سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(32) صحنة به يادماندني در حالي كه مشغول بار زدن تجهيزات بوديم، يكي از سربازان با عجله خودش را به من رساند و گفت: «شما در قسمت درب شرقي راهآهن، ملاقات داريد». وقتي به درب شرقي رفتم، خانم مؤمنه و محجبهاي را ديدم كه به شدت گريه ميكرد. همين كه مرا ديد، شروع كرد به قسم دادن و اصرار و التماس كه پسرش را به جبهه نبريم. به او گفتم: «پسر شما كيه؟ اسمش چيه؟» گفت: «سيد محمود حسيني».

سيدمحمود حسيني، سربازي مؤمن و معلّم قرآن بود، به همين خاطر، او را به‌عنوان مسئول مسجد پادگان انتخاب كرده بودم. وقتي قضيه مأموريت كردستان پيش آمد و سربازها را براي عمليات صحرا مي‌برديم، به من مراجعه كرد و با گريه و زاري گفت كه من هم مي‌خواهم در عمليات كردستان شركت كنم. همين‌طور در موقع اعزام به جنوب، دلم مي‌خواست او در پادگان باقي بماند و در عمليات شركت نكند، ولي او به قدري ناراحت شد كه چند نفر را واسطه قرار داد و من با توجه به نگراني‌هايي كه به وجود آورده بود، سرانجام راضي شدم كه او را به منطقه ببرم.

مادر حسيني به من گفت: «پسرم محمود، بچه مؤمني است. آرام و ساكت است. حالات عجيبي دارد. به دلم برات شده برايش اتفاقي مي‌افتد. او را نبريد!» در حالي كه اين حرف‌ها را مي‌زد، به شدّت گريه مي‌كرد. آن‌قدر كه همه كساني كه در اطراف بودند، تحت تأثير او قرار گرفته بودند.

حسيني را صدا كردم. آمد. در حضور مادرش به او گفتم كه از حرفم برگشته‌ام و او بايد وسايلش را بردارد و برگردد پيش سربازاني كه در پادگان باقي مانده‌اند و باز هم تذّكر دادم كه وجود يك نفر مثل او در مسجد پادگان ضروري است و اين هم يك تكليف است. به‌علاوه، مادرش هم راضي به رفتن او نيست… .

صحنة به ياد ماندني و جالبي بود… سرباز جوان، وقتي فهميد نارضايتي مادرش باعث اين تصميم من شده، شروع كرد به گريه و التماس. آن‌قدر گريه كرد و به مادرش التماس كرد كه سرانجام مادرش به رفتن او رضايت داد. اگر چه همانجا به من گفت: «قلبم گواهي مي‌دهد كه پسرم برنمي‌گردد و مي‌دانم كه خبرهاي بدي به من مي‌رسد، ولي چه كنم كه نمي‌توانم گريه و ناراحتي پسر مؤمنم را تحمل كنم. او را ببريد ولي من، بعد از خدا او را به شما مي‌سپارم». به او گفتم شما او را به خدا بسپاريد، ولي مطمئن باشيد كه من تا زنده و سالمم، در حفاظت از تك تك سربازانم كوشش خواهم كرد و در مورد پسرتان هم قول مي‌دهم كه مواظبش باشم.

مادر سرباز سيد محمود حسيني، آن روز، با حرف‌هايم تسلّي پيدا كرد و رفت. او را براي بار دوم، وقتي ديدم كه مجروح شده بودم و ايشان در بيمارستان به ديدنم آمد. خيلي نگران بود. مي‌گفت: «شما چرا مجروح شديد؟ حالا پسر من چه مي‌شود؟» گفتم: «من او را به خدا سپردم. شما هم سلامت او را از خدا بخواهيد!»… و البته چيزي نگذشت كه «حسيني» شهيد شد. آرام نگرفتن قلب مادر، بي‌جهت نبود، امّا چه مي‌شد كرد. در حالي كه همه سلامت اين جوان را از خدا مي‌خواستيم، او در مناجات‌هايش با خدا، شهادت را طلب مي‌كرد…

 

پا نوشته ها:

1- رهبر، غلامرضا، رزم آفرينان ساحل كرخه، صص 8 ـ 6.

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده