کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهاردهم : خاطرات سرهنگ ستاد اصغر ناطقنوری سقوط 214 خرداد 1359 بود که من، شهید شهرامفر و احمد دادبین تصمیم گرفتیم به صورت داوطلب به کردستان برویم تا اگر کمکی از دستمان بر میآید، برای ثبات منطقه انجام دهیم. در آنجا برای اولین بار با شهید صیاد شیرازی آشنا شدم. ایشان هم با تعدادی نیروی داوطلب و عدهای سرباز به سنندج آمده بود.

پس از چندین مأموریت، روزی شهید صیاد به من گفت: «باید به سردشت بریم، چون این شهر کاملاً پاک‌سازی نشده و گروه‌های ضدانقلاب هنوز تو شهر تحرک‌هایی دارن. باید از بانه به طرف سردشت بریم و اونجا رو پاک‌سازی کنیم و یه واحد هم اونجا مستقر کنیم تا جایگزین واحد قبلی بشن.»

شهید صیاد، ده پانزده روز قبل از این مأموریت، به من ابلاغ کرد: «شما این محور رو شناسایی کن، ببین نقاط حساس و کمین‌خور کجاست؟» من هم اطاعت کردم. ابتدا بالگرد درخواست کردیم. یک بالگرد کبری و یک 214 در بانه نشستند. ساعت 10، 10:30 صبح بود. من به همراه هشت نفر سوار بالگرد 214 شدیم. یک نفر از آنها، به نام صفار، نماینده جهاد سازندگی بود و بقیه هم از بچه‌های نیرو‌مخصوص بودند؛ استوار صدیق، چنانه، علی انصاری و دونفر دیگر که اسمشان را به خاطر ندارم. وقتی بالگرد بلند شد، به خلبان گفتم: «در ارتفاع بالا پرواز کن و زیاد پایین نرو تا از جنگل‌ها به بالگرد شلیک نکنن.» بین بانه و سردشت پوشش جنگلی وجود داشت و به راحتی می‌توانستند کمین و شلیک کنند. طی پرواز نقاط حساس را یادداشت می‌کردم؛ کجا ممکن است کمین‌خور باشد؛ کجا ممکن است مین‌گذاری کنند؛ کجا ممکن است درگیری پیش بیاید و . . . از بانه تا سردشت، شصت کیلومتر فاصله بود و من در این فاصله، پنج نقطة حساس را یادداشت کردم. آخرین نقطه، پل ربط بود که روی رودخانة سردشت قرار داشت. سردشت هم هشت تا ده کیلومتر بعد از آن بود.

مدتی از پرواز گذشت که ما به پل ربط رسیدیم. ناگهان خلبان کبری با بی‌سیم به من گفت: «جناب سروان شما اینجا بازرسی گذاشتین؟» گفتم: «اونجا که اصلاً دست ما نیست. مگه روی پل ایستگاه بازرسی هست؟» گفت: «بله. دو نفر روی پل هستن که ماشین رو نگه می‌دارن و بازرسی می‌کنن.» با توجه به اطلاعاتی که داشتم، می‌دانستم نیروهای ما در این نقطه مستقر نیستند. گفتم : «اینها ضدانقلاب هستن.» نیروهای دموکرات و کومله در آنجا پست بازرسی گذاشته بودند. ماشین‌هایی که از سردشت می‌آمدند یا به طرف سردشت می‌رفتند، نگه می‌داشتند و از آنها پول می‌گرفتند. به خلبان کبری گفتم: «اینها نیروهای نظامی نیستن، به طرفشون شلیک کن.» گفت: «پل خراب می‌شه.» گفتم: «اشکال نداره شما بزن.» خلبان به طرف آنها رفت و شلیک کرد. ناگهان خلبان گفت: «جناب سروان اینجا رو ببینید! تقریباً سی نفر از زیر پل اومدن بیرون و دارن فرار می‌کنن.» گفتم: «بزن! معطل نکن!» خلبان کبری هم شروع به شلیک کرد. البته پل خراب نشد. خلبان بالگرد 214 که ما در آن بودیم، ناگهان ارتفاع کم کرد و رفت پایین تا ببیند ماجرا از چه قرار است. همین که ارتفاع کم کرد و رفت پایین تا ببیند ماجرا از چه قرار است. همین که ارتفاع کم کرد، گلوله‌ای از طرف ضدانقلاب به زیر بالگرد شلیک شد. ناگهان خلبان گفت: «آخ! من تیر خوردم.» بالگرد را در ارتفاع سیصدچهارصدمتری رها کرد. دیدم بالگرد دور خودش می‌چرخد و در حال سقوط است. در یک لحظه به ذهنم خطور کرد: «شاید بالگرد موقع سقوط کاملاً چپ کنه و برگرده. بهتره در بالگرد رو باز کنم که اگه رسیدیم زمین، در قفل نشه و بتونیم بپریم پایین.» قبل از رسیدن به زمین، با پا محکم به در کشویی بالگرد زدم و در را باز کردم. زمان بسیار سریع گذشت و چند لحظه بعد به کف رودخانه رسیدیم. این اتفاق آن‌قدر سریع رخ داد که کار به داد و بیداد و ترسیدن بچه‌ها نرسید. همه نگران بودیم که بالگرد چطور روی زمین می‌نشیند. با لطف خداوند، گردش ملخ باعث شد بالگرد روی شن و ماسة کف رودخانه بنشیند و چپ نکند. عمق آب رودخانه حدود هفتاد هشتاد سانتی‌متر بود. جایی که ما سقوط کردیم، با پل ربط کمتر از صد متر فاصله داشت.

وقتی بالگرد نشست، سریع پیاده شدم و یک رگبار زیر پل گرفتم تا مطمئن شوم کسی زیر پل نیست. کسی آنجا نبود. همه مثل من حالت دفاعی به خود گرفته بودند. ناگهان استوار صدیق گفت: «آخ! جناب سروان کمرم.» گفتم: «بیایید کمکش کنید تا بتونه راه بره.» وقتی بالگرد به شدت در رودخانه فرود آمد، ضربة شدیدی به کمر صدیق وارد شد و آسیب دید. یک لحظه چشمم به تپة آن طرف رودخانه افتاد که در چهل پنجاه متری ما قرار داشت. به بقیه گفتم: «بریم اون بالا.» همین که خواستیم راه بیفتیم، متوجه شدم خلبان زخمی شده و تیر درست به غوزک پایش خورده است. به کمک خلبان گفتم: «کمکش کن تا بریم بالای تپّه.» همه با سرعت و عجله رفتیم بالای تپه. به بچه‌ها گفتم: «یه دفاع ساعتی تشکیل بدید تا کمک برسه.»

از آنجا که وسایل ارتباطی ما در بالگرد مانده بود، به دلیل آلوده بودن منطقه، نمی‌توانستیم به آن نزدیک شده و با کبری ارتباط برقرار کنیم. ولی خلبان کبری دید که چه اتفاقی برای ما افتاده است. بالای سر ما آمد چرخی زد و به بانه رفت. حدس زدم رفت تا برای ما کمک بفرستد. به بقیه گفتم: « حتماً برای کمک به ما نیرو میرسه باید از خودمون دفاع کنیم. فشنگ‌ها رو بی‌خود شلیک نکنید سفت و سخت بایستید تا کمک برسه.» همگی به کلاشنیکف، ژ-3 و نفری صد فشنگ مسلح بودیم. نگاهی به پای خلبان انداختم. حفره‌ای در غوزک پایش بود. آستین‌های زیر پیراهنی‌ام را بریدم و در حفره فرو کردم و سفت بستم. بهش گفتم: «طاقت بیار، الان نیروی کمکی می‌رسه.»

با خودم گفتم: «چرا ضد انقلاب تو این مدت عکس‌العملی نشون نداد؟» شاید فکر می‌کردند ما برای عملیات پیاده شدیم. وقتی به بالا رسیدیم، پراکنده صدای تیر می‌آمد. به بچه‌ها گفتم: «از تیرهاتون بی‌خود استفاده نکنین. شاید مجبور بشیم دو سه ساعت اینجا بمونیم.» از بالای تپه می‌دیدم که ضد انقلاب های زخمی شده را به آلاچیقی می‌برند که برای کشاورزها بود و صدمتر با پل فاصله داشت. تقریباً چهار پنج زخمی دیدم که هر کدام را دو سه نفر کشان‌کشان به طرف آلاچیق می‌بردند. آنها با شلیک بالگرد زخمی شده بودند. تپه‌ای که ما روی آن بودیم، در یک طرف پل و آلاچیق در طرف دیگر آن قرار داشت. تقریباً تا سه ربع پس از استقرار ما روی تپه، تک و توک صدای تیر می‌آمد. به بقیه می‌گفتم: «تا تیر به نزدیکتون شلیک نشد، شلیک نکنین. با این تیرها کار داریم. نترسید.» به شکل دفاع ساعتی نشسته بودیم. حواسم به همه بود. به تک‌تکشان نگاه می‌کردم تا ببینم، چه کار می‌کنند. متوجه آقای صفار شدم. اسلحه‌ای با خود نیاورده بود. مشغول تلاوت قرآن بود. با خود گفتم: «درود به شرفش! این فهمیده که شاید زنده بر نگردیم، قرآن تلاوت می‌کنه.»

هم‌زمان با پرواز ما، یک بالگرد شنوک که خلبانش سروان طاهری بود، به بانه مهمات برده بود. وقتی بالگرد کبری به بانه رفت و شنوک را دید، برای نجات ما اقدام کرد. فاصلة ما تا بانه 50 تا 55 کیلومتر بود. بعد از یک ساعت و نیم انتظار، از دور صدای بالگرد شنوک را شنیدیم. بلافاصله پیراهنم را در آوردم و چرخاندم تا خلبان ما را ببیند. خلبان ما را دید و درست وسط تپه‌ای که روی آن بودیم، نشست. اول خلبان اشرفی را در بالگرد شنوک نشاندم. بقیه هم سوار شدند. بچه‌ها را که شمردم، متوجه شدم استوار چنانه نیست. به او گفته بودم جلوی جادة مهاباد برود و از آن بالا مواظب باشد تا کسی از پشت به ما حمله نکند. حدود صد متر با ما فاصله داشت. با خودم گفتم: «ای داد! چرا این نیومد؟ حتماً اتفاقی براش افتاده.» از در عقب بالگرد خارج شدم تا دنبالش بروم. چنانه که بالگرد را دید، خودش را به ما رساند و از در جلوی بالگرد سوار شد. هم‌زمان یک تیر به شنوک شلیک شد و خلبان هم سریع بلند شد. نشست و برخاست بالگرد پنج دقیقه هم طول نکشید. به محض بلند شدن بالگرد، بچه‌ها به استوار چنانه گفتند: «نوری به خاطر تو از بالگرد پیاده شد و پایین اومد. چرا نگفتی اومدی توی بالگرد؟» چنانه خیلی ناراحت می‌شود و به خلبان فشار می‌آورد که برگردد. ولی خلبان می‌گوید: «بالگرد تیر خورده امکان بازگشت نیست. بالگرد کبری رو می‌فرستم تا اونجا گشت بزنه و اگه بود برش گردونه.» . . . ادامه دارد . . .

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده