در کمین گل سرخ
بخش سی و دوم: روزی که علی به عیادت ناصر رفته بود، وقتی که دید این دو چقدر با هم صمیمی و یک دل شده اند، اشک شوق در چشم هایش حلقه زد، خود را از نگاه دیگران کنار کشید و گفت: «گفتم: خدا را شکر! این ها تا آخری که در منطقه بودند، بسیاری از کارها را می کردند و دیگر به من هم نمی گفتند. نیازی هم نداشتند. واقعاً پایه های وحدت در قلوب است و نه در ظواهر.

البته اگر در ظواهر به تشکیلاتی برسیم که آهنگ وحدت و مقررات، وحدت را نشان دهد، معلوم است که استمرار و پایداری آن فقط به آدم ها بستگی ندارد که یکی بخواهد وحدت داشته باشد و یکی نخواهد؛ به وحدت قلب ها نیاز است.»

صیاد از امام آموخته بود که وحدت و همدلی رمز پیروزی و موفقیت است و اختلاف از زبان هر کس که باشد، از زبان شیطان است.

سرهنگ صیاد شیرازی، به تهران آمده بود. او نگران حمله ارتش عراق به خاک ایران بود و باید مسؤولان را از این طوفان بلایی که در راه بود، آگاه می کرد. او نه الان که خود فرمانده ارشد منطقه بود و به زوایا و خبایای آن تسلط داشت چنین اتفاقی را حتمی می دانست، بلکه ماه ها پیش هم که سرگرد گمنامی بیش نبود این خطر را احساس کرده بود و اصلاً چاره جویی برای پیش گیری از چنین حادثه ای بود که او و دوستانش را به کردستان کشانده بود!

راه درازی آمده بود، از ورود به مرکز، به هر کس که از مقامات نظامی و سیاسی دست یافته بود، اعلام خطر کرده بود و برای ایجاد قرارگاه های موقت عملیاتی در منطقه کمک گرفته بود. کار زیادی را در آن روز گرم تابستانی انجام داده بود و کار زیادتری را فردا در پیش رو داشت.

اکنون که شب داشت به آخر می رسید، وقت آن بود که برای دیدار خانواده و استراحت به منزلش سری بزند. مدتی بود خانواده اش را از اصفحان به تهران آورده بودند و او هنوز منزل جدید را ندیده بود.

 با ستادش در سنندج تماس گرفت. ستونی که باید به مریوان می رفت راه افتاده بود و با چند شهید جزئی و نیز با دادن دوشهید، حالا در نزدیکی گردنه گارانت اتراق کرده بود تا صبح به مأموریتش ادامه دهد.  این کاروان نظامی ضمن این که برای پاکسازی مجدد جاده و برقراری پایگاه هایی در طول مسیر به مریوان می رفت، با خود مقدار زیادی آذوقه و مواد سوختی هم به شهر می برد.

اما ناگهان در دلش آشوبی برخاست. دل می گفت: باید شتافت درنگ جایز نیست!

و عقل هر چه می اندیشید دلیلی برای نگرانی نمی دید. کاروانی به افراد توانمند و کارکشته و فرماندهانی مجرب مأموریتی را انجام می داد که حساسیتش هیچ به اندازۀ مأموریت های پیشین نبود. پس چرا باید دلواپس شد؟

هر چه که بود او آن شب سرانجام تسلیم فرمان دل شد هراسان و شتاب زده راه کردستان را در پیش گرفت.

صبح علی الطلوع در سنندج بود. با فرماده ستون تماس گرفت. سروان هاشمی گفت: « ما حرکت کرده ایم.»

گفت: «حسام، من هم می آیم.»

هرچه سروان اسرار کرد نیازی به او نیست و حالا که از تهران برگشته، بهتر است برای شرکت در جلسه ای به کرمانشاه برود، نپذیرفت.  قرار شد در انتهای ستون تانک اسکورپینی منتظرش باشد.

 بالگرد آمد و سوار شد و رفت به سوی آنها.

اما بشنوید از ستون:

بر خلاف تصمیم فرماندهی، نیروهای سر ستون زود تر حرکت کرده بودند و سروان هاشمی می کوشید خود را به آنان برساند و جلو حرکتشان را بگیرد.

 قرار براین بود که ابتدا گروه های ضربت به فرماندهی ستوان احمد دادبین و سرکار مرتضی صفوی در دو سو از روی یال کوه ها پیش برود و بعد از اطمینان از عدم وجود خطر، کاروان از گردنه بگذرد، اما به هر تقدیر چنین نشده بود.

سروان در میانۀ راه جانشین رسول یاحی را دید که از ماشینش جا مانده بود و بلندگو به دست از کامیون ها می خواست سرعتشان را کم کنند. او فرمانده  نیروهای سپاه هم بود. او را سوار کرد و خود را به مرتضی صفوی رساند.

پرخاش کرد که چرا راه افتاده اند. حالا آنان در کنار جاده ایستاده بودند و دنبال مقصر می گشتند. و اما دشمن با دیدن جیپی با آنتن های بلند بی سیم، درنگ را جایز ندانست و دیگر منتظر رسیدن پایانۀ ستون به گردنه نماند. گلولۀ آرپی جی ای به سوی جیپ فرماندهی روانه شد و سپس آتش گلوله بود که بر سر و روی ستون باریدن گرفت.

فیاضی راننده جیپ در دم شهید شد و فرماندهان سراسیمه در پناه نعش ماشین او سنگر گرفتند. گلوله های آرپی جی و تیربار یکی پس از دیگری در کنارشان می نشست و گرد و خاک بلند می کرد. ناگهان صدای بی سیم ماشین بلند شد:

-حسام حسام، صیاد!

سروان دست دراز کرد و گوشی را برداشت و تنها فرصت کرد بگوید: «علی، ما کمین خورده ایم…» که گلوله ای به شصت دستش خورد و گوشی رها شد. گلوله های بعدی به پایین نشستند و دید رسول یاحی و صفوی هم مجروح به زمین افتاده اند.

صدای گوشی بی سیم بیقراری می کرد و از آنان می خواست حرف بزنند. سروان در آستانۀ بی هوشی پاسدار جوانی را دید که آرپی جی برشانه بلند شد، قد راست کرد و بدون توجه به رگبار گلوله ها، یکی از سنگر ای کمین را نشانه گرفت و شلیک کرد. سعی کرد نام او را به خاطر بیاورد. حسین خرازی از بچه های اصفحان بود!

اما سرهنگ صیاد که حالا لحظاتی بود به ته ستون رسیده بود، از آن سوی گوشی چیزی جز صدای انفجار گلوله نمی شنید. فهمید بلای سر حسام هاشمی و دیگر فرماندهان آمده است. سوار اسکورپین شد و خود را به محل درگیری رساند.

سریع خودم را به جلو رساندم. به محل کمینگاه رسیدم. دیدم همۀ فرماندهان ستون که در جلو حرکت می کرده اند، در کمین افتادند.

 و ستون بی فرمانده شده بود. برادران رسول یاحی از بچه های سپاه و مرتضی صفوی- برادر آقای رحیم صفوی که از درجه داران بسیار متعهد ارتش است- نیز در کمین بودند.

 

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده