در کمین گل سرخ
قسمت بیست و هفتم: ساعتی بعد آن دو خبر آزاد سازی شهر را به فرمانده لشگر28 بردند که در قرارگاه منتظر بود تا خبر را به رئیس جمهور در تهران گزارش کند. همان روز پایگاه های سپاه در نقاط مختلف شهر تشکیل شد و ادارۀ شهر به دست نیروهای نظام جمهوری اسلامی افتاد.

دشمن که حالا سرش کلاه رفته بود، پیش بینی می کرد، کاروان به سقز برود و داشت خود را برای نبرد در آنجا آماده می کرد، اما این چنین نشد، ستون ها مجدداً به سنندج برگشتند تا فردا عازم مریوان شوند.

علی حق داشت نگران باشد؛ تا مریوان حدود130 کیلومتر راه بود، با انواع و اقسام گردنه ها و تنگه ها. برای همین از نظر عملیات نامنظم و چریکی، دشمن موقعیت خوبی داشت و می توانست با بهره گیری از این موانع به ستون سنگین نظامی آنان کمین بزند و ضربات سنگینی وارد کند. اما چاره دیگری نبود باید می رفتند و ابتکار عمل را از دشمن می گرفتند.

کاروان بعد از پانزده کیلومتر پیش روی، به گردنۀ آرین رسید و نخستین درگیری آن روز در آنجا رخ داد. گردنۀ حساسی بود که ضد انقلاب نمی خواست به راحتی آن را از دست بدهد. سرگرد صیاد، ضمن هدایت عملیات به دیده بانی پرداخت و به توپ های ستون خود و ستون سروان هاشمی گرای آتش داد. بیش از بیست دقیقه بی وقفه آتش به روی گردنه بارید و نهایتاً دشمن چاره ای جز فرار ندید.

وقتی گروه ضربت بالای گردنه رسید، مقاومت زیادی در مقابل خود ندید، تنها از یک سنگر تیر اندازی می شد که بعد از مدتی آن نیز خاموش شد. سروان شهرام فر، سه نفر را دید که خود را بالای تپه ای می کشانند و دارند فرار می کنند. می توانست هر سه اشان را بزند اما تیراندازی نکرد وگفت: «باید زنده دستگیر شوند.»

خود به سویشان دوید و نیروهایش نیز از محورهای مختلف به طرف تپه حمله کردند. سروان به بالای تپه رسید و فاصله اش را با آنان کم تر کرد که حالا داشتند به طرف دره می گریختند.  کوتاه نیامد و با احتیاط به طرف دره رفت. لحظات بعد، دید که اسلحه هایشان را انداختند تو رودخانه و خود نیز در کنار درختچه ها پنهان شدند. آنان تا آخرین گلوله جنگیده بودند.

نیروها وقتی او را دیدند که با سه نفر اسیر می آید، روحیه شان مضاعف شد و ستون ها آمادۀ حرکت شدند. از گردنۀ آرین تا سه راهی تیژ تیژ جاده پیچ و خم فراوان و پرتگاه های خطرناکی داشت که خوشبختانه این مسیر را بدون خطر طی کردند.

از سه راه، جاده دو شاخه می شد که هر دو مسیر به مریوان می رسید. به نظر می آمد آنها مسیر جنوب را انتخاب کنند که راه هموار بود اما سرگرد مسیر شمال را برگزید که کوتاه تر از جادۀ جنوبی بود، اما پیچ و خم زیادی داشت و پر بود از گردنه. اتفاقاً بعد ها معلوم شد که ضد انقلاب هم در گردنه ها و کمین گاه های محور جنوبی منتظر آنان بوده است.

عصر در روستای شیخان درگیری سختی صورت گرفت و یکی از پیشمرگان در آنجا به شهادت رسید، اما به زودی به منطقه مسلط شدند و قاتل او را هم دستگیر کردند. در این درگیری باز هم شیرودی و کشوری به کمکشان آمدند.

دم دمای غروب بود که کاروان به روستای جانوره رسید که نرسیده به گردنۀ گارانت بود. اگر این گردنه را به سلامت می گذشتند تا رسیدن به شهر خطر مهمی تهدیدشان نمی کرد. شهرام فر و رحیم صفوی منطقه را شناسایی کردند و اطمینان دادند که می شود شب را در آنجا ماند.

«هر روز با تاریک شدن هوا عملیات را متوقف می کردیم و گروهی را برای تأمین به نگهبانی می پرداخت و نیروها استراحت می کردند. سعی ما بر این بود که فرماندهان ستون به هیچ وجه نخوابند. چون منطقه برایمان نا آشنا بود، سعی می کردیم با سرکشی به نیروها و سنگرها، با اوضاع و احوال بیش تر آشنا شویم. خود من، اولین بار بود که قدم به آنجا می گذاشتم و فقط از روی نقشه با وضعیت فیزیکی آنجا آشنا بودم. راهنما و بلد چی ستون، پیشمرگمان مسلمان کُرد بودند.»

فردا شب به شهر رسیدند و  با تصرف ارتفاع حساس «قلعه امام» به طرف فرودگاه شهر رفتند و در آنجا مستقر شدند که به تمام شهر تسلط داشت. قرار شد تا شهر را به محاصره نیاورده اند، داخل آن نروند، بنابراین با پادگان تماس گرفته شد تا نیروهای احمد متوسلیان از غرب پادگان تا ارتفاعات موسک پیشروی کنند تا به هم ملحق شوند.

پاکسازی شهر مریوان دو روز طول کشید و عصر روز دوم شهر را  تحویل احمد متوسلیان و نیروهایش دادند.  در میان ستونِ سرگرد صیاد، ده تانکر نفت و گازوئیل هم بود که بسیار مردم شهر را خوشحال کرد، چون مدت ها بود که به علت نبود سوخت نانوایی ها تعطیل بودند و مردم سخت در تنگنا.

اکنون کاروان مأموریتش را با موفقیت انجام داده بود و صبح فردا باید به سنندج بر می گشت. حال سرگرد نمی توانست نسبت به فردا نگران نباشد.

«خاطرۀ جالبی از مریوان دارم. شب دومی بود که شهر را پاکسازی می کردیم و قرار بود روز بعد به سنندج برگردیم. یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود که احساس نگرانی کردم. رفتم تا به نیروها سرکشی کنم. اطرافمان بسیار خطرناک بود. پر بود از شیار و درخت وتپه. راه نفوذی زیادی وجود داشت. با صحنۀ جالبی روبه رو شدم.

 برای اولین بار دیدم؛ عده ای از رزمنده ها، در زیر نور مهتاب، در حال خواندن نماز شب هستند. این تصویر برایم خیلی عالی و دوست داشتنی بود. کار آنها من را هم تحریک کرد و آمادۀ نیایش شدم.»

اتفاقآ در همان موقع گلوله آر پی جی در نزدیک اردوگاه منفجر شد و به دنبالش گلوله های دیگر از طرف دشمن باریدن گرفت. این آخرین زور ضد انقلاب برای باز پس گیری شهر بود که با مقاومت نیروها نتوانست کاری از پیش ببرد ومجبور به عقب نشینی شد.

هنگام برگشت، باز هم علی شگفتی آفرید و دشمن را غافل گیر کرد! قرار بود موقع برگشتن مجدداً مسیر شمالی را پیش گیرند و از گردنۀ گارانت بگذرند، اما وقتی از شهر خارج شدند، اعلام کرد؛ از مسیر جنوبی می رویم.

اهمیت این تصمیم چند روز بعد وقتی مشخص شد که مُخبرها خبر آوردند ضد انقلاب به خیال این که آنان از مسیر شمالی بر خواهند گشت، برایشان در گردنۀ گارانت کمین سختی را تدارک دیده بود!

وقتی به روستای سروآباد رسیدند،  از باغی به سویشان تیر اندازی شد. یکی از پیشمرگان که از اهالی آن روستا بود، گفت: آن باغ مال شیخ عثمان است. شیخ عثمان نقشبندی از رهبران ضد انقلاب بود. سرگرد، وقتی آتش را سنگین دید، باز هم به دیده بانی پرداخت و گرای خانۀ شیخ را به آتش بارها داد. وقتی غرش گلوله های توپ روستا را لرزاند، مردم با پارچه های سفید به سویشان پناه آوردند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده