کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سیزدهم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا مقاومت در سوسنگرد . . . شروع کردیم به دویدن. به خاطر شدت جراحات و خونریزی، رمقی برایم نمانده بود. غلام آذوری آخرین نفر ستون بود که جلوی من میدوید. دیگر نمیتوانستم راه بروم . او را صدا زدم تا کمکم کند. برگشت دید وضع بدی دارم. بچهها را صدا کرد. دو نفر آمدند زیر بغلم را گرفتند و شروع کردیم به دویدن. چون سمت کرخه نخلستان داشت، به بچهها گفتم: «بریم اون سمت تا تانکها و نفربرها نتونن دنبالمون بیان.» همین که از کانال بیرون آمدیم و به سمت کرخه دویدیم، عراقیها با دوشکا، تیربار و گلوله حسابی از خجالتمان در آمدند. صدای جیرجیر نفربرها را میشنیدیم که به سمت ما میآمدند، ولی جرئت نمیکردند جلو بیایند؛ از همان راه دور شلیک میکردند. سه چهار کیلومتر دویدیم و نزدیک ظهر به دهلاویه رسیدیم. دیدیم آنها هم به شهر نزدیک شدند و شهر را به گلوله بستند. منبع آبی که رضا بادینی برای دیدهبانی روی آن میرفت، مورد اصابت موشک مالیوتکا قرار گرفت. موشک از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج شد. رضا هم با ما به عقب برگشت. به تمام نیروها دستور عقبنشینی دادم و گفتم: «با مینیبوس یا ماشین نیایید، چون هدف قرار میگیرد. پیاده برگردید.»

گلولة توپ ازهمه طرف به شهر می‌خورد، ما هم مدام روی زمین دراز می‌کشیدیم. یک بار که روی زمین دراز کشیده بودم و دیگر توانی برایم نمانده بود، یاد جوانکی افتادم که در روستای سلمانیه و درون کانال، مظلومانه به من نگاه می‌کرد تا به شهادت رسید. در همان حالت، غلام آذوری را دیدم که به طرف تویوتا می‌رود تا آن را بیاورد و سوار شویم. همان لحظه یک گلوله توپ 130 نزدیک او فرود آمد. دود و خاک همه‌جا را گرفت. کمی که گذشت، با همان اندک رمقی که برایم مانده بود، بلند شدم و با نا‌امیدی فریاد زدم: «غلام! غلام!» چند لحظه گذشت. دیدم غلام سرش را از زیر خاک‌ها بالا آورد و با همان لهجة جنوبی‌اش گفت: «ها عامو؟» فکر کردم دیگر چیزی از غلام نمانده است، ولی به خواست خدا سالم بود. بلند شد و رفت ماشین را آورد و من را سوار کرد. تویوتا دو کابین بود. من و دو نفر عقب نشستیم، یک نفر هم جلو نشست. در راه به خاطر خونریزی شدید، بسیار تشنه شدم. یک هندوانة خیلی بزرگ داخل ماشین بود. به بچه‌ها گفتم: «این هندونه رو بدین من بخورم.» همان بچه‌های گُتوَند بودند و خیلی به من لطف داشتند. در آن مدتی که با هم بودیم، خیلی صمیمی شدیم. چون من هم آنها را برای عملیات می‌بردم، بسیار به من علاقه‌مند شده بودند. هندوانه را برایم قاچ کردند. بسیار شیرین بود. من هم به خاطر تشنگی شدید، تند‌تند می‌خوردم، با اینکه می‌دانستم برایم ضرر دارد. عراقی‌ها تا دهلاویه پیش آمدند، ولی دیگر جرئت نداشتند جلوتر بیایند. آن شب ساعت 9 به سوسنگرد رسیدیم. من را به بیمارستان سوسنگرد (شهید چمران فعلی) بردند. وارد بیمارستان شدیم. من را روی برانکارد گذاشتند. چون شهر در حال سقوط بود، پزشکان و پرستاران می‌خواستند بیمارستان را ترک کنند. دو نفر از بچه‌های گُتوَند که روحانی بودند، مانع آنها شدند و گفتند: «کجا می‌خواید برید؟ مگه نمی‌بینین مجروح و زخمی آوردیم؟ عملیات شده و جنگه، شما می‌خواید بیمارستان رو ترک کنین؟» من روی برانکارد دراز کشیده بودم و همه چیز را می‌شنیدم. یکی از پزشکان گفت: «این خون لازم داره. ببینید گروه خونیش چیه؟» بعد دستش را به طرف گردنم برد تا پلاکم را ببیند. دید چیزی به گردنم نیست. هیچ‌وقت به انگشتر یا گردن‌بند علاقه نداشتم. از من پرسید: «گروه خونیت چیه؟» گفتم: «اُ مثبت» با اینکه گوشش را به دهانم چسبانده بود و من هم با تمام قدرت داد می‌زدم، ولی صدایم به قدری ضعیف بود که او نمیشنید. به پرستارها گفت: «ازش خون بگیرید. ببینید گروه خونیش چیه؟» یکی از پرستارها از نوک انگشتم چند قطره خون گرفت و بعد از آزمایش گفت: «اُ مثبت» بعد از آن من بیهوش شدم. یادم هست که لحظاتی بعد، چشمانم را باز کردم و دیدم در یک اتاق هستم که همه جای آن کاشی‌کاری شده بود. چند نفر بالای سرم ایستاده بودند و دربارة چگونگی بیهوش کردن و عمل من صحبت می‌کردند. پزشکان از تجربیات حضور در ویتنام حرف می‌زدند. شنیدم که می‌گفتند: «این آمپول را تزریق نکنین، چون توی ویتنام بر روی مجروحان جواب نداد.» یا «فلان دارو رو استفاده کنید، چون در ویتنام استفاده شد.» مدام از تجربیات در ویتنام می‌گفتند. دوباره بی‌هوش شدم. مدتی پس از پایان عمل، به هوش آمدم. بچه‌ها گفتند : «وقتی در اتاق عمل بودم، بیمارستان زیر آتش بود و گلولة توپ به حیاط بیمارستان هم خورده بود.

وقتی به هوش آمدم، دیدم آن دو روحانی بالای سرم ایستاده‌اند. همین که چشم‌هایم را باز کردم، گفتند: «بیدار شد! بیدار شد!» اول سراغ حیدری را گرفتم، گفتند شهید شد. بعد گفتند: «الان سه روز هست که اینجایی.» در آن سه روز عراق سوسنگرد را محاصره کرده بود و چهار تیم از نیرو مخصوص وارد شهر شده و در حال مقاومت بودند. بعد پرستاری آمد که که هردو دستش پر از ترکش بود. دستانش را تکان‌تکان می‌داد و می‌گفت: «نگاه کن! اینها رو از بدن تو بیرون آوردن!» بعد گفت: «یه وقت ناشکری نکنی، نگی چرا پام زخمی شده، چرا دستم این‌طوری شده، چرا . . . » این من را به یاد ماجرای نوژه انداخت که چطور بیماری دخترم مانع از رفتن من به همدان و نجات از آن مهلکه شد. وقتی در مدرسه بودیم، این دو روحانی جوان به من اصرار می‌کردند که آنها را هم به عملیات ببرم، ولی مخالفت می‌کردم. رو به آنها کردم وگفتم: «ببخشید شما رو عملیات نبردم.» گفتند: «مهم نیست. مهم اینه که ما الان اینجاییم.» اگر آن دو روحانی نبودند، کسی در بیمارستان من را عمل نمی‌کرد، چون همه می‌خواستند شهر را ترک کنند. با دلسوزی از من مراقبت کردند و سه روز بالای سرم ایستادند تا به هوش بیایم.

وقتی در بیمارستان بستری بودم، بچه‌های نیرو مخصوص برای ملاقات من می‌آمدند. به من گفتند: برای برگردوندن پیکرهای آن چهار شهید رفتیم، اما فقط تونستیم گروهبان حیدری رو بیاریم. پیکرهای اون سربازها طوری متلاشی شده بود که اصلاً قابل جمع کردن نبود. از جیپ هم فقط یه کاپوت مونده بود.»

چون جراحتم سنگین بود، مرتب از هوش می‌رفتم. یک بار که به هوش آمدم، متوجه شدم در آمبولانس هستم. روز چهارم بود. از پزشکیاری که همراهم بود، پرسیدم: «داریم کجا می‌ریم.» گفت: «اهواز» فهمیدم نیروهای دکتر چمران و نیروهایی از لشکر 92 زرهی اهواز محاصره سوسنگرد را شکستند. حالا راه باز شده بود و می‌توانستند مجروحان را به اهواز ببرند. پیش از حرکت با بی‌سیم به صبح‌بیداری خبر داده بودند که قرار است من را با آمبولانس منتقل کنند. او که قرار بود به طرف سوسنگرد برود، با رانندة آمبولانس هماهنگ کرد تا در راه یکدیگر را ببینیم. صبح‌بیداری وارد آمبولانس شد و کنارم نشست. کمی با هم صحبت کردیم. بعد پرید پایین و گفت: «من با نیروها می‌رم جلو تا کار شما رو تموم کنیم، مواظب خودت باش.» این آخری باری بود که او را دیدم. بعدها شنیدم در عملیات دیگری به شهادت رسید. پیکر مطهرش تا کنون  برنگشته است.

به اهواز که رسیدیم، پیش از رفتن به فرودگاه، طبق خواستة دکتر چمران، من را به استانداری بردند تا از احوالم مطلع شود. ایشان همواره جویای احوال بچه‌های نیرو مخصوص بود. آمبولانس باز شد. دکتر چمران آمد کنارم، طبق معمول من را بوسید و دستی به سر و صورتم کشید. بعد گفت: «چه اتفاقی برات افتاده؟» پزشکیار از وضعیتم گفت و اینکه من را عمل کرده‌اند و باید برای ادامة مداوا به تهران منتقل شوم. دکتر گفت: «کارت رو خوب انجام دادی؛ عالی بود.» پس از ملاقات با دکتر، به طرف فرودگاه اهواز راه افتادیم. این آخرین دیدار من با دکتر چمران بود. با اینکه ایشان از کارم بسیار راضی بود، ولی من در حال و هوای دیگری به سر می‌بردم. با خودم می‌گفتم: «ای کاش زخمی نمی‌شدم و عراقی‌ها رو از کشور بیرون می‌کردیم! نهایتاً تا یه ماه دیگه اینها رو بیرون می‌کنیم. ولی حیف که من زخمی شدم.» اینها افکاری بود که در آن لحظه از ذهنم می‌گذشت. هیچ‌گاه تصورش را هم نمی‌کردم که جنگ این همه طول بکشد.

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده