کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش نهم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا عملیات در ساحل کارون با گرایی که ستون پنجم به دشمن داده بود، عراقیها اتاق جنگ لشکر را با توپخانه زیر آتش گرفتند. حتی انبار مهمات لشکر را هم از بین بردند که در اثر این انفجار اهواز لرزید. یادم هست یک گلوله توپ 155میلیمتری از این انبار به پمپبنزین داخل شهر پرتاب شد، ولی به لطف خدا عمل نکرد. ستاد لشکر به کاخ استانداری تغییر مکان داد. دکتر چمران هم که مسئول جنگهای نامنظم بود، به کاخ منتقل شد. اتاق بزرگی در طبقة اول بود که به عنوان دفتر ستاد جنگهای نامنظم در اختیار دکتر قرار گرفت. بچههای نیرو مخصوص هم به زیرزمین کاخ رفتند و آنجا مستقر شدند.

با عملیات‌های ایذایی، هر روز ضرباتی به مواضع دشمن وارد می‌کردیم. شب 10 آبان بود که دکتر چمران صدایم زد و به من گفت: «تعدادی نیروی تازه نفس از تهران اومدن و در یه مدرسه مستقر شدن. همین الان به اونجا برید، اونها رو بردارید و به طرف شادگان حرکت کنین. اونجا برادر طاهری منتظر شماست. با او به طرف آبادان برید. عراقی‌ها دارن از کارون عبور می‌کنن. برید اونجا و جلوی پیشرویشون رو بگیرین تا نیروی کمکی برسه. »

به مدرسه رفتیم تا نیروها را آماده کنیم. نیروهای تازه وارد که در آن زمان به آنها نیروی چمران می‌گفتند، از قم و تهران آمده بودند. هر ده نفرشان را در اختیار دو نفر از بچه‌های نیرو مخصوص قرار دادیم تا آنها را توجیه کنند. ما و نیروهای داوطلب حدود دویست نفر بودیم. آن زمان به تازگی تعدادی کلاشنیکف نو با خشاب‌های پلاستیکی به دکتر چمران رسیده بود که آنها را در اختیار نیروهای تازه وارد قرار داد. فقط یک روز برای آموزش و توجیه مقدماتی آنها فرصت داشتیم، به خاطر همین، قرار شد صبح فردا راهی شویم. نماز صبح را که خواندیم، اتوبوس‌ها از راه رسیدند. نیروها سوار شدند. چهار اتوبوس و یک کامیون بود. من و تعدادی از بچه‌های نیرو مخصوص سوار تویوتای دو کابین و خودروی سیمرغ شدیم و به طرف شادگان حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم، به سمت تأسیسات انرژی اتمی رفتیم. در همان حوالی یک بیمارستان بود که کادر بیمارستان در حال تخلیة آن بودند. تعدادشان کم بود. علت را جویا شدیم، گفتند : «عراقی‌ها دارن به این سمت می‌آن.» از آنها سراغ آقای طاهری را گرفتیم. گفتند چنین کسی را نمی‌شناسند. دوباره به سه راه شادگان برگشتیم و ایستادیم. کسی را ندیدیم. به بقیه گفتم بهتر است وقت را تلف نکنیم و برویم؛ شاید جلوتر باشد. از شادگان خارج شدیم. نزدیک سلمانیه که رسیدیم، دیدیم دو هواپیمای میگ عراقی بالای سرمان در حال پرواز هستند؛  آن‌قدر پایین که انگار به سقف اتوبوس‌ها چسبیده‌اند. صورت خلبان‌ها کاملاً معلوم بود. با سرعت از روی سرمان گذشتند. با بی‌سیم به بچه‌ها گفتم: «توجه نکنید. به راهمون ادامه می‌دیم.» همین‌طور که در حرکت بودیم، متوجه دو خودرو شدم که بدون سرنشین کنار جاده رها شده بود. بعدها فهمیدم ماشین شهید تندگویان1 است که متاسفانه روز قبل اسیر عراقی‌ها شده بود. به سلمانیه که رسیدیم، دیدیم همان هواپیماها برگشتند و به طرف ما می‌آیند. به راننده‌ها گفتم: «همین جا توقف کنید. شاید این بار با مسلسل به طرفمون شلیک کنن.» همه پیاده شدند و زیر لوله‌های نفت پناه گرفتیم. هواپیماها که دور شدند، ما هم وارد روستای سلمانیه شدیم. روستای کوچکی بود. فقط چند خانة کوچک گلی و دو سه تا کوچه داشت. مردم آنجا را تخلیه کرده بودند. تنها یک نفر را دیدیم که در حال روشن کردن موتور قایقش بود تا از آنجا برود. یک تیم گشتی را جلوتر فرستادم و به آنها گفتم: «برید ببینین عراقی‌ها کجا مستقر هستن. با بی‌سیم به من اطلاع بدین.» در روستا یک پل بود که من و تعدادی از نیروها زیر آن رفتیم و بقیه در روستا پخش شدند. وقتی زیر پل رفتیم، حدود ده نفر از تکاوران نیروی دریایی ارتش را دیدیم که برای مأموریت به آنجا آمده بودند. به خواست خودشان به نیروهای ما ملحق شدند. موقع درگیری قسمتی از منطقه را به آنها سپردم. این تکاوران به ما گفتند: «دشمن داره از کارون عبور می‌کنه و به سمت همین روستا می‌آد؛ خیلی نزدیک شده.»

فرماندهان همة تیم‌ها را جمع کردم و گفتم که باید آرایش نعل اسبی بزرگ به تمام نیروها بدهیم. فوری به همه دستور دادم وارد نخلستان‌ها شوند، پشت نخل‌ها و داخل جوی‌ها کمین کنند، هماهنگ با هم شکل یک نعل اسب بزرگ را بسازند تا وقتی دشمن وارد روستا شد، در کمین ما قرار گیرد. خودم وتیمم در وسط این آرایش نظامی قرار داشتیم؛ یک آرایش نظامی که تقریباً به شکل یو بود و وسعتش به پانصد متر می‌رسید. بیست تیم بودیم که کد رمزمان صمد بود؛ از صمد 1 تا صمد 20.

صمد 12 را در امتداد کارون به جلو فرستادم تا وضعیت عراقی‌ها را شناسایی کند و با بی‌سیم به من گزارش دهد. این تیم دوازده نفری، که ده نفرشان از گروه دکتر چمران و دونفرشان هم از بچه‌های نیرو مخصوص بودند، به فرماندهی گروهبان عزیزی و همراهی یک پزشکیار از ما جدا شدند. لحظاتی بعد صمد 12 به من بی‌سیم زد و گفت: «ما الان کنار کارون هستیم. عراقی‌ها با طرّاده (پل موقت) هر پنج دقیقه سه تانک به این طرف می‌‌فرستن. دیده‌بانشون هم اون طرفه و همین الان داره ما رو نگاه می‌کنه.» گفتم: «عقب‌تر بیاین و در یک موقعیت بهتر قرار بگیرین. چون دیده‌بان شما رو دیده، حتماً عراقی‌ها به سراغتون می‌آن.» گفت: «چهارتا تانک داره به سمت ما می‌آد.» دوباره تأکید کردم: «عقب نشینی کنید» که صدا قطع شد. بعد متوجه شدیم که تانک‌ها همة بچه‌های این تیم را با رگبار دوشکا به شهادت رسانده‌اند. اجساد آنها یک سال همانجا ماند و بعد از اینکه پیدا شدند، در کمال تعجب، بدن‌های مطهرشان طوری بودند که گویی همان لحظه شهید شده‌اند. پس از اینکه صدا قطع شد، تیم‌ها را سامان دادم. ساعت 8 یا 8:30 صبح بود. همچنان در کمین بودیم که دیدیم پنج نفربر بی‌ام‌پی‌1 با نفراتی که عقب آن ایستاده بودند، سه تانک و نیروهای پیاده‌ای که پشت سر اینها قرار داشتند، به مواضع ما نزدیک می‌شوند. به همة نیروها دستور دادم کاری نکنند تا عراقی‌ها به طور کامل وارد حلقة آتش ما شوند. همه بی سر و صدا در مواضع خود کمین کرده بودند. همین که به اندازة کافی به ما نزدیک شدند و در حلقة کمین ما قرار گرفتند، تیراندازی را آغاز کردیم. من در یک کانال آب سنگر گرفته بودم. همراه بقیه از مواضع خارج شدیم. همان‌طور که شلیک می‌کردیم، به سمت عراقی‌ها پیش می‌رفتیم. بچه‌ها از همه طرف بی‌امان تیراندازی می‌کردند. من با ژ-3 شلیک می‌کردیم. از بس تیراندازی کرده بودم، پیچ روزنة دیدش شل شد و افتاد. همین‌طور که شلیک می‌کردم و جلو می‌رفتم، ناگهان یک عراقی در فاصلة یک متری‌ام ظاهر شد. چشم در چشم شدیم. به او اجازة عکس‌العمل ندادم و فوری به طرفش شلیک کردم. قدرت شلیک ژ-3 آن‌قدر بالا بود که دو متر به هوا پرت شد و از کانال بیرون افتاد. تعداد زیادی ازنیروهای عراقی که پشت سر او در حال پیشروی بودند، با دیدن این صحنه فرار کردند. نیروهای ما به آنها امان ندادند و همه را به گلوله بستند.

تانک‌های عراقی با تیربار و بی‌وقفه به مواضع ما شلیک می‌کردند. با شلیک آنها، نخل‌های اطراف خرد می‌شد و تکه‌هایشان روی سرمان می‌ریخت. شلیک توپ، تانک، نفربر، آر‌پی‌جی و بقیة سلاح‌های عراقی بارانی از آتش بر سرمان می‌ریخت. گلوله بود که از آسمان می‌بارید. آن‌قدر شدتش زیاد بود که انگار تمام دنیا ما را به گلوله بسته بودند، ولی نتوانستند در برابر ما مقاومت کنند. نیروهای پیادة آنها در همان بدو ورود به کانال‌های آب، زمین‌گیر شدند و تانک‌ها هم عقب‌نشینی کردند. در سمت چپ ما جاده‌ای قرار داشت که سطحش بالاتر از کمینگاه‌های ما بود. سه تانک عراقی پشت این جاده رفتند و از آنجا شلیک می‌کردند. بسیاری از گلوله‌هایی که شلیک می‌شد، به نقاطی دورتر از مواضع ما می‌خورد. نه گلولة توپ‌هایشان به قسمتی که ما بودیم، می‌خورد و نه دوشکای آنها می‌توانست ما را بزند. چون بالاتر از ما موضع گرفته بودند، گلول‌هایشان از روی سرمان رد می‌شد، اما شلیک‌ها پی‌در‌پی و شدید بود. بچه‌ها چند گلولة آر‌پی‌جی به طرف تانک‌هایشان شلیک کردند که عمل نکرد یا به هدف نخورد. هر لحظه احتمال داشت تانک‌ها پشت سر ما بیایند و ما را دور بزنند، به خاطر همین، نمی‌توانستیم پیشروی کنیم . . . ادامه دارد. . .

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده