درکمین گل سرخ
بخش سی و یکم: تیمسار، که در ارتش بزرگ شده بود و می دانست درجه آن چه عنصر اساسی است در فرمان برداری و اگر لازم باشد حتی چند روز ارشدیت هم، در سرنوشت فرد تعیین کننده است، پیشنهاد کرد: -گره این کار به دست شما باز می شود. شما به عنوان فرمانده کل قوا، می توانید به او درجه اعطا کنید تا از سرگردی به سرهنگ تمامی برسد.

او این کار را کرد و درجه ابلاغ شد. اتفاقاً بعدها در جنگ ایران و عراق، این ابتکار شهید فلاحی و عمل انقلابی بنی صدر، برای مسؤولان نظام بسیار کار ساز بود.

آن روز که سرهنگ صیاد شیرازی با همان لباس همیشگی اش، که لباس خاکی رنگ بسیج بود و روی شانه اش هیچ درجه ای نداشت؛ برای گرفتن حکم فرماندهی قرارگاه به دفتر فرمانده نیروی زمینی رفت، جوانی را دید که با تیمسار صحبت می کند. جسته و گریخته فهمید که او باید از فرماندهان سپاه در منطقه غرب باشد و به دنبال گرفتن امکانات و هماهنگی برای عملیات به آنجا آمده است.

بحث آن دو داشت بالا می گرفت که سرهنگ دخالت کرد و گفت:

-تیمسار، معذرت می خواهم، فکر می کنم این برادر کدش به ما می خورد، اگر اجازه بدهید ما با هم حرف می زنیم!

جوان به اش دقیق شد و گفت: «ببینم داداش! تو سرهنگ صیاد شیرازی نیستی؟»

وقتی فهمید خودش است، با خوشحالی بلند شد او را با آغوش کشید و گفت:

«بابا دمت گرم، مؤمن ما تو آسمان ها دنبالت می گردیم آن وقت تو این جایی!»

بعد به طرف تیمسار برگشت و گفت: «تیمسار جان، ما دیگه با تو کاری نداریم، یا علی!»

او ناصر کاضمی، فرماندار و فرمانده سپاه پاوه بود. آوازۀ این دلاور تهرانی را صیاد شنیده بود و بیش تر از او مشتاق این دیدار بود. چند روز بعد علی به منطقه اورامانت رفت و از منطقۀ تحت فرماندهی ناصر بازدید کرد، از ابتکارات او بسیار خوشش آمد. حفاظت سرتاسر محور ها در دست نیروهای بومی بود که عمدتاً هم معلم بودند.

 شنید آنان بعد از کلاس و مدرسه اشان اسلحه به دست می گیرند و همراه شاگردانشان و دیگر جوانان شهر،از شهر و دیار خود حفاظت می کنند.

در همان سفر سرهنگ صیاد، اجازۀ عملیات به او در محور نودشه و نوسود را داد و برای تقویتشان تعدادی نیرو هم با فرماندهی سرهنگ رامتین، فرمانده تیپ نیروهای مخصوص، با آنان همراه کرد.

اما درست شبی که فردایش باید عملیات شروع می شد، خبر رسید که بین دو فرمانده اختلاف افتاده و کار به قهر وجدایی کشیده شده است. معطل نکرد بلافاصله عازم آنجا شد. او از هیچ چیزی مانند اختلاف نمی ترسید:

بله، از اختلاف خیلی می ترسیدم. از همان اول در مورد اختلاف با قاطعیت رسیدگی می کردم. یعنی طوری نبود که فقط حالت کد خدامنشی داشته باشم، چون مسؤولیت داشتم و با اتکا به مسؤولیتی که داشتم و محبتی که برادرها به من داشتند، سریع می رفتم و بررسی می کردم. در قضاوت هم ممکن بود نتیجۀ کار تنبیه یا تشویق باشد.

رفتم ودیدم که برخورد عاطفی به وجود آمده. تا ساعت یک بعد از نیمه شب به مشکلات آنها گوش دادم. دیدم مشکل اساسی نیست.

گفتم: بچه ها، بیایید با هم چند آیه قرآن بخوانیم تا قلبمان نسبت به مقدساتی که داریم، قوی تر و روشن تر شود. مخصوصاً وحدت که برای ما مهم است. تا ان شاء الله بحث را ادامه دهیم.

قرآن را خواندیم. دیدم که شهیدکاظمی جوش آورده.  یکی پشت سر او حرف زده و او انتظار داشته سرهنگ رامتین دفاع کند، چون کسی که حرف زده، ارتشی بوده. و چون دفاع نکرده، ناراحت شده بود.

گفتم: شما نباید این مسأله را این قدر بزرگ کنید. این را می شود با یک تذکر حل کرد.

آنان را وادار به روبوسی کردم. شب عملیات بود و وضعیت طوری نبود که بخواهد این کشمکش ادامه داشته باشد. منتها به نظر می رسید که به صورت طبیعی، قلب ها به هم متصل نشده.

از قضا این اتفاق در همان عملیات افتاد. فرماندهی و هدایت عملیات را سرهنگ صیاد، خود به عهده گرفت. اسرار داشت ناصر به عملیات نرود. به هر حال او علاوه بر مسؤولیت نظامی که داشت، فرماندار شهر هم بود و  مهرش چنان در دل مردم افتاده بود که حاضر بودند برایش سر ببازند و… اگر اتفاقی می افتاد، جبرانش مشکل بود.

اما ناصر نپذیرفت و گفت: «علی آقا، من با این معلم ها پیمان بسته ام در همه جا در کنارشان باشم!»

در بخشی از عملیات، جنگ مغلوبه شد و ناصر در شیاری تنها ماند و از بالای ارتفاع خود را در محاصرۀ دشمن دید.

سرهنگ از پشت بی سیم دستور برگشت داد، اما دیگر دیر شده بود و ناصر تنها توانست به رمز به او بفهماند که به شدت مجروح شده است. و خود را تو آب رودخانه انداخت.

سرهنگ خود وارد میدان کارزار شد و بالاخره با پشتیبانی توپخانه توانست دشمن را به عقب بنشاند و به عملیات سرانجامی بدهد. از سوی دیگر سرهنگ رامتین و نیروهایش مأمور پیدا کردن ناصر بودند. ناصر با تمام زخم هایی که داشت توانسته بود خود را از رودخانه عبور دهد و به دره ای برسد، اما در همان جا افتاده بود.

سرهنگ رامتین و نیروهایش او را بی هوش پیدا کردند و به زحمت توانستند از آن مهلکه نجاتش دهند و با بالگرد به بیمارستان برسانند. رامتین تا از سلامتی ناصر، مطمئن نشد، بیمارستان را ترک نکرد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده