ارتش؛ اصلی ترین هدف دشمنان پس از پیروزی انقلاب
سرهنگ علی سجادی با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، ارتش به عنوان قدرتمند ترین بازوی دفاعی کشور که با سربلندی از آزمون انقلاب و رهبری الهی آن بیرون آمده بود، هدف بزرگترین توطئه ها و هجمه ها قرار گرفت. دشمنان انقلاب و کشور به خوبی واقف بودند که بزرگترین مانع بر سر راه توطئه های آنان برای شکست انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران و حتی تجزیه و نابودی کشور عزیزمان، ارتش جمهوری اسلامی ایران است، لذا به همین دلیل از همان روزهای آغازین فعالیت های مخرب خود را علیه این سازمان قدرتمند و شایسته و مفید شروع کردند.

محور اقدامات آنان و مرکز ثقل توطئه هایشان؛ تضعیف سلسله مراتب فرماندهی و یا به تعبیر علمی تر؛ سامانه فرماندهی و کنترل ارتش بود، چرا که هر ارتشی به رغم داشتن بیشترین و بهترین تجهیزات و نیروهای انسانی، چنانچه فاقد یک سامانه فرماندهی و کنترل کارآمد باشد، عملاً ازحیز انتفاع ساقط خواهد شد.

از همین رو، سازمان های اطلاعات غربی و شرقی با بکارگیری عناصر نفوذی خود که در قالب گروهک های ظاهراً سیاسی فعالیت می کردند، تمام تلاش خود را به کار بستند؛ تا این شجرۀ طیبه را از ریشه در آورند و نظام اسلامی را در مقابل انبوهی از توطئه ها و تهاجمات، بی دفاع سازند.

دشمنان با طرح انواع شعارهای فریبنده و ظاهراً انقلابی و بعضاً حتی در قالب اسلامی تلاش نمودند؛ تا با فریب دادن بعضی از پرسنل ارتش آنها را در توطئه ها و اهداف و نیات شوم خود سهیم سازند و به این ترتیب سامانه فرماندهی و کنترل ارتش ایران را فلج سازند که بعضاً در این راه موفقیت هایی هرچند اندک بدست آوردند.

یکی از مراکز اصلی مورد توجه دشمن، دانشکده های افسری ارتش و بویژه دانشکده افسری نیروی زمینی بود که در حقیقت فرماندهان عمده ارتش از آن بر می خاستند. لذا از بدو پیروزی انقلاب توجه خود را به آن مکان علمی- نظامی معطوف ساخته و تلاش نمودند تا با به تعطیلی کشاندن آن ضربۀ مهلکی را بر پیکره ارتش وارد نمایند.

آنان با طرح شعارهای دروغین و فریب بعضی از عناصر ساده لوح، در صدد اجرای نقشه های شوم خود برآمدند و هر روز در مسیر بازگشایی دانشگاه و از سرگیری فعالیت های علمی- نظامی آن، توطئه های جدیدی را به کار بستند.

در مقابل، وجود اکثریت دانشجویان دلسوز به کشور و معتقد به انقلاب و نظام و نیز فرماندهان بزرگی چون شهید سرلشکر سید موسی نامجوی موجب گردید تا این توطئه ها خنثی شده و دشمن نا امید گردد. زمان زیادی از این دوران سپری نشده بود که همین دانشجویان به همراه افسران و فرماندهان خود در آغاز جنگ تحمیلی و در خطه جنوب کشور و بویژه در حماسه مقاومت 34 روزه خرمشهر حماسه ها آفریدند و با تقدیم شهدا و جانبازان به محضر امام (ره) و انقلاب صدق و صفای خود را بر همگان آشکار ساختند.

کتاب «پروانه ها زیر باران» که اخیراً توسط سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران به زیور طبع آراسته گردیده، رمان گونه ای از زندگی شهید سرلشکر سید موسی نامجوی است که در بخشی از آن به وقایع دانشکده افسری در روزهای آغازین انقلاب و نقش بی بدیل این شهید بزرگوار در خنثی کردن توطئه های دشمن و حفظ و پایداری از این مرکز ارزشمند نظامی ارتش پرداخته است. در ادامه توجه شما را به بخش مذکور از کتاب یاد شده جلب می نماییم.

« فولکس  آبی رنگ فرمانده دانشکده جلوی ساختمان فرماندهی ایستاد. نامجو خودرو را خاموش کردو پیاده شد. کلاه را روی سرش گذاشت و از پله‌ها بالا رفت. هنوز به بالای پله‌ها نرسیده بود که کتیبه، ناصر حسینی و دو نفر از فرماندهان گروهان‌ها به نام ستوانیکم احمدی و سروان یداللهی به استقبالش آمدند و احترام نظامی گذاشتند. موسی دستش را بالا برد و جواب احترام آنها را داد و بعد همه با هم به دفتر فرماندهی رفتند. موسی پشت میز نشست و از کتیبه پرسید:

الان بچه‌های گروهان چهار کجان و دارن چیکار می‌کنن؟

توی آسایشگاهشون جمع شدن! میتینگ راه انداختند و خاموشی را رعایت نمی‌کنند. برای شامگاه و شام هم حضور پیدا نکردند.

اقدامی که نکردین؟

نه جناب سرهنگ! همون‌طور که فرموده بودین دست نگه داشتیم تا شما تشریف بیارین. فقط دستور دادم چند نفر از سربازای پاسدار دور ساختمونا گشت بزنن تا اگه لازم شد وارد عمل بشن.

می‌دونن که باید چیکار کنن؟

بله! البته جانشین افسر نگهبان هم همراه اوناست تا در صورت نیاز دستورات لازم رو به نفرات بده.

موسی لبخندی از روی رضایت زد. خوشحال بود که در آن شرایط بحرانی، یارانی کاردان و همراه دارد. به ساعت نگاه کرد. یک ربع مانده بود به نیمه شب. نگاهش از روی ساعت چرخید روی نفراتی که دور میز نشسته بودند و گفت:

حدس می‌زدم این اتفاق بیفته. ضد انقلاب به این سادگی دست‌بردار نیس. ما هم به این سادگی میدون رو خالی نمی‌کنیم. می‌خوام از شما مشورت بگیرم. به نظر شما برای حل این مسئله چه کار باید کرد؟

همه به هم نگاه کردند. کتیبه گفت:

هر کاری که شما بفرمایین ما انجام می‌دیم!

موسی گفت:

شما اگه جای من بودین چه تصمیمی می‌گرفتین که این غائله با کمترین سر و صدا و درگیری ختم به خیر بشه؟

هر یک از آنها پیشنهادی داد. یکی معتقد بود که باید با آرامش و نصیحت آنها را به راه آورد. دیگری شدت عمل و برخورد نظامی را پیشنهاد می‌کرد. یکی می‌گفت که باید سلسله مراتب را درگیر ماجرا کرد. موسی در سکوت به حرف آنها گوش داد. وقتی که حرف‌ها تمام شد گفت:

من و شما سال‌هاست که توی این دانشکده با این جوونا کار کردیم. بهشون درس دادیم. باهاشون اردو رفتیم. شب و روز با اونا بودیم. خوب می‌شناسیمشون. اون جوری که ما اونارو می‌شناسیم اونا ما رو نمی‌شناسن و این برای ما یه امتیاز مهمه. پیشنهاد من اینه که از مجموع پیشنهادهای شما استفاده کنیم.

ستوان احمدی پرسید:

یعنی چه‌جوری جناب سرهنگ؟

موسی از پشت میز بلند شد و به کنار پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. همه چراغ‌ها خاموش بود و فقط نور از پنجره‌های آسایشگاه گروهان چهار به بیرون می‌تابید. همان‌طور که به بیرون نگاه می‌کرد، گفت:

مهم اینه که آروم باشیم و عجله نکنیم. کاملاً واضحه که چند نفر که یقیناً عضو گروهک‌ها هستن بقیه رو تحریک کردن. خیلی از دانشجوها فقط برای همراهی با بقیه دست به اعتصاب زدن. اگه ازشون بپرسی که چی می‌خوای و حرفت چیه نمی‌تونه جواب بده. از طرفی آدم توی این سن دوس داره به یه گروه تعلق داشته باشه تا احساس هویت و موجودیت بکنه و دلیل دست به اعتصاب زدن یعنی اینکه ما هم هستیم.

موسی برگشت و دست‌هایش را روی میز گذاشت و گفت:

در نتیجه ما فقط با چند نفر طرفیم که در صورت شناسایی اونا می‌تونیم این غائله رو تموم کنیم.

سروان یداللهی پرسید:

چه جوری شناسایی‌شون کنیم قربان؟

موسی لبخندی زد و گفت:

خودشون، خودشون رو لو می‌دن. حالا همراه من بیاین!

موسی راه افتاد و بقیه هم به دنبال او از دفتر فرماندهی خارج شدند. از پله‌ها پایین آمدند و به طرف ساختمانی که آسایشگاه گروهان چهار در آن قرار داشت، رفتند. وقتی به نزدیک ساختمان رسیدند، سرگرد کتیبه گفت:

اجازه بدین من اول برم اوضاع رو برای ورود شما آماده کنم.

موسی گفت:

نه جناب سرگرد! نیازی نیست همه با هم می‌ریم.

وارد ساختمان شدند و از پله‌ها بالا رفتند. از راهرو گذشتند و به در آسایشگاه نزدیک شدند. صدای سر و صدای همهمه دانشجوها می‌آمد. موسی وارد شد و بقیه پشت سر او ایستادند. ارشد گروهان که یکی از بچه‌های سال سوم بود به محض دیدن فرمانده دانشکده از روی تخت پرید و فریاد زد:

آسایشگاه به جای خود! خبر … دار!

چند نفر از جا بلند شدند و خبردار ایستادند. عده‌ای با تمسخر به ارشد و کسانی که خبردار ایستاده بودند، نگاه کردند و خندیدند. موسی گفت:

از نو!

بعد یک قدم جلوتر آمد و با لحنی صمیمی اما محکم گفت:

خواهش می‌کنم همون‌طوری که روی تختاتون نشستین به حرفام گوش کنین. من امشب اومدم اینجا که با شما صحبت کنم و ببینم خواسته شما چیه. اگه خواسته شما معقول باشه مطمئن باشین که به اون رسیدگی می‌کنم. البته این به شرطیه که شما من رو قانع کنین. اگه من شما رو قانع کردم باید قول بدین که این بازی رو تموم کنین تا این دانشکده بتونه به اهداف آموزشی خودش برسه. خب حالا یکی از شماها به من بگه که این اعتصاب برا چیه و چی می‌خواین؟

همه دانشجوها ساکت و بی‌حرکت به فرمانده دانشکده افسری نگاه می‌کردند. این برخورد آنها را غافلگیر کرده بود. فرمانده دانشکده این قدرت را داشت که همه را با هم به زندان بفرستد و یا حتی از دانشکده اخراج کند. اما او آمده بود تا با آنها حرف بزند و درد دل‌هایشان را بشنود و به آنها کمک کند و این چیزی نبود که آنها انتظارش را داشتند.

موسی چند لحظه صبر کرد. وقتی دید کسی حرفی نمی‌زند، گفت:

فکر نمی‌کنم که پشت این همه سر و صدا و هیاهو یه اندیشه، یه هدف و یا یه خواسته نباشه. حتماً چیزایی برا گفتن هست. من منتظرم که حرفاتون رو بشنوم.

بعد آرام کلاهش را برداشت و روی لبه تختی که نزدیک در ورودی آسایشگاه بود، رو به دانشجویان نشست و ادامه داد:

خب؟

بعضی از دانشجوها با چشم و ابرو به هم اشاره کردند. موسی به دقت حرکات تمام دانشجوها را زیر نظر داشت. بالاخره دانشجوی لاغر قدبلندی که روی تخت بالایی وسط آسایشگاه نشسته بود، بدون اینکه به تامجو نگاه کند، با لحنی طلب‌کارانه گفت:

آقای نامجو شما خودت خوب می‌دونی که خواسته ما چیه!

و طوری روی کلمه «آقا» تاکید کرد که به همه بفهماند درجه‌های نظامی از نظر او و کسانی که او از طرفشان حرف می‌زد، اعتبار ندارد. موسی این دانشجو را که حسن نعمت‌زاده نام داشت، خوب می‌شناخت و می‌دانست که با گروهک‌ها ارتباط دارد. موسی با لبخند گفت:

– شاید! اما می‌خوام از زبون خودتون بشنوم.

نعمت‌زاده به نامجو نگاه کرد و یکی از ابروهایش را بالا داد و با تندی گفت:

این ارتش طاغوتیه! ریشه توی نظام شاهنشاهی داره! نوکر شاه بوده و الان هم هس! انقلاب نیازی به این ارتش نداره! ما جامعه بی‌طبقه توحیدی می‌خوایم! ارتش بی‌طبقه می‌خوایم! ارتش باید منحل بشه!

چهره همراهان فرمانده دانشکده از این همه گستاخی و بی‌ادبی سرخ شده بود، اما ساکت بودند و چیزی نمی‌گفتند. موسی بدون اینکه تغییری چهره و رفتارش ایجاد شود، گفت: من اومدم اینجا که با شما مباحثه کنم فارغ از هر لباس و درجه و مقام. مثه دو نفر عادی که با هم اختلاف نظر توی مسائل سیاسی دارن، موافقی؟

نعمت‌زاده با غرور گفت: معلومه که نظر ما درسته!

موسی گفت:

پس دلایلت رو به ما هم بگو تا ما هم با شما هم عقیده بشیم و با هم در این دانشکده رو تخته کنیم!

بعد به سرگرد کتیبه و همراهانش گفت:

شما هم بشینین! ممکنه این بحث طول بکشه. خب! من منتظرم که دلایل تو رو بشنوم.

نعمت‌زاده بلند شد و آمد روی تخت وسط آسایشگاه رو‌به‌روی نامجو نشست. موسی به چشمان او خیره شد و گفت:

خب؟

مردم این ارتش رو دوس ندارن! انقلاب کردن که از دست این ارتش و صاحابش که شاه بود خلاص بشن. هر ظلمی که شاه کرده به دست شما ارتشیا بوده! شما مردم رو به گلوله بستین و اون همه آدم رو شهید کردین! اگه دوباره دور دست شما بیفته بازم از این کارا می‌کنین!

بعضی از دانشجوها به نشانه تأیید سر تکان دادند. بعضی از روی رضایت لبخند زدند. موسی همه این حرکات را زیر نظر داشت. با خودش فکر کرد اگر برای او از آشنایی دیرینه‌اش با امام بگوید، اگر از فعالیت‌های مخفیانه و سال‌ها مبارزه خودش و خیلی از ارتشی‌ها بگوید، نمی‌تواند او را قانع کند. حتماً از او دلیل و مدرک می‌خواست و او این امکان را نداشت که حرف‌هایش را ثابت کند. بنابراین تصمیم گرفت از راه دیگری وارد شود.

پس به نظر تو این مردم ارتش را دوس ندارن؟

بله دوس ندارن و به همین دلیل هم می‌خوان که منحل بشه.

حالا به سوال من جواب بده! مگه همین مردم که تو میگی می‌خوان ارتش منحل بشه، به رهبری امام خمینی قیام نکردن و پیروز شدن؟

چرا!

مگه بعد از پیروزی، مردم به جمهوری اسلامی رأی ندادن؟

نعمت‌زاده با بی‌حوصلگی رو تخت جا‌به‌جا شد و با صدای بلند گفت:

معلومه که رأی دادن! این چه سوالایی که می‌پرسی؟

موسی با آرامش پاسخ داد:

این سوالا مهمن برای اینکه ما رو به نتیجه می‌رسونن. اگه حوصله نداری یکی دیگه بیاد با من مباحثه کنه.

نعمت‌زاده یک ابرویش را بالا داد و به اطراف نگاه کرد. چند نفر از دانشجوها با اشاره به او فهماندند که بهتر است ادامه دهد. موسی گفت:

پس قبول داری که مردم به این انقلاب رای دادن و رهبرشون هم امام خمینیه، درسسته؟

بله!

موسی به آرامی از روی تخت بلند شد و به طرف نعمت‌زاده رفت. دست‌هایش را روی شانه‌هایش را روی شانه‌های او گذاشت و گفت:

بهتره که این رو بدونی که همه ما کارکنان دانشکده افسری این موقع شب به دستور امام اینجا هستیم و ایشون به ما دستور دادن که دانشکده افسری رو حفظ کنیم. ایشون ارتش رو تأیید کرده و از اون حمایت می‌کنه. حالا سوال اینه که رهبری که مردم تا پای جون گوش به فرمانش بودن، می‌گه ارتش باید باشه اما همون مردم بر خلاف نظر رهبرشون می‌گن باید ارتش منحل بشه؟

موسی دست از روی شانه‌های نعمت‌زاده برداشت و جلوی او ایستاد. نعمت‌زاده که جوابی نداشت بدهد، گفت:

این مردم … یعنی خلق قهرمان ایران می‌گن …

موسی برگشت و روی تخت نشست و به دانشجویان نگاه کرد. همهمه شروع شد. دلایل و منطق ساده اما محکم موسی کار خود را کرده بود. دانشجوهایی که بی‌خیال روی تخت‌هاشان لم داده بودند، حالا راست نشسته بودند و به موسی نگاه می‌کردند. نشانه‌های شک و دودلی در چهره خیلی از دانشجوها دیده می‌شد. چند نفر از دانشجوها به نعمت‌زاده نزدیک شدند و در گوش او چیزهایی گفتند. نعمت‌زاده هم عصبی زیر لب غر می‌زد. موسی بلند شد کلاهش را روی سرش گذاشت و در حالی که به سمت در می‌رفت، گفت:

حالا من به عنوان فرمانده این دانشکده، یعنی کسی که از سلسله مراتبی که به رهبر انقلاب می‌رسه دستور می‌گیره از شما می‌خوام که به عنوان دانشجوهای انقلابی این بساط رو تعطیل کنین تا بتونیم با تمام قدرت در خدمت امام و  انقلاب باشیم.

خیلی از دانشجوها به نشانه احترام خبردار ایستادند و موسی و بقیه از آسایشگاه بیرون رفتند. صدای دانشجوهای معترض به گوش می‌رسید:

اینا همه طاغوتی‌ان… می‌خوان ما رو با این حرفا گول بزنن… همه‌شون ضد انقلابن…

موسی در حالی که از نتیجه کارش راضی بود، بدون اینکه واکنشی نشان بدهد به اتفاق بقیه از ساختمان خارج شد. چند دقیقه بعد همه توی دفتر فرمانده دانشکده جمع بودند.

موسی به سرعت فهرستی از اسامی بیست نفر از دانشجویان را روی کاغذ نوشت و به کتیبه داد و گفت:

اینا همون کسایی هستن که این غائله رو درست کردن. همه باید از دانشکده اخراج بشن! کتیبه به فهرست نگاه کرد. همه با اسم کوچک و نام کامل فامیل نوشته شده بود. از حافظه فوق‌العاده نامجو چیزهایی شنیده بود اما این حرکت برایش خیلی تازگی داشت. بعد موسی رو کرد به ناصر حسینی و گفت:

همین الان زنگ بزن به فرمانده دژبان مرکز جناب سرهنگ ستاری. بگو چند تا دژبان ورزیده بفرسته این نفرات رو ببره بازداشتگاه تا شنبه که برگه اخراج اونا آماده بشه. این افراد دیگه نباید بین دانشجوها باشن!»(1)

پانوشت:

(1)وردیانی، ابوالقاسم، پروانه‌ها زیر باران، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده