خاطرات سلیمانجاه
بخش دوازدهم: عمليات بدر(2) عقبنشيني واحدها به تیپ1 دستور دادم که مواظب شرق دجله باشید. اینها چون آمدند عقب، دیگر یک خط جدید اینجا اضافه شد، احتمال دارد که عراقی­ها جسارت کنند، از اینجا عبور کنند. فرمانده تیپ1 سرهنگ سالارکیا بود، سریع آمد و واحدهایش را باز کرد، در حاشیه شرقی دجله سرتاسر آن منطقه باز شد، هر سه گردانش را گذاشت در خط و سلاح­ها روانه شد به طرف غرب دجله.گفتم هر آتشی داری، حالا شما بریز سر اینها. حتی با خمپاره­اندازها. بعد از آن، خیالم راحت شد. بعد آمدیم به طرف سنگرمان، دیدم که واحدها دارندعقب­نشینی ميكنند.

واحدهایی که آنجا بودند، همه­شان طوری عقب­نشینی را شروع کرده بودند، که خیلی نگران­کننده بود. هم تراکم روی پل بود، هم قایق­ها آنجا ازدحام داشتند. من اینجا بود که تیپ 2 را نیز دستور دادم یک­خرده جلوتر بکشد، در یک زمین مناسب، رو به شمال، این هم خط پدافندی بگیرد. بعد یکی از این فرمانده تیپ­ها برگشت انتقاد از من که تا کی اینجا بمانیم؟ همه رفتند. گفتم پسرم، ابلاغ خواهند کرد. اگر ما هم بخواهیم برویم، خط خالی مي‌شود. واحدها اين طوری عقب­نشینی­کنند خط را چه­کسي نگه می­دارد؟ چند دقیقه طول می­کشد تانک‌ها بیاید. در عرض سه چهار دقیقه عراقي‌ها خودشان را به پل می­رسانند، پل را ببندند. همه اینجا اسیر می­شوند. الآن من می­گویم چکار می­خواهم بکنم، رفع نگرانی مي‌شود.

هر سه تا فرمانده تیپ را خواستم، گفتم عزیزان من، من و شما بایست خودمان را فدا کنیم. ایثار، شجاعت، شهامت به خرج بدهیم، این سه خط را نگه داریم تا همه بروند. بعد من یک پیام فریبنده، یک دستور جزء به جزء صادر کنم بر این مبنا که تیپ 2 بیاید از تیپ3 عبور کند، تک کند، خط سبز را اشغال کند. بعد تیپ1 از تیپ 2 عبور کند. بعد تیپ3 در خط است، از تیپ1 عبور کند و خودش را به بصره برساند. یعنی واحدها خیز به خیز. بعد بگویم لشکرهای 28 و لشکرهای 77 عبور از خط کنند برای پاک­سازی شهر بصره.

اين یک پيام فریب است و توپخانه هم ما را پشتیبانی مي‌کند. با اينكه افسر رابط توپخانه كنارم نبود شروع کردم پیام دادن و می­دانستم، با بی­سیمی که من پیام می­فرستم، عراقی­ها می­گیرند.

آتش تهیه را به مدت نیم ساعت از ساعت 0030 گذاشتم که این نیم ساعت آتش تهیه اجرا شود. تعدادي عراده توپ در جزیره مجنون مستقر شده بود و از جزیره مجنون خط پدافند القرنه با توپخانه­های برد بلند 130م‌م قابل پشتیبانی بود.

به نظر مي‌رسيد دشمن باور كرده است كه ما قصد حمله داريم. هر آتشی داشتم آوردم در اين دو تا خط گذاشتم و به اینها هم سفارش دادم توپخانه که آتش می­خواهد بکند، شما هم هم­زمان هرچه آتش دارید بریزید سر عراقی­ها.

 به فرمانده تیپ 3 گفتم که شما عقب­نشینی را از خط پدافند القرنه یعنی از سمت راست شروع می­کنی، گروه به گروه. یک گروه عقب­نشینی نکرده، گروه بعد را شروع نمی‌کنی. فرمانده دسته بایستی مطمئن بشود تمام سه گروهش عقب­نشینی کرده، بعد خودش عقب­نشینی کند. فرمانده گروهان مطمئن بشود هر سه دسته­اش عقب­نشینی کرده، بعد خودش عقب­نشینی کند. فرمانده تیپ وقتی عقب­نشینی کند كه مطمئن باشد تمام تیپش عقب‌نشینی کرده.

از تیپ 2 شروع کردیم، تیپ 2، تیپ1، بعد تیپ3. این عقب­نشینی شروع شد تا ساعت 2 صبح. 2 صبح دیدم که هر سه فرمانده تیپ كنار من ایستاده‌اند و به من گزارش دادند عقب‌نشینی تمام شد.

البته در این وسط یک اتفاق جالبی افتاد. سرهنگ ناصری به من خبر داد که سپاه دارد پل را جمع می­کند. آنها فکر مي‌كنند همه عقب­نشینی کرده‌اند به آنها ابلاغ شده که پل را جمع كنند ، به ناصری ابلاغ کردم که خودت را سریع برسان پای پل و آنجا به آنها بگو بابا لشکر 21 اينجاست، عقب­نشینی نکرده. پل را جمع نکنند تا فرمانده لشکر خودش عقب‌نشینی بکند، آن­موقع هست که به شما دستور می­دهد، پل را جمع كنيد.

ناصری رفت و آنجا درگیر شده بود. حتي كار به اسلحه­کشی و درگيري رسيده بود.  تماس گرفت و گفت خودت صحبت کن. به طرف مقابل گفتم بابا تمام لشکر آن­ور است. لشکر 21 مانده، عقب­نشینی نمی­کند. موقع عقب­نشینی شما را در جریان می­گذارد. خاتمه عقب­نشینی، آمدن خود فرمانده لشکر است. خودش آمد پل تان را جمع کنید.

به ناصری دستور دادم پای پل بایست، 8-7 نفر هم آدم بیاور مسلح آنجا، مطمئن باش پل را جمع نمي‌كنند. بعد از عقب­نشینی تمام لشکر، ساعت حدودا 3 صبح بود خودم عقب‌نشینی کردم و آمدم. آنجا دستور دادم که حالا پل را جمع کنید. اینها هم شروع کردند برای جمع کردن پل. تشکر کردم از آن مسئول پل که تا حالا صبر کردند که ما عقب­نشینی کنیم.

آنجا بودم که ناصری آمد، گفت که فرمانده نیروی زمینی با شما نتوانست تماس بگیرد. دستور داده که رسیدی، بلافاصله بروی پیشش. من واحد را سپردم به ناصری که فوراً تماس بگیر، آمار بگیر، آخرین آمار اقلام پنج­گانه و پرسنلی را برایم بیاور. حتی اگر دیر آمدم این آمار را در قرارگاه کربلا به من برسانید.

 رفتم دیدم که وقت نماز است. رفتند صیاد را بیدار کنند که من آمده‌ام. گفتم بیدار نکن، بگذار بخوابد، من اینجا هستم. گفتند باید بلند بشود نمازش را بخواند. رفتند ایشان را بیدار کردند، تا ایشان بیاید، من وضو گرفتم و نماز را خواندم. ایشان به من ملحق شد. گفت که گزارش‌هاي بدی از شما مي‌دادند، تماس من هم با شما قطع شده بود، فوق­العاده نگران بودم.

تشکر کرد از من و وضعیت را گزارش کردم. گفت که بروید این گزارش را شما به برادر محسن رضایی هم بدهید. رفتم ابتکار و این فریب تاکتیکی را به آنها هم گفتم. خیلی خوشحال شدند که من آن­قدر دشمن را درگیر کردم که واحدها توانستند عقب­نشینی کنند، و چنان فریب خورده بودند كه تا شروع روشنایی و جمع شدن پل، عراقي‌ها حرکت به جلو نکرده بودند.

بعد از طلوع آفتاب اینها حرکت کردند آمدند منطقه و با زمین خالي از نفر برخورد کردند. یک مسئله خیلی حائز اهمیت اینجا بود که من برگشتم به قرارگاهم.

حضور صياد در قرارگاه لشكر و تقدير از لشكر

یکی دو ساعت بعدش، خدا بیامرز صیاد آمد پیش من. گفت: شب بچه­ها را جمع کن، من کار دارم. گفت نماز مغرب و عشاء می­آیم پیشت و بعد اضافه كرد فرماندهان تیپ و عناصر فعال لشکر که در این مأموریت مؤثر بودند نیز باشند. من هم فرمانده گردان­ها و فرمانده تیپ و فرمانده گروهان به بالا به اضافه آنهایی که آنجا زحمت کشیده بودند، تلاش کرده بودند، شجاعت به خرج داده بودند، آنها را جمع کردم. آمدند قرارگاه.

نماز مغرب و عشاء را به جماعت خواندیم. بعد من رفتم پشت میکرفون خیر مقدم گفتم به فرمانده نیرو. ایشان هم آمد پشت میکرفون از لشکر تقدیر کرد. به خصوص از من تقدیر زیادی کرد. من هم عرض کردم من کاره­ای نبودم، تلاش لشکر و پرسنل شجاع لشکر بود. آنجا آمارم را دادم، آمار شهدایم را دادم. خیلی تشکر کرد، به خصوص وقتی تعریف از فراشی کردم، خصوصیات فراشی را بهش گفتم، ابتکارات فراشی را بهش گفتم، عجیب متأثر شد. بعد گفت که اسامی پرسنلی که قابل تقدیرند، به من بده. آنجا با عجله اسم چند نفر را نوشتم، براي درجه و ارشدیت. همان­جا صياد بلند شد تشويقات چند نفر را خودش ابلاغ کرد. در پايان كار گفت جانشینت را بگو بیاید. جانشینم آن­موقع ناصری بود. ناصری آمد و آنجا ابلاغ کرد که از امروز ناصری فرمانده لشکر است، و شما از امروز فرمانده قرارگاه جنوب (کربلا) هستید.

انتصاب به فرماندهي قرارگاه جنوب

من از آن لحظه شدم فرمانده قرارگاه کربلا یا قرارگاه جنوب. ناصری فرمانده لشکر شد. بعد به من دستور داد که صبح بیا پیش من کارت دارم. صبح زود مورخه 28 اسفند ماه 1363 يعني 48 ساعت مانده به آغاز سال نو و عيد نوروز رفتم پیشش، گفت که من خصوصی بهت می­گویم و به کسی نگو، فقط خودت بدان. عجیب شایعاتی کردند، شایعات خیلی بد، مسموم کننده. می­گویند که نیروی زمینی تمام شده، زیاد اسیر داده، زیاد شهید داده، وسایل و تجهیزاتش را از دست داده، روحیه­ای دیگر ندارند. بایست یک کاری بکنیم که تمام این شایعات را خنثی بکنیم و از بین ببریم.

بایستی از همین امروز تلاش و فعالیت بکنیم و خودمان را براي یک عملیات بزرگ آماده کنیم. من نمي‌دانم آمادگی داری یا نه؟ گفتم: که یعنی چی؟ گفت: دلت برای خانواده‌ات تنگ نشده؟ نمی­خواهی مرخصی بروی؟ گفتم: نه. وقتی چنین مأموریتی در پیش هست، من ترجیح می­دهم مرخصی نروم و در خدمت باشم.

گفت: خیلی خوب. من مأموریت را خیلی خلاصه بهت می­گویم. در قرارگاهت رویش کار بکن تا همکارانت را بهت معرفی کنم. گفت همین الآن هم برو قرارگاه، آماده بشوند، نماز مغرب و عشاء می­آیم قرارگاه کربلا، آنجا معرفی­ات می­کنم. گفتم مأموریت چیه؟ گفت از پاشنه جنوبی جزیره مجنون می­خواهیم به عراق حمله کنیم، از آنجا بریزیم و بشکافیم و در امتداد شط­العرب خودمان را به بصره برسانیم. خیلی خلاصه، گفت دیگر وقتت را نمی­گیرم.

تشكيل قرارگاه كميل

فردا اینجا یک قرارگاهی تشکیل مي‌شود به نام قرارگاه کمیل، فردا فعالیت همه­مان از این قرارگاه کمیل خواهد بود. شما را شب معرفی می­کنم ، ولی آنجا را بگذار در اختیار جانشینت، ولی خودت اینجا با ما باش. گفتم جانشین کیه؟ گفت جانشین هم سرهنگ عبادت را بهت معرفی می­کنم. آمدم قرارگاه جنوب و بچه­ها همه می­دانستند. بچه­ها جمع شدند. ارکان را من می­شناختم، همه را جمع كردم و مأموریت را ابلاغ کردم به قرارگاه، گفتم شما طرح­ریزی را شروع کنید ولي از قرارگاه کمیل که از فردا فعال خواهد شد عمليات هدايت مي‌شود. شما به وظیفه خودتان عمل کنید، سرکشی کنید لشکرها را. تلاش کنید استعدادشان از نظر پرسنلی و تجهیزات در حد توانایی­تان، توانشان را بیاورید بالا، آمادگی رزمی­شان را بیاورید بالا، برنامه­های آموزشی شدید و سخت پیش­بینی کنید برای شبانه و روزانه. البته قرارگاه کمیل نیز برنامه خواهد داد. فردا صبحش رفتیم قرارگاه کمیل، دیدم که برادر علائی از سپاه، سرهنگ آبشناسان و سرهنگ عبادت و سرهنگ حسام هاشمی و تعدادی ديگر از افسران را فرمانده نيرو زميني انتخاب و مسئولیت­ها را ابلاغ کرد و استعداد واحدها را هم گفت. تمام نیروهایی که در قرارگاه جنوب هست، به اضافه نیازمان در برآوردتان هر نیرویی، هر استعدادی از سپاه خواستید با هماهنگی برادر علائی از سپاه در اختیارمان خواهند گذاشت.

برنامه براي آمادگي لشكرها در مدت يك ماه

بعد خطاب کرد به من یک برنامه­ای آماده بشود. بازدید از یگان­ها. یک هفته فرصت بده بعد برنامه­ریزی کن، هر روز یک واحدی را، یک لشکر را یک جایی آماده کنند، ما یک لشکر را از نظر پرسنلی، آموزشی، تجهیزات، روحیه، به طور کلی آمادگی رزمی­شان را در عرض یک روز بایستی بازدید کنیم و ناهار را نیز در همان واحد می­خوریم. نماز را هم با آن لشکر همان­جا می­خوانیم. به طوری که تمام واحدها را ما بتوانیم ببینیم. بعد از بازدید، یک هفته فرصت برای واحدها، هفته سوم حرکت تاکتیکی در شب. هفته چهارم گسترش در محل‌هایی که بایست خودشان را آماده کنند برای حمله و با این حساب شما یک ماه بیشتر فرصت ندارید. یک ماه دیگر ان­شاءالله با تصویب مسئولان باید تک را آغاز کنیم.

کاملاً توجیه شدیم، آمدیم، نشستیم یک برنامه مرتب و منظم تهیه کردیم، نوشتیم، آوردیم، دادیم و مطالعه کرد، نظریاتی داشت، دوباره اصلاح کردیم. بعد آوردیم، ابلاغ شد. همان­طور که عرض کردم، یک هفته به اینها فرصت دادیم و فرمانده واحدها می­آمدند کمک می­خواستند، صحبت مي‌كردند، نظریاتشان را مي‌گفتند و ما هم از نظریاتشان استفاده مي‌كردیم.

با فرماندهی مجدداً جلسه گذاشتیم به پشتیبانی مناطق دستوراتی داد. به ستاد نیرو در تهران و قرارگاه­هایی که آنجا بود که واحدها هرچه درخواست کردند ، تا آنجا که موجود هست، در اختیارشان بگذارید. بعد یک هفته هم که آنها فرصت داشتند، ما هم نشستیم که چه مواردی را هماهنگی و بازدید کنیم از واحدها. از نظر آموزش، پرسنل، تجهیزات چه­ چيزهائي را ببینیم. تا در عرض یک روز بتوانیم یک لشکر را دیده باشیم.

بعد از یک هفته رفتیم سراغ واحدها. واقعاً آماده شده بودند. در عرض یک هفته نهایت تلاش را کرده بودند و خیلی خوشایند بود. همانی که می­خواستیم شد. در عرض یک روز یک لشکر را دیدیم و ضمناً هر کدامشان ­ایرادی، اشکالی داشتند، یادداشت مي‌كردیم، تذکر مي‌دادیم، و مي­گفتيم كه مجدداً سراغ تان خواهیم آمد ، تا بیاییم اشكالات و معايب را بر طرف کنید. ضمن اینکه بازدید مي‌كردیم، ستاد هم گذاشته بودیم برنامه­ریزی و طرح­ریزی کنند.

فرستادیم واحدها نیز شناسایی بکنند. ستاد خودمان هم شناسایی را خیلی جدّي انجام مي‌دادند. هفته سوم که بازدیدمان تمام شد حرکت تاکتیکی شب­ها آغاز گشت. هر لشکر با تمام تجهیزات و پرسنل از یک نقطه حرکت مي‌كردند تا محور اهواز – آبادان كنترل مي‌كردیم که در تاریکی چطور حرکت کنند. با استفاده از چراغ جنگی چطور حرکت کنند، فواصلشان چطور باشد.

در این فاصله ما آمدیم طرح را تنظیم کردیم، یک برآوردی از نظر گذار ستون کردیم. چون عبور از پد بود که نهایتاً این خودروها از پد جزایر مجنون بایستی حرکت بکنند. عرضش طوری بود که اگر یک خودرو خراب مي‌شد ستون می­ماند. راه­های وصولی را بررسي كرديم. یگان­هایی که اول بایستی حمله و رخنه مي‌كردند مشخص شدند.

اواخر فروردين 1364 روز بيست و هشتم فروردين در حالي كه آماده شده بوديم براي دريافت دستور حمله، تمام مسائل و وضعیت را در ستاد یادداشت کردیم و آوردیم به صياد شيرازي ارائه داديم.

با دقت گوش کرد، نظریات ما را گرفت. بعد آخر کار گفت تشکر می­کنم، زحمت کشیدید، برآوردتان هم خوب است، نظریاتتان هم خوب است. آن چیزی که من می­خواستم به آن رسیدم. گفتم یعنی چی؟ گفت عملیاتی در کار نیست. ما می­خواستیم این شایعات را خنثی کنیم، مطمئن بشویم واحدهایمان 100% آمادگی دارند و نتيجه این حرکت ستون در شب هم خيلي خوب بود. طوری شده كه عراق به واحدهایش آماده­باش داده و منتظر حمله ماست. باورش شده که ما می­خواهیم حمله کنیم، خاتمه فعالیت قرارگاه کمیل همان­جا ابلاغ شد و از همه تشکر کرد که یک ماه شب و روز کار کردیم و می­توانید از فردا به نوبت مرخصی­تان را بروید و رفع خستگی کنید.

ادامه عمليات بدر

عملیات بدر مابین دجله و هور بود. این منطقه به آن صورت وسعت نداشت. آنجا زمین صاف بود، از اطراف با تیر مستقیم تانک مي‌زدند. اصلاً تانک­ها را گذاشته بودند در موازات زمین، این تانک­ها تیر تراش اجرا مي‌كردند. من وضعیت را این­طوری دیدم، به پرسنل حتی افسر عملیات لشکر نگفتم بیا. گفتم خدایا به من توان بده، تمام کار را خودم انجام بدهم، این مسلمان­ها را من اینجا نیاورم، مگر کسی خودش بلند شود و بیاید. من اینجا آمدم، جانشین لشکر گرفته تا آن پایین، همه می­دانند منِ فرمانده اینجا هستم. رکن3 لشکر، افسر مخابرات لشکر، افسر مهندسی و عزیزانی که در قسمت‌های مختلف لشکر هستند، هرکدامشان می­دانند اگر اینجا وجودشان لازم است، خودشان می­آیند. من به کسی دستور ندهم. چون فردا خودم را ملامت خواهم کرد، من به فلانی گفتم بیا. من این را آوردم شهید شد. من کسی را به نام خطاب نکنم. همان­طور هم شد.

من با یک سرباز بی­سیم­چی، یک بی­سیم پی.آر.سی77 به پشتش بود، آمدم. سرگرد سخدری که گفتم 4-3 ساعت بعد از آمدن من آمد، پیش جانشین لشکر سرهنگ ناصری می­رود. می­گوید که شنیدیم فرمانده لشکر رفته آن­ور. گفته من افسر مخابرات هستم. اینجا فرمانده گردان مخابراتم بایستی ارتباط، شبکه عملیاتی، شبکه لجستیکی را من باید دائر کنم. من را چرا نبرده؟ جانشین لشكر گفته بود به همان دلیلی که من را نبرده. سخدری گفته بود، نه، ایشان سرش شلوغ بوده و دیگر به این فکر نبوده که من را ببرد، وسیله بدهید من بروم و تماس بگیرید یک نقطه نشانی بدهد که من بروم و برسم. ناصری با من تماس گرفت، گفتم خودش می­خواهد بیاید؟ گفت بله. گفتم بیاید یکی از پدهای لشکر عاشورا، به آنها اسم من را بگوید، آنها می­آورند. وقتي پیاده شد، سمت چپ و حاشیه پد هور بیاید، می‌رسد به من، معلوم مي‌شود. آنجا بچه­های ما هستند، بپرسد، نشان می­دهند. این افسر باشرف آمد خودش را رساند. هم افسر شجاعی بود، هم افسر منصفی بود که می­دانست وظیفه­اش چیست و خیلی کمکم کرد. مثل یک سرباز می­دوید، سیم­کشی مي‌كرد با آن درجه­اش، ارتباط برقرار مي‌كرد. تا اینکه 3-2 نفر هم برایش کمک آمد.

اضافه شدن نيروي داوطلب

یک افسر توپچی هم بود که به خاطر برادرش حفاظت تأييد نمي‌كرد، درجه‌اش را نداده بودند. 3-2 مرتبه هم پیش من آمده بود که اگر من مورد تأیید نیستم چرا من را نگه داشتند؟ با استعفایم موافقت کن، من بروم بیرون. من موافقت نمي‌كردم. این افسر می‌آید پیش رئیس رکن3 لشکر، می­گوید شنیدیم فلانی رفته منطقه عملیاتی بدر. می‌گوید آره.

 می­گوید شما چرا نرفتید؟ می­گوید برای اینکه ما را نخواست، ایشان برمی­گردد می­رود پیش همان سرهنگ ناصری که ناصری من می­خواهم بروم منطقه عملیات بدر پیش فرمانده لشکر. او می­دانست، می­گوید برو لشکر عاشورا در حاشیه هور سه تا آب­راه دارد، هرکدامش را بگویی اینها راهنمایی­ات مي‌كنند، برو پیشش.

این نیز آمده بود پیش من، فوق­العاده به من کمک کرد و سرکشی به خط مي‌كرد و من می­رفتم به قرارگاه از خط با من تماس می­گرفت، ایشان مستقیم با صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی یا حسنی­سعدی صحبت مي‌كرد و قرارگاه در نبود من خالی نمی‌ماند. ایشان نیز از آن افسرهایی بود که داوطلبانه به صحنه خطرناک عملیات بدر آمد. بگویم علاقمندی، بگویم شجاعت، بگویم تعصب، این افسری که کسی قبولش نداشت، آنجا دائماً تیپ3 را که می­دید، خودش را می­رساند به تیپ 2، از آنجا به تیپ1. هم آنها را می­دید، هم آنها را بازرسي مي‌كرد، هم معایب را به من اطلاع مي‌داد و هم با قرارگاه کربلا تماس داشت، بعضی وقت‌ها فکر مي‌كردم امروز تا عصر دیگر زنده نمی­ماند، عجیب آتشی بود، عجیب وضعیتی بود. ولی این با شجاعت تا آخر ماند. نفر آخر بود که من و ایشان و سخدری از قرارگاه لشکر که عقب آمدیم.

سرگرد محمدی نیز افسرپیاده بود، که برای فرماندهی گردان انتخاب کردیم، این هم از آنهایی بود که از لشکر ایشان را به امیر صیاد برای تشویق وتقدیر معرفی کردم او هم داوطلبانه آمد و در صحنه نبرد تا آخر کار ماند.

مأموريت تهران همراه شهيد صياد

سال63 بود که من فرمانده قرارگاه کربلا در جنوب شدم و امیر عبادت جانشین من بود. مدتها با صیاد شیرازی خدمت کردم و بسیاری از مواقع با هم به مأموریت می رفتیم در یکی از سفرها که از منطقه به تهران می‌آمدیم، سوار هواپیمای فالکن شدیم و حرکت کردیم.

صیاد عادت داشت در شروع پرواز آیاتی از قرآن تلاوت کند. قرآن را از کیف خود بیرون آورد و در حالی که قرآن می‌خواند به من هم توجه می‌کرد. قرائت قرآن که تمام شد به من چیزی گفت که به دلیل صدای بسیار بلند موتور هواپیما نشنیدم. دوباره تکرار کرد دستم را پشت گوشم بردم و بلند داد زدم كه متوجه نشدم. کاغذی از روی میز برداشت و روی آن نوشت و کاغذ را به من داد برای دیدن نوشته روی کاغذ آن‌را خیلی جلوی چشمم آورده و خواندم. نوشته بود "از این پسته‌ها بخورید" نگاه کردم کاسه کوچکی پسته روی میز بود به دندانهایم اشاره کردم و بلند داد زدم دندانم درد می‌کند. نمی‌توانم بخورم. صیاد شروع کرد به خندیدن. آن‌قدر می‌خندید که نمی توانست خودش را کنترل کند. خدمه پرواز با تعجب ما را نگاه می‌کردند. در داخل هواپیما فقط ما دو نفر و خدمه پرواز بودیم و هواپیما بیش از این جا نداشت. صیاد همچنان می خندید و من هم به احترام فرمانده بودنش و هم برای اینکه نمی‌دانستم چرا می خندد با تعجب به او نگاه می‌کردم. فوری فهمید با صدای بلندی که می شنیدم گفت یعنی چه؟ گوشهایت که نمی‌شنود، چشمهایت که نمی‌بیند، دندانهایت هم درد می‌کند جای سالم هم داری؟ چرا به خودت نمی‌رسی سلامت نباشی، بهره خدمتی نداری بعد از جلسه فردا، به منطقه برنمی‌گردی به رئیس اداره بهداری می گویم فردا ساعت 9 صبح ترتیب معالجه را بدهد . بعد از انجام مأموریت به دفتر رئیس اداره بهداری دکتر سیف الله رفتم. مردی بود که محاسن پر پشت و بلندی داشت که چهره جذابی به او می‌داد. سه دکتر متخصص را آورده بود برای مداوای من. چشم پزشک کارش را با تعیین نمره چشم و دادن عینک انجام داد. دکتر گوش هم با شستشو کمی مشکل گوش را حل کرد. ولی دندانپزشک گفت: درمان دندان‌ها طول می‌کشد. من چون عجله داشتم درمان دندان را رها کردم و به دکتر سیف الله گفتم اگر می‌خواهی برای من کاری انجام بدهی، یک درمانگاه دندانپزشکی در منطقه تجهیز کن تا همه رزمندگان استفاده کنند و او هم در زمان کوتاهی این کار را انجام داد و مدتها همه پرسنل از آن استفاده می کردند. 

 

منبع: هفتاد سال خاطرات سرتیپ ستاد بهروز سلیمانجاه، 1393، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده