در کمین گل سرخ
بخش سی و پنجم: دقایقی در کنار بالگرد روی زمین نشستیم. نمی دانستیم در کجا هستیم. نگران بودیم که مبادا در منطقۀ ضد انقلاب باشیم. بالگرد کبری با مهارت تمام در کنارمان به زمین نشست. به او گفتم که هر چه زود تر برود و به پادگان اسلام آباد غرب خبر بدهد تا نیروی کمکی بیاید.

اکنون که از خطر آسمانی نجات یافته بودند، فکر گرفتاری در چنگال ضد انقلاب لحظه ای آرامشان نمی گذاشت.  لقمۀ چرب و نرم و پر و پیمانی به دامن دشمن افتاده بود! رئیس جمهور کشور و فرماندهان عالی رتبه ای که سررشتۀ امنیت نظام در دستشان بود و امید مردم در روزهای خطر بودند، اکنون در مرز اسارت و نابودی قرار گرفته بودند و…

علی در این فکر ها بود که از دور سیاهی هایی دید و فهمید عده ای به سویشان می آیند. کلتش را به دست گرفت پیش رفت و پیش از این که آنان برسند، با صدای کشیده ای ایست داد. جماعت ایستادند. از هویتشان پرسید.

معلوم شد که ضد انقلاب نیستند، بلکه از مردم محلی اند و می خواهند به ما کمک کنند. باید هر چه زود تر از آنجا دور می شدیم. پرسیدم: «وسیلۀ نقلیه چه دارید؟»

گفتند: « یک تراکتور و یک جیپ.  البته اگر روشن شود!»

به لطف خدا هر دو ماشین روشن به راه افتاد و ما سوار شدیم و پس از طی20 کیلومتر به پاسگاه روستای گهواره رسیدیم. در آنجا متوجه شدیم تمام این20 کیلومتر را ما در منطقۀ آلوده به ضد انقلاب، پیموده ایم!

در پاسگاه، علی و دیگر مجروحان پانسمان شدند و با پیکانی که بود، به سوی شهر حرکت کردند. در طول راه بنی صدر که حالا از دو خطر جدی نجات پیدا کرده بود،  به علی مهربانی ها می کرد و سخت تحت تأثیر شجاعت و تدبیر او قرار گرفته بود. اما آیا این مهربانی ها تا کی ممکن بود دوام داشته باشد؟

از این واقعه به بعد، بنی صدر به ما بیش تر علاقه مند شده بود و بعد از آن خیلی مورد تفقد قرار می داد.  البته من هیچ توجهی به این مسائل نداشتم، سعی می کردم کار خودم را انجام بدهم و کار را پیش ببرم.

به همین مناسبت امام خمینی (ره) در پیامی به رئیس جمهور، از او و همراهانش خواستند: به شکرانۀ این نعمت بزرگ، زندگانی ثانوی خود را بیش از پیش وقف خدمت به اسلام و کشور اسلامی نمایند.

علی، بی خبر از آن چه که در تهران می گذشت، شب و روز آرام بی قرار برای آزاد سازی شهرهای میهن اسلامی می کوشید، مدام از این پادگان به آن پادگان و از شهری به شهری سفر می کرد، به شناسایی می رفت، جلسه می گذاشت، طرح می ریخت و اجرایش می کرد و…  مگر این همه کار فرصت می داد؛ او به آن چه که در مرکز می گذشت بیندیشد؟ در همان جایی که منافقان و حاسدان در ساحل امن و آسایش نشسته بودند و برای اویی که ماه ها از خانه و خانواده بی خبر بود و با آسایش و استراحت وداع کرده بود، نسخه ها می پیچیدند!

 همه چیز از آن روز آغاز شد که یک افسر گمنام توانست سرنخ کلاف درهم پیچیده کردستان را پیدا کند و به پشتوانۀ ایمان و شجاعتش و به همت گروه گروهی از جوانان انقلابی از ارتش و سپاه یکی پس از دیگری شهرهای از دست رفتۀ کردستان را به زیر پرچم جمهوری اسلامی درآورد.

 بدخواهان نظام که به سرانجام غائله کردستان امیدها داشتند، اکنون می دیدند مسأله سرانجام دیگری پیدا می کند و و امیدهایشان ناامید می شود، پس باید کاری می کردند!

بهانه ها از هنگامی آغاز شد که او بی توجه به نظرات مقامات تهران نشین، تعدادی از فرماندهان تحت امر قرارگاهش را عوض کرد. همین بهانه ها باعث شد که توطئه ها و شایعات علیه اش شدت بگیرد و اما او بی خبر از این همه به آزاد سازی سردشت می اندیشید!

سردشت همۀ امید ضد انقلاب و حامیانش بود. شهری مرزی که آنان را به عراق پیوند زده بود. مقر فرماندهی ضد انقلاب در کردستان در آنجا بود. در آنجا نیز تنها، پادگان شهر در دست نیروهای جمهوری اسلامی بود و یک گردان از تیپ هوابرد، از آن حفاظت می کرد.

عملیات جابه جایی گردان های هشتصد نفری تنها از طریق هوا و توسط بالگردهای هوانیروز انجام می شد که خود، کاری بسیار مشکل و پرهزینه بود و چند روز پیش از این دشمن یکی از آنها را به زمین انداخته بود و…

اما آن چیزی که امروز اهمیت پاکسازی سردشت را صد چندان کرده بود، احتمال آغاز جنگ و حملۀ عراق بود.

نهایتاً قرار شد؛ پاکسازی جادۀ60 کیلومتری بانه به سردشت، توسط یکی از گردان های تیپ هوابرد به فرماندهی سرگرد آریان صورت بگیرد و قرارگاه پشتیبانی کند. سرگرد علی رغم مخالفت مشاورانش این مأموریت را پذیرفت.

در یکی از روزهای نیمۀ دوم شهریور، گردان به همراه تعدادی از پاسداران، با تجهیزلت کامل از پادگان سنندج راه افتاد و از شهرهای دیواندره و سقز گذشت و به بانه رسید. علی در کرمانشاه بود، اما باز هم دل ناآرامش به تشویق افتاد و او را نگران کرد.

 به بانه آمد. وقتی رسید که ستون به طرف سردشت به راه افتاده بود. هنوز مدتی از آمدنش نمی گذشت که خبر رسید کاروان در گردنۀ کوخان به کمین افتاده است.

به همراه تعدادی از پاسداران با بالگرد خود را به محله حادثه رساند. و این آغاز یک جنگ واقعی هشت روزه بود! هشت روز طاقت فرسا مملو از لحظه های مرگ و زندگی وصحنه های زشت و زیبا!

از لحظه ای که پایش به زمین رسید و منطقه را از نظر گذراند، دریافت که نیروهایش در بد حادثه ای گرفتار شده اند، نه راه پیش دارند و نه راه پس، و تعجب کرد که چطور توانسته اند تا الان تاب بیاورند.

 دشمن به سرتاسر ستون کاملاً اشراف داشت و همۀ راه ههای گریز را بسته بود.

چند تا از خودروها در میان جاده در آتش می سوختند. هر چهارچرخ بیش تر خودروها پنچر شده بود و در جا میخکوب مانده بودند. می دید؛ مهماتی را که برای تهیه اش زحمت ها کشیده بودند، در آتش می سوخت و ترکش های گلوله ها به اطراف می افتاد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده