که من از پل خیلی دور شده بودم، خلبان به لطف خداوند درست از مسیری آمد که من طی کرده بودم. بالای سرم که رسید، به بالگرد نگاهی کردم و با خودم گفتم: «ای داد! اینگه بالگرد کبری است؛ کجا بنشیند؟ چه جوری بنشیند؟» بالگرد سمت من آمد و به اطرافم شلیک کرد تا کسی آن اطراف نیاید. شرایط حساسی بود. تنها راه نجاتم آویزان شدن از بالگرد بود که کاری سخت و دور از ذهن به نظر می‌رسید. باید هرچه زودتر تصمیم می‌گرفتم. هر لحظه امکان داشت به من و بالگرد شلیک کنند. کمی فکر کردم و بعد با خود گفتم: «عیبی نداره. آویزونش می‌شم؛ افتادم هم مهم نیست. فقط دست اینها نیفتم.» خلبان بیست سی متر بالاتر از من بود. با دست به او اشاره کردم بیاید پایین تا من از بالگرد آویزان شوم. بالگرد پایین آمد. تقریباً یک متر‌و‌نیم از زمین فاصله داشت. تفنگم را دور گردنم انداختم. حتی یک لحظه فکر نکردم که اسلحه را بیندازم. با وجود وزن چهار کیلویی‌اش، آن را از خودم جدا نکردم. با آرنجم اسکی بالگرد را گرفتم. بازوی من درست روی اسکی قرار گرفت و دست‌هایم را محکم قلاب کردم. بعد که از خلبان پرسیدم: «چطور متوجه شدی من اسکی رو گرفتم؟» گفت: «چون یه طرف بالگرد سنگین شد.»

بالگرد ابتدا مستقیم به طرف بالا رفت و همین باعث شد فشار زیادی به من وارد شود؛ فشاری که تحملش بسیار سخت بود. هر لحظه فکر می‌کردم نفسم بند آمده و از آن بالا رها می‌شوم. هیچ تصوری از این وضعیت نداشتم و تحملش برایم دردناک بود. خودم را به خدا سپردم و منتظر هر حادثه‌ای بودم. همین که به طرف جلو، به طرف سردشت، رفت، باد به زیر شکمم افتاد و تقریباً سنگینی من نصف شد، اما مشکل بزرگ‌تری برایم پیش آمد. خلبان برای تأمین اطرافش هر چند دقیقه با تفنگ‌های 23 میلی‌متری که جلوی بالگرد بود، به اطراف شلیک می‌کرد و پوکه‌های داغ و سوزانش به سر و صورت من می‌خورد. دادم در آمده بود، ولی چاره‌ای نبود و باید تحمل می‌کردم. به دلیل ارتفاع و فشار باد، به سختی نفس می‌کشیدم. سرم را به سمت چپ و راست می‌چرخاندم تا بتوانم کمی نفس بکشم. اگر سرم را به جلو نگه می‌داشتم، به خاطر شدت فشار بادی که به صورتم می‌خورد، امکان همان اندک نفس کشیدن را هم نداشتم. پانصد ششصد متر از سطح زمین فاصله داشتم. خلبان هم برای اینکه به او شلیک نکنند، با سرعت حدود 250 کیلومتر پرواز می‌کرد.

شرایط بسیار سخت بود، ولی تحمل می‌کردم. احتمال می‌دادم از آن بالا به پایین می‌افتم یا ضد انقلاب به من شلیک می‌کند. با وجودی که مسیر کوتاه بود، احتمال کمی می‌دادم که سالم به مقصد برسم. حدود ده دقیقه بعد به پادگان سردشت رسیدیم. خیلی خوشحال شدم. بالگرد درست وسط پادگان و روی پَد پایین آمد تا  من پایین بپرم. از شدت خوشحالی دو سه متر مانده بود به زمین، پریدم پایین. همان لحظه سرهنگ حقیقت، فرمانده پادگان، که صدای بالگرد را شنیده بود، از دفترش آمد بیرون تا ببیند چه کسی به پادگان آمده است. من را که هنوز زیر بالگرد بودم، دید و با عصبانیت و تندی شروع به داد و بیداد کرد: «فلا‌فلان شده! مگه نمی‌بینی بالگرد داره می‌آد پایین! برو اون‌ور! اون زیر چه‌کار می‌کنی؟» سرهنگ حقیقت خبر نداشت که من چطور با این بالگرد به آنجا آمده‌ام. لب باز کردم تا به او بگویم: «بیا تا بهت بگم …» ولی کلماتی نا‌مفهوم از زبانم خارج می‌شد: «بَ بَ بَ اُ اُ بَ …» از شدت فشار و تشنگی زبانم خشک شد و لبانم ترک خورده بود نمی‌توانستم  کلمات را درست ادا کنم. سرهنگ من را به دفترش برد. کمی آب خوردم. بعد از سه چهار دقیقه توانستم درست حرف بزنم. پرسیدم «مگه من رو ندیدی که از بالگرد پریدم پایین؟» گفت: «نه.» من هم کل ماجرا را برایش تعریف کردم.

وقتی رسیدم، شهید صیاد شیرازی با من تماس گرفت تا حالم را جویا شود. من هم در آن حال و اوضاع به ایشان گفتم: «یه فانتوم بفرستید تا اون آلاچیق رو بزنه.» تقریباً نیم ساعت بعد فانتوم رفت و همان جا را زد. به این ترتیب، محور را شناسایی کردیم و نقاط آسیب‌پذیر و کمین‌خور را هم یافتیم. اطلاعات به دست آمده را در اختیار شهید صیاد قرار دادیم و بر اساس آن عملیات معروف پاک‌سازی بانه – سردشت انجام شد، که من در آن عملیات به شدت مجروح شدم.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده