سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(40) پيام امام عاشقان1 تازه روي بستر دراز كشيده بودم كه خبر لحظه به لحظة پيروزي نيروهايمان را كه از راديوي بيمارستان پخش ميشد شنيدم. بسيار خوشحال شدم كه رزمندگان موفق به فتح تنگه و ارتفاعات رقابيه شدهاند و نيروهاي دلاور همراه من با غيرت و مردانگي هدفهاي فتح شده را حفاظت كردهاند. نگرانيم رفع شد و با آرامش به استراحت پرداختم. راديو همچنان مارش پيروزي پخش ميكرد، ولي شادي من وقتي به اوج خود رسيد كه جمله «…من از دور دست و بازوي شما… را ميبوسم.» حضرت امام خميني(ره) به گوشم رسيد.

آن‌گاه‌ از فرط‌ شادي‌ به‌ گونه‌اي‌ گريه‌ام‌ گرفت‌ كه‌ ديگر نتوانستم‌ خودم را مهار‌ كنم‌. به‌ دور و برم‌ كه‌ نگاه‌ كردم‌ ديدم‌ همة‌ مجروحان‌ نيز از فرط‌ شادي‌ بي‌اختيار گريه‌ مي‌كنند، آري!‌ فقط‌ مردان‌ پولادين‌ ميدان‌ رزم‌، ارزش‌ و حلاوت‌ اين‌ پيام‌ را خوب‌ درك‌ مي‌كردند. در آن‌ حال‌ با خود زمزمه‌ مي‌كردم‌: «بنازم‌ به‌ آن‌ پيري‌ كه‌ در يك سالگي‌ مرا سربازش‌ خواند و بر همّت‌ بازوانم‌ اعتماد كرد و خروشيد و در بيست‌ سالگي‌ بر غيرت‌ آن‌ افتخار نمود و بوسيد.»

اين‌ پيام‌ رمق‌ تازه‌اي‌ بر پيكر و تن‌ مجروحان‌ و عزيزان‌ حاضر در ميدان‌هاي‌ نبرد افزود، به‌طوري‌ كه‌ سرباز حبيب‌ دالوند يكي‌ از سربازان‌ اهل‌ زاغة‌ خرم‌آباد، بعدها گفت‌: گر چه‌ من‌ به‌ گونه‌اي‌ مصدوم‌ شده‌ بودم‌ كه‌ مي‌توانستم‌ از جنگيدن‌ معاف‌ باشم‌ ولي‌ همين‌ كه‌ پيام‌ تشكرآميز حضرت‌ امام‌(ره‌) را شنيدم سريعاً از بستر بيماري‌ بلند شدم‌ و با اولين‌ خودرو خودم‌ را به‌ صحنة‌ نبرد رساندم و تا آخرين‌ روزهاي‌ حمله‌ نيز دست‌ از نبرد برنداشتم‌.

پيام‌ مسيحايي‌ امام‌ عاشقان، به‌جا و به‌موقع‌ بود و انگيزه‌ها را براي انهدام‌ نيروهاي‌ دشمن‌ تقويت‌ كرد، و به‌ آنها نيروي‌ دو چندان‌ بخشيد.

 

مرحله سوم عمليات خرمشهر2

پس‌ از چند روز استقرار، دستور حركت‌ به‌ ناحية‌ شلمچه‌ صادر شد. چون‌ اين‌ بار مي‌دانستيم‌ گردان‌ ما خط‌ شكن‌ است، خود را آماده‌ براي‌ حضور در يك‌ نبرد جانانه‌ كرديم‌.

سربازان‌ موسوي‌ و صفري‌ در آخرين‌ ماه‌ خدمت‌ بودند. آنها را به‌ باقيمانده‌ و بنة‌ گروهان‌ فرستادم‌ تا در عمليات‌ جديد، گزندي‌ نبينند. زيرا خدمات‌ هر دوي‌ آنها در طول‌ خدمت‌ بسيار ايثارگرانه‌ بود و ضرورت‌ داشت‌ كه‌ از آنها قدرداني‌ شود. مضافاً به‌ اينكه‌ قدرداني‌ از آنان‌ تأثير مثبتي‌ در روحية ساير سربازان‌ به وجود مي‌آورد.

شب‌ قبل‌ از عمليات‌ مرحله‌ سوم‌ خرمشهر، برادرِ سرباز سيفي‌ كه‌ خود را همافر معرفي‌ مي‌كرد همراه‌ سيفي‌ پيش‌ فرمانده‌ گروهان‌، ستوان‌ اسلامي‌، رفته‌ و خواهان‌ حضور در عمليات‌ رزمي‌ در كنار برادرش‌ شده بود. فرمانده‌ گروهان‌ ترديد داشت؛ بنابراين به‌ همراه‌ آنان‌ پيشم‌ آمد و اظهار داشت كه‌ به‌ برادر سيفي‌ اجازه‌ بدهم‌ در كنار ما در عمليات‌ شركت‌ كند. همين‌ كه‌ متوجه‌ شدم‌ او ارتشي‌ است‌ از او پرسيدم‌ شغلت‌ چيست‌؟ گفت‌: متخصص‌ رادار هستم‌. گفتم‌: از كجا به‌ محل‌ مأموريت ما آمده‌ايد؟ گفت‌: «از خوزستان‌ ولي،‌ خارج‌ از منطقه‌ عملياتي‌ خرمشهر.» رو به‌ ستوان‌ اسلامي‌ كردم‌ و گفتم‌: «جناب‌ سروان‌ اگر ايشان‌ امشب‌ شهيد شود چگونه‌ برگه‌ و صورت‌ جلسة‌ شهادت‌ او را تنظيم‌ كنيم‌؟ زيرا هيچ‌ مجوزي‌ براي‌ حضور در نبرد ندارد.»

دوباره‌ خطاب‌ به‌ بردار سيفي‌ گفتم‌: «اولاً با شهيد شدن‌ شما حق‌ زن‌ و بچه‌‌هايت‌ ضايع‌ و يا حداقل‌ دچار مشكل‌ خواهد شد. ثانياً تخصص‌ شما در اين‌ محل‌ كاربردي‌ ندارد و بايد شما مثل‌ يك‌ سرباز عادي‌ تفنگدار باشي‌ و صحيح‌ نيست‌ كه‌ از فرد متخصصي‌ مثل‌ شما در حد يك‌ سرباز عادي‌ استفاده‌ شود.»

هر چه‌ آن‌ همافر3 متدين‌ و از جان‌ گذشته‌ اصرار كرد، قبول‌ نكردم‌. حالت‌ وي‌ در آن‌ لحظه‌ به‌ كسي‌ مي‌ماند كه‌ پس‌ از تحمل تشنگي‌ و مشقت‌هاي‌ فراوان‌ به‌ سرچشمه‌اي‌ صاف‌ و گوارا رسيده‌ باشد، ولي‌ به‌ دلايلي‌ از چشيدن‌ آب‌ محروم‌ شود.

آن‌ دلير مرد با آن‌ هيبت‌ و شَمايل‌ مردانه‌اي‌ كه‌ داشت‌ از جملات‌ متواضعانه‌ و صادقانة‌ بسياري‌ استفاده‌ كرد، نهايتاً به‌ شكل‌ التماس‌آميز از من‌ خواست‌ كه‌ او را از خوان‌ نعمت‌ الهي‌ كه‌ فقط‌ براي‌ مجاهدان‌ في‌‌ سبيل‌الله گشوده‌ شده‌ بود باز ندارم‌، ولي‌ من‌ِ بي‌معرفت‌ و بي‌مرّوت‌ چنان‌ در آن‌ لحظه‌ به‌ حساب‌ و كتاب‌ دنيايي‌ توجه‌ داشتم‌ كه‌ تخصص‌ او را در يك‌ كفه‌ ترازو و اخلاص‌ او را در كفه‌ ديگر قرار دادم و در آخر كفه‌ اول‌ را انتخاب‌ كردم‌. در حالي‌ كه‌ حقّ‌ شخصي‌ او را ضايع‌ كردم‌ و با بي‌ انصافي‌ تمام‌ به‌ او جواب‌ رد دادم، او در ادامه‌ اظهار داشت: «من‌ از دنياي‌ خود گذشته‌ام‌ و حتي‌ به‌ خاطر رضاي‌ خدا براي‌ زن‌ و بچه‌هاي‌ خودم هم‌ چيزي‌ نمي‌خواهم‌.»

من‌ جواب‌ دادم‌: «شما حق‌ خودت‌ را مي‌تواني‌ ببخشي‌، اما حق‌ مملكت‌ و زن‌ و بچه‌ات‌ را نه‌.»

خلاصه‌ با اين‌ اظهارات‌ به‌ ناچار از اصرار و پافشاري‌ خود دست‌ برداشت‌ و با دلخوري‌ تمام‌ از من‌ فاصله گرفت. سرباز سيفي‌ و فرمانده‌ گروهان‌ نفسي‌ كشيدند و هر دو با رضايت‌ از من‌ دور شدند.

 

نشانه‌هاي عروج دو سرباز بزرگ ايران زمين4

در لحظه‌‌هايي‌ كه‌ خود را براي‌ نبرد آماده‌ كرديم،‌ خصوصيات‌ دو نفر از نيروهايم‌ مرا به‌ خود جلب‌ كرد. يكي‌ وقار و سكوت‌ و آرامش‌ فرهاد و ديگري‌ نوراني‌ شدن‌ چهره‌ مردانه‌ سيفي‌.

چون‌ تجربه‌ كرده‌ بودم‌ افرادي‌ كه‌ به‌ اين‌ مرحله‌ از مقامات‌ معنوي‌ مي‌رسند، ميهمان‌ اشخاص‌ نالايقي‌ چون‌ من‌ مي‌شدند، بنابراين هر بار كه‌ به‌ آنان‌ نگاه‌ مي‌كردم،‌ يك‌ ايران‌ بزرگ‌ و جاودانه‌ را در وجود آنان‌ احساس‌ مي‌كردم‌ و هيچ‌ نامي‌ را زيبنده‌تر از نام‌ مقدس‌ سرباز براي‌ آنها نمي‌توانستم‌ بيابم‌. آنها با عملكرد شجاعانة‌ خود در طول‌ خدمتشان‌ نمونة‌ واقعي‌ ميليون‌ها سرباز ايران‌ بزرگ‌ بودند و به‌ خاطر صلابت‌ و فداكاري‌ اين‌ نوع‌ انسان‌ها، فرهنگ‌ ايران‌ عزيز و اسلامي‌ ما حفظ‌ شده‌ بود. گر چه‌ آنها در لباس‌ يك‌ سرباز داوطلب‌ و ساده‌ خدمت‌ مي‌كردند، ولي‌ از نظر بينش‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ و اجتماعي‌ و عشق‌ و علاقه‌ و ظرفيت‌ و توانايي‌ از هيچ يك‌ از بزرگ‌ مردان‌ افتخار آفرين‌ جنگ‌ و جهاد چيزي‌ كم‌ نداشتند و الحق‌ با علم‌ و معرفت‌، در دشت‌ بلاجوي‌ جنوب‌، براي‌ رويارويي‌ با دشمن‌ قدم‌ به‌ قدم‌ خود را به‌ آنان‌ نزديك‌ مي‌كردند. از اين‌ كه‌ احساس‌ مي‌كردم‌ ممكن‌ است‌ امشب‌ آخرين‌ شبي‌ باشد كه‌ آنها جمعي‌ افرادم‌ باشند غوغاي‌ عجيبي‌ در درونم‌ پيدا شده‌ بود. چند بار هر دوي‌ آنها را بدون‌ اين‌ كه‌ با آنها كاري‌ داشته‌ باشم‌ به‌ بهانه‌هاي‌ مختلف‌ به‌ حضور خود خواستم‌ تا هم‌ صلابت‌ و قامت‌ استوار آنها نوازشگر چشم‌هايم‌ باشد و هم‌ به‌ رسم‌ و آيين‌ شب‌هاي‌ حمله‌ در جنگ‌ براي‌ چندمين‌ بار آنها را به‌ بهانه‌هاي‌ خداحافظي‌ در آغوش‌ گرفته‌ و از آنها تقاضاي‌ شفاعت‌ در روز قيامت را نمايم‌.

ناگهان‌ احساساتم‌ به‌ اوج‌ رسيد و اشك‌ در چشمانم‌ حلقه‌ زد و بي‌اختيار خواستم‌ آنچه‌ در درونم‌ مي‌گذرد براي‌ آنان‌ بازگو كنم،‌ امّا خودم‌ را مهار‌ كردم‌ و همچنان‌ به‌ نگاه‌ كردن‌ به‌ آنان‌ اكتفا نمودم‌ و با خداي‌ خود مي‌گفتم‌، پروردگارا، من‌ تاكنون‌ شاهد شهادت‌ عده‌ زيادي‌ از نيروهاي‌ مجاهد اين‌ مرز و بوم‌ بوده‌ام‌ اما دلم‌ نمي‌خواهد اين‌ بار نيز شاهد پرپر شدن‌ اين‌ عزيزان‌ باشم‌. از طرفي‌ هم‌ مي‌دانستم‌ كه‌ امشب‌ نبرد سخت‌ و سنگيني‌ در پيش‌ داريم‌ و به‌ عراقي‌ها بايد حرف‌ آخرمان‌ را بزنيم‌.

به‌ خاطر اين‌ كه‌ مي‌خواستم‌ در آوردگاه‌ خونين‌ امشب‌ ضربه‌ شكننده‌اي بر تار و پود دشمن‌ بزنم‌، سعي‌ مي‌كردم‌ علي‌رغم‌ اين‌ كه‌ به‌ تك‌تك‌ نيروهاي‌ خود عشق‌ ورزم‌ به‌ اشخاص‌ و جزئيات‌ كمتر فكر كنم‌ و افكارم‌ را بيشتر براي‌ پيروزي‌ در نبردي‌ بي‌امان‌ سوق‌ دهم‌.

 

پا نوشته ها:

1- ميرزائيان، رحمان، سرهنگ جانباز؛ رستاخيز عاشقان؛ ص129.

2- همان مدرک؛ ص155ـ 153.

3- برادر اسدالله سيفي در حال حاضر فاميل خود را به عبدلي تغيير داده است.

4- همان مدرک؛ صص158 ـ 157.

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده