خاطرات سلیمانجاه
بخش یازدهم: عمليات بدر(1) عملیات بدر در حقیقت دنباله عملیات خیبر است. هر چند تقریباً یک سال با هم فاصله دارند ولی مکمل و در امتداد هم بودند. عملیات بدر در تاریخ 20/12/63 الی 26/12/63 به مدت یک هفته در جنوب هورالهویزه با رمز یا فاطمه زهرا (س)، به منظور تهدید بصره از شمال انجام گردید. بدین منظور بایستی نيروهاي ايراني از هور عبور و نیروهای عراقي مستقر در شرق دجله را منهدم ميكردند، به دجله می­رسیدند، از دجله عبور ميكردند و ادامه ميدادند تا بزرگراه العماره - بصره.

بعد از شمال به جنوب به سمت بصره ادامه مي‌دادند. يعني همان كاري كه در عمليات خيبر در سال 62 ناقص مانده بود. ولی علی رغم مقاومت، تلاش، و تقدیم شهدای زیاد، به علت متکی بودن، به یک آبراه یا راه آبی و نداشتن راه مواصلاتی مناسب، عدم امکان پشتیبانی توپخانه، چون فاصله زیاد بود و در برد پشتیبانی توپخانه قرار نداشت و پاتک­های متعدد یگان­های زرهی دشمن در آن منطقه، و عدم توانائي ما براي به پاي كار آوردن ادوات زرهي، فرماندهان ناگزیر شدند بعد از یک هفته منطقه را ترک کنند، یعنی عقب­نشینی کنند.

این عملیات در نوع خود از نظر تاکتیک و تکنیک یک عملیات فوق­العاده پیچیده مثل خیبر بود. همه یگان­ها که تقریباً 12 لشکر و 5 تیپ مستقل ارتش و سپاه در این عملیات شرکت کرده بودند، بایستی از هور عبور مي‌كردند و پای کار می­رفتند. وسیله‌ای که عبور اولیه را انجام مي‌داد همان قایق­های سپاه بود. ارتش فاقد قایق بود. یگان­های ارتش نیز به کمک قایق­های سپاه پای کار رفتند.

لشکر 21 در این عملیات، در ابتدای کار در احتیاط قرارگاه کربلا بود. بعد از شهادت سردار عباس کریمی، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله، روز 22 اسفند ماه بود كه توسط بي سيم به من ابلاغ شد که با بچه­هایت بیا پیش ما. خب این برای هر شنونده­ای مبهم بود، برای اینکه نمی­توانستند اسم واحدها را بیاورند، اسم من را بیاورند، با این ابلاغ خیلی خلاصه من ماندم كه از کجا، کِی، چطور بروم، من وسیله ندارم. جانشینم را خواستم و گفتم من با اين ابلاغ فقط می­توانم سه تا تیپم را ببرم، تیپ چهارم یا تیپ زرهی را نمی­توانم از هور عبور دهم. شما این 3 تيپ را حرکت بدهید، بیایید پای هور. من قبل از شما مي‌روم آنجا هماهنگ می­کنم.

رفتم سراغ لشکر31 عاشورا که من را می­شناختند، همشهری­هایم بودند. آنجا این­طرف و آن­طرف مي گشتم، می­دانستم که برادرمهدی باکری مشغول عملیات است. و این را هم می­دانستم ایشان نوک حمله باید از دجله عبور و جاده العماره – بصره را قطع مي‌كرد. در پي لشكر31 همه جا رفتم از بسيجي‌ها و رزمندگان مي پرسيدم که واحدهایش کجاست غوغاي عجيبي از يك جنگ تمام عيار بود چيزي كه بيشتر از همه نظرم را به عنوان يك فرمانده لشكر ارتشي جلب مي‌كرد، تلاش فوق‌العاده و مخلصانه همه رزمندگان از بسيجي و سپاهي بود صحنه نبرد در اين مدتي كه من براي پيدا كردن باكري حركت مي‌كردم قابل توصيف نيست. سرانجام مسئول لشكر31 را پيدا و خودم را معرفی کردم. خوشبختانه شناخت و خوب تحویلم گرفت. به من گفت که ما در خدمتیم. هر چقدر یگان داشته باشید خودمان هم قایق نداشته باشیم از یگان­های هم­جوار کمک می‌گیریم و واحدهای شما را به سمت القرنه می­رسانیم. بعد تشریح کرد که چند تا آبراه هست و شما به واحدهایتان بگویید بیایند اینجا، ما از این آبراه­ها تقدم عبور را به شما می­دهیم و شما را ان­شاءالله به خط می‌رسانیم.

خیلی تشکر کردم و گفتم من این مسئولیت را به عهده سرهنگ ناصری می­گذارم، جانشین لشکر است. همین کار را کردم، مسئولیت را دادم به ناصری. تقدم عبور را هم با تیپ3 قراردادم، بعد تیپ1، بعد تیپ 2. چون می­خواستم تعویض را تیپ3 انجام بدهد.

خودم یک قایق گرفتم که من را برساند به طرف قرارگاه کربلا. آنجا بود که من سوالی برایم پیش آمد که فرماندهان قرارگاه کربلا کجا هستند، ازکجا پیش اینها بروم ؟ اینجا خاک دشمن است، من شناسایی ندارم، روی نقشه هم به من مختصات را ندادند که نقشه را بگذارم، مختصات مورد نیاز را پیدا کنم بعد خودم را برسانم.از یک قایقران پرسیدم که پسرم من ، چطوری و از کجا پیش آقا محسن بروم؟ بسيجي كه قايقران هم بود گفت بله خوشبختانه این آبراه که الآن شما را می­برم نزدیک به چادرهای آنهاست و از آنجا من را راهنمایی می­کنند. تشکر کردم، سوار قايق شديم حركت كرديم به صورت مارپيچ و خيلي تند قايق را لاي نيزارها عبور مي‌داد به شكلي كه آب را به سر و صورتم مي‌پاشيد بعد از مدت كوتاهي من را كنار يك اسكله كوچك پیاده کرد. از دور چادرها را نشان داد حدوداً دو کیلومتر فاصله بود. من خودم را به چادر فرماندهان رساندم. رفتم داخل، سلام کردم. داخل چادر تعدادي از فرماندهان نشسته بودند و عمليات را هدايت مي‌كردند. گفتم اوامری داشتید؟ گفتند واحدهات کو؟

لشكر كجاست؟ گفتم من خودم آمدم شناسائی کنم و با لشکر عاشورا هم هماهنگی کردم. سرهنگ ناصري واحدها را مي‌رساند. شما مأموریت را به من بگویید.

گفتند شما بایستی خط پدافندی القرنه را که لشکر محمد رسول الله (ص) مستقر است تحويل بگيري و فوری آنها را تعویض کنی. گفتم خیلی خوب، حالا خط را به من نشان بدهید. به یک پيك موتورسوار ابلاغ کردند من را برساند، ایشان آمد من را ترک موتور سوار کرد، تا آن­موقع موتور سیکلت سوار نشده بودم.

حادثه با موتور سيكلت

ترک این موتور سیکلت سوار شدم که من را به خط ببرد و با مسئول جدید لشکر محمد رسول الله (ص) آشنا کند و او را به من نشان بدهد. بقیه کارها را من خودم هماهنگی کنم و تعویض راشروع کنیم. سوار موتور شدیم، در منطقه هیچ جائی قابل عبور نبود. موتور بايد از روی پد هور حرکت مي‌كرد. جاده خاکی و باریکی کنار آب درست کرده بودند که پر از دست انداز بود. یک مقدار که حرکت کرد، موتور به داخل چاله انفجار گلوله توپ افتاد. چاله نسبتا بزرگی بود هر دو افتادیم زمین. موتور ،من و موتور سوار پخش زمین شدیم. صدای رگبار گلوله یک لحظه قطع نمی‌شد. عجيب بود اصلا هراسی از گلوله نداشتم به فکر این بودم که نکند با یک حادثه ساده از انجام مأموریت باز بمانم. موتور سوار آمد و با سر و صورت خاکی و لباس پاره شده عذرخواهی کرد. گفتم پسرم عمدی که نبود ، چه کار می‌توانستی بکنی؟ زیر گلوله بهتر از این نمي‌شود موتور سواری کرد. وقتی کمک کرد که بلند شوم متوجه شدم دستم به شدت درد می‌کند. بسیجی موتور سوار چفیه­اش را باز کرد، دستم را به گردنم بست.درد تمام وجودم را پر کرده بود پرسیدم خودت طوری نشدی گفت نه دوباره سوار موتور شدم. این دفعه کمی احتیاط مي‌كرد با همان وضع آمدیم، مسئول جدید لشکر را در خط القرنه پیدا کردم.

هماهنگي با فرمانده لشكر 27 محمد رسول‌الله (ص) و عمليات تعويض

آن خط هم شدیداً زیر آتش دشمن بود. آتش توپخانه، آتش­های مستقیم، سر را نمي‌شد بالا آورد. خاکریز هم قابل توجه و مناسب نبود. خودم را معرفی کردم، گفتم من فرمانده لشکر 21 هستم، واحدهایم دارند می­آیند شما را تعویض کنند. نظرت چیه؟

 از پایین تعویضشان کنیم یا از بالا؟ گفت از پایین شروع کنید و ما برویم عقب. گفتم باشه. ولی دقت کنید ما بایستی به آرامی تعویض را انجام بدهیم، اینجا تمرکز نیرو نکنیم. گروهان به گروهان می­آیند و یک گروهان تعویض انجام نداده، عقب نرفته، گروهان بعدی شروع نمی­کند. این تعویض یک مقدار طول خواهد کشید و بچه­هایتان عجله نکنند، اینجا تراکم ایجاد نشود، خدای نکرده آسیب می­بینند. من راضی به آسیب دیدن این عزیزان نیستم.

تذکراتی دادیم، تا اولین واحد برسد. رفتم جای تیپ1 و 2 را هم تعیین کردم. ساعت 10 صبح روز 22 اسفند 63 بود که تیپ1 را با فرماندهی سرهنگ سالارکیا فرستادم جای مناسبی، در حاشیه شرقی دجله. جای مناسبی هم برای تیپ 2 در قسمت شمالی منطقه تعیین کردم. بعد با تیپ­ها تماس گرفتم که واحدها را بسپارید به معاونتان، آنها عبور بدهند، خودتان بیایيد پیش من.

فرماندهان تیپ خیلی سریع با قایق آمدند توجیه کردم و فرستادم به ترتیبی که می‌آیند بروند مستقر شوند. به سرهنگ فریدون کلهر فرمانده تیپ3 خط القرنه را نشان دادم، دستش را دادم به دست فرمانده یا سرپرست لشكر 27 محمد رسول الله (ص)، گفتم واحدت را ، گروهان به گروهان می­آوری عقب كنار پل نگه دار. البته پل زده نشده بود، داشتند مي‌زدند، هنوز تمام نشده بود. خوشبختانه دو سه ساعت بعد از آن تمام شد، پل زده شد. گفتم این كنار اینها را تحویل بگیر و گروهان به گروهان ببرید عوض کنید. آن یکی فرماندهان را هم بردم محل استقرارشان را نشان دادم. گفتم که واحدهایتان که آمد اینجا مستقر بشوند و آتش را هم که می­بینید. آتش شدید است، اگر پراکنده نشوند، جان­پناه نگیرند، سنگر برای خودشان تهیه نکنند، آسیب زیادی می­بینید. محل آنها را نشان دادم.

فرماندهان ایثارگر و شجاع خط پدافندی القرنه در عملیات بدر :

فرمانده تیپ 3 سرهنگ فریدون کلهر.

معاون تیپ سرگرد گل‌محمد بهمنی.

رئیس رکن سوم تیپ شهید عزیز کاظمی.

گردان 171 به فرماندهی سرگرد شهید جهانگیر فراشی.

معاون گردان 171 سرگرد طلا احمری در همان عملیات زخمی و تخلیه گردید.

گردان 174 به فرماندهی سروان محمدی.

گردان 804 به فرماندهی سرگرد محمد بختیاری.

برگشتم به محل پیاده شدن تیپ3. به تدریج که تیپ می‌آمد ، با کمک فرمانده مربوطه تیپ را برای تعویض به نزديك خط بردیم. خوشبختانه در تعویض اتفاقی صورت نگرفت. تعویض کاملی انجام شد. تیپ چهار هم در عقبه منطقه برای احتیاط نگه داشتم. فرمانده‌اش سرهنگ محمد جابری‌پور بود.

انتخاب سنگر عراقي براي قرارگاه تاكتيكي لشكر

دوباره برگشتم که بروم سراغ تعیین محل قرارگاه خودم، قرارگاه تاکتیکی لشکر را انتخاب کنم، بعد بگویم بچه­های قرارگاه لشکر کجا بیایند. آن­موقع بود که برخوردم به فراشی. جهانگیر فراشی افسری بود با درجه سرگردی، فرمانده گردان 171 تیپ 3 بود. افسر فوق­العاده شجاع، فهیم، منضبط، باسواد و کلیه شرایط یک افسر خوب نظام اسلامی را داشت. واقعاً آدم فوق­العاده­ای بود. برخوردم به ایشان، خوش و بش کردیم و از من پرسيد که قرارگاه لشکر کجاست؟ گفتم پسرم هنوز انتخاب نکردم. از لحظه­ای که آمدم دنبال تعويض و استقرار واحدها هستم، واحدها را سروسامان بدهم، مستقر بشوند. گفت من یکی از سنگرهای عراقی­ها را دادم تمیز کردند، شما آنجا مستقر بشوید. گفتم پسرم شما این را برای خودت آماده کردی، این همه سنگرهای عراقی، ما هم یکی را تمیز می­کنیم و می­رویم مستقر شويم. شما زحمت نکشید. گفت من فرمانده گردانم، ابواب جمعی دارم، شما که تنها بلند شدی آمدی اینجا، با کی می­خواهی تمیز کنی؟ گفتم خوب خبر می­دهم الآن قرارگاه تاکتیکی لشکر می­آیند.

همین موقع بود که دیدم افسر مخابرات آمد، سرگرد ابوالقاسم سخدری فهمیده بود من آمدم، خودش را به من رساند. او هم فوق­العاده افسر خوبی بود، فوق­العاده افسر شایسته، مدیر و مدبر، ایشان هم خودش را رساند. گفتم کی آمدید؟ گفت شما من را بایست با خودت می­آوردی. گفتم پسرم به من درس نده، من آمدم فعلاً واحدها را هدایت کنم، نیازی نبود تو بیایی، با یک بی­سیم­چی آمدم کافی بود. گفتم حالا بیا. من و فراشي و سخدری با بی‌سیم‌چی، چهار نفری حرکت کردیم، رفتیم، سنگر مورد نظررا فراشی به ما نشان داد و من هم به سخدری گفتم که ارتباطت را از این سنگر با تیپ­ها، شبکه باسیم، شبکه بی­سیم تشکیل بده، به خصوص با قرارگاه کربلا ارتباطت را فوری برقرار کن، وقتي كار خاتمه پیدا کرد به من بگو.

من دوباره برگشتم خط. خط که برگشتم، دیدم که بچه­ها در خط شدیداً زیر آتشند، و تانک­ها نیز تیر مستقیم اجرا مي‌كنند و جلو می­آیند.

ابتكار فراشي با فعال نمودن چند تيم ضدتانك

فراشی، نگرانی من را دید، رفت. فرمانده گروهان­هایش را خواست و صحبتی با آنها کرد و بلافاصله یک افسر و چند نفر درجه­دار و تیراندازهای سلاح ضدتانک آمدند، دراگون بود به اضافه آر.پی.جی7؛ حدود 14 نفر بودند ، اینها را به دو تیم تقسیم کرد. یک تیم را سمت راست و یک تیم را سمت چپ گذاشت ، حدود نیم ساعتی هم به اینها آموزش داد. اینها را آورد، گذاشت در خط، به این منظور که تانک­ها که جلو می­آیند، اینها از پهلوها بروند با استفاده از شیارهای زمین از پهلو تانک­های دشمن را هدف قرار بدهند و اجازه ندهند تانکی جلو بیاید. زمین هم طوری بود که همه­جا قابل مانور تانک نبود. خوشبختانه به این شکارچیان تانک کمک خوبي کرد. تانک­هایی که از پهلو می­آمدند، مورد هدف قرار مي‌دادند.

عراقی­ها هم دو تا تانک از دست مي‌دادند سریع شروع به عقب­نشینی مي‌كردند. موقعی که عقب­نشینی مي‌كردند آسیب­پذیرتر مي‌شدند. بچه­ها اینها را مجددا مورد اصابت قرار مي‌دادند. تا گلوله‌ها به بدنه و برجک و شنی تانک‌ها برخورد مي‌كرد خدمه تانک‌ها بیرون آمده و فرار مي‌كردند. عکس­العمل این کار روی پرسنل در خط فوق­العاده زیاد بود. همه روحیه گرفتند، تکبیر گفتند، سروصدا کردند، یعنی دیگر محكم ایستادند، دیگر نگران نبودیم كه عراقي‌ها بیایند خط را بشکنند، خط هم در سه کیلومتری محلی بود که پل زده بودند، خیلی خطرناک بود. با یک خیز اینها خودشان را اگر به پل می­رساندند عقب­نشینی یگان­ها نیز با مشکل مواجه مي‌شد، کلی اسیر می­توانستند بگیرند.

ابتکار سرگرد فراشي، آن خط را تضمین کرد، امنیتش را بیمه کرد، من تا شب آنجا ماندم. دیگر شب بود، فراشي گفت شما چرا اینجا ایستادی؟ من هستم، دیگر عراقی­ها شب حمله نمي‌كنند و با این تلفاتي كه دادند دیگر خیالت راحت باشد، به این زودی­ها جلو نمی‌آیند. من برگشتم آمدم سنگر، بی­سیم­چی­ داخل سنگر بود، سرگرد سخدری ارتباط را برقرار كرده بود.

مخفي بودن تكاور عراقي در داخل سنگر ما

اتفاق خیلی جالبی افتاد. به بی­سیم­چی گفتم پسرم تو برو سنگر، من تجدید وضو بکنم، نماز نخواندم، بیام نماز بخوانم. بی سیم چی که گروهبان عماد بدخشان بود رفت داخل سنگر و من پوتین را درآوردم. یک تانکر آب عراقی­ها در منطقه مانده بود. از آن تانکر قمقمه­ام را پر کردم، وضو گرفتم، برگشتم سنگر نماز بخوانم. دیدم این گروهبان ، طفلی، هم خسته بود، هم گشنه بود، هم سردش بود. دیدم کِز کرده، ­خیلی مظلوم وار خودش را جمع کرده و گوشه سنگر خوابیده. صدایش کردم که پسرم سردته؟ گفت بله. گفتم بابا پتو نیاوردی، این سنگرهای عراقی­ها پشت همین سنگر پر از پتو است. عراقی‌ها هرچه داشتند گذاشتند فرار کردند. برو چند تا پتو بیار و آنجا بگیر بخواب. من فعلا باهات کار ندارم، الآن سخدری را می‌گویم بیاید خودش پای دستگاه بنشیند، تو بگیر بخواب.

با سروصدای ما، سخدری که در سنگر بغلی بود، آمد و همین موقع بود که دیدم این سرباز رفت از سنگرهای عقبی که خیلی تو در تو و مرتبط با هم ساخته شده بود ، پتو بیاورد چند لحظه بعد برگشت، زبانش گرفته بود و با لکنت زبان و اشاره حرف مي‌زد. گفتم چیه بابا؟ دیدم نمی­تواند حرف بزند. من سریع تفنگ را برداشتم، اسلحه را پر کردم رفتم تو، دیدم که یکی از نیروهای ویژه، تکاوران ویژه عراقی­هاست و با لباس مخصوص خودش، خیلی بلند قد ایستاده. من اسلحه را گرفتم طرف افسر عراقی و تهدید کردم که تکان نخورد. بعد به سرباز گفتم کمربندش را باز کن. دست­های این را از پشت محکم ببند، تا بیاوریمش بیرون. سرباز که حالا جان گرفته بود خیلی سریع رفت و کمربند عراقی را باز کرد و دو دستش را از پشت بست، سه تائی از سنگر آمدیم بیرون. بعد به سرباز گفتم تماس بگیر و اسیر را بفرست قرارگاه کربلا. اسیر عراقی را تخلیه کردیم در حالی که چند شب آنجا خوابیده بود، و یک شب هم با ما خوابیده بود. می­توانست بیاید بیرون ما را هم بکشد. مملکت خودش بود، به همه­جا آشنایی داشت، می­رفت خودش را مي‌زد به دجله، از آن­ور رد شده بود، رفته بود. شب هم هیچ­کس تشخیص نمي‌داد این ایرانی هست یا عراقی. خیلی راحت می‌توانست برود. ولی به نظر من اسارت را به ادامه جنگ ترجیح داده بود. نفر عراقی مانده بود که اسیر بشود؛ و عنایت خدا هم بود که آنجا ما به دست این عراقی شهید نشویم. تا این افسر عراقی را تخلیه کنیم.

شب از نیمه گذشت سرباز اصرار کرد که تو بگیر بخواب، من پای دستگاه هستم و گرفتم تا اذان صبح آنجا یک خواب خوبی کردم. خیلی خسته بودم آن‌قدر که فردا صبح بیدار شدم، احساس کردم خیلی گرسنه‌ام. 24 ساعت بود که هیچی نخورده بودم. نان و پنیر همراهش بود. یک­خرده نان و پنیر خوردم، خیلی سریع رفتم خط. دیدم فراشی بیدار است. تو خط بالا سر واحدش است. گفتم چرا نخوابیدی؟ گفت من بالا سر این تیم بودم که مطمئن بشوم اینها آمادگی دارند، اگر تانک آمد می­توانند مأموریتشان را انجام بدهند. اتفاقاً من آنجا بودم و عراق دوباره حمله­اش را شروع کرد. تانک­ها حرکت کردند، این فراشی اطمینان داشت که شکارچیان تانک بیدارند و آمادگی کامل دارند و اینها از داخل شیارها خودشان را زدند، رفتند جلو به استقبال تانک‌ها از پهلوها. باز هم به همان نحو. تانک­هایی که به برد سلاحشان مي رسید، مي‌زدند. البته دراگون از فاصله یک کیلومتر می­توانست بزند، ولی موشک­انداز آرپی‌جی7 باید به 300 متری حداقل می­رسیدند تا بچه­ها می­توانستند هدف قرار بدهند. باز هم دو سه تا تانک عراقی‌ها را که زدند، اینها شروع کردند عقب­نشینی. بچه‌ها رها نکردند و ستون در حال فرار دشمن را دنبال کردند، چند تا تانک دیگر را هم زدند صدای انفجار و آتش و دودی بود که به آسمان بلند مي‌شد خوشحالی را در چهره سرباز‌ها به خوبی می‌دیدم. شور و شوق عجیبی داشتند، بعد خط آرامش پیدا کرد.

برای اینکه سرگرد فراشی رودربایستی نکند و برود استراحتی بکند خط این منطقه را ترک کردم، رفتم سراغ تیپ­های دیگر که آنها هم مطمئن شوند که پشتیبانی می­شوند. آبشان، غذایشان از آن­ور می­آید. بعد گفتم اگر قایق حمایتتان نکرد، پل مستقر شد، می‌توانید با کمک سربازها غذا و آب را از طریق پل بیاورید، و خودرو را هم بیشتر اختصاص بدهید برای تخلیه شهدا و زخمی­ها.

پل زیاد شلوغ نشود. تا می­توانید از قایق­ها استفاده کنید. به اینها سرکشی کردم.

رفتم قرارگاه كربلا و ارائه گزارش

بعد یادم افتاد که چند روزی که من آمدم، به قرارگاه كربلا سر نزدم. بروم وضعیت واحد را به قرارگاه گزارش بدهم و سر بزنم. رفتم قرارگاه کربلا، با سرهنگ صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش و محسن رضایی فرمانده سپاه و رحیم صفوی و سرهنگ حسنی سعدی و سایر فرماندهان آنجا دیدار کردم و وضعیت لشکر را گزارش دادم.

ابتکار فراشی را به اینها گفتم، دلشان محکم شد خیلی نگران پل بودند. گفتم با این ابتکاری که ایشان به خرج داده اصلاً نگران نباشید ما آماده هستیم.

شهادت سرگرد فراشي

فردای آن روز خبر رسید که فراشی شهید. شد آشوبی در دلم برپا شد هم ناراحت بودم و هم بسیار نگران. سریع خودم را به خط رساندم. بالای سر فراشی که رسیدم خیلی متاثر شدم. برای حفظ روحیه پرسنل خودم را کنترل کردم. باور کردن شهادت فراشی برایم سخت بود، ولی چاره‌ای نبود وسط معرکه و درگیری و وضعیت فوق العاده خطرناک جنگ بودیم از همه چیز مهم‌تر ادامه نبرد بود.

پیکر شهید را تخلیه کردند. به همکارانش، هم تسلیت و هم تبریک گفتم.

فرمانده تیپ3 آمد و با هم­فکری هم، فرمانده گردان جدید را انتخاب کردیم. سرگرد نامی برای این کار انتخاب شد. بعد، ابتکار فراشی را من به فرمانده جدید منتقل کردم که وضعیت این است، حواست باشد. این خدا بیامرز این کار را مي‌كرد. من از شما این را می‌خواهم. بالا سرشان ایستادم که مطمئن بشوم مأموریت جدید را ایشان، با ابتکار فراشی خدا بیامرز پیاده خواهد کرد.

یک حمله هم عراقی‌ها در زمان فرماندهی ایشان کردند و دوباره با ستون تانک‌ها به طرف مواضع ما حرکت کردند. دیدم علاوه بر آنکه واحدها را توجیه کرده، خودش هم افتاد داخل شیار، رفت کنار یکی از تیم­ها ی شکار تانک، تا از عملکرد نفرات مطمئن بشود.

باز صحنه‌های قبلی تکرار شد، از پهلو تانک­های دشمن را زدند. دوباره شعله درگیری به آسمان رسید. تانک‌های سالم عراقی شتاب زده فرار مي‌كردند و نفرات تانک‌های منهدم شده سالم و زخمی در پناه تانک‌ها و شیارهای منطقه سراسیمه به عقب فرار مي‌كردند. دشمن را برای چندمین بار در این محور وادار به عقب­نشینی کردیم.

شهادت مهدي باكري

من برگشتم آمدم طرف دجله که تیپ 1 آنجا بود تا تماسی هم با شهید باکری بگیرم. احمد کاظمی را هم دیدم .با بی­سیم ایشان توانستم با باكری تماس بگیرم. گفت شما اینجا چه کار می­کنی؟ گفتم من اینجا آمدم و یکی از ابواب­جمعی شما هستم، هر دستوری بدهی من در خدمتم. واحدهای آزاد هم دارم. اگر لازم است از دجله عبور کنند بیایند پهلویتان.

گفت نه، نه، نه. به شدت تاکید کرد و ادامه داد شما آنجا جای خوبی هستی، از آنجا شما با آتش من را پشتیبانی کن. دیدم این خیلی حرف منطقی می­زند. فرمانده تیپ 1، آنجا بود، گفتم آقا موشک انداز تاو آوردی یا نه؟ گفت آره، دو قبضه آوردم. گفتم سریع تیم تاو و دراگون را بیاور اینجا در برد این تانک­هایی که حمله مي‌كنند، در برد تاو هست، اگر جلو آمدند، دراگون هم می­تواند تا یک کیلومتری بزند. فرمانده تیپ خیلی سریع رفت و آورد. موشک تاوها را روی سه­پایه­اش مستقر کرد واقعا خدایی بود، موشک­های اول و دوم را که زدند، هر دو تایش به تانک­های عراقی­ها اصابت کرد. آتش عظیمی همراه دود سیاه از تانک‌ها شعله کشید و بالا رفت. عراقی‌ها با دیدن این وضعیت یک خیز به عقب رفتند. آمده بودند جاده العماره – بصره را قطع کرده بودند، و آمده بودند به سمت دجله، ولی مجبور شدند رفتند پشت جاده. یعنی غرب جاده.

باکری با بی‌سیم تماس گرفت و خیلی تشکر کرد. گفتم که نگران نباش. ما تا بردمان می­رسد در پشتیبانی شما هستیم و لازم هم دیدین، نیرو می‌آورم آن­ور، بگو من نیرو بیاورم. خودم هم می­آیم آن­ور. گفت نه، نه، نه، این­ور نیایید و شما از آنجا با آتش پشتیبانی کنید. بعد رفت کانال2، ترکی با من صحبت کرد. گفت در فرصت مناسب من می­آیم پیشتان. احتمال دادم که منظورش این است که تصمیم گرفته عقب­نشینی کند.

یک ساعتی نگذشته بود تانک­های دشمن مجدداً خیز برداشتند برای آمدن به این ور جاده. باز بچه­های دارگون تیراندازی کردند، چند موشک تاو هم شلیک شد. صدای تکبیر و فریاد خوشحالی بچه‌ها فضا را پر کرده بود. تانک‌های عراقی روی جاده و کناره‌های جاده در آتش شعله ور بود و می‌سوخت، باز عراقی‌ها عقب­نشینی کردند.

ماندن باکری در غرب دجله با این وضعیتی که عراقی‌ها داشتند، نه امکان داشت و نه صحیح بود. اما انتقال این فکر با بی سیم هم ممکن نبود. صحنه درگیری بسیار نزدیک بود به خوبی می‌دیدم که خیلی از بچه­های باکری، شهید شده بودند، آنهایی که شهید نشده بودند شروع به عقب­نشینی کردند و با هر وسیله زیر آتش شدید ما، از رودخانه عبور کرده و به سمت ما می‌آمدند، تا اینکه نوبت به خود باکری رسید. من منتظر بودم که باکری خودش بیاید. دیگر صحنه نبرد را نمی‌دیدم. با دل نگرانی اوضاع را کنترل مي‌كردم ارتباط بی سیم هم قطع شده بود. به وسیله بسیجی‌هايي که به ما رسیدند خبردار شدم که باکری آنجا زخمی شده.

قایقران‌ها رفتند تا با قایق باکری را از دجله عبور دهند حالا عراقی‌ها که احتمالا از عقب نشینی با خبر شده بودند، زمین و زمان را به آتش کشیدند. حجم فوق العاده‌ای از آتش سراسر منطقه مخصوصا روی دجله را پوشانده بود.

بسیجی‌ها باکری را سوار قایق مي‌كنند و قایق به طرف شرق دجله حرکت می‌کند از میان باران آتش یک گلوله به قایق اصابت می‌کند. قایق در میان یک انفجار مهیب تکه تکه مي‌شود. امواج خروشان دجله تکه‌های قایق و بدن نفرات داخل قایق را می‌بلعد و در خود فرو می‌دهد. بسیجی‌ها در بهت و اندوه مسیر موج‌های رودخانه را تا جائی که چشم کار مي‌كرد دنبال مي‌كردند و فریاد یا حسین در ساحل دجله به آسمان رسید.

باکری شهید شد. شهیدی که یک دنیا ­ارزش داشت. ارزش نظامی­، ارزش شخصیتی.

بعد از شهادت فراشی، شهادت باکری برایم دردناک‌تر بود. اما کنترل صحنه نبرد که هر لحظه وخیم‌تر مي‌شد از هر چیزی مهم‌تر بود دل را به خدا سپردم و اوضاع را در دست گرفتم تا مطمئن شوم همه بسیجی‌ها به عقب آمده باشند.

 

منبع: هفتاد سال خاطرات سرتیپ ستاد بهروز سلیمانجاه، 1393، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده