در کمین گل سرخ
بخش سی و ششم: در زیر آتش بی امان دشمن، با دلی پر از درد اما ظاهری آرام و با صلابت، از میان این همه و از کنار پیکرهای شهیدان و ناله های مجروحان گذشت و به فرماندهی رسید. کنترل نیروها از دست آنان خارج شده بود و کسی به کسی نبود. به چاره اندیشی نشستند. از بالای ارتفاعات و از پشت درختان آتش می بارید و او بیش تر نگران دو تریلی پراز مهماتی بود که در میانشان بودند و اگر آتش می گرفتند...

خبر رسید مجروحی از دشمن را پیدا کرده اند. یک پایش از مچ قطع شده بود و تنها به پوستی آویزان بود. ترس از مرگ بیچاره اش کرده بود و به تقلا افتاده بود. التماس کرد:

«به من رحم کنید و از مرگ نجاتم دهید. کمکتان می کنم…» و به جیبش اشاره کرد که نقشه کمین در آنجا بود!

وقتی جیبش را گشتیم نقشۀ کمین را پیدا کردیم.  در میان درختچه ها و بوته ها سنگرهای گود کنده بودند که تا سینۀ نیروهایشان می رسید.

آن طور که معلوم بود طرح کمینشان خیلی دقیق و حساب شده بود. با این طرح، ستون باید در همان ساعت اول منهدم می شد، اما رشادت بچه ها باعث شده بود آنها آن گونه که می خواستند موفق نشوند.

متوجه شد بیش تر قدرت آتش دشمن در بالای ارتفاعی است که در کنار جاده است. تصمیم گرفت آن را بگیرد. طرحی ریخت و دسته ای از نیروهای ورزیدۀ ستون را با خود به آن سو برد. نبردشان تا غروب طول کشید و آنان هنگام اذان مغرب آن ارتفاع را تصرف کردند. شب را در میان نیروهایش در آن بالا ماند و مواضع دفاعی خود را مستحکم کردند.

شب پُر تشویشی را پشت سر گذاشتند. دشمن به راحتی نمی خواست موقعیتش را از دست بدهد، ولی با نقشه ای که علی ریخت، تا صبح نصیبش تنها شکست بود و تعدادی کشته.

نیمه های شب بود که متوجه شدم صدای زنگوله می آید. احساس کردم باید کلکی در کار باشد. دفاع را قوی تر کردیم. همه بیدار و هوشیار منتظر ماندند. صدای گله که نزدیک تر شد ناگهان یک گلولۀ آرپی جی به طرف سنگرمان شلیک شد. سریع شروع کردیم به پاسخ دادن به آتش آنها. مقداری که تیراندازی کردیم، چون مهماتمان کم بود، گفتم: «دیگر کسی تیراندازی نکند.»

تیراندازی ما که قطع شد، دشمن خیال کرد، مهمات ما تمام شده است. به مواضع ما نزدیک تر شدند و هر چه آرپی جی شلیک کردند، ما پاسخشان را ندادیم تا واقعاً مطمئن شوند، مهمات ما ته کشیده است، خوب که جلو آمدند، گفتم: «مهلتشان ندهید، آتش کنید!»

بچه ها شدید ترین آتش را روی آنها ریختند. درگیری خیلی شدید شد اما توانستیم با ایمان کامل مقاومت کنیم و ارتفاع را تا صبح حفظ کنیم. در آن درگیری ما فقط چهار مجروح دادیم اما دشمن تلفات زیادی را متحمل شد.

روز دوم را هم در گردنه کوخان ماندند تا این که ستون دوباره سازماندهی شد و آماده حرکت به سوی سردشت. صبح روز سوم وقتی که ستون می خواست حرکت کند، بالگرد آمد دنبالش تا برگردد به قرارگاه. گفتنی ها را به سرگرد فرمانده ستون گفت.

با آنان خدا حافظی کرد و به سوی بالگرد رفت تا سوار شود. دید چهره ها نگرانند و چشم های غم انگیز سربازان و درجه داران به او خیره است. معنی این نگاه ها کاملاً مفهوم بود. یعنی که نرو، ما را تنها نگذار!

در درونش باز هم میان عقل ودل نبردی درگرفت. او نتوانست دل را مجاب کند و چشم از این نگاه های ملتمس برگرداند. ناگهان پا سست کرد و برگشت و گفت: «بچه ها، من هم با شما می مانم!»

قطره های اشک بر گونه ها غلتید و شور و شوق همه ستون را فرا گرفت.

روز سوم بی خبر گذشت. آن روز آنها طول یک درۀ عمیق را پیمودند تا رسیدند به ابتدای پیچ خطرناکی که در سر راهشان بود. در انتهای این پیچ روستای دل آرزان بود، نامی که آن روز برای آنان اهمیت پیدا کرده بود و رسیدن به آن برایشان مانند رؤیا بود!

صبح روز چهارم، ورودشان به آن پیچ مخوف همراه شد با درگیری سنگین. یکی از دو تریلی مهمات در دم هدف قرار گرفت و منفجر شد. گلوله هایی که از بالای ارتفاعات به سویشان می بارید از یک سو و ترکش های موادی که از روی تریلی مفجر می شد از دیگر سوی عرصه را در آن درۀ باریک و وحشتناک چنان تنگ کرده بود که رهایی از آن بعید به نظر می رسید، اما سرهنگ صیاد با قدرت تمام ستون را کنترل کرد.

رزمندگان تحت امرش در دو ستون پیاده از روی یال های قله های اطراف قدم به قدم جنگیدند و پیش آمدند تا رسیدند به روستا، اما این پایان کار نبود، همین که به آستانۀ روستا رسیدند، این بار دشمن از روستا به استقبالشان آمد و چنان آتش پر حجمی به رویشان گشود که سابقه نداشت.

تصمیم گیری مشکل بود، اگر روستا را زیر آتش می گرفتند، پس تکلیف مردم بی گناه و کودکان معصوم چه می شد؟ و اگر دست روی دست می گذاشت، چیزی از ستون باقی نمی ماند! فرصت برای چون و چرا نبود اگر به زودی تصمیم منطقی نمی گرفت کنترل نیروها را از دست می داد.  پس دل را به دریا زد و فرمان آتش به روستا را داد.

وقتی آتش دشمن خوابید، وارد روستا شدند. اثری از اهالی نبود. خانه ها همه خالی بودند و کلون ها کشیده شده. معلوم شد که روستا از پیش خالی بوده و تنها دشمن از پوشش آن به عنوان جان پناه استفاده می کرده است. خدار ا شکر کرده اند که خون بی گناهی را نریخته اند. هر چند شرعاً معذور بودند. اکنون وقت آن بود که اجساد شهدا و مجروحان را به عقب منتقل کنند. منتظر ماندند تا بالگرد ها برسند.

و از این جا به بعد جنگ سخت تر شد. ضد انقلاب و حامیانش اهمیت رسیدن این کاروان به سردشت را خوب می فهمیدند و با تمام توان می کوشیدند که این اتفاق نیفتد.

از دل آرزان به بعد ما روزی یک کیلومتر بیش تر نمی توانستیم حرکت کنیم. هر لحظه در حال مقابله با کمین ها بودیم. شوخی نبود یک ستون قوی نظامی می خواست به سردشت برود و دشمن هم سعی می کرد هر طوری که هست مانع آن شود و به آن تلفات وارد کند.

غذایمان فقط نان خشک و پنیر و کنسرو بود. بعد از دل آرزان به طرف روستای «بی کش» رفتیم و پس از پاکسازی مسیر آنجا به سمت «دار ساوین» رفتیم. دو روز ستون در آنجا ماندگار شد که طی آن چندین شهید و مجروح دادیم. ستون هر ساعت ضعیف تر می شد و نیروهایش از دست می رفت.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده