سرباز در خاطرات دفاع مقدس
به ياد سرباز شهيد علي خوشابي وقتي فرمانده گروهان، دعاي كميل را شروع و با لحن غمگيني شروع به خواندن كرد، بياختيار به ياد ساعاتي پيش افتادم كه همين آقا، يعني جناب سروان مجتبي جعفري، فرمانده گردان يكم گروهان153 تيپ2 لشكر77 ثامنالائمه با صلابت و استحكام در حسينيه سخنراني و خبر آغاز عمليات را به نيروهاي پايور اعلام كرد و در ادامة صحبتش، با همان لحن نظامي و مردانهاش گفت: «اي همرزمان اگر من كشته شدم، جنازة مرا روي سيمخاردار بيندازيد و به طرف دشمن بتازيد. بگذاريد جنازة من هم به دشمن ضربه بزند.»

سروان جعفري با چه سوز و تضرع خاصي دعا مي‌خواند و اشك مي‌ريخت. در يك لحظه واقعاً اصطلاح «شيران روز و زاهدان شب» را در حركت و كلام او ديدم.

ما براي اجراي عمليات، ابتدا به دارخوين رفتيم و سپس در محور شلمچه قرار گرفتيم. يکان عمل كننده، گروهان ما و مأموريت تصرف درياچة ماهي و كارخانة پتروشيمي عراق بود.

سرانجام ما سوار قايق‌هاي تندرو شديم تا به محل مأموريت اعزام شويم. قبل از ما، چهار فروند قايق بدون زحمت به منطقه رسيده بود، ولي نيروهاي عراقي متوجه شدند و ما را به شدت زير آتش گرفتند. نيروهاي خودي هم شروع به ريختن آتش تهيه كردند كه واقعاً بي‌نظير بود. ادامة حركت با قايق براي ما غير ممكن بود. بلافاصله جليقه‌هاي نجات را به تن كرديم و به آب زديم و سرانجام به خشكي رسيديم. مي‌خواستيم خود را به يكان‌هاي خودي، كه قبل از ما رسيده بودند، برسانيم كه يك دوشكاي عراقي، كه بر ما مسلط بود، ما را زمين‌گير كرد. به دنبال آن، سرباز حسيني، تيربارچي شهيد شد و كار مشكل‌تر شد. فرمانده گروهان، آر.پي.جي7 يكي از سربازان را گرفت و به سنگر دوشكا شليك كرد. اما سنگر بتوني بود و گلوله كمانه كرد. گلولة بعدي را سرباز علي خوشابي از يك زاوية ديگر شليك كرد و آن سنگر دوشكا به هوا رفت.

من با ديدن اين حركت بي‌نظير بلند شدم و در حالي كه «الله اكبر» مي‌گفتم، به طرف او رفتم، ولي ناگهان صداي زوزة خمپاره و به دنبال آن انفجاري بلند شد. وقتي من پس از لحظه‌اي توقف، به بالاي سر سرباز رسيدم، متوجه شدم كه بر اثر همان خمپاره، هر دو پاي سرباز علي خوشابي قطع شده است. هنوز پاهاي او در هوا بود و من با چشم خود آنها را مي‌ديدم.

فرمانده گروهان، نيروها را جمع و جور كرده بود و مي‌خواست به جلو هدايت كند، ولي من به فكر اين سرباز شجاع بودم كه پاهايش قطع شده بود و هيچ وسيله‌اي جز قايق براي تخلية او نداشتيم و قايق‌ها نيز در دسترس نبودند. تصميم گرفتم در كنار او بمانم و به او كمك كنم، اما او با صدايي گيرا و آميخته با التماس، از من خواست كه به دنبال بقيه بروم.

پس از پايان عمليات، خبر شهادت او همه را متاثر كرد و جسد او تا «عمليات كربلاي5» پيدا نشد.

سرانجام پيكر پاك او شناسايي و در منطقه تشييع و به زادگاهش منتقل شد. هنوز هر وقت به ياد او مي‌افتم، پيروزي‌هاي آن عمليات ايذايي نفوذي را مرهون فداكاري و جديت شهيد علي خوشابي مي‌دانم. روحش شاد و يادش به خير!

 

پا نوشته ها:

1- پوربزرگ وافي، عليرضا؛ چزّابه؛ صص 45 ـ 43؛ استوار داريوش بيضايي.

 

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده