در کمین گل سرخ
بخش بیست و پنجم: عملیات پاکسازی از چهار محور آغاز شد. نیروهای سپاه از شرق و قسمت هایی از شمال شرق به طرف بازار شهر، نیروهای تیپ هوابرد شیراز از قسمت جنوب غربی و ارتفاعات آبی در به طرف شرق و دو یگان از لشگر28 به ترتیب از فرودگاه به طرف ساختمان رادیو و تلویزیون و از ساختمان مخابرات تا میدان اقبال وارد عمل شدند. آنان ابتدا خانه به خانه به جست و جوی دشمن پرداختند، اما وقتی بر سر خود مانعی ندیدند، سرعتشان را زیاد کردند و پیش تاختند. به گونه ای که ساعاتی بعد بانگ تکبیر و خمینی رهبر رزمندگان و مردم شهر در خیابان ها پیچید و به آسمان رفت.

به زودی پایگاه های دفاع از شهر برقرار گردید. اخبار بی وقفۀ مردم در معرفی مخفیگاه های ضد انقلاب، باعث شد مرکز اطلاعات تشکیل شود. گروه ضربت با همکاری مردم فوج فوج فریب خوردگان را به بازداشتگاه می آوردند. شاید برای این چشم آنها را باز گذاشته بودند تا ببینند مردمی که آنها سنگشان را به سینه می زدند، چگونه از سرنگونی این مدعیان خوشحالند.

پدری که دخترش دستگیر شده بود، آمده بود بگوید: «من خوشحالم که شما دختر مرا دستگیر کرده اید.»

او به علی می گفت: «آقای سرگرد، این ها برای خانواده های ما حیثیتی نگذاشته اند.  به اسم مبارزه جوانان ما را به فساد کشانده بودند و خدا می دانست که اگر مدت بیش تری می ماندند، نکبت وجودشان همه را فاسد می کرد.»

بازجویی از فریب خوردگان به عهدۀ برادر بروجردی بود که خود در زمان شاه مدت ها زندان کشیده بود و در بازجویی چه شکنجه ها که ندیده بود، اما اکنون او رویۀ دیگری داشت:

سعی او بر این بود که آنها را به خطا و جرمشان آگاه کند حتی آنهایی را که اعدامی بودند، سعی می کرد آگاهشان کند تا شاید به راه راست هدایت شوند.

سرگرد به یاد داشت:

« به یاد دارم که در زمان شاه، ارتشبد اویسی، که آن زمان مسؤولیت بالایی در کردستان داشت، در آنجا خیلی جنایت و وحشی گری می کرد. سران گروه ها را یا به زور به پای سازش و تسلیم می کشاند یا با راه و روش خاصی از بین می برد که دیگر دست به شورش نزنند.

 بدون هر گونه دادگاه و محکمه ای، خود، آنها را به مرگ محکوم می کرد و با بالگرد به آسمان می برد و از آنجا به زمین می انداخت تا بقیه هم حساب کار به دستشان بیاید.»

حال که مردم احساس امنیت می کردند، از پناهگاه های خود بیرون آمده بودند و به دنبال گم شده هایشان می گشتند که در دورۀ حاکمیت ضد انقلاب دستگیر و یا ناپدید شده بودند. در یکی از نقاط شهر دو گور دسته جمعی پیدا شد که جسد بیش از شصت نفر از مردمان هوادار انقلاب در آنجا بود.

اکنون هنگام آن بود که به معیشت مردم آسیب دیده از ضد انقلاب رسیدگی شود و زندگی در شهر جریان پیدا کند. به زودی مسئولان خدمات رسانی در ستاد لشگر28 که مرکز ادارۀ شهر بود، تعیین و مشغول کار شدند.

سرگرد هوشمند از پرسنل لشگر به عنوان شهردار، مهندس مصطفی ایزدی از فرماندهن سپاه به عنوان مسؤول مخابرت، یکی از پزشکان کادر لشگر به عنوان مسؤول بهداری معرفی شدند و قرار شد؛ استانداری به یک فرد بومی سپرده شود تا مردم گمان نکنند آنان برای حکومت آمده اند.

دکتر داروسازی از اهالی برای استانداری انتخاب شد. ظاهراً برای نخستین بار بود که کردستان استاندار خوش سابقه ای به خود می دید! با آزاد سازی سنندج کمر ضد انقلاب در کردستان شکست. این را سرگرد در دفترچۀ خاطراتش نوشت:

سنندج از چند لحاظ اهمیت به سزایی داشت. برای گروهک های ضد انقلاب و مخالفین نظام که سلاح به دست گرفته و می جنگیدند، مرکز و ستادشان درآنجا قرار داشت. سنندج مرکز کردستان هم بود و این بر اهمیت آنجا  می افزود.

مرکز لشگر28 کردستان ارتش هم در آنجا بود و نیروهای داوطلب که غالباً سپاهی بودند و از شهر های مختلف کشور به آنجا می آمدند، مرکز ثقلشان  در سنندج بود. سازمان و مرکز پیشمرگان مسلمان کرد هم، که به نفع نظام جمهوری اسلامی ایران می جنگیدند، در این شهر تمرکز پیدا کرده بود. با این حساب می توان گفت که سنندج شاهرگ اصلی کردستان بود.

چند روز بعد از استقرار امنیت در شهر، سرگرد صیاد شیرازی و آقای رحیم صفوی به تهران رفتند تا گزارش عملیات را به رئیس جمهور بدهند و برای ادامۀ کار کسب تکلیف کنند.

و شگفت این که در مرکز، خبر این پیروزی بزرگ در میان هیاهوی گروهک ها و مناقشلت داخلی، گم و یا کم رنگ شد!

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده