در کمین گل سرخ
بخش بیست و هشتم: بهترین نتیجه با کمترین تلفات لحظات بعد، بالگرد در خرمن گاهی نشست و آن بچه، مادر و پیرمردی را که لابد پدر بزرگش بود به سنندج برد و این در دل زنان روستا چنان انقلابی ایجاد کرد که همگی پارچه سفید در دست به طرف نیروهای اسلام آمدند. شرمنده بودند از اینکه شوهرانشان در بالای ارتفاعات کسانی را تیرباران کرده اند که بیش از آنها دلشان به فرزندان آنان می سوزد!

مردم به مسجد روستا هدایت شدند و یکی از فرماندهان برایشان از انقلاب سخن گفت و به آنان اطمینان داد که ان شإالله به زودی شر ضد انقلاب از سرشان کم خواهد شد.

در میان بدرقۀ آنان کاروان  به راه افتاد و به روستای رزاب رسید که در دامنۀ ارتفاع بسیار بزرگی قرار داشت.  از روستا که می گذشتند وارد تنگه ای می شدند که به روستای نگل می رسید اما هنوز وارد مدخل تنگه نشده بودند که از روی ارتفاعات دو طرف به سویشان تیر بارید.

خواست از نفربر پیاده شود که تیرها امان ندادند.  به رانندۀ تانک اسکورپین گفت: او جلو بیفتد و به راهش ادامه دهد، اما تانک هنوز چند متری نگذشته بود که انفجار مهیبی زمین و زمان را لرزاند و بعد صدای راننده تانک از بی سیم بلند شد که: «صیاد، صیاد، پشتم لرزید!»

معنی و مفهوم پیامش این بود که تانکش لرزیده است. دستور داد که از تانک بیرون بروند و پناه بگیرند. درگیری شدت پیدا کرد و عملاً نظام ستون به هم خورد.

دیدم ارتباطمان با بچه های صف قطع است مثل این که همه از خودروهایشان پیاده شده بودند و یک کارهایی می کردند. نیم ساعت زیر آتش بودیم.

  بعد از نیم ساعت برای بنده که تا آن موقع اصلاً این جنگ ها را ندیده بودم و کار نکرده بودم معلوم است که چگونه تصور می کردم. هم عقبمان بسته بود و هم جلومان. گمان می کردم بعد از نیم ساعت آتش دشمن،کلی تلفات داده ایم و خودروها پنچر شده اند. فکر می کردم چطور راه بیفتم و برویم و پیش خودم گفتم اینجا گیر می کنیم.  هر چه منتظر شدم کسی بیاید و بگوید که چه شده و چندتا تلفات دادیم کسی چیزی نگفت. در آخر خودم، با حالت مضطرب پرسیدم: چند تا شهید داده ایم؟

عجیب بود آمار دادند و گفتند: سه چهار تا مجروح داریم. شهید نداریم. هیچ کدام از مجروح هایمان طوری نیستند که بخواهند تخلیه شوند.

بسیار معنادار بود؛ قدرت نمایی خدا در زخمی ها! در جاده ضد انقلاب تلۀ انفجار کار گذاشته بود، اما چند ثانیه پیش از این که تانک اسکورپین به آن برسد، منیتور تله را کشیده بود و در نتیجه فقط تانک را لرزانده بود و گودال عمیقی در میان جاده کنده بود. راننده اش هنگام پیاده شدن تیری از مقابل پیشانی اش گذشته بود و تنها خراشی در پوستش ایجاد کرده بود!

رزمنده دیگری گلوله تنها لالۀ گوشش را بریده بود و پاسداری که کلاه آهنی اش بزرگ تر بوده و یک پله بالاتر، گلوله از مقابل خورده بود و از پشت درآمده بود بدون اینکه یک مو از سرش کم شده باشد!

من در بازنگری حادثۀ کمین رزاب، هم آن موقع و هم بعد از آن، آنجا را به عنوان رشتۀ ظاهر شدن امدادهای الهی می دانم. چون ارتباط مستقیم با شب قبلش داشت؛ آن حالت عبادی که در تعدادی دیدم و من را هم برانگیخته بود. اثراتش را همان جا دیدم.

آنان هنوز حیران الطاف الهی بودند که دیدند زنی بچه ای را در بغل گرفته و ناله کنان به طرفشان می آید. تیر به ریۀ طفل معصوم خورده بود و جلو چشمان مادر نفسش به خرخر افتاده بود. علی به او قول داد نگران نباشد، بچه اش را به زودی به بیمارستان خواهد فرستاد.

 لحظات بعد، بالگرد در خرمن گاهی نشست و آن بچه، مادر و پیرمردی را که لابد پدر بزرگش بود به سنندج برد و این در دل زنان روستا چنان انقلابی ایجاد کرد که همگی پارچه سفید در دست به طرف نیروهای اسلام آمدند. شرمنده بودند از اینکه شوهرانشان در بالای ارتفاعات کسانی را تیرباران کرده اند که بیش از آنها دلشان به فرزندان آنان می سوزد!

عصر ستون از آن تنگه گذشت و به روستای نگل رسید. این روستای زیبا و خوش آب و هوا، محل خوش گذرانی ضد انقلاب بود؛ و احتمال این که نیروهایشان در آنجا باشد، زیاد بود. روستا را محاصره کردند و به پاکسازی آن پرداختند.

 تصمیم گرفتند؛ شب را در همان جا در خارج از روستا بمانند. سرگرد صیاد، دستور داد؛ همه نیروها دفاع دور تا دور بگیرند تا او و چند نفر دیگر برای شناسایی به اطراف بروند.

وقتی برگشت، دادش درآمد. اغلب آنان ریخته بودند تو رودخانه و داشتند شنا و آب تنی می کردند!

زورش به سروان هاشمی رسید که دوست و معاونش بود. بر سرش داد زد که: «این بی انضباطی ها چه معنا دارد؟ مگر به تفریح آمده اید؟ مگر نمی دانید ما در دل دشمن هستیم؟…»

در تمام دوره خدمتش، بی انضباطی تنها چیزی بود که آرامش او را بر هم می زد و باعث می شد با کسی درگیر شود. با این که با تمام وجود به پاسداران و بعد ها به بسیجیان عشق می ورزید، اما تنها چیزی که گاهی او را وادار به تندی به آنان می کرد، همین دست کم گرفتن نظم و مقرارت بود.

آن روز هم از این بابت عصبانی شد. البته به زودی فهمید این عمل نیروهایش را به گونه دیگری هم می توان تفسیر کرد؛ نیروی که نیم ساعت پیش در زیر آتش دشمن بوده و هیچ امیدی به نجاتش نمی رفت و هنوز هم خطر تهدیدش می کند، چنان روحیه ای دارد که همه چیز را فراموش می کند و مرگ را به هیچ می انگارد! پس این سرمایه را باید پاس می داشت.

فردا عصر پیش از این که وارد شهر سنندج شوند، کسی نسخه ای از اعلامیه حزب کومله را برایش رساند که نوشته بودند ستون تحت فرماندهی سرگرد صیاد شیرازی را منهدم کرده اند و اکثر نیروهای آن یا کشته و مجروح، و یا اسیر شده اند و…!

دست به دست گشتن این اعلامیه، مایۀ خنده و انبساط خاطر رزمندگان شد. طبیعی بود دشمن چاره ای جز متوسل شدن به دروغ و ایجاد شایعه نداشته باشد. یک کاروان عظیم نظامی توانسته بود؛ از جاده هایی که در دست آنها بود، به سلامت بگذرد و برود شهر مریوان را از چنگ آنان در بیاورد و به دست نیروهای جمهوری اسلامی بسپارد و حالا هم با عظمت تمام برگردد!

این عملیات شش روزه که در خرداد ماه59 صورت گرفت، از نظر کارشناسان نظامی به عنوان یک عملیات کلاسیک و منظم ارزیابی شده است.در این عملیات؛ نیروهای سرگرد صیاد شیرازی، نه حدود صد کشته که دشمن مدعی آن بود؛ بلکه تنها دو شهید و شش مجروح داده بودند که جراحت اغلب آنان سطحی بود.

در تیر ماه59 مردم مهربان بانه، بیش از چهار ماه بود که در زیر حاکمیت ضد انقلاب زندگی می کردند. در آنجا نیز مانند اغلب شهرهای کردستان، تنها پادگان شهر هنوز سقوط نکرده بود که البته در این اواخر، با وضعیتی که داشت شمارش معکوس برای سقوط آن آغاز شده بود.

دشمن از دو ارتفاع بلند، به آن تسلط داشت و هر جنبنده ای را هدف قرار می داد. رفت و آمد در داخل پادگان تنها با تانک اسکورپین و مانند آن، انجام می شد و بیش از چهل روز بود که هر نوع امدادرسانی به پادگان غیر ممکن شده بود.

 با این همه مدافعان پادگان در میان اجساد ده ها تن از همرزمان شهیدان، پایداری می ورزیدند و تصمیم گرفته بودند تا آخرین لحضۀ زندگی، تسلیم نشوند.

برای رفتن به بانه، ابتدا یگان های لشگر16 زرهی قزوین، جادۀ دیواندره به سقز را پاکسازی کردند، سپس پاکسازی شهر سقز با حضور سرگرد صیاد، بدون مشکل جدی ای، انجام شد و تیپ سنگین زرهی به سوی بانه حرکت کرد. در این عملیات سرهنگ پور موسی فرمانده لشگر نیز شخصاً در کنار فرمانده تیپش ستون را رهبری می کرد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده