در کمین گل سرخ
بخش سی و چهارم: وقتی که سرهنگ صیاد، دربارۀ وضعیت واقعی این لشگر ها توضیح داد، معلوم شد که به امید آنها نمی توان منتظر وقوع حادثه ماند. لشگر های28 کردستان و64 ارومیۀ سخت گرفتار امنیت کردستان و آذربایجان غربی بودند و اگر می توانستند آرامش را در آن سامان برقرار کنند، البته که کاری بزرگ کرده بودند و توقع دیگری از آنان نبود. لشگر81 کرمانشاه نیز در منطقۀ ریجا، اورامانت و کامیاران همین وظیفه را داشت. یگان هایی از لشگر16 قزوین هم در کردستان با ضد انقلاب درگیر بودند.

اضافه بر این، همۀ لشگرها و بلکه تمام نیروی زمینی،  به طور جدی به مشکل کم بود نیرو مواجه بودند. طرح یک ساله کردن سربازی توسط دولت موقت تمامی پادگان ها را خالی کرده بود و از سوی دیگر به علت مسائل و شرایط مربوط به انقلاب و تغییر نظام سیاسی در کشور، اغلب فرماندهان یگان های ارتش فاقد آن اقتدار لازم بودند تا بتوانند از نیروهای تحت امرشان به نحو مطلوب استفاده کنند و در نتیجه بی نظمی، افت آموزش و پایین بودن توان نظامی کاملاً در یگان ها مشهود بود.

 پیشنهاد مشخص قرارگاه، مسلح کردن نیروهای انقلابی و بسیج عمومی بود.

در ادامۀ جلسه، بین تیمسار و یکی از فرماندهان بحث تندی صورت گرفت که تیمسار احساس توهین کرد و به اعتراض جلسه را ترک کرد و این چنین جلسه ای که به نتایجش امیدها بسته شده بود، تقریباً بدون نتیجه ای که بتواند  در روز مبادا  جلو قشون عراق را سد کند، تعطیل شد!

در پایان جلسه، به پیشنهاد محمد بروجردی فرمانده ارشد سپاه در منطقه قرار شد؛ بعد از ظهر، رئیس جمهور و همراهانش از پاسگاه های مورد هدف قرار گرفته بازدید کنند.

عصر آن روز، رئیس جمهور و تعدادی از همراهانش با بالگرد به منطقۀ قصر شیرین رفتند. او با دیدن آثار توپ های عراقی در روی پاسگاه ها و مردم بی دفاعی که مجروح شده بودند،گویی تازه در می یافت که قشون کشی عراق توهین نیست، بلکه منطقه را در آستانۀ جنگ بزرگی قرار دارد، اما ای کاش این حس وحال تا تهران باقی می ماند!

هنگامی که آنان از بازدید مرزبرگشتند، آفتاب رو به غروب بود، اما مردم مضطرب قصر شیرین که می دانستند؛ اگر آتش جنگ برافروخته شود، آنان قربانیان روز نخستین اند، در فرمانداری جمع شده بودند تا ببینند چرا مسؤولان هیچ تحرک جدی ای برای روز مبادا ندارند.

 آنها می دیدند و می شنیدند که عراقی ها به راحتی به روستای اطراف می آیند و بهتر از همه می دانستند که در جبهۀ خودی هیچ استحکامی وجود ندارد و…

رئیس جمهور برایشان سخنرانی کرد و وعده وعیدهای فراوانی داد. وقتی او از گفتن ایستاد که ساعت هشت شب بود و مدتی از غروب آفتاب می گذشت.

سرهنگ صیاد که از خطرات پرواز در شب بی اطلاع نبود، برای برگشتشان اتومبیل تهیه دیده بود:

برای برگشتن هم اتومبیل بود و هم بالگرد. گفتم: «بفرمایید سوار ماشین ها شوید.»

بنی صدر گفت: «مگر نمی شود با بالگرد برگردیم؟»

گفتم: «نمی شود.»

اما خلبان که احتمالاً احساساتی شده بود، با یک جسارت خارج از منطق گفت:

«نخیر می شود، من می توانم در شب پرواز کنم.»

همه سوار بالگرد شدیم.

رئیس جمهور، فرمانده نیروی زمینی ارتش، استاندار کرمانشاه، مشاور اطلاعاتی رئیس جمهور، مرتضی رضایی فرمانده وقت سپاه، و چند نفر دیگر. یادم است برای شهید محمد بروجردی جا نشد و او ماند.

بالگرد214 از زمین بلند شد و چند لحظه بعد هم کبرای جنگی ای برای اسکورتشان برخاست. جاعت همه در خلوت خود بودند.  لابد به روزهای وحشتناکی می اندیشیدند که در پیش روی میهن بود . شاید در آن لحظات هر کسی به فکر چاره ای بود و برای مقابله طرح می ریخت.

حدود بیست دقیقه ای این گونه گذشته بود و اکنون آنها بر فراز کوهستان های اطراف دالاهو بودند که ناگهان علی متوجه شد که سه تا از آمپر های خطر روشن است. برای اویی که در این زمینه دارای اطلاعاتی بود، معنای روشن شدن این آمپرها کاملاً مفهومی بود!

روشن شدن این آمپر ها نشان دهندۀ این بود که بالگردها دچار نقص فنی شده و خطر جدی است. باید هر چه زود تر در جایی می نشستیم و رفع نقص می شد.

طبق عادت، دعای فرج امام زمان (عج) را خواندم تا از هر خطری مصون باشیم.

به مرتضی رضایی گفتم: «مثل اینکه دچار مشکل شده ایم.»

بقیۀ همسفران هنوز از سرنوشتی که در انتظارشان بود، بی خبر بودند. در میان آن کوه ها و تپه ها هیچ محلی برای فرود آمدن وجود نداشت.

سیستم داخل، ناگهان خاموش شدو تکان های غیر طبیعی خبر از آن می داد که کنترل بالگرد از دست خلبان ها خارج شده است. سرنشینان تازه متوجه خطر شده بودند.

کنترل کنندۀ بین خلبان ها نیز قطع شده بود و در گوش یکدیگر فریاد می زدند تا صدای هم را بشنوند. صداهای ترس خوردۀ آنها حکایت از جدی بودن خطر داشت. یکی از آنها داد می زد: «من باید آنجا بنشینم.»

 علی به جایی که او اشاره می کرد، نگاه کرد، سوسوی چراغی دیده می شد. اما او می دانست که این منطقه در دست ضد انقلاب است و هنوز پاکسازی نشده است.

همین را با آن خلبان و همراهانش گفت. باید یکی از دو خطر را می پذیرفتند.

خلبان گفت: «هیچ چاره ای نداریم.» و توضیح داده که ورتیکو(ورتیکو حالتی است که خلبان اصلاً افق را تشخیص نمی دهد و تعادل و کنترل خود را از دست داده و هر آن ممکن است واژگون شود.) شده اند.

گفت: «با این حساب پس بشین.»

تا آنجا که ممکن بود، بالگرد را به زمین نزدیک کرد. بالگرد به روی روستایی رسید. اما خلبان به نظرش رسید که در آن پایین، آب است و نمی تواند روی آن بنشیند.

داشتم خودم را آماده می کردم همین که بالگرد به زمین اصابت کرد، در را باز کنم بپرم بیرون که ناگهان بالگرد با ضربۀ سختی به زمین خورد.  بر اثر شدت آن در کنده شد و من درحالی که سرم شکافته بود، تندی به بیرون پریدم و سعی کردم از آن فاصله بگیرم.

هرآن، انتظار داشتم که بالگرد منفجر شود. دقایقی گذشت، خبری نشد. از کسانی که در آن بودند خبری نشد و کسی بیرون نیامد. فکر کردم بی هوش شده اند.

وقتی برگشتم توی آن، دیدم همه خشکشان زده است و گیج شده اند. همه را بیرون کشیدم و دیدم الحمدالله همه سالمند و کسی  آسیب جدی ندیده است.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده