کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش یازدهم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا مقاومت در سوسنگرد دکتر چمران به من گفت: «هفتاد نفر نیرو از گُتوَند خوزستان به اینجا اومدن و در یه مدرسه مستقر هستن، با اینها به سوسنگرد برید. دشمن میخواد از اون سمت وارد سوسنگرد بشه و شهر رو اشغال کنه. شما این نیروها رو بردارین، به اونجا برید و از شهر دفاع کنین.»

چند دستگاه اتوبوس به مدرسه فرستادیم. ما هم با ماشین‌های خودمان به طرف مدرسه رفتیم. از پسربچة دوازده ساله تا پیرمرد هفتاد ساله در این گروه بودند. همگی به طرف سوسنگرد راه افتادیم. وقتی به آنجا رسیدیم، جایی برای استقرار نداشتیم. ناچار در یک مدرسه مستقر شدیم. سرایدار مدرسه با خوش‌رویی از ما استقبال کرد. چهار نفر از اعضای نیرو مخصوص به شهادت رسیده بودند و تعدادمان کمتر شده بود، ولی با همان نفرات به دو تقسیم شدیم. فرماندهی یکی از آنها با من بود و دیگری با فریدون صبح‌بیداری. در آنجا دوباره نیروها را با همان آرایش قبلی تقسیم کردیم. پیرترین فرد گروه را به عنوان مسئول تدارکات در نظر گرفتیم و بچه‌های کم سن را هم به عنوان دستیار در اختیار پیرمرد قرار دادیم. همان شب قصد داشتیم برای شناسایی مواضع عراقی‌ها به خارج از سوسنگرد برویم، اما متوجه شدیم هیچ کدام از روستاها تخریب نشده‌اند و امکان دارد عراقی‌ها در آنجا کمین کرده باشند. شناسایی را به روز بعد موکول کردیم.

صبح، من و دو نفر از بچه‌های نیرومخصوص به همراه پنج نفر از نیروهای تازه وارد با دو خودرو برای شناسایی به خارج از سوسنگرد رفتیم. قبل از رفتن، به بقیه بچه‌های نیرو مخصوص گفتم: «تا وقتی که ما برای شناسایی منطقه و مواضع دشمن می‌رویم فرصت را از دست ندید و به اینها استفاده از سلاح و رزم انفرادی رو آموزش بدید.»

هشت نفر به خارج از سوسنگرد رفتیم. آن زمان، سوسنگرد شهر بسیار کوچکی بود. یک خیابان اصلی و چند خیابان فرعی داشت. یک پل هم روی کرخه بود. بعد از پل یک روستا بود به نام فنیقیه و بعد از آن تا چشم کار می‌کرد، بیابان بود. وارد روستا شدیم. همة منازل روستا تخلیه شده بودند، جز خانه‌ای که زن و مردی میانسال در آن زندگی می‌کردند. به آنها گفتیم: «چرا هنوز اینجا رو خالی نکردین؟» گفتند: «اینجا خونه ماست کجا بریم؟» گفتیم: «عراقی‌ها دارن به این طرف می‌آن.» گفتند: «با ما کاری ندارن.» مرد میانسال می‌خواست برود و گاوهایش را به خانه برگرداند. به او گفتیم: «این کار خطرناکه، نباید بری.» گوشش بدهکار نبود. رفت و هر دو گاوش را به خانه برگرداند. همسرش می‌خواست برایمان نان درست کند. مخالفت کردیم و گفتیم: «دود آتش باعث میشه لو بریم.» اما او هم مانند همسرش کار خودش را می‌کرد. غذایی بسیار شیرین درست کرد که با نان خوردیم و کاملاً سیر شدیم.

چون کسی در خانه‌ها نبود به پشت بام یکی از خانه‌ها رفتم و با دوربینی که همیشه به گردنم آویزان بود، مواضع عراقی‌ها را زیر نظر گرفتم. کمتر از پانصد متر با آنها فاصله داشتیم. تحرک‌هایشان بسیار جدی بود. مدام در رفت‌و‌آمد و و سنگرسازی بودند. با ماشین، تجهیزات زیادی به مقرشان می‌آوردند. تصمیم گرفتم همان نقشه‌ای را که ضدانقلاب در ارتفاعات گازورخانی علیه ما پیاده کرد، بر روی عراقی‌ها اجرا کنیم. با صبر و حوصله خمپاره‌اندازها را آماده کردیم. تیربار را روی پشت‌بام گذاشتیم و دو نوار فشنگ پانصدتایی به آن وصل کردیم. حسابی روغن‌کاری‌اش کرده بودیم تا فشنگ‌ها گیر نکند. ماشین‌ها را هم زیر خانه‌ آوردیم و خمپاره‌اندازها را کنار ماشین‌ها با گرا، مسافت و زاویة دقیق کار گذاشتیم و آماده شلیک کردیم.

قرار شد تا ظهر صبر کنیم، چون زاویه تابش خورشید، آن موقع روز، از پشت سرمان بود و دید بسیار خوبی نسبت به مواضع دشمن داشتیم. ظهر شد. به بچه‌ها گفتم: «خمپاره‌اندازها شروع کنن به زدن.» من با دوربین از بالا به مواضع دشمن نگاه می‌کردم و به بچه‌ها زاویه‌های شلیک را می‌گفتم.

خمپاره‌ها روی یک خط منظم، یک ستون از دشمن را هدف گرفته بودند که با عنایت خداوند به خوبی به اهداف مورد نظر اصابت می‌کرد. ولوله‌ای در بین عراقی‌ها ایجاد شده بود؛ یا در فرار بودند یا دنبال پناهگاه می‌گشتند. با خمپاره‌اندازها چهل گلوله شلیک کردیم. پس از اینکه گلوله‌ها تمام شد، بچه‌ها خمپاره‌اندازها را توی ماشین گذاشتند. عراقی‌ها هنوز در آتش گلوله‌ها گیج و سردرگم بودند. از سنگرها بیرون می‌آمدند، تا بفهمند قضیه از چه قرار است، آنها را با تیربار به رگبار می‌بستیم. به تیربارچی گفتم: «تا زمانی که نوار فشنگ تموم نشده، به هیچ وجه دستت رو از روی ماشة تیربار برندار.» به محض اینکه تیربارچی شروع به تیراندازی کرد، عراقی‌ها مقر ما را پیدا کردند. بعد از آن، باران آتش عراقی‌ها بود که بر سر ما می‌بارید. فشنگ‌هایمان تمام شده و نقشه‌مان عملی شده بود؛ باید به سوسنگرد بر می‌گشتیم.

تیربارچی سینه‌خیز به لبة پشت‌بام آمد و تیربار را از بالا به پایین انداخت. تیربار آن‌قدر داغ شده بود که وقتی به زمین افتاد، یک تیر که در لولة آن مانده بود، خود‌به‌خود شلیک شد. رنگ تیربار از شدت حرارت، مثل لبو قرمز شده بود. با هر زحمت تیربار را توی ماشین انداختیم. به سرعت از ده خارج شدیم و به طرف جاده رفتیم. وقتی روی جاده قرار گرفتیم، از همه طرف به ما شلیک می‌کردند. ضربة سختی به آنها زده بودیم و حسابی خونشان به جوش آمده بود. توفانی از گلوله به پا کرده بودند. گلوله‌های تانک و موشک مالیوتکا، چپ و راستمان را شخم می‌زدند، ولی همچنان با سرعت به راهمان ادامه می‌دادیم. با لطف خداوند این باران گلوله و آتش را به سلامت پشت سر گذاشتیم.

چند نیروی اهوازی که همراه ما بودند، کل وقایع را برای بقیة نیروها تعریف کردند. این کار باعث شد تا تعداد داوطلب برای عملیات‌های بعدی زیاد شود. بین جمعیت پیرمردی بود که به دلیل کهولت سن، بیشتر دندان‌هایش ریخته بود و فقط سه چهار دندان داشت. از عشایر لر بود و با نوة شانزده ساله‌اش با این گروه همراه شده بودند. یک شلوار گشاد محلی، یک کلاه کوچک محلی و یک کت به تن داشت. ما متوجه همة حرف‌هایش نمی‌شدیم. نوه‌اش صحبت‌های پیرمرد را برایمان ترجمه می‌کرد. پیرمرد پشتش خمیده بود و نمی‌توانست به خوبی راه برود، به خاطر همین، از ما می‌خواست تا جایی را برایش در نظر بگیریم که بتواند بدون حرکت تیراندازی کند. چون خیلی اصرار می‌کرد، ما هم شبانه رفتیم و دویست متری ستون تانک‌های عراقی یک گودال کوچک برایش حفر کردیم. یک زیلو گذاشتیم و آن را کاملاً استتار کردیم. پیرمرد با خودش فلاکس چای، کتری، نان خشک و کمی کشک آورد. ما هم برایش چند عدد کنسرو گذاشتیم. می‌گفت همین‌ها کافی است. یک تفنگ برنو بزرگ هم داشت. به خاطر قد خمیده‌اش تفنگ از خودش بزرگ‌تر نشان می‌داد. به او گفتیم: «چون گودال را کاملاً استتار کرده‌ایم، شاید نتوانیم تو را پیدا کنیم.» پیرمرد را در گودال استتار شده جای دادیم و رفتیم.

نقشه‌ای را که روز اول بر روی عراقی‌ها پیاده کردیم، پنج شش روز، هر روز صبح انجام می‌دادیم. هر روز مواضعمان را عوض می‌کردیم و با همان روش، آتش گلوله بر سرشان می‌ریختیم و به عقب بر می‌گشتیم. البته بیشتر از همان ده فینیقیه، که بین بچه‌ها به فینیخیه مشهور بود، آتش می‌کردیم، چون آنجا هنوز تخریب نشده بود. هر بار هم افراد جدیدی را با خود می‌بردیم تا همه بتوانند جنگیدن را یاد بگیرند. در این عملیات‌ها، پیش از رفتن به مقر مورد نظر، به دهلاویه می‌رفتیم تا در آنجا آماده شویم. دهلاویه یک منبع بزرگ آب داشت. گروهبان رضا بادینی را، که به او رضا بادی می‌گفتیم. با یک بی‌سیم و دوربین می‌فرستادم بالای منبع تا مواضع دشمن را گزارش کند. هر بار هم می‌گفت: «تانک‌های عراقی دارن به سمت شهر می‌آن. دارن به همه طرف شلیک می‌کنن.» ما هم به نیروها دستور می‌دادیم آر‌پی‌جی را آماده کنند تا جلویشان را بگیریم. بعد می‌دیدیم تانک‌ها به موضع خود برمی‌گشتند و شلیک متوقف می‌شد. نمی‌دانستیم علت این همه شلیک‌های بی‌هدف و بی‌دلیل چیست.

پس از پنج شش روز، یادمان آمد که از پیرمرد خبر نگرفته‌ایم. شبانه راه افتادیم تا پیدایش کنیم. طوری مخفیگاه او را استتار کرده بودیم که خودمان هم نمی‌دانستیم دقیقاً کجاست. حدود ده نفر را مأمور کردم تا مراقب باشند گرفتار کمین دشمن نشویم. با صدای آهسته پیرمرد را صدا می‌زدیم: «مشتی! مشتی!» خیلی دنبالش گشتیم، ولی جوابی نمی‌آمد. نوه‌اش هم همراهمان بود. به او گفتیم: «بهتره تو با همون زبون محلی صداش کنی. شاید فکر می‌کنه ما عراقی‌هستیم و جواب نمی‌ده.» همین‌طور هم بود. وقتی نوة پیرمرد صدایش کرد، پیرمرد جواب داد. با هم به دهلاویه برگشتیم، سوار ماشین شدیم و به طرف سوسنگرد راه افتادیم. پیرمرد در راه با نوه‌اش دعوا می‌کرد و با عصبانیت و داد و بیداد با او حرف می‌زد. خیلی بد اخلاق شده بود و مدام اخم می‌کرد. ما هم خیلی ناراحت شدیم و گفتیم: «بنده خدا حق داره. این چند روز بدون آب و غذا رهاش کردیم.» وقتی به مدرسه رسیدیم، از پیرمرد خواستیم حلالمان کند. خیلی از او عذرخواهی کردیم. با همان لهجه شروع کرد به دعوا کردن با من. مدام به من بد و بیراه می‌گفت. سرش را با عصبانیت تکان می‌داد و هر چه دلش می‌خواست، به من می‌گفت. به بقیه گفتم: «بنده خدا حق داره. اون رو بدون آب و غذا تنها ولش کردیم و یادمون رفت زود به عقب برش گردونیم.» به نوه‌اش گفتم: «بهش بگو حلالمون کنه. هرچی بگه، حق داره.» گفت: «قضیه چیز دیگه‌ایه. شما متوجه نمی‌شید اون چی می‌گه. پدربزرگم میگه برای چی من رو از اونجا درآوردید. اگه می‌خواستین به اینجا بیام و بیکار بمونم، چرا من رو آوردین؟ اینجا بیام که چی بشه! مگه من از شما آب و غذا خواستم؟ همون نون وکشکی که با خودم برده بودم، برای یه هفتة دیگه کافی بود. مگه من چیزی از شما خواستم؟ من رو برگردونین.» گفتیم: «دیگه نمیشه به اونجا برگردی.» خیلی ناراحت شد.

پیرمرد خیلی باهوش و زبل بود. به نوه‌اش گفت: «عراقی‌ها زیر تانک‌ها می‌خوابیدن. هر روز صبح که از زیر تانک بیرون می‌اومدن، من با یه تیر یه نفر رو می‌کشتم. عراقی‌ها هم ترسیده بودن. چون نمی‌تونستن از زیر تانک بیرون بیان، دور و نزدیک رو به گلوله می‌بستن، ولی من همون‌جا نشسته بودم و برای خودم می‌خوابیدم و چای می‌خوردم. شب‌ها هم یه بار شلیک می‌کردم و یه نفر رو می‌کشتم. برای اینکه شب‌ها با شلیک گلوله مقرم را رو پیدا نکنن، از محل استتارم بیرون می‌رفتم و از فاصله دورتر تیراندازی می‌کردم.» از پیرمرد پرسیدم: «چطور تو شب تیراندازی می‌کردی؟ چیزی تو شب پیدا نیست.» گفت: «یه ستاره رو تو افق نشونه می‌گرفتم، با محو شدن ستاره، ماشه رو می‌کشیدم، چون معلوم می‌شد که یکی داره رد می‌شه.» با حرف‌های پیرمرد، ما دلیل تحرک‌های تانک‌ها را متوجه شدیم. این کار پیرمرد باعث شده بود که گردان تانک دشمن دو کیلومتر و تقریباً تا بستان عقب‌نشینی کند. به او گفتم: «تانک‌ها عقب‌نشینی کردند.» گفت: «اشکال نداره. من رو ببرید جلوتر.» گفتم: «نمی‌شه؛ خطرناکه.» گفت: «اگه من رو نبرید.» خودم تنهایی می‌رم.» نمی‌شد او را به جلو ببریم، چون عراقی‌ها می‌خواستند عملیات کنند و آن منطقه ناامن بود.

تا چند روز، ما به مقر عراقی‌ها حمله می‌کردیم و آنها هم ما را از شلیک توپ، تیربار و موشک بی‌نصیب نمی‌گذاشتند. چند روز بعد، یک گردان سوار زرهی همراه با نفربر و تانک‌های اسکورپین از لشکر 92، به فرماندهی سرگرد سبزلو، در خارج از سوسنگرد و نرسیده به دهلاویه مستقر شدند. یادم هست یک بار که برای کاری نزدشان رفته بودم، چون خوب استتار کرده بودند، به سختی آنها را پیدا کردم. سرگرد سبزلو گفت: «قراره عراقی‌ها پیشروی کنن و ما باید خارج از شهر مستقر بشیم.»   . . .

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده