در کمین گل سرخ
بخش بیست و ششم: عصر روز سی ام اردیبهشت، سرگرد صیاد از تهران برگشت. کارشان در سنندج مورد حمایت مسؤولان قرار گرفته بود و حال با اختیارات بیش تری آمده بود تا فعالیتشان را گسترش دهند. تا پاسی از شب با دوستانش جلسه داشت. در همان شب قرارگاه موقتی در محل لشگر28 تشکیل داد و مسؤولیت دوستانش را برای سازماندهی نیروهای تازه رسیده و ادامۀ عملیات و حمله ها مشخص کرد.

با آزاد سازی سنندج دوباره چشم و حواس مردم به کردستان معطوف شده بود و هر روز گروه هایی از مردم، پاسداران و افسران انقلابی داوطلبانه به سنندج می آمدند و سراغ سرگرد صیاد شیرازی را می گرفتند. حال و هوای رزم و حماسه همه جای پادگان را فرا گرفته بود و نیروهای مجربی مانند سروان شهرام فر، از هیچ لحظه ای برای آموزش جنگ چریکی و فنون تعقیب و گریز در کوهستان و… به دیگران دریغ نمی کردند.

سرگرد، روز پنچم خرداد سوار بالگرد شد و به طرف سقز رفت تا برای آزادسازی بانه شناسایی کند. اگر بانه آزاد می شد رسیدن به سردشت، غیر ممکن نبود، سردشت به علت نزدیکی اش به مرز عراق، یکی از مراکز پشتیبانی ضد انقلاب بود.

 هنگام برگشت در بالگرد بود که شنید گروهی از پاسداران که به فرماندهی سرگرد سید علی اکبر هاشمی  برای آزاد سازی دکل قلیچان رفته بودند  در محاصره اند و فرمانده اشان هم مجروح شده است. به خلبان گفت به آنجا برود. این دکل در یکی از ارتفاعات شمال شرقی سنندج قرار داشت و از آنجا ضد انقلاب به جاده سنندج –دیواندره و سد قشلاق تسلط داشت.

بالگرد در میان نیروهای خودی به زمین نشست. سرگرد، خود فرماندهی عملیات را به دست گرفت و بالگرد با برداشتن زخمی ها بلند شد. آن روز با همت او و رشادت پاسداران و افسران، آن ارتفاع آزاد شد و آخرین پناهگاه ضد انقلاب در سنندج از مریوان خبر رسید سرگرد آذرفر فرمانده پادگان مجروح شده و نیروهای مستقر در آنجا حال و وضع خوبی ندارند و اگرکاری نشود، بعید نیست تنها نقطۀ در دست جمهوری اسلامی، یعنی پادگان شهر هم سقوط کند.

سروان سید حسام هاشمی و سروان حسین شهرام فر را برای بازدید و تحقیق به آنجا فرستاد، وقتی که برگشتند اخبار قبلی را تأیید کردند. فرمانده پادگان در داخل پادگان بر اثر گلولۀ خمپاره به شدت مجروح شده بود، این یعنی آنها حتی در داخل پادگان خودشان هم امنیت نداشتند.

به این نتیجه رسیدند، قبل از بانه به سراغ مریوان بروند. برای همین سرگرد خودش به آنجا رفت. از دیدنش سربازان و پرسنل آنجا که کم تر از نود نفر بودند بسیار خوشحال شدند.

 بالگرد تنها وسیلۀ ارتباطی آنان با دنیای خارج از پادگان بود. شهر و تمام جاده های منتهی به آن در دست ضد انقلاب بود. آن روز سرگرد به آنان قول داد همچنان روحیۀ خودشان را حفظ کنند و به زودی از این وضع نجات پیدا خواهند کرد.

وقتی که به قرارگاه برگشت تصمیم گرفت پیش از انجام عملیات، برای تقویت و بهبود روحیۀ نیروهای مستقر در پادگان مریوان، تعدادی از پاسداران به آنجا اعزام شوند.

 صبح فردا گروهی از پاسداران تهرانی در کنار فرماندهانشان برای اعزام به آنجا منتظر بالگرد های شنوک بودند که سرگرد دید سروانی ساک به دست آمد و گفت:« جناب سرگرد، اگر اجازه بدهید من هم حاضرم با این برادران به مریوان بروم.»

او سروان رسول عبادت بود که بعد ها در جنگ به شهادت رسید. آن روز همۀ ارتشیان و پاسدارانی که داوطلبانه به کردستان آمده بودند، همین روحیه را داشتند و علی، خدا را شاکر بود که در میان آنان است.

آن روزها در طوفان جنگ های سیاسی که در مرکز و اغلب شهر های کشور به راه افتاده بود و تهمت و افترا به یاران امام از زمین و زمان می بارید، تعدادی جوان مخلص در جامعۀ ارتشی و پاسداری در سنندج گرد هم آمده بودند و آن چه که در میان آنان رونق داشت صفا بود و صمیمیت و ایثار و آن چیزی را که نمی دیدند «خود» بود.

 گویی سنندج آن روز قطعه ای از بهشت شده بود، همچنان که امروز خیلی از آنان در بهشت خدا کنار هم اند!

سرگرد، سروان عبادت را با پاسداران هم رزمش آشنا کرد و فرمانده آنان را که جوانی بود لاغر و خنده رو، برادر احمد متوسلیان معرفی کرد.

 آن روز چه کسی می دانست این جوان گمنام به زودی محبوب مریوانی ها خواهد شد و یک سال بعد در نبرد با عراق، از فرماندهان کار ساز سپاه اسلام خواهد شد و نامش قرین شجاعت و قداست خواهد گشت!

برای آزاد سازی مریوان، سرگرد صیاد و دوستانش طرح های فراوانی ریختند و تدابیری اندیشیدند. قرار شد اولاً همۀ نیروها را با کمپرسی و کامیون منتقل کنند. دیگر این که، نیرو ها در دو ستون مستقل با فاصلۀ یک کیلومتر از هم حرکت کنند. تصمیم گرفتند حدالامکان هیچ نیازی به پشتیبانی از قرارگاه و لشگر، نداشته باشند.

 برای همین، هر ستون را مجهز به توپ های سبک کردند. تا هنگام درگیری بتوانند از خودشان دفاع کنند.

اما درست شبی که قرار بود صبحش حرکت کنند، خبر آمد عملیات لو رفته و ضد انقلاب، در سرتاسر جاده کمین گذاشته است. دستور داد فرماندهان بیایند برای جلسه. ساعت از دوازده نیمه شب گذشته بود که به این نتیجه رسیدند عملیات را متوقف نکنند بلکه از محور دیگری وارد عمل شوند.

صبح سپیده سرنزده، هنگامی که ضد انقلاب در بالای تپه های مشرف به جاده های مریوان در کمین ستون نظامی آنان ایستاده بود، کاروان نظامی انقلاب در دوستون، از پادگان لشگر28 درآمد اما نه به سوی مریوان، بلکه به طرف دیوان دره حرکت کرد.

در ابتدای ستون اول، سرگرد صیاد، در نفربر فرماندهی نشسته بود و زیر لب دعای فرج را زمزمه می کرد. مسؤولیت جانشینی او در ستون دوم با سروان سید حسام هاشمی بود.

 فرماندهی گروه ضربت نیز با سروان شهرام فر بود که گروهی از نیروهای ورزیده ارتش و سپاه را جمع کرده بود تا در هنگام درگیری دشمن را تعقیب کنند. این نخستین بار بود که یک کاروان قدرتمند نظامی با نیروهایی از سه سازمان مختلف به جنگ می رفت.  طبیعی است که سازماندهی و هماهنگی این نیروهای ظاهراً ناهمگون در کوهستان، هنر بزرگی بود که تنها از صیاد ساخته بود.

خوشبختانه چون دشمن غافل گیر شده بود، درگیری جدی پیش نیامد و آنان آن روز به راحتی توانستند تا نزدیکی شهر پیش بروند. شب در رودخانۀ قشلاق اتراق کردند.

صبح در چند کیلومتری شهر بودند که صدای بالگرد کبری شنیده شد. سرگرد تعجب کرد:

دو تن از خلبانان هوانیروز، یعنی شهید شیرودی و شهید کشوری برای پشتیبانی از ستون نیروها مأمور شده بودند، ولی قصد من این بود که فقط در مواقع خیلی ضروری از بالگرد استفاده شود.

در قرارگاه سنندج که بودیم نظر من این بود. در جنگ با دشمنی که چریکی عمل می کند، باید مثل خودش جنگید. نباید امید پشتیبانی هوایی داشت.

در کوهستان باید دنبال دشمن دوید وجنگید. باید با تفنگ، خوب کار کرد و از زمین بهترین بهره را برای نبرد گرفت.

خیلی تعجب کردم، با خلبان آن تماس گرفتم. علی اکبر شیرودی پشت بی سیم گفت:

-بابا حوصله ام سر رفت. هر چه نشستیم، دیدیم خبری به ما ندادید، گفتم چه کار کنیم، بلند شدیم و آمدیم!

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده