میگ و دیگ (59) و (60)
شرمندگی - سرهنگ محمدرضا عباسي در عملیات فتحالمبین بود که ما در میشداغ مستقر بودیم و پروازهای فکه را انجام میدادیم. یک بار از ما خواستند که یک پرواز فوری شناسایی در منطقه انجام دهیم. به همین خاطر یک تیم آتش به پرواز درآمد. در حین پرواز ناگهان متوجه شدیم که وارد منطقه استقرار نیروهای عراقی شده ایم. بلافاصله درگیری آغاز شد و یکی از خلبانان مسیحی ما که متخصص موشک ماوریک بود، قرارگاه عراقیها را مورد هدف قرار داد و آنجا را تبدیل به تلی از آتش نمود.

در این گیر و دار که عراقی ها آواره و حیران شده بودند، سرهنگ خادم که خلبان بالگرد رسکیو1 بود، در بین نیروهای عراقی فرود آمده و ده نفر را انتخاب و سوار بالگرد نمود. وقتی در قرارگاه خود فرود آمدیم، یکی از روحانیون حاضر در منطقه که عربی بلد بود، به طرف عراقی‌ها رفت. عراقی‌ها فقط آه و ناله می‌کردند. در حالی که آسیب بدنی به هیچ کدام از  آنها وارد نشده بود. به همین خاطر آن روحانی از یک عراقی دلیل آه و ناله‌اش را پرسید. عراقی در حال ترس و لرز که از لحن کلامش معلوم بود، گفت:

– فرماندهان ما مرتب می‌گفتند که ایرانی‌ها اسرای عراقی را شکنجه و  آنها را می‌کشند!

این حرف عراقی وقتی زده شد که چند نفر از دوستان ما با شربت و شیرینی، شروع به پذیرایی از اسرای عراقی نموده بودند.

نگاهی به آن اسیر کردم. در نگاهش شرمندگی موج می زد. چشمم را به طرف عراقی های دیگر چرخاندم. در چهره آنها هم شرمندگی کاملاً مشهود بود.

ملافه

سرهنگ حمید رضا صفايي‌پور

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اشرار و ضد انقلاب در منطقه غرب فعالیت گسترده ای داشتند و در اکثر ادارات و ارگان ها رخنه کرده بودند. در آن ایام تیم‌های پروازی هوانیروز در ارومیه مستقر بودند و ضد انقلاب حتی به اطلاعات پروازی ما دست پیدا کرده بودند. مسئولان امر برای آن‌که با این جاسوسی ضد انقلاب مقابله کنند، گاهی هم ابتکاراتی به خرج می دادند که بتوانند عملیاتی را انجام بدهند.

یک بار برای انجام یک پرواز قرار شد وقتی تیم آتش به منطقه عملیاتی رسید، نیروهای خودی ملافه سفیدی را تکان بدهند تا محل خودی و ضد انقلاب مشخص بشود.

با این برنامه ریزی که به نظر ما، خیلی هم محرمانه بود، تیم پروازی ما به پرواز درآمد. وقتی به نزدیکی محل عملیات رسیدیم، ناگهان مشاهده کردیم که در هر گوشه و کناری، یک ملافه سفید در حال تکان خوردن است. تعداد ملافه ها آن قدر زیاد بود که نتوانستیم هدف را تشخیص دهیم و به ناچار بدون انجام عملیات به پایگاه اصلی خود برگشتیم.

وقتی مسئله را به مسئول امر گزارش دادیم، در حالی که خنده اش گرفته بود و هم متعجب شده، گفت: باید یک فکر اساسی بکنیم.

یکی از خلبانان گفت: چه فکری؟

آن مسئول گفت: این که از این پس رمز عملیات را فقط به گوش افرادی که می خواهند عملیات را انجام بدهند، بگوییم تا خودمان کیش نشویم.2

پا نوشته ها:

1- بالگرد نجات.

2- داستان کیش اشاره به گنجشک­هایی است که در ضرب­المثل آمده است. گروهی گنجشک از نقطه‌ای به نقطه دیگر پرواز و در مزرعه­ای فرود می­آیند. صاحب مزرعه می­گوید: کیش. رئیس گنجشک‌ها می­گوید: ما گنجشک هستیم نه کیش. و بالاخره صاحب مزرعه اکثر گنجشک­ها را می­کشد تا خود رئیس گنجشک­ها تیر می­خورد و در لحظه مردن می­گوید: پس من هم کیش بودم و نمی­دانستم.

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده