خاطرات سلیمانجاه
بخش دهم و پایانی: ...وشهادت صیاد با شهید شدن صیاد بار سنگینی از غم تمام وجود مرا فرا گرفت با شهید صیاد از نزدیک کار کرده بودم دو دوست صمیمی و همرزم قدیمی بودیم در مراسم تشیع پیکر شهید که مقام معظم رهبری نیز تشریف آوردند و بر تابوت این شهید بوسه زدند. مرا به عنوان افسر میدان انتخاب کردند تا با ورود تابوت شهید فرمان خبردار بدهم و ادای احترام نظامی به پیکر شهید انجام شود. سکوتی عجیب میدان را فرا گرفته بود همه دوستان و بزرگان لشكری وکشوری در میدان ایستاده بودند. صدای حزین قرآن فضا را پر کرده بود. نگاهی به محل ورودی تابوت شهید کردم.

بخش دهم و پایانی: …وشهادت صیاد

استعفاي شهيد صياد و عوض شدن فرمانده نيروي زميني

مدتی بعد از رادیو شنیدم که فرمانده نیروی زمینی ارتش عوض شد و صياد شيرازي از فرماندهي نيرو استعفا داد و سرهنگ حسین حسني سعدي كه معاون آموزشي نيرو بود، فرمانده نيروي زميني ارتش شد. با تعویض فرمانده نیرو، من هم عوض شدم و اواخر سال 65 آمدم ستاد نيروي زميني و رئيس بازرسي شدم و از ادامه حضور در صحنه نبرد مستقيم با دشمن باز ماندم .تا زماني كه عمليات كربلاي 6 انجام شد. یک موضوعی پیش آمده بود و من احضار شدم به منطقه عملیاتی. چند روزی آنجا فعالیت داشتم. موضوع كه بررسي شد از آنجا برگشتیم، من را از بازرسی عوض کردند و اواخر سال 66 معاون اطلاعات و عملیات نیرو شدم. قبل از من موسوي قويدل معاون عمليات بود و سرهنگ مفيد هم در زمان من مدير اطلاعات بود.

رفتم خانه و در انتظار بازنشستگي

معاون هماهنگ­کننده نیرو شدم. آن­موقع از نظر وضعيت خدمتي مسائلی پیش آمد، متوجه شدم 30 سال خدمت من تمام شده و با این سیستم بعد از جنگ نمی­توانم کار کنم، وضعیت نیرو، رابطه نیرو با ستاد مشترک به دلخواه من نبود. من هم آدمی نبودم که با این وضعیت­ها بتوانم خدمت كنم و تحولاتی هم در نظر بود. من جانشينم را خواستم و پرونده­ها را دادم، چیزی هم نگفتم. رئیس دفترم را خواستم، فرمانده پشتیبانی را خواستم، آن­موقع زمانی بود که همه ما مسئولان اسلحه می­بستیم اسلحه­ام و پرونده­ها و کلید دفتر را دادم و فرستادم دفتر فرمانده نیرو  که حسنی سعدي بود ماشین را خواستم، محافظ هم داشتم. محافظ آمد گفتم نه؛ هیچ­کس نیاید، یک پیکان بیاید کار دارم. اینها تعجب کردند می­خواهم چه کار کنم. آن­موقع بنز داشتیم. سوار آن پیکان شدم و با یک راننده آمدم خانه. منزل در لویزان بود، خانه سازمانی نمی­نشستم. رفتم خانه­ام و چند صباحی خانه بودم.

دعوت براي خدمت در ستاد كل

حالا چطور به عرض حضرت آقا مقام معظم رهبري رسیده بود نمي دانم البته موضوع را به تیمسار ظهیرنژاد گفته بودم30 سالم تمام شده، ما پیرمردها بایست برویم جايمان را بدهیم به جوان­ها، ظهير نژاد با اعتراض گفت: این حرف­ها چیست؟ واحتمالا تیمسار ظهیرنژاد كه مشاور آقا بود مراتب را گزارش كرده بود. حضرت آقا زنگ زده بودند به دکتر فیروزآبادی که ایشان این­طور رفته خانه نشسته ببین دلیلش چیست؟ دكتر فيروز آبادي به عنوان رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح من را خواست. من تا آن­موقع فیروزآبادی را ندیده بودم، رفتم یک مقدار صحبت کردیم. حرف­هایی زد، من هم حرف­هایی زدم. دو ساعت جلسه­مان طول کشید. آخر کار گفت من یک خواهشی دارم. هر کاری یک حسن ختامی بایست داشته باشد. شما این­همه خدمت کردی، جنگ بودی، جبهه بودی، شما بیا یک سال با ما همکاری کن، هرکجا می­خواهی انتخاب کن. بعد از یک سال با سلام و صلوات برو. این­طوری كه خدمت را ترک کنی و بروی خانه بنشینی خوشایند نيست. گفتم عزیز من! این حرف صحیح نیست. من 30 سال خدمتم تمام شده و الآن است که می­خواهم دیگر استراحت کنم. گفت: خیلی­ خوب این را پس می­گیرم. یک سال با ما همکاری کن، بعد از یک سال مانعی ندارد، تشریف ببر. این حرف به دلم نشست. گفتم پس اجازه بده امروز من فکر کنم، فردا خدمت شما بیایم. گفت مانعی ندارد.

فردا وقت نماز بیا، برویم نماز را با هم بخوانیم، بعد برگردیم اینجا یک ناهار هم با هم بخوریم، سر ناهار شما تصمیمت را به من بگو. همان کار را کردم. رفتم فکر کردم دیدم که بله، این مؤمن حرف حساب می­زند، ضمناً باید برود به حضرت آقا هم بگوید. من باز هم بگویم نه، خوب نیست. با توجه به اينكه در جنوب چندين جلسه در منطقه و عملیات‌ها خدمت آقا رسيده بودم، روی این اصل قبول کردم یک سال اضافه در ستاد كل خدمت كنم. فردای آن روز آمدم گفتم یک سال همکاری می­کنم. هرکجا می­گویی من می‌روم. دکتر فيروز آبادي گفت خودت کجا را در نظر داری؟ گفتم خودم همکاری با امیر صیاد شيرازي را تمایل دارم. اینجا بود که ایشان رفت توی فکر. گفت آنجا نمي‌شود. گفتم چرا؟ گفت در ستاد کل اگر معاون ارتشی است، جانشین بایستی سپاهی باشد. اگر معاون سپاهی است، جانشینش بايد ارتشی باشد و صیاد بایستی جانشینش سپاهی باشد و دیروز یکی از معاونین آمده پیش من خواهش کرده که شما قبل از تصمیمت با او یک صحبتی داشته باشی، این خیلی دنبال شماست. گفتم کیست؟ گفت الآن زنگ می­زنم بیاید. علاوه بر تلفن معاونین، دفتر دکتر آیفن داشت. دکتر آیفن را زد و گفت سردار رشید یک سری به من بزن. من فهمیدم.

رشید آمد و من را دید و خوش و بش كرديم، در جبهه با هم بودیم. خیلی با هم کار کرده بودیم، دکتر برگشت گفت ایشان است. علاقمندی؟ گفتم بله ایشان را قبول دارم. همان لحظه بلند شدیم، با رشید رفتیم پایین.

رشید معاون اطلاعات و عملیات ستاد کل نیروهای مسلح بود. سال69 من رفتم به عنوان جانشین معاون اطلاعات عملیات ستاد کل کار را با ایشان شروع کردم. وضعيت خدمتي آن‌قدر خوب بود كه بعد از آن یک سال باز هم ماندیم، حرف هم نزدیم. باقی ماندیم تا سال76. تا صیاد به شهادت رسید.

فرمانده ميدان شدم براي اداي احترام به پيكر شهيد صياد

با شهید شدن صیاد بار سنگینی از غم تمام وجود مرا فرا گرفت با شهید صیاد از نزدیک کار کرده بودم دو دوست صمیمی و همرزم قدیمی بودیم در مراسم تشیع پیکر شهید که مقام معظم رهبری نیز تشریف آوردند و بر تابوت این شهید بوسه زدند. مرا به عنوان افسر میدان انتخاب کردند تا با ورود تابوت شهید فرمان خبردار بدهم و ادای احترام نظامی به پیکر شهید انجام شود. سکوتی عجیب میدان را فرا گرفته بود همه دوستان و بزرگان لشكری وکشوری در میدان ایستاده بودند. صدای حزین قرآن فضا را پر کرده بود. نگاهی به محل ورودی تابوت شهید کردم.

در حالی که خود را آماده می‌کردم تا به شکل شایسته وظیفه‌ام را انجام دهم در دوردست افکارم سال 1362 را جستجو می‌کردم. در آن سال قرار بود تا با فرماندهان سپاه برای شناسایی محلی جهت طراحی عملیات به نزدیکی خط مقدم برویم. تصمیم گرفتند اولاً با لباس شخصی برویم و ثانیاً همه با هم نباشند من با تعدادی از فرماندهان سپاه در پوشش لباس شخصی به محل خاکریز مورد نظر در نزدیکی دشمن رسیدیم و با هم صحبت می‌کردیم تا صیاد برسد. از دور یک خودرو ظاهر شد، متوجه شدیم خودرو صیاد است من  به لحاظ اینکه در امور نظامی بسیار من منضبط بودم ایستادم و با صدای بلندی ایست و خبردار دادم. صیاد که نزدیک شده بود از نو داد و در حالی که با من دست می‌داد، گفت: مؤمن اینجا خط مقدم، ما هم لباس شخصی هستیم. گفتم من نظامی هستم و شما فرمانده، همیشه و همه جا در هر وضعیتی به شما احترام خواهم گذاشت.

و حالا پس از سال‌ها از آن روز اینک باید برای پیکر غرقه به خون شهید ادای احترام مي‌كردم. اشکم بی اختیار جاری شده بود. در حالی که در افکار خودم روح شهید را بر فراز فضای پادگان ناظر می دیدم با تمام وجود خبر دار دادم.

بعد از شهادت شهید صیاد سردار رشید جانشین دکتر فيروز آبادي شد و من معاون اطلاعات و عملیات ستاد کل نیروهای مسلح شدم، دو سال آنجا بودم.

بعد از آن سال 79 رفتم معاون بازرسی ستاد کل شدم و بعد از آنجا سال 82 رئيس دانشگاه عالی دفاع ملی شدم. رفتن به دانشگاه دفاع ملي يك اقدام خاص بود من هشت سال بود در ستاد کل، محل ارتشبدی داشتم.

در حالي كه دانشگاه محلش سرلشکری بود. نهایتاً این را به عرض حضرت آقا رساندند که اینجا باید افسری باشد که هم سپاه قبولش داشته باشد، هم ارتش قبولش داشته باشد، هم رضایت شما جلب بشود. ما هم سليمان‌جاه را در نظر گرفتیم، ولي مشكل شغل نزولي را براي ايشان داريم. آقا فرموده بودند: از این به بعد برای همیشه این دستور را می­دهم، به افسرانی که در ستاد کل هستند، شغل نزولی ندهيد، ولی این افسر تا آنجا هست، محلش ارتشبدی است. نه این­که­اینجا برای همیشه ارتشبدی باشد. فقط ایشان تا هست محلش ارتشبدی است.

تا سال84 بود که من مریض شدم. ضربان قلبم بالا رفت و پزشکان گفتند که نبایست استرس داشته باشی. دانشگاه هم که من رفته بودم فوق­العاده استرس داشتم. با زمین و زمان مسائلی بود که عجیب به من فشار آمد و دیدم هم شخصیتم و حیثیتم در خطر است و سلامتی­ام. تقاضای بازنشستگی کردم حضرت آقا موافقت کردند ونهايتاً سال 84 بازنشسته شدم و تا امروز كه سال 92 است هيچ گونه فعاليت رسمي در جائي نداشتم.

خاطره رفتن به محضر حضرت آقا

مقام معظم رهبری به بنده خیلی عنایت داشتند در منطقه عملیات به ویژه عملیات خیبر و  بدر بیشتر اوقات در حضورشان بودم، جلسه که تشکیل مي‌شد خدمتشان بودم بعد از رحلت حضرت امام که سال 67 بود، ایشان با راي خبرگان رهبر شدند. حاج آقا صفایی که رئیس عقیدتی سیاسی ارتش بود به من كه معاون هماهنگ­کننده نيروی زميني بودم، گفت: جناب سرهنگ بلند شو برویم به محضر رهبر جدید براي عرض تبریک. با هم آمديم به محل سكونت آقا در حالی كه هنوز حسینیه امام خميني ساخته نشده بود. سرهنگ جلالی هم آن موقع وزیر دفاع بود. او هم آمد. نمایندگانی هم از واحدها آوردیم.

قبلاً حاج آقا صفایی پیش­بینی این کارها را کرده بود. ما رفتیم در این حیاط، زمین همان حسینیه، واحدها را به خط کردیم، آنجا آرایش دادیم، متن تهیه کردیم، با هماهنگی حاج آقا صفایی که این متن را وزیر دفاع بخواند. جلالی گفت که من متن را بخوانم. هماهنگی شد که آقا از اتاق بیرون می­آید، من خبردار بدهم. آقا آمدند من رفتم جلو، حالا مانده بودیم، تبریک بگوییم، تسلیت بگوییم. حاج آقا صفایی گفت اول تسلیت می­گوییم، بعد تبریک می­گوییم که شایسته­ترین فرد به این سمت برگزیده شده­اند. بعداً میکروفون را بده به جلالی. من فاصله­ای نداشتم، فاصله کم بود. رفتم جلو، دست­بوس شدم. اول رحلت حضرت امام را تسلیت و بعد گزینش بجا و بحق ايشان را تبریک گفتم. عقب­گرد کردم، آمدم پشت میکرفون و میکرفون را در اختیار جلالی گذاشتم. متن خوبی تهیه کرده بودند که این آقایان نمایندگان واحدهاي نيروي زميني هستند و برای عرض تسلیت و تبریک به محضرتان رسیده‌اند. سرهنگ جلالی اینها را گفت و بعد میکرفون را آوردند مقابل حضرت آقا نگه داشتند وايشان صحبت کرد. از زحمات نیروی زمینی تجلیل کرد. خوب من را دیده بود، من را می­شناخت، جلالی را می­شناخت. گفت چهره­ها برای من آشناست. سفارشات را کرد. نیم ساعت صحبت کرد. بعد آقا تشریف بردند، یک خبردار هم برای آقا دادیم. والسلام

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده