خاطرات سلیمانجاه – عملیات خیبر
از تجهیزات و وسایل باقي مانده در لشكر 1 وسايلي بود كه هیچ­کدامشان به درد لشکر رزمی نمی­خورد. از جمله وسایلی که به کار لشكر نمی­آمد، تعداد زیادی خودروهای بنز ضدگلوله بود که اینها مانده بود تا من فرمانده لشکر 21 حمزه شدم. صیاد شيرازي فرمانده نيرو یک روز به من زنگ زد که نخست وزير آقای مير حسين موسوی با تو كار دارد .شماره­ات را بهش بدهم؟ گفتم: نخست وزیر است، بدهید. اگر شما موافق باشيد چه مانعی دارد؟ گفت: اگر تماس گرفته شد شما هم تماس بگیر و سعی کن همکاری کنی. گفتم: من چه همکاری با نخست وزیر می­توانم داشته باشم؟چند وقت بعد از دفتر آقای موسوی تماس گرفته و گفتند از دفتر فلانی زنگ می­زنیم، آقای موسوی پشت تلفن است. گوشي را برداشتم سلام کردم، خودم را معرفی کردم. ایشان هم گفت دورا دور به شما ارادت دارم، فرمانده لشکر خودمان هستید. منظورش اين بود كه لشكر تهران است گفت می­خواهیم فرمانده لشکر به ما کمک کند.

گفتم چطور شد، فرمانده لشکربه شما كمك كند، در حالي­كه در استان­ها، استانداران شما به لشکر کمک مي‌كنند، ولی استان تهران برعکس شده من بایستی کمک کنم؟ گفت: این­طوری شده دیگر. گفتم: امر بفرمایید، در خدمتم. گفت: یک چیزی شرافتاً می­پرسم. گفتم: بفرمایید. گفت: آن خودروهای بنزی که دارید، آیا شما تا به حال سوار آنها شدید؟ می­خواهی سوار بشوی؟ گفتم: آقای موسوی نه سوار شدم، نه می­خواهم سوار بشوم.

 

مي­دانستم كه 36 دستگاه بنز ضدگلوله رکاب­دار بود كه تا اين موقع كه سال 1362 بود آنها را نگه داشته بودیم، و البته نگهداري اين بنز‌ها برايمان بسيار خرج داشت و مشكلات عجيبي را متحمل شده بوديم.

آقای مير حسين موسوي گفت اين بنز‌ها را ما براي وزارت خارجه و مهمانان خارجي لازم داريم، اگر استفاده نمي كنيد به ما واگذار شود. گفتم چشم. فرمانده نیرو اجازه بدهد. همه را در یک روز تحویل می­دهم.

گفت ضمناً یک تعدادی فرش در باشگاه افسران هست­. اگر استفاده نداري آنها را هم می­خواهیم. با توجه به اينكه هيچ استفاده­اي از فرشها نمي­كرديم گفتم نه آنها را الآن مي‌شود زیر پا انداخت و نه من می­توانم استفاده کنم. آقای موسوی آلبوم درست کردم از هرکدام از این فرش­ها، عکس گرفتم، توی آنها مشخصات كامل هر فرش را مشخص کردم، فرش‌ها را هم گذاشتم توی انبار، مهر و موم شده. آن را هم همین­طور آقای صیاد تصویب کند تحویل می­دهم.

باز گفت بله، یک تعدادی بشقاب و سرویس غذاخوری نقره­ای هست. معلوم شد يك نفر اطلاعات دارائي لشكر را به نخست وزير داده كه اين طوري برايم ليست مي­كند گفتم من غذا خوردن با آنها را حرام مي‌دانم. اين ظرف‌ها چراغ­های الکلی داشتند، میز که چیده مي‌شد، غذا را می­گذاشتند رویش گرم نگه می­داشتند امروزه معروف به سيلور است، البته ديگر نقره نيست. گفتم: همه اینها هیچ­کدامش به درد من نمی­خورد، فرمانده محترم نیرو دستورش را بدهند، در یک روز همه را تحویل می­دهم. گفت: شما باید از فرمانده نیرو اجازه بگیری یا من؟ گفتم فرقی نمی­کند. شما بگویید، ایشان به من بگوید بده، می­گویم چشم. یا من بگویم که خواسته آقای موسوی این است، دستور بدهد باز می­گویم چشم.

همین­طوری هم شد. صیاد یکی دو ساعت طول نکشید، می­دانست نخست وزير تماس می­گیرد. زنگ زد گفت آقای موسوی صحبت کرد؟ گفتم بله. گفت خواسته­هایش را فهمیدی؟ گفتم بله. گفتم به شما گفته بود؟ گفت بله. گفتم پس چرا به من نگفتی؟ گفت خواستم شما که فرمانده لشکری دستور بدهی. من به خودم اجازه نمی­دهم در حیطه فرماندهی شما وارد بشوم. گفتم شما فرمانده نیرویی، شما فرمانده منی، وقتی تو دستور ندهی من اقدامی نمی­کنم. اگر دستور بدهي همه را نصف روز تحویل می­دهم، ولی یک سفارشی به شما می­کنم. گفت چی؟ گفتم شما یا خود من با تیمسار ظهیرنژاد یک تماسی بگیریم و موضوع را با ايشان مطرح كنيم. گفت لازم است؟ گفتم من این­طوری فکر می­کنم. گفت خودت تماس بگیر.

با تیمسار ظهیر­نژاد تماس گرفتم و بهش گفتم. اول کمی ترش کرد. گفتم تیمسار باز هم در تصمیم عجله کردی. همشهری بود، در سراب فرمانده گردانم بود، درجه سروانی داشت. تیمسار ظهیرنژاد، در سراب كه خدمت مي‌كردم فرمانده گردانم بود. مرا از آن موقع می­شناخت. براي تيمسار توضيح دادم كه باتوجه به شناختی که از شما دارم، هیچ­کدام از اینها را نه خودت استفاده می­کنی، نه در سازمان ارتش به درد می­خورد. ما این را بدهیم، نخست وزیری مهمان دارد، رفت و آمد دارد، برو و بیا دارد، مهمان­ خارجی دارد، استفاده کند، تنگ نظر که نیستیم.

گفت در مقابل یک چیزی بگير. گفتم از نظر اخلاقي درست نیست که من بگویم این را می­دهم، عوضش چيزي بده گفت خب چرا به من زنگ زدی؟ گفتم شما در جریان باشی. گفت بده برود.

بعد زنگ زدم دفتر آقای موسوی، گفتم به آقای موسوی بگویید من برای تحویل وسایل آمادگی دارم ، هرموقع خواستید بفرستید بیایند. بلافاصله به لشکر گفتم یک نماینده از حفاظت، یک نماینده از بازرسی، یک نماینده از عقیدتی ـ سیاسی، رکن4 لشکر، رئیس باشگاه لشکر، این پنج نفر تحویل و تحول کنند، صورت­جلسه را امضا کنند در چهار نسخه. دو نسخه را بفرستند نیروی زمینی که بتواند نیروی زمینی هم یک نسخه بفرستد ستاد مشترک. در سوابق لشکر هم بماند، تحویل بدهیم برود و همان کار را هم کردیم. اين هم از كار هاي حاشيه اي بود كه در حين جنگ و نبرد با آن درگير بوديم.

عملیات خیبر

تقريباً اواخر سال 62 بود كه آماده مي‌شديم برای عملیات خیبر. عملیاتی که در نوع خودش بی­نظیر بود. گستردگی عملیات و به خصوص عبور ازهورالهویزه، با آن عظمتش و جابه­جایی این­همه نیرو به یک فرماندهی و ستاد قوی نیازمند بود که طرح­ریزی و اجرای عملیات و فرماندهی در این سطح واقعاً می­توانم بگویم در تاریخ بی­نظیر بود. حالا بگذریم از دستاوردهای این عملیات. عملیات خیبر در جبهه جنوبی هورالهویزه به اجرا درآمد، در تاریخ 3/12/62 تا 22/12/62. 19 روز جنگ فعال. مقاومت، تلاش چشمگیر با تحمل مشقت هاي زياد. رمز عملیات «محمد رسول الله (ص)» و هدف آن رسیدن به شرق شط­العرب و نهایتاً تهدید بصره از سمت شمال بود.

این عملیات در اسفندماه سال62 انجام شد. برای انجام یک عملیات مدت­ها در منطقه به سر می‌بردیم. یعنی سه ماه، نزدیک به چهار ماه شناسایی انجام شد. فرماندهان در رده بالا طرح را آماده کرده بودند. برای جلوگیری از افشاء عملیات نمی خواستند بیان کنند.

این عمليات دو محور داشت: یک محور شلمچه، زید، کوشک، طلائیه جدید. یک نیرو اینجا اختصاص داده شده بود، مأموریتش انهدام نیروهای شرق شط­العرب، نهایتاً تهدید بصره. یکی هم محوری بود که به قول معروف محور آب بود. طلائیه قدیم عبور از هور ، جزایر مجنون و نهایتاً سرازیر شدن از شمال به جنوب برای تصرف بصره.

دو عملیات طوری طرح­ریزی شده بود که کاملاً مستقل از هم بودند. ولی این قرارگاهی که در محور اول بود،منطقه­ای بود که بارها آنجا عمل شده بود. دشمن آنجا هم آمادگی کافی داشت و هم مترصد بود، که از آن منطقه ایران به طرف نهر کتیبان یا از کوشک، یا از طلائیه، یا از شلمچه حمله کند.

در رده­های مختلف، عراقي‌ها با استفاده از مشاورین خارجی توانسته بودند موانع عظیمی را ایجاد کنند که آن موانع امکان پاک­سازی نداشت وتا پایان جنگ هم ایران نتوانست از این موانع مخصوصا در منطقه پاسگاه زید عبور نماید. فقط آنجا برای ما موانع مطرح بود، که موانع را خنثی کنیم. معابری باز کنیم که شب حمله از آن معابر عبور کنیم، بریزیم روی سر دشمن. من می­توانم بگویم به علت موانع پیچیده که دشمن ایجاد کرده بود، عبور از این موانع برای ما سخت بود. ایجاد معابر برای ما سخت بود، این دلیل عمده عدم موفقیت نیروها در این محور بود.

من فرمانده لشكر عمل­کننده بودم، با برادر رئوف فرمانده تیپ ولی­عصر دزفول ادغام بودم. قرارگاه هم زده بوديم، قرارگاه تاکتیکي در پاسگاه شهابی و از آنجا عملیات را هدایت مي‌كردیم، قرارگاه مشترک با رئوف داشتیم و نهایتاً چند معبر نیز باز کرده بودیم، اما برای یک لشکر حداقل باید 15-12تا معبر باز مي‌كردیم. ولی معبر که کم مي‌شود، با این استعداد نیرو، به موقع بالاسر دشمن نمی­شود رفت. با این رخنه­ باریک که پشت سر هم با ستون یک باید رد شد. این جوابگو نیست و نتوانست آن اندازه­ای که بایستی پاک­سازی مي‌كرد و جلو می­رفت و توسعه مي‌داد، کار انجام شود.

علاوه بر این که موانع هم بسیار زیاد بود. چندمین بار بود که در این منطقه عمل مي‌شد. و عراق نحوه عمل کرد ما را مي­دانست، ضعف­هایش را پوشانده بود. خب ناگزیر بودیم. بالأخره چی؟ بالأخره بایست عمل مي‌كردیم. بخصوص اینجا یک تک فریبنده و تک پشتیبانی برای تثبیت نیروهای موجود عراق در منطقه لازم بود تا یگان­های حمله کننده در جزیره راحت تر عمل کنند. برای همین تا شب آخر هم به خط دشمن زدیم. نه فقط شب اول یا شب دوم، خیبر 19 روز طول کشید. هر شب زدیم به دشمن. هر شب تلاش کردیم برویم جلو، سرتاسر این محور از شلمچه بگیر تا طلائیه جدید مسافت زیادی است، حدود 80 کیلومتر. چندین لشکر عراق آنجا تثبیت شد.

ویژگی­های عملیات خیبر

یکی از ویژگی­های این عملیات نیز حضور آقای رفسنجانی در قرارگاه تازه تشكيل خاتم‌الانبياء (ص) بود. از اول تا آخر در این قرارگاه حضور پیدا کرد و ناظر عملیات و تلاش رزمندگان بود. و یکی دیگر از خصوصیات و ویژگی­های این عملیات حضور 200 گردان بسیجی و 6 لشکر ارتشی بود. نیروی خیلی عظیم و قابل توجهی بود. این عظمت نیرو و ویژگی­های عملیات که عبور از هور يكي از آنها بود. همه تازگی داشت.

نتیجه این عملیات تصرف دو تا جزیره نفت­خیز جزیره مجنون شمالی و جنوبی با 50 حلقه چاه نفت به وسعت 200-160 کیلومترمربع و کشته و زخمی شدن حدود 15هزار نفر از عراقی­ها بود. تعداد 1145 نفر هم اسیر گرفتيم که به عقب تخلیه شد.

این عملیات به علت نداشتن عقبه و متکی بودن به آب­راه­ها بسيار سخت، پشتيباني مي­شد. یعنی باید از طریق آب نیروها پای کار می­آمدند، تدارکات و مهمات و تخلیه مجروحین و شهدا و همه اقدامات متكي به عبور از آب بود. به اين علت و به دليل استفاده عراق از سلاح­های شیمیایی در سطح خیلی بالا، نهایتاً فرماندهان به این نتیجه رسیدند که به تصرف همان جزایر مجنون شمالی و جنوبی اکتفا کنند و از ادامه نبرد به سمت بصره خودداري كنند.

احضار شدن به قرارگاه خاتم‌الانبیاء و تعویض یگان­های سپاه در جزایر مجنون

چند روز بعد از شروع عملیات خیبر، در اواخر اسفندماه 62 مرا به قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص) احضار کردند. رفتم آنجا، فرمانده قرارگاه کربلا هم، آن موقع سرهنگ حسنی سعدی بود. جلسه تشکیل شد محسن رضایی، صیادشیرازی، رحیم صفوی جانشین فرمانده سپاه و چند نفر از سپاه و مسئولان ارکان قرارگاه در جلسه بودند.

همه بحث کردند، وضعیت نيروها را در جزاير كه به تصرف سپاه در آمده بود شرح دادند وبه تلفات بسيار زيادي که سپاه در جزیره می­دهد اشاره کردند. حتی یکی از برادران گفت روزی سه گردان اینجا تلفات می­دهیم. لشکر شما بایستی برود جزیره و مسئولیت پدافند از جزیره را به عهده بگیرد تا لشکر محمد رسول الله که در جزیره هست رها شود.

تا این سپاهي گفت روزی سه گردان تلفات می­دهیم، من كمي نگران شدم ولي جاي هيچ گونه بحثي نبود بايد براي حفظ جزيره توسط يك واحد تازه نفس اقدام مي­شد.

فوراً گفتم چشم، اطاعت می­کنم، ولی بدانید که من 9 گردان پیاده بیشتر ندارم. گردان­های تانک را که آنجا نمی­توانم ببرم. گردان پیاده می­برم با این حساب تلفات و آماری که شما می­دهید، من فقط می­توانم سه روز آنجا دوام پیدا کنم. نُه گردان در عرض سه روز لشكر غیر عملیاتی خواهد شد.

مسئولان سپاهي گفتند که نه، كار ارتش حساب و کتاب دارد. آرایش ، استقرار ، استفاده از تجهیزات، استفاده از کلاه آهنی، استتار، اختفا و پوشش، تهیه سنگرهای مناسب و از همه مهم تر آموزش شما موجب مي شود كه نهایتاً تلفات شما كمتر شود. يكي از برادران سپاهي گفت: آمار گردان­هاي ما حداكثر 300 نفري است، ولي بعضي از گردان­هاي شما تا هزار نفر مي­رسد. اين لشكر شما فكر كنم كار 5 لشكر ما را انجام دهد .كمي فكر كردم هرچند اينها مي خواستند مرا براي پذيرش مسئوليت تشويق كنند ولي حرفشان هم خارج از واقعيت نبود. مي­دانستم از عهده اين مأموريت موفق بيرون مي آيم. ضمن اين­كه در يك نبرد طولاني و بسيار سخت، بسيجي‌ها جزيره را آزاد كرده بودند و با دادن تلفات زياد و خستگي عمليات، صحيح نبود حفظ جزاير هم به عهده آنها باشد. گفتم من از همین الآن مي‌روم اجرای امر می­کنم.

بلند شدیم بیاییم، متوجه شدم باران می­آید به راننده تذكر دادم جاده لغزنده است خيلي مواظب باش، اما شدت باران به حدي بود كه خودرو تويوتا از جاده خارج شد، چند تا پشتک زد و بالأخره به پهلو روی زمین متوقف شد. بدنم به شدت درد گرفته بود و گل و لاي زيادي درون ماشين ريخته شد. توان كوچكترين حركتي نداشتم نگران بودم حالا با اين وضعيت خودرو آتش بگیرد. از لطف خدا ماشینی كه پشت سر ما مي‌آمد ما را ديد و ايستاد. نفرات پایین آمدند و ما را بيرون آوردند. وضعيت ناجوري پيدا كرده بوديم، دست و پا و سر و صورتمان زخمي‌شده بود. ماشين كاملا از كار افتاده و قابل استفاده نبود سوار ماشين كمكي شديم و خودمان را به قرارگاه تاکتیکی لشکر 21 رسانديم. از لشکر جرثقیل فرستادم تا تويوتا را به تعميرگاه منتقل كنند.

با وضعيت جسمي نامناسبي كه داشتم افسران ستاد لشکر را خواستم و ماموريت را ابلاغ کردم و اهمیت مأموریت را ياد آور شدم. دستور دادم فرماندهان تیپ، توپخانه لشکری، پشتیبانی لشکر، فرمانده گردان مخابرات، گردان مهندسی ساعت 6 صبح در قرارگاه حضور داشته باشند. افسر بهداری لشکر آمد گفت: شنیدم تصادف کردید. گفتم: سروصدایش را درنیاورید. بدنم یک خورده درد می­کند، دو تا مسکن بدهید من بخورم تا صبح خوب می‌شوم. گفت: جناب سرهنگ، عکس­برداری لازم است بايد شما را بهداری بفرستم. گفتم عزیزم کار داریم، این حرف­ها را نگو، روی پرسنل لشکر اثر می­گذارد. اصلاً اتفاق مهمي نیفتاده. من دو تا قرص مسکن خوردم و گرفتم خوابیدم،

ساعت حدود 5 صبح بود برای نماز بیدار شدم. نماز راخواندم و خودم را آماده کردم. نقشه وضعیت را گذاشتیم تا فرماندهان تیپ و توپخانه لشکری و فرماندهان مستقل آمدند و من مأموریت را براي اینها توجیه کردم. سرهنگ علی سالارکیا فرمانده تیپ یک، سرهنگ امیری راد فرمانده تیپ 2، سرهنگ فریدون کلهر فرمانده تیپ 3 و سرهنگ محمد جابری‌پور فرمانده تیپ 4 بودند. بعد بلافاصله اینها را بردم جزیره مجنون و شناسایی دقیق کردیم. تمام هور آب بود و نيزار، عمق آب حداكثر 2 متر و نيزارها تودرتو و پوشيده و حركت در جزيره از طريق آبراه داخل نيزار‌ها انجام مي‌شد ني‌ها را بريده بودند و براي عبور قايق‌ها راه درست كرده بودند.

شناسایی که انجام شد به این نتیجه رسیدم که بیش از یک تیپ به پای کار نیاورم. یک گردان به ضلع جنوبی جزیره جنوبی که در تماس با دشمن بود. یک گردان به ضلع شرقي و غربی جزیره جنوبي و یک گردان هم به جزیره شمالی اختصاص دادم و به فرماندهی تيپ1 گفتم که این نظر من است ولی خودت نیز، می­توانی تصمیم دیگری هم بگیری، من دخالت نمی­کنم، به عنوان راهنمایی بهت گفتم. ایشان هم اتفاقاً قبول کرد. برگشت و رفت تا تیپش را بیاورد.

در آن فاصله دستوراتی به افسر مخابرات، در رابطه با برقراری ارتباط جزایر با عقبه و قرارگاه تاکتیکی لشکر دادم که ارتباط باسیم را به چه نحو، از چه مسیری و چگونه برقرار کنند، گفتم باتوجه به حجم آتشی که هست، سیم­ها مرتب قطع خواهد شد، یک اکیپ فعال اختصاص بدهيد براي وصل سريع سيم‌ها. و بعد تمام مواردی را که لازم بود در برقراری ارتباط تیپ1 با لشکر و ستاد لشکر، شبکه عملیاتی، شبکه لجستیکی، باسیم و بی­سیم، تذکر دادم.

به افسر مهندسی دستور دادم بررسی کند. اگر لازم باشد براي ایجاد موانع و استفاده از میدان مین و سیم خاردار، طرحش را سریع آماده کند، بیاورد.

توپخانه لشکر برای پشتیبانی این تیپ از نظر آتش طرحش را بیاورد.

ستاد لشکر مداومت برای بازدید و سرکشی طبق برنامه آماده کند که مرتب از افسرهای لشکر، ارکان لشکر، بالا سر این تیپ باشند.

از گردان بهداری يك گروهان بهداري که در اختیار تيپ بود، دستوراتی دادم که چگونه پشتیبانی کنند. آمبولانس اگر کم دارد از گردان بهداری مأمور بشود، اینجا تلفاتش خیلی بالاست. تا تیپ مستقر شود، من هم به ارکان خودم و سایر یگان­ها که در پشتیبانی تيپ بودند ، دستورات جزء به جزء صادر کردم.

بعد از ارکان ستاد خواستم دستور پدافندی لشکر را صادر کند که همه بدانند. و ضمناً همان­جا به سایر تیپ­ها ابلاغ کردم، حداکثر هر تیپی ده روز اینجا خواهد بود. ده روز به ده روز تیپ­ها را باید عوض کنید. نهایتاً همان روش در همان دستور هم ابلاغ شد که بعد از تیپ1، تیپ 2، بعد تیپ3 بایست بیایند، پدافند اینجا را به عهده بگیرند. این تيپ فهمید که ده روز بیشتر اینجا نیست و نوبتی است، فکر نکنند که برای یک تیپ تحمیل شده، عدالت را رعایت كردم.

من به عنوان فرمانده لشکر همه سربازان را فرزندان خودم مي دانستم به همين دليل به دقت روی استحکام سنگرها، پوشش بالای سنگرها که در مقابل ترکش­ها آسیب­پذیر نباشند تاكيد داشتم و دستورات لازم را دادم، هنگام برگشتن برخوردم به اجساد متلاشی شده عراقی‌ها. منطقه بزرگي از هور العظيم را به وسيله جاده هايي كه بلند و محكم ساخته بودند خشك كرده و دو جزيره درست كرده بودند تا از آنها نفت استخراج كنند. جنوب جزیره شمالي به جزیره جنوبي منتهي مي‌شد اجساد زیادی از عراقی­ها آنجا بود. تکه و پاره شده بودند، منطقه بوی تعفن گرفته بود. نزديك 7 روز بود كه اين وضعيت پيش آمده بود. يگان‌هاي سپاه فرصت نكرده بودند اجساد را جمع آوري كنند.

اولین واحدی که از تیپ1 رسید، به معاون تیپ مسئولیت دادم و گفتم: فوراً اینها را دفن می­کنید و رویشان را کاملاً بپوشانید تا بوی تعفن و آلودگی محیط بچه­ها را اذیت نکند. فرستادم یک مقدار هم آهک آوردند. آهک خاصیت ضدعفونی­کننده دارد که روي جنازه‌ها بریزند.

شهادت حاج همت

مشغول همين كارها بودم كه حاج همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول‌الله (ص) تهران را ديدم، همدیگر را بغل کردیم، خسته نباشید گفتم احوال‌پرسی کردیم. استوار، محکم و با عظمت ایستاده بود و عقب آمدن رزمندگان خودش را نظاره مي‌كرد، چهره بشاش حاج همت به من هم روحيه مي‌داد، خيلي جدي و پر كار بود. محاسن بلندی هم داشت. من محاسنش را گرفتم و بوسیدم، گفتم که واحد شما تا یک ساعت دیگر از جزيره بيرون مي‌رود.

بعد از اينكه متوسليان در لبنان ناپديد شد، حاج همت فرماندهي لشكر 27 سپاه را به عهده گرفت. علاقه خاصي به هم داشتيم در جلسات و عمليات‌هاي مختلفي با هم همكاري كرده بوديم. ایشان دید که من به جِدّ تعویض را آغاز کردم، خیلی خوشحال شد. قول دادم تا اذان ظهر تعویض تمام بشود و همه بسيجي‌ها از جزیره بیرون رفته باشند. خداحافظی کردم، حاج همت رفت و من آماده شدم تا بقيه امور را پيگيري كنم. يگان‌هاي ديگري هم از سپاه در منطقه بودند و فرماندهان رده بالا خودشان آمده بودند تا با نظارت بر تعويض افرادشان را سالم به عقب جبهه ببرند. صداي توپ‌هاي عراقي كه پشت سر هم شليك مي‌شد به گوش مي‌رسيد. از همه جاي جزيره دود بلند شده بود. خاک جزیره، خاک سوخته­ای بود، عین خاکستر، دود عظیمي منطقه را گرفت به شدت نگران بچه هاي لشكر بودم كه در حين تعويض آسيب ببينند به فاصله 200 متري ما همان مسيري كه حاج همت رفته بود چند انفجار انجام شد.

هنوز زياد دور نشده بودم دیدم در جزیره شمالی آتش ریختند. خمسه خمسه مي‌گفتند، آن پنج­تایی­ها، برای ما فرقی نمي‌كرد. دستور داده بودم بچه‌هايي كه دور هم جمع شده بودند متفرق شوند. سر و صدايي بلند شد، هی داد مي‌زدند آمبولانس، آمبولانس. نگران شدم، پياده بودم با سرعت برگشتم عقب، آن فرمانده گردانی که عقب بود، اول به او برخورد کردم. گفتم مگر بهت نگفتم پراکنده شوید؟ دیدی؟ حالا آموزش گرفتی؟ فكر مي‌كردم تلفات سنگيني ديده باشيم دقت كردم سرگرد به من خیره شده بود مات و مبهوت بود. تعجب من بيشتر شد چه اتفاقي افتاده، با لحن مايوسانه و غمگيني گفت حاج همت شهید شد. گفتم: چه می­گی؟ گفت: با بی­سیم­چی­اش آنجا بود، تمام گلوله­ها ریخت بالاسر او. گفتم: چرا داد می­زنی سریع آمبولانس را حاضر كن، گفت: اینجا آمبولانس نداریم، گفتم سریع داخل یک قایق بگذارید، اگر آنها ندارند از قایق­های ما استفاده کنید، سریع برسانید به عقب و با بی­سیم بزنید که آمبولانس از آنجا بیاید. گفت چیزی ازش نمانده. گفتم سریع كاري که من می­گویم بکن، بحث نکن، به بیمارستان برسانید. نمي‌توانستم باور كنم، يا نمي‌خواستم باور كنم. هرچه بود وانمود مي‌كردم كه مجروح شده زنده است و سريع بايد به بيمارستان برسد. همان کار را کردند، سریع به عقب تخلیه کردند. ظاهرا گلوله توپ خيلي نزديك خورده بود. بچه­ها سریع روی شهدا ملحفه کشیده بودند، دلم نمی­آمد که ملحفه را کنار بزنم. بايد یک طوری هم وانمود مي‌كردم که این هنوز زنده است، سریع برسانید بیمارستان که اثر روحی روي بچه هاي بسيجي نگذارد، شهادت حاج همت خيلي روي من اثر گذاشت. خودش ممکن بود آرزوی چنین شهادتی را داشته باشد. ولی ما راضی نبودیم شهید بشود، چون خیلی در هدایت لشکر مؤثر بود. قايق‌ها كه رفتند برگشتم تا بقيه كار‌ها را ادامه دهم. سربازها با سرعت زياد آمدند و بسيجي‌ها جزيره را ترك كردند و مسئوليت پدافند و ايستادگي در مقابل عراقي‌هاي زخم خورده به ما سپرده شد. دشمني كه نمي‌خواست قبول كند كه جزاير را از دست داده و در تلاش بود تا به هر شكل ممكن ما را مجبور به ترك جزيره كند.

ترس از اينكه جزيره را آب بگيرد

تا آن­موقع هنوز پل زده نشده بود. مسئولان داشتند پلی به نام پل خیبر مي‌زدند. تمام تدارکات، از آب‌راه‌ها بود که با قایق می­توانستند بیایند.يك ملاقاتی هم با برادر شمخانی داشتم،همه فرماندهان رده بالا در خطوط مقدم نبرد حاضر بودند. با اینکه خود فرمانده تیپ در منطقه حاضر بود ولی من روی حساسیت این جزیره توجه داشتم که کاری نکنیم دوباره کاری بشود، یک جایی سرباز سنگر بکند، مواضع درست کند. بعد فرمانده گروهان، گردان، تیپ یا من فرمانده لشکر بیایم ایراد بگیرم که اینجا مناسب نیست. یک مسائلی هست از نظر آموزشی تا پیش نیاید نمی­توان راجع به این مسائل قبلاً پیش­بینی کرد.

وسط جزیره مجنون جنوبی خاک رملی بود اصلاً خاکستر بود، سوخته بود، حاشیه اطراف کوبیده شده بود، خاک رسی از بیرون آورده بودند، کوبیده بودند. اگر دقت نمي‌كردی و روی این پد سنگر می­کندی. ممکن بود به مرور زمان پد بشکند، آب وارد جزیره بشود. اطراف اين دو جزيره آب بود. ما تلاش مي‌كردیم این جاده يا پد محكم صدمه نبیند، در این جاده سنگر نکنند. کافی بود از یک جایی سوراخ بشود، سرباز متوجه نمي‌شود، گرفته خوابیده، اگر جزيره را آب بگیرد خود به خود بایستی تخلیه مي‌كردیم و عقب می­آمدیم، اين همان چيزي بود كه دشمن مي‌خواست. این موضوع را به کلیه فرماندهان تذکر داده بودم.

آنجا هم وسواس داشتم که نظارت کنم، تا براي به دست آوردن خاك خوب جاده را تخریب نکنند. به طور مداوم بالا و پایین می­رفتم و می­آمدم و یکی دوتا از سربازان از من انتقاد مي‌كردند که فرمانده لشکر یکی است. تو با این رفت و آمد، با این وضعیت امکان آسیب­ دیدنت زیاد است. دستورت را بده، بکش عقب. ولی من اینها را نمی­توانستم، به دلم نمی‌نشست. می­ترسیدم دوباره کاری بشود سرباز اذیت شود.

دستورات را دادم، داشتم به عقب می­آمدم که در عقبه هم تمرکز ایجاد نکنند. با آمدن یک گلوله فاجعه به وجود می­آید. تأکید مي‌كردم، تا مي‌شود، پراکنده بشوند. دو نفر هم یک جا نباشند، بروند دنبال کارشان. سیستم ما با سپاه فرق مي‌كرد. سپاه با قایق، موتور سیکلت هم به جزيره آورده بود، ولی ما موتورسیکلت نداشتیم و سوار هم نمي‌شدیم. داخل جزیره راهی نبود، بايد پیاده رفت و آمد مي‌كردیم و اين خطر آسيب پذيري ما را بيشتر مي‌كرد. فردای آن روز پل خیبری روانه شد، و رفت و آمد از پل صورت می‌گرفت و حالا توانستیم سلاح سنگین به جزیره بیاوریم.

جزيره زير آتش شديد و شايعات عجيب

هر روز عراق جزیره را از هوا و از زمین زیر آتش مي گرفت. شایعات عجیبی بود، منعکس شده بود که ارتش در جزیره نمی­تواند پدافند کند و اصلاً عراقی­ها ریختند و جزيره را از دست ارتشی­ها گرفتند، تا این حد. من ناگزیر خودم در جزیره می­خوابیدم. روزها دو ساعت می­رفتم عقب، نامه­ها را امضا مي‌كردم، دستورات را مي‌دادم. شب­ها می­آمدم جزيره. گفته بودم خاک جزيره هم به صورت خاکستر بود، خاک سوخته.

یک روز صبح سرباز برایم صبحانه آورد. دیدم صبحانه عدسی است. با یک مقدار نان خشک این را برای من آورد. دیدم این نان را نمي‌شود خورد، تلیت کردم توی عدسی. قاشق اول را که برداشتم، یک گلوله درست افتاد پهلوی سنگرم و منفجر شد. خاک نرم جزيره با موج گلوله مثل طوفان سنگر را پر کرد و هرچه در سنگر بود رفت زیر خاک، خودم هم تا کمر رفتم زير خاک، بچه­ها آمدند، کمکم کردند و من را بیرون آوردند. نفهميدم عدسي چي شد! سنگر ديگر قابل استفاده نبود.

سرباز‌ها با مهارت ديدني، سريع يك سنگر ديگر را آماده كردند.

شهادت سرگرد مخابرات

هنوز داخل سنگر جديد نرفته بودم، یک سرگرد از مخابرات آمد تا براي برادرزاده­اش كه در آن تیپ خدمت مي‌كرد مرخصی بگيرد. فرمانده تیپ به احترام من گفته بود که به فلانی هم اطلاع بده. سرگرد آمد و به من گفت، گفتم مرخصی­پرسنل تیپ ربطی به من ندارد. فرمانده تيپ موافقت می­کند بروید، من حرفی ندارم. گفت من دوست دارم شما هم امضا کنید. گفتم پسرم، یعنی چی من امضاء كنم؟ اتفاقاً فرمانده تیپ از نزديك ما رد مي‌شد، صدایش کردم. گفتم این چه سیستمی است؟ مرخصی سرباز را كه فرمانده لشکر امضا نمي‌کند؟ تو تشخیص می­دهی کسی مرخصی برود، بفرستید محدودیت قائل نشوید. گفت: نمي‌دانم اين سرباز چه علاقه­ای به شما دارد، مي‌خواهد شما هم امضا کنید. امضا کردم و سرگرد با خوشحالي تشكر كرد و رفت. سرباز سنگر كه ديده بود من نتوانستم عدسي را بخورم یک خورده پنیر و مقداري از همان نان خشک كه هوا خورده بود و خشک خشک شده بود، آورد که من صبحانه را بخورم. خیلی گرسنه بودم. شبش هم نرسیده بودم شام بخورم. سرباز با سادگی و صداقت خاصي گفت که چه کارش کنم؟ گفتم عزیزم بگذار همان­جا، من هم نشستم چهارزانو روی خاک و شروع کردم غذا خوردن. باز هم مثل اینکه این عراقی­ها منتظر بودند، صبحانه دوم من آورده شود. یک کاتیوشا درست آمد و كمي دورتر منفجر شد و صداي انفجار و دود باروت و طوفان خاك دوباره منطقه را گرفت. این دود که خوابید متوجه شدم سرگردی كه آمده بود و مرخصي گرفته بود جلوي سنگرش تکه پاره شده. گفتم سریع پيكر سرگرد را تخلیه کردند. تحمل ديدن اين صحنه‌ها را نداشتم، حالم دگرگون شد، ولي چاره‌اي نبود. جنگ بود. سربازي كه برايش مرخصي گرفته بودند سالم بود ولي از شهادت عمويش شوكه بود، سرباز را بوسیدم و تسليت گفتم و دلداري دادم، ماشین در اختیارش گذاشتم که تا ترمینال برود و یا اگر حوصله دارد، می­تواند بایستد، یک آمبولانس در اختیارش بگذارم و با دو نفر درجه­دار فهیم، این شهید را با ایشان ببرد و در وطنش به خانواده­اش تحویل بدهد. سرباز قبول کرد که خودش بماند و عمویش را ببرد مدتي طول كشيد تا آمبولانس حركت كرد حالا آفتاب بالا آمده بود به ياد صبحانه افتادم، ديدم نان و پنير دو باره در زير خاك سوخته جزيره پنهان شده است.

مذاكره تلفني با آقاي هاشمي رفسنجاني از داخل جزيره

 در جزیره تلفات سنگین داديم ولي جزيره تثبيت شد. دشمن كه از باز پس‌گيري جزيره نا اميد شده بود، حالا دنبال اين بود كه نيروي ما را تقليل دهد. لذا با آتش شديد توپخانه عراق تلفات ما روز به روز بيشتر مي‌شد.

ساعت 9 شب افسر مخابرات به سنگرم آمد گفت سرهنگ صياد شيرازي فرمانده نيرو با شما کار دارد. صیاد پرسيد آقا وضعیت؟ گفتم شما اصلاً نگران نباشید، من خودم در جزیره‌ام، وضعیت عادی است. گفت یعنی چی؟ من صدا را می­شنوم. این گلوله برای چیه؟ گفتم آن را بایست از صدام بپرسید. برای چی از من می­پرسید؟ این گلوله است، از طرف آنها می­آید، ما هم ایستادیم. مسئله­ای نیست، جنگ است، گلوله می­آید. او می­زند، ما هم می‌زنیم. اگر آن­ور کسی باشد، آتش ما بیش از آتش اوست. ما هم می­زنیم. ده برابر او می‌زنیم. شما اصلاً نگران نباش، فقط ما را دعا کن. اصلاً ترسی در دلتان راه نده، نگران ما نباش.

گفت پس گوشی را می­دهم به یک بزرگواری باهاش صحبت کن. گوشی را داد، دیدم که آقای رفسنجانی است. آقاي هاشمي رفسنجاني كه جانشين فرمانده كل قوا شده بود و عمليات را از نزديك هدايت و نظارت مي‌كرد گفت: آقای سلیمانجاه آنجا چه خبر است؟ گفتم: جنگ است. آقای رفسنجانی گفت: آخر می­گویند شما آنجا کم آوردید.گفتم خدا نکند ما کم بیاوریم، آقای رفسنجانی تا ما زنده­ایم آن شایعات و این حرف­ها را شما باور نکنید و شما اصلاً نگران مسائل اینجا نباشید، شما به کار اصلی خودتان برسید. گفت که همین؟ گفتم همین. شما اصلاً نگران نباشید. منِ فرمانده لشکر آمدم پهلوی سربازم در خط مقدم هستم. جای نگرانی نیست، مثل شیر همه اینجا ایستاده­اند. گرگ را راه نخواهند داد. تشکر کرد، تلفن را قطع کرد.

شايعات بي اساس

 فرماندهان حق داشتند نگران باشند، چون گرفتن این جزایر خیلی گران تمام شده بود. با آن عظمتش که اول من اشاره کردم، دستاورد و نتیجه عملیات خیبر،آزاد سازی این جزایر بود و این جای پا محل مناسبی برای عملیات بعدی به حساب می‌آمد. اهمیتش را ما می‌فهمیدیم و تلاش هم داشتیم که عین چشمانمان ازش حفاظت و حراست بکنیم. ولی این شایعات بی­اساس، مغرضانه بود. این غیرقابل تحمل بود و همیشه هم هر دفعه یادم می­افتد، متأثر می­شوم.

فقط نهایتاً برای اینکه خودم را تسکین بدهم. می­گویم خداوندا تو شاهد بودی، تو عالمی، تو دیدی ما چه کار کردیم. اگر اجری دارد با توست، اگر کوتاهی کردیم، آن هم با توست. یا کسان دیگر كه در این رابطه مغرضانه برخورد کردند، خدایا آن هم با توست.

ما در جزایر سنگ تمام گذاشتیم و این را بگویم هیچ موقع نشد بدون وضو به جزیره وارد بشوم. چون تقدس و اهمیت آن را درک مي‌كردم، چون هیچ لحظه­ای نمی­دانستم آیا این نفس و این دم، بازدم دارد یا ندارد. می­خواستم به محضر معبودم، پاک بروم. همیشه با وضو بودم، شاید که با وضو شهید بشوم. یعنی یک لحظه برای خودم عمری قائل نبودم. ولی در مقابل این حرف­های مغرضانه بعضی­ها، همه کار را به خود خداوند محول می­کنم.

اول کار که من به جزیره وارد شدم سراغ حجت­الاسلام بشردوست را ­گرفتم که به سنگرش بروم و اجازه بگیرم، بعد برای شناسایی بروم ، چون مسئولیت منطقه با ایشان بود. می­خواستم بروم كه برخورد کردم به برادر شمخانی.

تا آن­موقع من ایشان را خوب نمی­شناختم. آنجا خیلی برخورد خوبی با من داشت.قائم مقام سپاه بود. بعد از خوش و بش خودش را معرفی کرد، بعد رفتم پیش بشردوست، که آقا من آمدم اجازه بدهید ما شناسایی برویم. خیلی خوشحال شد. گفت بنشین چایی. گفتم نه، اگر اجازه بدهید این بچه­ها بیرونند، وقت تنگ است. سریع شناسایی­شان را بکنند، بروند واحدشان را بیاورند و تعویض انجام بگیرد. به جای اینکه او اصرار و عجله کند، من عجله مي‌كردم، برای ایشان تعجب­آور بود. آقای بشردوست فوق­العاده انسان فکوری بود. یک راهنما داد و ما رفتیم، گفتم از جلو شروع کنیم.

من و همراهانم از وضعیت طبیعت منطقه تعجب مي‌كردیم، و از وضعیت نیروهای رزمنده. واحدی بود که 19 روز شب و روز تک کرده، عملیات انجام داده، بعد هم شروع کرده در خط پدافندی مستقر شده.

به مرخصي رفتن نيروهاي بسيجي

بسیجی­ها در عملیات آفندی با رغبت بودند. با عجله به قول معروف می­شکافتند و جلو می­رفتند. ولی برای عملیات پدافندی به آن صورت رغبت نشان نمي‌دادند. مي‌گفتند: عملیات تمام شده، ما را مرخص کنید، برویم. چون کار و زندگی و همه­چیزشان مانده بود.

یا دانشگاهی بود، بازاری بود، یا کارگر بود، از تمام اقشار بودند. اینها مي‌گفتند: عملیات تمام شد می­رویم، هرموقع عملیات داشتید، سوت بزنید می­آییم. به فرماندهان فشار می‌آوردند که اینها را رها کنند، و ضمناً خسته بودند.

گفتم این لاشه­های عراقی­ها آنجا ریخته بود، رغبت نکرده بودند یک بیل خاک رویشان بریزند که مریض نشوند. خستگی اینها کاملاً معلوم بود. لذا نیاز بود که سریع تعویض بشوند تا بروند رفع خستگی کنند و به کار و زندگی­شان برسند. به قول خودشان هر موقع سوت زده شد برای عملیات جدید، بیایند.

ما هم این را درک مي‌كردیم، البته ما هم خسته بودیم. از یک عملیات برگشته بودیم هرچند ظاهرا برای تصرف زمین موفق نبودیم، ولی در تثبیت عراقی‌ها موفق عمل کردیم. حالا هم برای یک مدت نا معلوم باید سینه خود را برای حفظ جزیره سپر مي‌كردیم. کاری که دست کمی از حمله اولیه نداشت و به مراتب ارزش نظامی و جهادی بالاتری داشت.

گسترش توپخانه و خمپاره‌اندازها در جزيره

جزیره موقعیتش طوری بود که ابتدا نمي‌شد توپخانه را برد. بیشتر تدارکات ما با قایق بود، بعد که پل زده شد تدارکات آسانتر شد. آنجا هم طوری بود که توپخانه آسیب­پذیر بود، بعد هم که پل روانه شد، خمپاره­اندازهای60 و 81 و 120 هم بردیم.

همان روز اول که گفتم، تا تیپ1 را فرستادم نیروها را بیاورد، من در منطقه، در جزیره ماندم، با فرماندهان کار مي‌كردم.

یکی از آنها این بود که فرمانده توپخانه را وادار کردم که در گسترش توپخانه­های کمک مستقیم و تقویت و عمل کلی، عمل کلی تقویت تجدید نظر بکند واین تیپ را در پشتیبانی آتش اولویت بدهد ؛ و بلافاصله همین کار صورت گرفت. تا خاتمه آن روز، این توپخانه ثبت تیر کرد و مسئولیت توپخانه کمک مستقیم، تقویت، عمل کلی و عمل کلی تقویت. همه اینها سر و سامان پیدا کرد و دیده­بان­هایش را مشخص کرد.

روی خمپاره‌انداز­ها نیز در واحدها تأکیدکردم که باتوجه به نوع خاک زمین بایستی اطراف سلاح‌ها با کیسه شنی مهار بشود و خدمه و خود خمپاره­اندازها حفاظ داشته باشند.

بلافاصله هرچه کیسه شنی داشتیم، آوردند و اختصاص دادم به تیپ1. تیپ1 هم تقسیم کرد مابین سنگرها، نفرات، و سلاح­های اجتماعی، مثل خمپاره­اندازها، 60 و 81 و 120م م و قسمت جلویی اصطلاحاً مي‌گفتیم نوک جزیره. یعنی ضلع جنوبی جزیره جنوبی که آنجا با دشمن شاخ به شاخ بودند.

آنجا تلاش کردیم سلاح­های ضدتانک زیادی مستقر شود. علاوه بر تفنگ57 میلی‌متری، تفنگ106 روی زمین گذاشتیم. دیگر نمی­توانستیم روی خودرو بگذاریم. موشک تاو را روی زمین گذاشتیم. آر.پی.جی7 آنجا را تقویت کردیم، که اگر دشمن از تانک­هایش استفاده کرد، خواستند جلو بيايند، اینها بتوانند با یک سدّ آتش قوی آتش بکنند و راه دشمن را آنجا سدّ کنند و اجازه اینکه بیایند جلو، به آن‌ها ندهند. یعنی وضعیت گسترش آتش فرق کرد.

سپاه یا آن آتش‌ها را نداشت، یا داشت ولی کم بود. ما توانستیم با تجدید نظر در گسترش، استحکامات در سنگر، پوشش نفرات و سلاح­های اجتماعی، کاملاً تلفات را پایین آوریم.

می­توانم بگویم بعضی روزها، 3 نفر بیشتر تلفات نداشتیم. البته بعضی روزها به 40-30 نفر هم می­رسید، ولی دیگر یک گردان تلفات نمي‌دادیم. جزیره سروسامان و وضعیت مناسبي به خود گرفت. با اینکه نمی­توانستند آشپزخانه را به جزیره بیاورند، ولی تا حاشیه هور به نزدیک ترین مکان آوردم. تراکم نیرو در جزیره، یعنی بالا بردن آسیب. آشپزخانه­ها را در بیرون از جزیره گذاشتم، توپخانه به جز کمک مستقیم در بیرون جزیره مستقر شد. یک سروسامانی دادیم، وضعیت خوبی شد و در مدت 5 ماه که در جزیره بودیم آرامش برقرار بود و هرچه زمان می­گذشت این آرامش بیشتر مي‌شد.

تقويت سلاح‌هاي ضد هوايي و انهدام هواپيماهاي دشمن

روی آب هم سکوهای ثابت توسط سپاه مستقر شد. یونیت­هایی بود که روی آب شناور مي‌كردند، بعد با کابل و سیم مهار مي‌كردند. به اندازه تقریبی 20 متر مربع اطرافش کیسه شنی می­چیدند، و سلاح­های 23میلی­متری رویش مستقر مي‌كردند. در شناسایی‌ها متوجه شدیم، از یک طرف هواپيماهاي دشمن روی آب هور، می­آمدند، با یک خیز سریع بمب‌هایشان را روی جزیره می­ریختند، از طرف دیگر خارج مي‌شدند. باتوجه به کوچکی منطقه ما فقط یک لحظه اینها را می­دیديم.

هر کجا امکان داشت سلاح ضدهوایی 23میلی­متری مستقر کردیم. ارتفاع پرواز هواپیماها کم بود، چون اگر ارتفاعشان بیشتر بود نمی توانستند ما را دقیق هدف قرار دهند. برای اینکه دقیق بزنند، ناگزیر بودند که بیایند ارتفاع کم، یک لحظه بمب‌ها را بریزند و خارج بشوند. در این هنگام در مقابل توپ‌هاي 23 میلی­متری آسیب­پذیر بودند. تا توانستیم از سکوهای ثابت در اطراف هور و در داخل هور روی همان یونیت­هایی که مهندسی خاتم‌الانبیاء طرح­ریزی کرده بود، روی آن مستقرکردیم و یک سدّ آتش خوبی برای نبرد هوایی اجرا کردند.

دید­بان­هایی گذاشته شده بود که دائم شناسایی مي‌كردند و از بالا نیز به ما خبر مي‌دادند که در فلان مسیر هواپیمای عراقی­ها دارند می­آیند. بچه­ها آمادگی پیدا مي‌كردند، به محض اینکه هر کسی می­دید، تیراندازی مي‌كرد. به صدای تیراندازی او دیگران نیز دست به ماشه مي‌شدند. و آن فشاری که در روزهای اول داشتیم، دیگر روزهای آخر به آن درجه زیر فشار حمله هوائی نبودیم و تعداد زیادی از هواپیما‌ها را هم زدیم. ولی شیرجه و مسیر پروازشان طوری بود که بیشتر در خاک خودشان سرنگون مي‌شدند. حتی اوایل آن­قدر اینها دیگر جسارت پیدا کرده بودند، با آن هواپیما عوض بمب، برای تحقیر کردن ما آشغال می‌آوردند می­ریختند. ولی این اواخر چندتا هواپیمایشان که زده شد، دیگه دمشان را گذاشتند روی کولشان و آن فشار قبلی که آزادانه بمباران مي‌كردند، می­آمدند، می­رفتند، و به قول بچه­ها جزیره شده بود کلاس آموزش خلبان‌های عراقی، مبتدی­ترین خلبان­هایشان اینجا تمرین مي‌كردند، ولی آخر کار دیگر این خبرها نبود و می­دانستند که بیایند احتمال سرنگون شدنشان هست.

البته پرسنل پدافند هوایی هم فداکاری زیادی کردند، سایت­ها بعد از هر عملیات جای خود را عوض مي‌كردند تا از آسیب دور باشند و این کار خیلی سختی بود. با این همه خوب پوشش مي‌دادند، ابتدای عملیات سایت­ها عقب بودند ولی بعد از تصرف جزایر جلوآمدند طوری که رادارها خیلی راحت عراقی‌ها را رصد مي‌كردند و برای ما کمک خیلی خوبی بودند.

 

سختي و محروميت و نوع تغذيه در جنگ

جنگ کلاً یعنی سختی، محرومیت. در جنگ یک فرمانده که وارد مي‌شود همه­ چیز را باید فراموش کند، خانواده­اش را، بچه­اش را. هیچ کدام از این‌ها به قول معروف در فکرش جا ندارد. از صبح تا شام باید برای مأموریتش فکر­کند. برای اجرای مأموریت و حفظ پرسنل زیر امرش. یعنی من همه­اش به این فکر بودم که، چه بکنم تا تلفات کم بدهم، چه بکنم سربازانم آسیب نبینند؟ در گسترش، استحکامات، استتار، اختفا، همه اینها تأکید داشتم بخصوص بهداشت. بهداشت صحرایی یک امر فوق­العاده­ای است که متأسفانه بعد از جنگ به فراموشی افتاد. ما بایست کمیته­ای می­داشتیم به نام کمیته بررسی تغذیه در جبهه، تغذیه در جنگ. یک رزمنده در جنگ به چه نوع غذاهایی و چند کالری انرژي نیاز دارد.

ببینید، در عملیات کوتاه‌مدت می­گویند آقا دو روز تحمل کن، دو روز صبر کن. ولی در جنگ­های طولانی، هشت سال جنگ، سرباز وظیفه می­آید حداکثر مثلاً یک سال و نیم، 18 ماه، در جبهه است. بسیجی می­آید سه ماه، دو ماه، چهل روز، ده روز می­رود، دوباره برمی‌گردد. ولی در ارتش این نیروهای کادر، درجه­دار، افسر اینها غذایی می­خوردند که سرباز می­خورد. این هم در تاریخ بی­نظیر بود. در تمام واحدها آشپزخانه یکی بود، غذا یکی بود، چه از نظر کمّی، چه از نظر کیفی. سبزی در جنگ معنی و مفهوم نداشت. منِ پیرمرد یا جوان فرقی نمي‌كرد. هشت سال می­خواهم بجنگم. سبزی نخورم؟ لبنیات نخورم؟ شیر نخورم؟ یعنی هیچ­کس در طول جنگ به این فکر نبود. یک پزشکی بیاید، متخصص تغذیه بگوید شما به اینها چه نوع غذا بدهید.

اصلاً. من اگر ميل پيدا مي‌كردم که سبزی بخورم، شیر بخورم، لبنیات بخورم، ماست بخورم و یک­دفعه به مغزم خطور مي‌كرد، الآن یک نفر را بفرستم برود از شهر این را بخرد بیاورد، احساس گناه مي‌كردم. مي‌گفتم: شب که سرباز غذای من را می­آورد، پهلوی غذایم اینها را بیاورد، خدا من را نمی­بخشد. آیا من به تمام سربازهایم می­توانم این را بدهم؟ به تمام پرسنلم این را می­توانم بدهم؟ نه؛ جواب منفی بود. به خودم هم مي‌گفتم آقا پس تو مسئول، تو فرمانده، ماست نخور، سبزیجات نخور، غذایی که سرباز می­خورد بخور.

نتیجه­اش این شد که الآن پوکی استخوان دارم. هشت سال تغذیه غلط. این چه بود؟ شداید بود. این شداید و محرومیت را بایستی آن متخصص تغذیه برایم حل مي‌كرد؛ الآن هم که جنگ تمام شده، نیامدند این تجارب را بیاورند پیاده کنند. بگویند در جنگ طولانی، پرسنل کادر که ناگزیرند تا پایان جنگ باشند، مثل هشت سال دفاع مقدس، اینها چه بخورند که زنده بمانند؟ چه بخورند بعد از جنگ زمین­گیر نشوند؟ چه بخورند بعد از جنگ پوکی استخوان نگیرند؟ چه بخورند بعد از جنگ کمبود دید نداشته باشند و… امراض دیگر. انواع مرض‌ها را ما گرفتیم. آنجا پیش­بینی نشد، از نظر تغذیه پیش­بینی نشد.

بهداشت صحرایی یعنی چی؟ یعنی افرادی که در خط پدافندی هستند، توالتشان با سنگرشان چقدر فاصله دارد؟ این سرباز، جگرگوشه مردم که دست من سپرده شده، مثلا صبحانه­اش عدسی است، تا زمانی که به دست سرباز برسد چند بار ظرف به ظرف مي‌شود در معرض گرد و خاک، طوفان، مگس. غذا معلوم نبود به چه وضعیتی از نظر بهداشتی به دست سرباز می‌رسید.

كمك‌هاي مردمي و حاج‌آقا سليماني

یک روز من سنگرم خیلی داغ بود. فرمانده قرارگاه یک پنکه تهیه کرد و آورد، گفتم: این چیه؟ گفت: پنکه است. گفتم فوری بردار، ببر. گفت برای چی؟ گفتم من هر موقع توانستم برق تهیه کنم، به فرمانده گروهان و فرمانده دسته­ام برق بدهم، و آنها پنکه داشته باشند ، برای من هم کولر بگذار. وقتی که من نمی توانم به آن فرمانده دسته و فرمانده گروهان و درجه­دارم این را واگذار بکنم، استفاده بکنم حرام است. بردارید بروید، من را بدنام نکنید، در پیشگاه الهی فردا نمی­توانم جواب بدهم. آن پنکه را برگرداندم. بعداً آرام آرام وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم. فردی بود به نام حاج آقا سلیمانی که برای جبهه کمک­های مردمی می­آورد. یک بار آمدند، به من گفتند که کمبود چیه؟ گفتم می­توانید کمبود را ببینید؟ گفتند بله. گفتم بلند شو برویم. چند نفری بودند. اینها را بردم سنگر جلویی در خط مقدم. وقتی رسیدیم حاج آقای سلیمانی عرق کرده بود و عرق از سر و صورتش به زمین می‌ریخت، حالا عراقی‌ها هم وقت پیدا کرده بودند و پشت سر هم خط را مي‌زدند. گرمای شدید از یک طرف و ترس از گلوله از طرف دیگر، نفس کشیدن را سخت کرده بود. فوری وارد یک سنگر شدیم و حاج آقا تا نشست توی سنگر به سربازی که کنار در سنگر ایستاده بود، گفت پسرم. گفت: بله حاج آقا. گفت یک لیوان آب به ما می‌دی. سرباز رفت و داخل ظرف قمقمه آب ریخت و آورد، خیلی محترمانه داد به حاج آقا سلیمانی، دو دستی هم داد. آب را که به دهانش نزدیک کرد گفت: این که آب جوش است. سرباز جواب داد ما آبمان همین است. گفت: چرا؟ گفت: برای اینکه همین است. من هیچ حرفی نمي‌زدم. رو کرد به من که جناب سرهنگ چرا این­طوریه؟ گفتم که چرا به من می­گویی؟

 از همان سرباز بپرس. برگشت گفت که پسرم چرا آب گرم می­خوری؟ گفت آب سرد یعنی چی؟ با چی آب را سرد مي‌كنند؟ گفت با یخ. گفت یخ کجا بود؟ یخ روزانه برای سنگر ما یک قالب یخ می­آید، این یخ تا به دست من برسد، نصف مي‌شود ، تو راه آب مي‌شود. من آن را خرد کنم به کلمن بریزم، تو کلمن فقط نفری یک قُلُپ آب می­خوریم. بعد این آب یخ تمام مي‌شود، ما فقط روزی یک وعده، یک قُلُپ آب یخ می­خوریم. حاج آقا به معنی واقعی کلمه اشک ریخت. بعد برگشت به من گفت: چرا در اختیارش نمی‌گذارید؟ گفتم: که مگر ما با اینها دشمنی داریم حاج آقا. گفت: یعنی چی؟ گفتم: مؤمن، سربازهای من، در لشکر چند نفر باشد خوب است 20000 سرباز من دارم، نفری یک کیلو یخ همین مي‌شود اگر 10 کیلو یخ بدهم که مي‌شود 200 تن. شاید وضعیت تغییر کند اما این یخ را با چه ماشینی به سرباز برسانم و این سرباز یخ را کجا نگه دارد که آب نشود. آنجا سربازها خودشان با عملشان به این حالی کردند که نیازهایشان در منطقه و در سنگر خط مقدم چیست؟ حاج آقا از گرما کلافه شده بود. گفتم: حاج آقا تا غش نکردی. برویم سوار ماشین کردم، آوردم به سنگر خودم. یک محل مناسبی برای مهمان­ درست کرده بودم، عمداً حاج آقا را آنجا نفرستادم. گفتم برویم سنگر من. آمد سنگر من، رسید، به مسئول دفتر من که آنجا بود، گفت که پسرم یک لیوان آب بده. ایشان هم همان آب گرم را در یک لیوان پلاستیکی رنگی آورد، حاج آقا گفت: این هم که گرم است گفتم: پس چی؟ اینجا هم خوزستان است ولی چند کیلومتر عقب­تر فقط آتش دشمن کمتر است. گفت نه آن سنگری که اول ما آمدیم به ما آب خنک دادی. گفتم بله؛ ما ایرانی هستیم، مهمان­نوازیم شما هم مهمانی. گفت اینجا یک پنکه هم نیست. گفتم نیست؛ برای اینکه یک پنکه داریم، اختصاص دادم به سنگر مهمان. من اگر اینجا پنکه داشته باشم، برق می­خواهد. من اگر اینجا پنکه داشته باشم فرمانده تیپ را که احضار می­کنم بیاید. ببیند بله در جای خنک نشسته­ام، آب یخ هم هست، پنکه هم هست، برق هم هست. دیگر او براي دستور من، تره هم خرد نمی­کند، به من بی­ایمان مي‌شود ، دیگر به من اعتماد نمی­کند.

ثانیاً از خدا می­ترسم حاج آقا سلیمانی. من سعی می­کنم همان آبی که او می­خورد، من بخورم. آن­طوری که او زندگی می­کند، من زندگی کنم. حتی من می‌توانم کولر گازی بگذارم. ان­شاءالله اگر برق داشته باشم، ولی تانتوانم به همه، حداقل امکانات را بدهم، خودم هم استفاده نمی‌کنم. آقای سلیمانی آهی کشید و گذاشت رفت. نماندند. همان روز رفتند.

چند روز بعد یک کارخانه یخ­سازی آوردند.گفتم برق این کارخانه را از کجا بیاوریم. گفت این هم موتور برقی 3 کیلوواتی است. گفتم این کارخانه یخ­سازی شما برق قوی می‌خواهد، برق سه فاز می­خواهد. گفت حالا زدی به ذوقمان. گفتم خدا نکند، شما مأمور خدایی و دلسوز مردم و پشتیبان جنگ و جبهه و زحمتی کشیدی، خدا بهتان جزای خیر بدهد. ولی ‌ای کاش مشورت مي‌كردی حالا بیا نمازخانه، وقت نماز بود، نماز بخوانیم، آنجا من بگویم چه کار کنیم.

قبل از اینکه نماز شروع شود، یک پذیرایی ساده کردم و گفتم: حالا که زحمت کشیدید. این کارخانه را می­بریم تیپ 2 دزفول، در پادگان یک جایی می­گیریم و این را آنجا آماده می‌کنیم. دستتان درد نکند این حل مي‌شود. رئیس رکن4 را خواستم و توجیه کردم. رفتند در دزفول، 20 روزی طول کشید تا کارخانه راه بیفتد. بعد رئیس رکن 4 گفت که این یک­دهم یخی است که من از شوشتر می­آورم. این کارخانه هشت تُنی است. 24 ساعت کار کند، هشت تُن یخ تولید می­کند. من در صورتی که از شوشتر روزی 80 تن یخ می­آورم. ولی باز هم خوب است تشکر می­کنم، کمک می­کند و دستتان درد نکند. ولی به این صورت نیست که شما تصور­کنید که یک کارخانه یخ آوردید و مشکل حل شد.

آقا اینها مرید ما شدند. مرتب می­آمدند و می‌پرسیدند: چی لازم دارید؟ مي‌گفتم: تمام بازار تهران را شما بریزید اینجا، نیاز ما بر طرف نمي‌شود. البته ارتش یک سیستمی دارد به نام سیستم تدارکاتی. که الحمدلله فعال است. ما هم با در نظر گرفتن امکانات مملکت می‌سازیم. ولی شما این پشتیبانی­تان را قطع نکنید. وقتی شماها می­آیید، به سربازها پُز می‌دهم که این هموطنانمان به فکر ما هستند و ما را یاری مي‌كنند، این اثر روحی خوبی دارد.

پشتیبانی­ ما به اندازه سپاه نبود. در اوایل سپاه سیستم نداشت، یک دفعه می­دیدی، آن­قدر میوه ریخته، به هر بسیجی یک جعبه میوه می­دهند. یک دفعه می­دیدی پنج روز یک میوه هم گیرش نیامده. ولی سیستم دسر در ارتش به گونه‌ای بود که سرباز روزانه یک چیزی دستش می‌رسید. کم بود ولی بهش می­رسید. هیچ­موقع نگذاشتم سربازها آب تصفیه نشده بخورند. هر طوری شده بود با تانکر آب تصفیه شده می­آوردم.

استفاده دشمن از سلاح شيميايي در عمليات خيبر

سروصدای شیمیایی آن اندازه نبود که به عقب منعکس مي‌شد. در تمام طول این مدت در هنگام اجرای عملیات خیبر دشمن شیمیایی ریخت، بخصوص با توپخانه گلوله­های شیمیایی مي‌زد. چون فاصله کم بود، بایست یک طوری شیمیایی مي‌زد که خودش آسیب‌پذیر نباشد. سمت باد و سرعت باد و گسترش منطقه را در نظر می­گرفتند و استفاده مي‌كردند، ولی بعد از عملیات خیبر در مراحل پدافند یک بار بیشتر نریخت. بعضاً برای تنظیم تیر توپخانه­ها که تعویض مي‌شدند یا جابجا مي‌شدند برای ثبت تیر با گلوله دودانگیز این کار را مي‌كردند که تنظیم تیر بکنند. بچه­ها فکر مي‌كردند این هم شیمیایی است. نه، در آن سطح نبود که شایعات بود، ولی در عملیات خیبر زیاد استفاده کرد، در موارد پدافند یک بار بیشتر استفاده نکرد .

ما البته تخصص لازم را براي تشخيص نداشتيم هر چند آموزش ديده بوديم ولي صحنه نبرد با كلاس آموزش خيلي فرق دارد. يك بار گلوله‌ای نزدیکی ما عمل کرد، شیمیایی بوده ولي ما فکر مي‌كرديم دودانگیز است. حالم بهم خورد، استفراغ کردم، چشمم داشت می‌سوخت، به سرفه افتادم. من دیدم خوب نمی­شوم. چند بار استفراغ کردم، چند بار حالم بهم خورد. مراجعه کردم پزشک تشخیص داد و اصرار کرد به بیمارستان برو. گفتم: من یک دقیقه از اینجا نمی­توانم جدا بشوم و نرفتم. بعداً آزمایش که کردند، دیدند خردل بوده. در ریه­ام هم دکتر اصلانی در خاتم‌الانبیاء متخصص بود، آزمایش کرد. گفت: به عمق یک میلی‌متر در داخل ریه­ات اثر گذاشته و دارو تجويز كرد .

 

سركشي مداوم براي حفظ جان و روحيه سربازها

براي حفظ سربازان از حادثه بي مورد دائماً بالاسر اینها بودم، قدم مي‌زدم، سفارش مي‌كردم. این سفارشات در حدی شده بود که من احساس مي‌كردم که این فرمانده و افسرم، دیگر خوشش نمی­آید من این­قدر در این رابطه تأکید بکنم. یک روز دیدم یک فرمانده گردان به من عجیب نگاه می­کند که یعنی چه! این حرف­ها را خیلی زدی، دیگر بس است! برداشتم با خودم بردم. گفتم بیا برویم یک سری به بچه­ها بزنیم. گفت بچه­های ما خط حدشان تا اینجاست. گفتم مانعی ندارد، واحدهای دیگر را هم ببین. جزیره جنوبی یک قسمتی داشت ، پد و جاده اين قسمت از پدهای دیگر لاغرتر بود. آوردم آنجا را نشان دادم، گفتم پسرم اگر یک­ذره غفلت کنیم، سرباز عراقي با يك قایق پارویی خیلی راحت، بدون سروصدا می­تواند بیاید یک خرجی قوی در این پد بگذارد، سریع رد شود برود. موتور خاموش آمده، حالا موتورش را روشن کند و برود، این منفجر بشود. چه فاجعه­ای به وجود می­آید؟ نگاه نگاه کرد گفت تمام آب می­ریزد توی جزیره. گفتم یعنی چه؟ آن‌وقت من می­توانم بیایم این شكاف را پر کنم؟ وصله بزنم؟ یک گونی، دو گونی، 100گونی، 200گونی چقدر بریزم اینجا را پر کنم خودبخود مجبور به عقب­نشینی می­شویم. تاكيدهاي من به این دليل است پسرم، من عقلم می­رسد.

خداوند احدیت هم می­دانست که مخلوقاتش فراموش­کارند روزی 17رکعت نماز واجب گذاشته كه تکرار کنیم: اهدنا الصراط المستقیم. التماس کنیم که خدایا ما را به راه راست هدایت کن. من نیز بنده آن خدایم. غافل می­شوم، غفلت من را می­گیرد، خواب من را می‌گیرد. روی این اصل به شما تأکید می­کنم، شما هم سرکشی کنید پسرم، مواظب باشید این اتفاق نیفتد. منظور نیتم این بود که با مسائل زياد درگیر مي‌شدیم، از حمله دشمن گرفته تا اتفاقات غذای سرباز، بهداشت سرباز، وضعيت جزیره حالتي استثنائي داشت. سرباز به سختي مي توانست جائي براي سنگر پيدا كند حالا براي قضاي حاجت كردن و رعايت بهداشت و حتي پاكي و نجسي را کجا توالت درست کند؟ حمام را کجا درست کند؟ چقدر من بايد نیرو داشته باشم تا سرباز را عوض کنم، بفرستم برای حمام به عقب. چند روز یک مرتبه بایست حمام برود؟ غذایش را چگونه برسانم، غذای خودم، صبحانه­ام را تعریف کردم. این برای آن سرباز هم اتفاق می­افتاد. یک­مرتبه می­دیدی گلوله مي‌آمد گرد و خاک، داخل آبگوشت ریخت.

از صبح تا شام هرجا می­رفتم سرباز مشکلش را به من مي‌گفت، درجه­دار مي‌گفت، فرمانده گروهان مي‌گفت، گردان مي‌گفت، تیپ مي‌گفت، ستاد لشکر مي‌گفت. یعنی فرمانده­ اي مثل من، شده بود عین کیسه بکس، از چپ و راست بهش مي‌زدند. حالا این فرمانده چقدر بایست صبر و شکیبایی داشته باشد. با این رده­ها هرکدامش سنین مختلفی دارد، 20 ساله دارند تا 60-50 ساله، با هرکدام از اینها با سن خودش، با معلومات خودش، با مسئولیت خودش بايد صحبت كند و آنها را قانع کند، این تمام وقت من را می­گرفت. باور می­کنید بعضاً یادم می‌رفت تا 15-10 روز به خانواده­ام زنگ بزنم، گرفتار بودم. یادم نمی­آمد ناهار یا صبحانه ­بخورم، یک دفعه می­دیدم که سرم درد می­کند. این گرفتاری­ها دیگر نمی­گذاشت من به فکر خانواده­ام باشم. خانواده یک مسئول در جبهه جنگ، همان سربازش است.

جگرگوشه­اش او است، آن سرباز برایش اهمیت دارد. او مریض نشود، او زخمی نشود. چرا؟ هم جواب خدا را نمی­تواند بدهد، هم خانواده­اش، هم توان رزمی پایین می­آید. و اين از همه مهم­تر است. این مطالب باعث مي‌شود که آدم نه به فکر خودش باشد و نه به فكر خانواده­اش، اين كه حالا شب عيد است سال نو مي شود بايد براي اين جشن نوروز چه كار كنم. البته سربازها براي خودشان برنامه داشتند. ولي من با اين همه مسئوليت و دل مشغولي نمي توانستم روي اين موضوعات فكر كنم حتي براي بچه هاي خودم در خانه چه فكري مي توانستم داشته باشم چون اين گونه بودم لذا زياد هم اذيت نمي‌شدم .

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده