کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش دوازدهم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا مقاومت در سوسنگرد . . . در یکی از شبها در مدرسه بودیم که متوجه صدای جیرجیر تانک و نفربر شدیم. گردان سوار زرهی در حال عقبنشینی بود. چون خط حمله جایی دیگر بود، اینها به خط حمله منتقل شدند. به بچهها گفتم: «آماده شید بریم جلو.» گرگ و میش صبح بود که به طرف دهلاویه حرکت کردیم. پانصد ششصد متر که از سوسنگرد خارج شدیم، متوجه شدم هر پانصد متر، به شاخ و برگ درختها دستمال یا پارچة سفید بسته شده است. این وضعیت بسته شده است. این وضعیت مشکوک تا پل سابله ادامه داشت. به بچهها گفتم: «این علامت ستون پنجمه. کسی دست نزنه. چون اینجا نیرو نیست، اینها علامت گذاشتن که عراقیها به این طرف بیان؛ این به نفع ماست.»

به سوسنگرد برگشتیم. به متخصص تخریب گفتم: «به اهواز برو و مین ام-21 بگیر.» بیرون از سوسنگرد، علفزار بود و این مین‌ها در علفزارها بیشتر کاربرد داشت. می‌خواستیم با کاشت این مین‌ها جهنمی برای عراقی‌ها درست کنیم که در آن فقط آرزوی مرگ کنند. اما وقتی تخریب‌چی از اهواز برگشت، گفت: «مین ندادن. در عوض یک کامیون آر‌پی‌جی دادن.» نقشه‌مان عوض شد. دکتر به ما مأموریت داد به دهلاویه برویم. با چهل پنجاه نفر از نیروها با مینی‌بوس و ماشین‌های دیگر حرکت کردیم. بیرون از سوسنگرد یک پاسگاه ژاندارمری بود که سرگرد کشاورز فرمانده آن بود. آنجا توقف کردیم. می‌دانستم یک جیپ 106 دارد. به او گفتم: «شما جیپ 106 داری و ما هم عملیات در پیش داریم. این 106 را بده ما ببریم.» گفت: «من با خدمه می‌دم.» قبول کردم. گروهبان حیدری و سه سرباز سوار 106 شدند. عقب آن را پر از مهمات کردند و دنبال ما راه افتادند. به دهلاویه که رسیدیم، به تعدادی از بچه‌ها گفتم در همان دهلاویه موضع بگیرند. من هم به همراه سه تیم، از کنار جاده به طرف روستای فنیقیه به راه افتادیم. من در جیپ 106 نشستم. جلوی ماشین حرکت می‌کردیم و بقیه هم دنبال ما می‌آمدند. از حیدری پرسیدم: «سلاح روی جیپ دقیق است؟» گفت: «بله»

تقریباً به صد متری پل سابله که رسیدیم، رضا بادینی از بالای منبع آب در دهلاویه، با بی‌سیم به ما خبر داد ستون عراقی‌ها در حال پیشروی به سمت ماست. زودتر از بقیه به پل سابله رسیدیم. جیپ 106 را در سی چهل متری پل سابله مستقر کرده و آن را با علف‌ها کامل استتار کردیم. یک گلوله هم داخلش گذاشتیم تا بقیه نیروها برسند؛ آرپی‌جی و بقیة مهمات پیش آنها بود. تا رسیدن بقیه، آرایش نظامی گرفتیم. می‌خواستیم کاری کنیم که عراقی‌ها نتوانند از روی پل عبور کنند.

با دوربین نگاه کردم. یک ستون نظامی بسیار بزرگ و مجهز در حال پیشروی بود. نفربرها جلوی ستون حرکت می‌کردند و نیروهای زیادی روی آن سوار بود. تانک‌ها هم پشت سرشان قرار داشتند و حتی تعداد زیادی از نیروهایشان روی تانک‌ها نشسته بودند. تمام جاده‌ای که بعد از پل سابله قرار داشت و به بستان منتهی می‌شد، پر از تانک بود. تا چشم کار می‌کرد، تانک بود که به طرف ما می‌آمد. سربازهایی که روی تانک‌ها نشسته بودند، همگی در حال آواز خواندن و پایکوبی بودند. صدای موسیقی بسیار شادی از عراقی‌ها به گوش می‌رسید. پایکوبان و دست‌زنان جلو می‌آمدند.

دو سربازی که از ژاندارمری همراه ما آمده بودند، تیربار گرینف (پی‌کی‌سی) داشتند و سرباز سوم هم آر‌پی‌جی با خود آورده بود. بهشان گفتم: «نرسیده به پل، کنار جاده موضع بگیرین. آر‌پی‌جی رو که شلیک کردین، با تیربار اون رو پشتیبانی کنین.» وقتی سه سرباز را فرستادم، من و گروهبان حیدری کنار جیپ 106 آمادة شلیک شدیم. فاصلة عراقی‌ها با ما هر لحظه کمتر می‌شد. همه در جای خود مستقر بودیم تا اینکه دو نفربر بی‌ام‌پی 1 و سه تانک به ترتیب روی پل قرار گرفتند. همین که تانک چهارم وارد شد، با 106 تانک اول را زدیم. تانک با نفراتی که روی آن نشسته بودند، به هوا پرت شد. سربازهایی که روی تانک بودند، مثل فشفشه به هوا پرتاب می‌شدند.

بعد از اینکه تانک اول را زدیم، یکی از سربازها پشت تیربار قرار گرفت و افراد روی نفربرها را به گلوله بست. ژ-3 در دستم بود، ولی با آن کاری پیش نمی‌رفت. زیر کولاس جیپ رفتم. گلوله‌ها را یک‌به‌یک داخل آن قرار می‌دادم و درش را می‌بستم. به گروهبان حیدری گفتم: «آتش!» موقع پرتاب گلوله، از جیپ دور نمی‌شدم؛ همان جا زیر کولاس می‌نشستم. یکی از گلوله‌ها را زیر تانک دوم، که می‌خواست از پل عبور کند، فرستادیم، تانک هم کاملاً برگشت و پرت شد به سمت دیگر. تانک سوم را هم منهدم کردیم. همین‌طور که شلیک می‌کردیم، گرد و خاک زیادی بلند می‌شد. یکی از نفربرها را هم سربازها با آر‌پی‌جی زدند. عراقی‌ها که از این غافلگیری حسابی عصبانی شده بودند، شروع کردند به تلافی و از هر طرف ما را زیر آتش گلوله گرفتند. گلوله‌ها مثل باران تند بهاری شلیک می‌شد، ولی ما بی‌توجه به حجم آتش، در کولاس را باز می‌کردیم، گلوله می‌انداختیم و شلیک می‌کردیم. یک تانک دیگر را هم با شلیک گلولة 106 از کار انداختیم. تا گرد و خاک اطرافمان بر زمین بنشیند، آخرین گلوله را هم گذاشتم که ناگهان دیدم ده متری ما یک لولة توپ درست رو‌به‌روی صورتمان قرار گرفته است. یکی از نفربر‌ها در آن گیرودار، مقر ما را پیدا کرده، به طرف ما آمده و لولة توپش را دقیقاً روی صورت ما گرفته بود. آن‌قدر لولة توپش به من نزدیک بود که داخل آن را به خوبی می‌دیدم. گروهبان حیدری با دوربین دنبال تانک بعدی می‌گشت که فریاد زدم: «حیدری این رو بزن!» رفتم زیر کولاس تا حیدری شلیک کند. منتظر بودم که نفربر عراقی هم به ما شلیک کند و ما به هوا پرت شویم که حیدری شلیک کرد و گردوخاک زیادی بلند شد. وقتی گردوخاک نشست، دیدم دیگر نفربری وجود ندارد، دود شد . رفت هوا. به حیدری گفتم: «گلوله‌ها تمام شده. بیا عقب‌نشینی کنیم.» همان موقع آن سه سرباز هم گفتند که فشنگ‌ها و خرج آر‌پی‌جی هم تمام شده است. عراقی‌ها به راحتی می‌توانستند جیپ را نشانه بگیرند، به خاطر همین، در آن شرایط باید جیپ را رها کرده و به سرعت از کانال و شیارها منطقه را ترک می‌کردیم. به حیدری گفتم: «جیپ رو همین جا بزار، بیا بریم که دیگه هیچی برای شلیک نداریم.» گفت: «نه. امکان نداره من این جیپ رو بذارم اینجا.»

حیدری پرید پشت جیپ و سربازها هم سوار شدند. گفتم: «نباید این کار رو بکنی. حتماً کشته می‌شین.» ولی دیدم دور از مردانگی و معرفت است که از هم جدا شویم. نشستم کنار حیدری گفتم: «این پتوها رو چرا آوردی؟» گفت: «فکر کردم شاید شب رو مجبور شیم اینجا بمونیم.» ماشین را روشن کرد. همین که حرکت کردیم، در یک دست‌انداز افتاد و خاموش شد. عصبانی شدم. صدایم را بالا بردم و گفتم: «حیدری، مگه من به تو نگفتم ماشین رو همین‌جا بذاریم. ناگهان یک گلوله تانک به پشت جیپ خورد. آن سه سرباز همان لحظه شهید شدند؛ بدن‌هایشان متلاشی شد و چیزی از آنها نماند. همراه آتش، ترکش‌های زیادی به پشت حیدری خورد؛ نصف پشتش رفت. با صورت روی فرمان ماشین افتاد و به شهادت رسید. بعد یک شعلة بزرگ آتش به صورتم خورد. تفنگم کنار پای چپم بود. از شدت انفجار تمام فشنگ‌هایم ترکید و در پایم فرو رفت. پتوهایی که پشت سرم بودند، مانع بسیاری از ترکش‌ها شدند. ناگهان با شدت زیاد به هوا پرت شدم. چشم باز کردم، دیدم بین زمین و آسمان معلق هستم. همه‌جا به رنگ آبی و سبز در آمده بود. ناگهان چهرة همسرم در مقابلم ظاهر شد که پسرم، محمد، را بر روی دستانش و به طرف من گرفته بود. از همان جا بدنم را دیدم که هنوز داخل جیپ بود که ناگهان جسمم هم به فضا پرت شد. بعد تصاویر محو شدند و در حالی که روی هوا چرخ می‌خوردم، با شدت به زمین افتادم. اول پاهایم را تکان دادم، دیدم سالم است. بعد متوجه شدم به خاطر اصابت چند ترکش، گوشت دستم آویزان شده است و خونریزی شدیدی دارد. دوربینم روی زمین افتاده بود. آن را برداشتم و دور گردنم انداختم. اسلحه نداشتم. شروع کردم به دویدن. می‌خواستم نفس بکشم که احساس کردم شیء بزرگی به من چسبیده است و نمی‌گذارد راحت نفس بکشم. همان‌طور که می‌دویدم، به پهلو و پشتم دست می‌کشیدم تا اگر چیزی به من چسبیده است، از خودم جدا کنم. هرچه دست می‌کشیدم ، چیزی نمی‌یافتم. احساس می‌کردم جسم سنگین و بزرگی هم روی سرم قرار دارد. سرم را دست کشیدم. متوجه شدم چیزی روی سرم نیست. همة اینها آثار موج انفجار بود که من تا آن لحظه تجربه نکرده بودم و نمی‌دانستم ماجرا از چه قرار است. به سختی نفس می‌کشیدم. نفسم بالا نمی‌آمد، ولی تا می‌توانستم، می‌دویدم. صدای جیرجیر نفربر عراقی‌ها به گوشم می‌رسید که در تعقیب من بودند. چند متری که دویدم، به یک کانال رسیدم؛ پریدم داخل آن. دیدم بقیة نیروها هم رسیده‌اند. چون نفربرهای عراقی به ما نزدیک شده بودند، به آنها گفتم: «بکشید عقب! بکشید عقب!» تعدادمان بسیار کم بود و تجهیزات کافی همراه نداشتیم. ماندن در برابر آن همه نفربر، تانک و نیروی عراقی مساوی بود با شهادت همة بچه‌ها. آنها هم به عقب برگشتند و همگی شروع کردیم به دویدن. در کانال، پشت سر بچه‌ها می‌دویدم. به خاطر خونریزی شدید دستم، دستمال گردنم را باز کردم و با دست چپ و دندانم آن را دور دستم گره زدم. کف کانال کمی گلی بود. مراقب بودم تا پوتین‌هایم گلی نشده و پاهایم برای دویدن سنگین نشوند. دیدم به دیوارة کانال خون می‌پاشد. خوب که دقت کردم متوجه شدم یکی از پاهایم زخمی شده است و خون به شدت از آن به بیرون می‌پاشد. یک تکه از بند کوله‌پشتی را که از قبل در جیبم مانده بود، درآوردم و پایم را بستم. به زخم‌هایم نگاه نمی‌کردم، چون نمی‌خواستم روحیه‌ام ضعیف شود . . . ادامه دارد . . .

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده