در کمین گل سرخ
بخش بیست و نهم: گردنۀ خان در پانزده کیلومتری بانه، تنها کمین گاه خطرناک این مسیر شصت کیلومتری بود که یادش دل ها را می لرزاند. وقتی که ستون به نزدیکی آنجا رسید، ایستاد و سرگرد صیاد با گروه ضربت قرارگاهش، که ترکیبی بود از سپاه و ارتش، توسط بالگردها روی ارتفاع هلی برن شدند و با پشتیبانی کبری های جنگنده به پاکسازی گردنه پرداختند.وقتی از پاکسازی فارغ شدند، آفتاب داشت غروب می کرد بنابراین باید شب را در آنجا می ماندند و ستون صبح حرکت می کرد. سرگرد به همرزمانش دستور داد دفاع دور تا دور بگیرند و... که ناگهان متوجه شد که بخشی از ستون از گردنه گذشته و خوشحال و ذوق زده به سوی بانه می تازند که اکنون خود را در چند کیلومتری آن می دیدند. این برخلاف دستور او بود اما دیگر کاری نمی شد کرد. پس تسلیم قضا شدند.

و اما ستون در هوای گرگ و میش پیش می رفت که سروان فرمانده تانک، یک لحضه دید کسی در پشت درختچه ای آرپی جی به دست به طرفشان نشانه رفته است. تا خواست دیگران را مطلع کند گلولۀ در بدنۀ تانک اسکورپین نشست و از هر سو آتش بارید.

سرگرد که در آن لحضه در بالای گردنه به تأمین ایستاده بود، ناگهان از بی سیم صدای ناله و فریاد شنید که:

-ما کمین خورده ایم به دادمان برسید!

خود را به بالای ارتفاع رساند و به دیده بانی پرداخت که البته پر واضح در آن تاریکی خیلی دقیق نخواهد بود. او گرا می داد و سید علی اکبر مصطفوی با خمپاره انداز آتش می ریخت. تا صبح این گونه گذشت. سپیده تازه سرزده بود که صدای کبری ها آمد. صدای کشوری را از بی سیم شنید که او را می خواست.

وقتی آنان از سلامتی سرگرد مطمئن شدند، علی پرسید: «احمد، از آن بالا چه می بینی؟»

با ناراحتی گفت: «متأسفم که نمی توانم چیزی بگویم.»

هوا که روشن تر شد از بالای گردنه نگاهی به داخل شیارهای اطراف انداخت. تا چشم کار می کرد جنگل بود.

این یعنی بهترین موقعیت برای تک تیرتندازی که بتواند در آنجا پناه بگیرد و بالگرد را بزند. اما با این همه، آن دو بی محابا پرواز می کردند و جلو می رفتند. بی هیچ ترسی افتاده بودند به جان ضد انقلاب.

در اولین برخورد خشمش را بر سر فرمانده لشگر خالی کرد. آنها فرمان او را جدی نگرفته بودند و این فاجعه پیش آمده بود. لابد چون درجۀ او پایین تر از آن دو سرهنگ بود.

«خیلی عصبانی بودم و بر سرش داد زدم که: «چرا این کار را کردی؟ مگر با تو قرار نگذاشته بودم بدون اجازۀ من ستون حرکت نکند تا این گونه فجایع به بار نیاید؟»

چشمانم را خون گرفته بود. با حالت زار گفت: «هر کاری که بگویید می کنم. دیگر حرفتان را گوش می کنم.»

با این که درجۀ او بالاتر بود. ولی دیگر این چیز ها برایم مطرح نبود. گفتم: «از این لحضه به بعد حق نداری بدون دستور من هیچ کاری انجام بدهی.»

مجروهان به عقب فرستاده شدند. نیروها روحیه اشان را از دست داده بودند و آمادگی هیچ کاری را نداشتند.

اما او از پا نیفتاد، به کمک افراد گروه ضربت که بیش از بیست نفر نبودند، خودروهایی از کار افتاده از جاده کنار کشید تا به عقب منتقل شود. تانک های اسکورپین که در وسط جاده می سوختند دلش را به درد آورد اما باید خویشتنداریش را حفظ می کرد. در شمارش اولیه معلوم شد هشت نفر شهید شده اند اما تعداد اسرا هنوز معلوم نبود.

پاکسازی جاده و سامان دادن به ستون متلاشی شده تا عصر طول کشید. حالا سربازان گریخته، از میان درختان بیرون آمده و آمادۀ ادامۀ عملیات شده بودند.

در اول ستون سید علی اکبر مصطفوی پشت تیر بار در روی نفربری قرار گرفت و در پشت سر او، در نفربر دیگری سرگرد خودش ایستاد که باز هم فرماندهی را خود به دست گرفته بود.  به فرمان او ستون حرکت کرد.

حدود غروب به ورودی شهر رسیدند اما نمی دانستند پادگان در کجاست و چگونه به آنجا بروند. با آنان تماس گرفته شد و گفت گلوله ای دودزا بیندازند.  چند لحظه بعد از شرق مکانی که قرار داشتند دودی را در آسمان دیدند و گمان کردند جهت پادگان را یافته اند اما متوجه شدند از غربشان نیز باریکه ای از دود در هواست.

 فهمید که دشمن شنود دارد. ستون را در فضای بازی مستقر کرد و مسؤولیتش را به سرهنگ فرمانده تیپ سپرد و گفت دفاع دور تا دور بگیرید تا فرمان بعدی را خودم اعلام کنم.

جهت پادگان را پیدا کرده بود. سوار تانکی شد و به فرمانده آن ستوان رادفر گفت: «باید من را به پادگان برسانید.»

برای رفتن به آنجا باید از میان شهر می گذشتند؛ شهری که در دست ضد انقلاب بود و حالا به لطف کمینی که دیشب زده بود، حتی تانک هم داشت. کار خطرناکی بود اما تصمیم گرفته بود این کار را بکند.

خورشید غروب کرده بود تنها رد سرخی از او در پشت کوه های آربابا دیده می شد. مدافعان پادگان در سنگرهایشان به استقبال شب دیگری می رفتند شبی که گمان می کردند سرنوشت ساز است و با شب های دیگر فرق دارد. آنان می دانستند دشمن با غنایمی که شب پیش به دست آورده است روحیه مضاعفی گرفته و در سر خیال فتح پادگان را دارد. از سوی دیگر خوشحال بودند که ستون قدرتمندی به هر زحمتی بوده به کمکشان آمده وحال در آستانه شهر زمین گیر شده است تا فردا وارد عمل شوند.

 آنان به فکر شب دیگری بودند که در پیش داشتند که ناگهان دیدند تانکی به سویشان می آید. قلب ها فرو ریخت. چیفتن که به پادگان نزدیک شده بود. سیم خاردارها را در نوردید و وارد میدان موانع شد که مملو بود از مین های ضد نفر.

 سرباز آرپی جی زن با نگرانی آخرین گلوله را هم که برای روز مبادا نگهداشته بود، به سر قبضه بست. اما پیش از او تیر بارچی به سوی تانک رگباری گرفت که به دنبالش فریاد فرمانده پادگان در آمد: «نزنید، نزنید، خودی است!»

اشک شوق جوشید و از دیده ها لبریز شد. آیا این توسن شتابان، مبشر زندگی است؟

بعد از44 روزمحاصره آنان نخستین کسانی بودند که پا به پادگان بانه می گذاشتند. نیروهای پادگان وقتی که شنیدند سرگرد صیاد خودش به میانشان آمد، همه چیز را فراموش کردند و از سنگرها بیرون ریختند و او و همراهانش را به آغوش کشیدند و غرق بوسه کردند. علی در میان محبت آنان به زحمت صدای فرماندهشان را شنید که می گفت پیام مهمی دارند.

افراد ریختند روی سرمان، خیلی خوشحال شدند. 44روز بود که در محاصره بودند. جنازه ها افتاده بود روی زمین چهل پنجاه تا جنازه بود که داخل نایلون کرده بودند که بوی تعفن سراسر پادگان را فرا گرفته بود.

همه ریش های بلند داشتند. خیلی ناراحت بودند. مدت ها بود که به خود نرسیده اند. تردد در داخل پادگان با اسکورپین انجام می شد به خاطر اینکه می زدند. ضد انقلاب محاصره را تنگ کرده بود.

گفتند: یک بی سیم از طرف تیمسار فلاحی آمده که اگر صیاد رسید، همان روز ارتفاع آربابا را آزاد کند.

این تصمیم درستی بود زیرا آزاد سازی شهر بدون آزاد سازی این ارتفاع که نه تنها به تمام شهر تسلط داشت بلکه تا مرز ایران و عراق هم دید داشت، غیر ممکن بود. ولی این کار ساده ای نبود. پیش از این، تعدادی از تکاوران نیرو مخصوص برای آزادی این ارتفاع هلی برن شده بودند اما بدون این که کاری از پیش ببرند همگی اسیر شده بودند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده