در کمین گل سرخ
بخش سی اُم با هوانیروز تماس گرفت و دو فروند با لگرد214 خواست و سپس از میان نیروها شانزده نفر را دستچین کرد تا همراه خودش روی ارتفاع هلی برن شوند. شاید عملیات در آن شب کار عجولانه ای بود و معلوم نیست سرگرد چرا این اقدام را کرد، گویی که در کردستان همیشه با تاریک شدن هوا کار را متوقف می کرد؟ آیا صرفاً برای اطلاعات از دستور تیمسار بود؟

غالباً در عملیات هلی برن، اول بالگرد خودم که به عنوان فرمانده در آن بودم، بر زمین می نشست تا از امنیت منطقه مطمئن شوم و به نیروهای دیگر بگویم بیایند، اما در آنجا این طور نشد. ما هنوز روی هوا بودیم که آن یکی بالگرد بر زمین نشست و هر هشت نیرویش پیاده شدند.

حالا نوبت بالگرد ما بود که بنشیند که دیدم زیر بالگرد تق تق صدا می کند. صدای برخورد گلوله بود. بالگرد از فاصلۀ نزدیک هدف قرار گرفته بود، به طوری که گلولۀ کالیبر به ران پای بغل دستی من خورد. همان شب هم شهید شد.

به خلبان گفتم: «سریع بشین.»

گفت: «نمی توانم. همین که خواسته باشیم بشینیم، به راحتی می زنند.»

نتوانستیم بشینیم. هوا تاریک شده بود. از بالا می دیدیم که دشمن به شدت آتش افزوده است. نتوانستم با نیروهایی که پیاده شده بودند، با بی سیم ارتباط برقرار کنم. گفتم: « چون طرحی که برای عملیات در نظر داشتم انجام نشد، سریع بیایید پایین به طرف پادگان.»

گفتند: «نخیر،ما همین جا می مانیم و می جنگیم. شما بیایید بالا.»

روحیۀ عجیبی داشتند، هر چه گفتم من به شما دستور می دهم و امثال آن، قبول نکردند. دست آخر، با التماس توانستم راضیشان کنم بپذیرند و بیایند پایین.

به پادگان که برگشت بیکار ننشست، برای اینکه یارانش نجات پیدا کنند با توپ105 که در پادگان بود ارتفاع را زیر آتش گرفت و دشمن را به خود مشغول کرد. اما آن شب از آن هشت نفر تنها چهار نفرشان با تن مجروح به پادگان برگشتند و چهار نفر دیگر به علت تاکتیک اشتباهی که برای برگشت اتخاذ کرده بودند، درست از وسط شهر سر درآوردند و همگی به دام دشمن افتادند.

همان شب علی به این نتیجه رسید که راه آزادسازی ارتفاع آربابا، هلی برن کردن نیرو نیست؛ همچنان که هم نیروهای مخصوص و هم خود آزموده بودند. زیرا دشمن در آنجا سنگرهای مستحکمی داشت و به راحتی می توانست بالگرد را بزند و ابتکار عمل را از دست نیروهای عمل کننده بگیرد. تصمیم دیگری گرفت و به اجرا درآورد.

بعد از ظهر ناگهان از همه طرف به روی ارتفاع آتش بارید. توپ های155م م اس پی و105، خمپاره125 وتانک های اسکورپین بی وقفه شروع کردند به آتش ریختن بر سر ارتفاع آربابا.

از سوی دیگر دو ستون نیرو از دو جناح چپ و راست به فرماندهی سروان شهرام فر و ستوان نوری شروع کردن به خزیدن به طرف ارتفاع. هنگام عصر بود که نیروهای عمل کننده اعلام کردند:

-جناب سرگرد، دیگر بس است ما هم از آتش شما درامان نیستیم!

و آنان هنگامی روی ارتفاع رسیدند که اثری از دشمن نبود مگر چند جسد و سنگرهای ویران شده با نشانه هایی از لوازم فساد در آنها. خبر را که به سرگرد اعلام کردند، گفت: «کسی داخل سنگر ها نشود، بعید نیست تله گذاری کرده باشند.»

حدسش درست بود. رزمنده ای که به این دستور توجه نکرده بود در یکی از سنگرها بر اثر انفجار نارنجک مجروح شد تا تنها تلفات نیروهای خودی از این عملیات مهم باشد!

با فتح آربابا کمر ضد انقلاب در بانه شکست. چون آربابا قلعۀ کاملاً سرکوبی است. هم به پادگان و هم به شهر و به منطقه تسلط دارد. اگر کسی برود روی ارتفاع آربابا، تا مرز دید دارد.

اکنون راه برای پاکسازی شهر هموار شده بود. پاکسازی از چندین جهت شروع شد و48 ساعت طول کشید تا نیروها به هم ملحق شوند. دشمن مقاومت اعجاب برانگیزی از خود نشان داد و به هیچ وجه مایل نبود بانه را از دست بدهد.

نهایتاً وقتی از همه طرف عرصه را بر خود تنگ دید به مسجد جامع شهر عقب کشید و در آنجا سنگر گرفت. لحظات حساسی به وجود آمده بود. اراده بعضی از نیروها سست شد و شیطان شروع کرد به وسوسه. داد علی درآمد.

بازهم ماجرای قرآن و نیزه فرزندان معاویه در حال تکرار بود. آیا کسانی که چند شب پیش از این، پاسداران را آنگونه سر بریده بودند، اوصلاً اعتقادی به خدا دارند؟ آیا کسانی که سنگرهایشان مملو از لوازم فساد بود اصلاً اجازه دارند وارد خانۀ خدا شوند؟

اولین گلوله که بر سر دشمن آمد، فهمید که حقه اش نخواهد گرفت و باید به فکر فرار باشد!

دکتر بنی صدر، به خاطر اعتمادی که به سرگرد صیاد شیرازی کرده بود، بارها خودش را تحسین کرد.  او ابایی نداشت که بگوید «صیاد را من کشف کرده ام!» و از این بابت به خود ببالد.

 آن روز که او سرگرد و دوستانش را روانه کردستان کرد، هیچ امیدی به بهبودی اوضاع نداشت، فکر می کرد در گرداب کردستان سرهنگ های کارکشته اش مانده اند چه برسد به این جوان تازه سرگرد شده و چند تا سروان و پاسدار! اما حالا او می دید آنان بی هیاهو کاری کرده اند کارستان!

او در آستانۀ شروع به کار نخستین مجلس شورای اسلامی  که اکثریت کرسی هایش را حزب مخالف او فتح  کرده بود؛ حال راهی برای پایان بخشیدن به غائله کردستان پیدا کرده بود که می توانست برای او محبوبیت بیش تری کسب کند و چه بسا از او قهرمان ملی بسازد.

به تیمسار فلاحی گفت: « آقای صیاد باید تقویت شود، روش او باید در تمام منطقه گسترش پیدا کند. خواسته هایش را برآورده کنید.»

تیمسار گفت: «لازمه این کار ایجاد قرارگاهی در منطقه شمال غرب است.»

گفت: «ایجاد کنید، فرماندهش هم صیاد باشد.»

تیمسار توضیح داد: «طبق مقررات ارتش یک سرگرد نمی تواند فرمانده قرارگاهی باشد که بیش تر فرماندهانش سرهنگ هستند. ما باید دنبال سرهنگی برای این کار باشیم.»

اما رئیس جمهور گفت: « فقط صیاد!»

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده