کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش دهم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا رضا را دیدم که روی تانک اولی پرید. یک عراقی که سرش را از اتاقک تانک بیرون آورده بود، با دیدن رضا پرید توی اتاقک و رضا هم نارنجک را داخل تانک انداخت. چون تانکها چسبیده به هم بودند، با سرعت روی دومی پرید. وقتی میخواست دومین نارنجک را درون تانک بعدی پرت کند، خودش هم با نارنجک داخل اتاقک تانک افتاد. هر دو تانک همزمان با صدای مهیبی منفجر شدند. هم ترکشهای تانک و هم مهمات داخلشان مثل موشک زوزهکشان از بالای سرمان رد میشدند. بعضی از آنها به مواضع عراقیها خورد. تانک سوم که این اوضاع را دید، به سرعت از آنجا دور شد. رضا شجاعانه به شهادت رسید و بدن مطهرش در میان شعلههای آتش سوخت و هرگز به خانوادهاش نرسید.

عملیات در ساحل کارون

. . . ادامه از بخش نهم . . . در سمت راست کارون بود که هنوز عراقی‌ها به این سمت نیامده بودند. از همین طرف یک ستون از نیروهای ما موضع گرفته بودند که این ستون تا کنار جادة سمت چپ جاده امتداد داشت. من در انتهای ستون بودم. با بی‌سیم به بقیه گفتم: «دیگه کسی توی کانال‌ها نَمونه. همه از کانال‌ها بیاین بیرون.» به موقع اقدام کردم، چون عراقی‌ها از سمت کارون، درون کانال‌ها آر‌پی‌جی شلیک می‌کردند و اگر کسی آنجا بود زنده نمی‌ماند. تا ساعت 12 ظهر این جنگ تن به تن ادامه داشت. تعدادی از نیروهای ما شهید شده بودند. آنها که چیزی از جنگ و مبارزه نمی‌دانستند و تا آن موقع صحنه‌ای از جنگ و درگیری ندیده بودند، با جان و دل مقاومت می‌کردند. از جلو و از سمت چپ زیر آتش دشمن بودیم.

غلام آذوری، طبق معمول، رادیو همراهش بود. رادیو را که روشن کرد، صدای اذان پخش شد. همان جا تیمم کردم تا نماز بخوانم. شلیک گلوله‌ها همچنان ادامه داشت. در جوی آبی که دیوارة کوتاهی داشت، نشسته بودم که دیدم به پهلوی یکی از بچه‌ها رگباری از گلوله شلیک شد. شلیک گلوله‌ها آن‌قدر شدید شد که نمی‌توانستم بلند شوم و کنارش بروم. همین‌طور نگاهم می‌کرد. با چشمهایش التماس می‌کرد کمکش کنم، که ناگهان دیدم سر تا پایش آهسته‌آهسته زرد و سفید می‌شود. نگاهم در نگاهش خیره ماند تا به شهادت رسید. برگشتم و دیدم؛ چند شهید دیگر هم در گوشه‌ای افتادند. وقتی به چهرة شهدا نگاه می‌کردم، با تمام وجود آرزوی شهادت داشتم. از اینکه بچه‌ها این‌گونه پرپر می‌شدند و من هنوز زنده بودم، بسیار احساس شرم و سرافکندگی می‌کردم. با خود نجوا کرده و از خدای خود شهادت را طلبیدم.

از جا بلند شدم. نارنجک‌های ضد‌تانک را که از عملیات آزادسازی سوسنگرد به غنیمت گرفته بودم، در آوردم و کنار تنة یکی از نخل‌ها گذاشتم. زیر باران گلوله و آتش شروع کردم به نماز خواندن. سرم را از آخرین سجده برداشتم و مشغول تشهد و سلام نماز بودم که یک ترکش زوزه‌کشان جای سجده‌گاه من فرود آمد. نمازم که تمام شد، خواستم به ترکش دست بزنم که دیدم خیلی داغ است؛ تقریباً نیم متر بود و شبیه ماهی. لبه‌هایش اره‌مانند و بسیار تیز بود. وقتی دیدم شهادت نصیبم نشد، غم وغصه‌ام چند برابر شد. ولی هنوز زنده بودم و عشق به دین و میهن عزیزم، حرارت مقاومت و دفاع را در من بالا می‌برد. در همین حال و هوا بودم که یکی از بچه‌های گروه چمران به نام رضا  اهل قم، حدود بیست سال سن و هیکل نسبتاً درشتی داشت، به من که آن موقع که ستوان یکم بودم گقت: « جناب سروان! بریم جلو.» گفتم: «گلولة تانک‌ها اجازه پیشروی نمی‌دن. از دو طرف زیر آتش دشمن هستیم. حجم تیراندازی خیلی بالاست، باید یه جوری تانک‌ها رو منهدم کنیم.» به نارنجک‌های ضد تانک اشاره کرد و گفت: «اینها چیه؟» گفتم: «نارنجک ضد تانک» از جیبش یک دفترچه درآورد، به من داد و گفت: «من می‌رم جلو، اگه برگشتم، از شما می‌گیرمش.» دفترچه را در جیب بغل شلوارم گذاشتم؛ دفترچه‌ای حدود 15 در 10 سانتی‌متر که جلد پلاستیکی قهوه‌ای رنگ داشت. اسلحه و خشاب‌ها را از کمرش باز کرد. نارنجک‌ها را برداشت و پیش از آن که بتوانم مانع رفتنش شوم، به سرعت به سنت جاده دوید. همین‌طور که می‌دوید، نگاهش می‌کردم. باران تیر و گلوله بود که از هر طرف بر سر رضا می‌بارید. تیرها و گلوله ها سفیرکشان از کنار صورت و بیخ گوشش می‌گذشتند و او بی‌توجه به این حجم آتش، بی‌محابا و بی‌واهمه فقط به طرف تانک‌ها می‌دوید. آن‌قدر به سمت رضا شلیک می‌کردند که انگار همة عراقی‌ها فقط او را هدف گرفته بودند. سیصد متر تا تانک‌ها فاصله بود. چون سطح جاده بالا بود، فقط برجک‌هایشان را می‌توانستم ببینم. رضا را دیدم که روی تانک اولی پرید. یک عراقی که سرش را از اتاقک تانک بیرون آورده بود، با دیدن رضا پرید توی اتاقک و رضا هم نارنجک را داخل تانک انداخت. چون تانک‌ها چسبیده به هم بودند، با سرعت روی دومی پرید. وقتی می‌خواست دومین نارنجک را درون تانک بعدی پرت کند، خودش هم با نارنجک داخل اتاقک تانک افتاد. هر دو تانک هم‌زمان با صدای مهیبی منفجر شدند. هم ترکش‌های تانک و هم مهمات داخلشان مثل موشک زوزه‌کشان از بالای سرمان رد می‌شدند. بعضی از آنها به مواضع عراقی‌ها خورد. تانک سوم که این اوضاع را دید، به سرعت از آنجا دور شد. رضا شجاعانه به شهادت رسید و بدن مطهرش در میان شعله‌های آتش سوخت و هرگز به خانواده‌اش نرسید.

درگیری‌ها همچنان ادامه داشت. چون دکتر چمران به ما گفته بود؛ برایمان نیروی کمکی می‌فرستند، منتظر بودیم که نیروها سریع‌تر برسند. نزدیک ساعت 3 بعدازظهر فشنگ‌هایمان تمام شد. من دو سه فشنگ داشتم. حتی فشنگ‌های کشته‌های عراقی را هم استفاده کرده بودیم. حدود ساعت 6 که هوا تقریباً تاریک شده بود، به غلامرضا آذوری گفتم: «برگرد به شادگان و از اونجا برامون کمک بیار؛ پزشک، آمبولانس، نیروی کمکی، هر چی می‌تونی بیار که لااقل زخمی‌ها و شهدا رو از اینجا ببریم.» غلام سوار یکی از تویوتاها شد و رفت.چند ساعت بعد برگشت. از حجم آتش کم شده بود و عراقی‌ها عقب کشیده بودند. حدود بیست آمبولانس آورد که برای بهشت زهرای تهران بود. 75 نفر از نیروها به شهادت رسیده بودند و چهل نفر هم زخمی داشتیم. همة شهدا و زخمی‌ها را سوار آمبولانس کردیم و به اتفاق بقیة نیروها با تویوتا، سیمرغ و چندین وانت، شبانه به طرف اهواز راه افتادیم. وقتی به آنجا رسیدیم، دوباره در همان مدرسه مستقر شدیم.

ساعت 12 یا 12:30 شب بود که به ساختمان استانداری اهواز رفتم تا دکتر چمران را ببینم و گزارش عملیات را بدهم. با یک تویوتا که خودم رانندگی می‌کردم، به ستاد رفتم. دو روز بود نخوابیده بودم و خستگی بر من غلبه کرده بود. چیزی هم نخورده بودم. فقط روز قبل فرصت کردم؛ یک سیب و کمی نان و خرما بخورم. وارد ستاد شدم. دکتر تا من را دید، همدیگر را در آغوش گرفتیم. به من گفت: «زخمی شدی؟» گفتم: «نه، چطور؟» گفت: «پس چرا تمام لباس‌هایت خونیه؟» تا آن لحظه متوجه آن همه خون روی لباسم نشده بودم. دیدم سر تا پایم خونی است. گفتم: «این خون شهدا و زخمی‌ها و حتی خون عراقی‌هاست.» با محبت خاصی شانه‌ام را بوسید. آن موقع آقای هاشمی رفسنجانی هم آنجا بود که دکتر چمران من را به ایشان معرفی کرد. دکتر از من خواست تا کل عملیات را برایش توضیح دهم. من هم تمام وقایع را گفتم. بعد به من گفت: «بروید و استراحت کنید.» قبل از رفتن، دفترچة رضا را از جیبم در آوردم. آن‌قدر درگیر جنگ بودیم که فرصت نشد نگاهی به آن بیندازم. آن را باز کردم و نیم نگاهی به آن انداختم. دیدم با یک خط بسیار زیبا تمام وقایع را توضیح داده است. در آخرین خط دفترچه نوشته بود: «می‌خواهم به جلو بروم.» دفترچه را به دکتر چمران دادم. ایشان من را در آغوش گرفت و گفت: «برو استراحت کن.»

من با فکر رضای عزیز که مظلومانه به شهادت رسید، از ستاد بیرون آمدم و به مدرسه برگشتم. لباسی‌هایم را شستم. حال روحی مناسبی نداشتم. یاد بچه‌هایی افتادم که مظلومانه در سلمانیه به شهادت رسیدند. گوشه‌ای نشستم. فکر آن جوان که نگاهش در نگاهم خیره ماند و به شهادت رسید، لحظه‌ای از من دور نمی‌شد. مدام چهره‌اش در نظرم تداعی می‌شد. با خودم فکر می‌کردم با این همه شهیدی که دادیم و با این همه زخمی و مجروح، باید همة نیروهای عراقی را از بین می‌بردیم حسابی زمین‌گیرشان می‌کردیم. با خودم می‌گفتم: «این همه شهید و زخمی دادیم ولی نتیجه دلخواه به دست نیومد.» این افکار مثل خوره به جانم افتاده بود. در همین فکرها بودم که غلام آذوری از راه رسید و به من گفت: «می‌دونی امشب بی‌بی‌سی چی گفته؟ گفته نیروهای عراقی هنگام عبور از منطقة مارِد و در رودخانة کارون با شدیدترین مقاومت پارتیزانی مواجه شدند و جالب‌تر اینکه خبرنگار بی‌بی‌سی تو صحنه حاضر بوده و این صحنه‌ها رو از نزدیک دیده و این‌طور گزارش کرده.» کمی آرام گرفتم. دو سه ساعت استراحت کردیم. نماز صبح را که خواندم، دکتر با من تماس گرفت و از من خواست تا نزد او بروم.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده