خاطرات سرتیپ سلیمانجاه (1)
سازماندهي گردان 131 ما قبلاً گردان 131 را تقسیم کرده بودیم مابین گردان 138 و 140 که سازمان آنها را تکمیل کردیم. گردان 131 تقریباً خالی بود و وجود خارجی نداشت. گردان 140 به بانه رفت و گردان 138 قبل از تک سرتاسری عراق، به منطقه دوسلك اعزام شد. جنگ که شروع شد ما به فکر افتادیم که باید گردان 131 را به هر نحوی شده آماده کنیم. یک راه این بود که به نیروهای مردمی داوطلب تفنگ بدهیم، دو ـ سه تیر تیراندازی کنند و با آنها به منطقه برویم. با همین فکر درخواست نیرو کردیم. نیروی زمینی هم نیرو نداشت که به ما بدهد.

تماس گرفتند از نیرو که شما نیروی داوطلب از شهربانی و ژاندارمری و راهنمایی و رانندگی می‌خواهید گفتیم خیلی خوب است، اینها حداقل با سلاح انفرادی تیراندازی کرده‌اند، خیلی خوبند، نظم و انضباط هم دارند، بدهید، هرچه می­توانید بدهید. نهایتاً حدود 60-50 نفر از اینها در درجات مختلف؛ سروان به پایین به ما دادند.

چون مراکز آموزشی ظرفیت برای آموزش نداشتند، تعدادی نیز سرباز وظیفه با لباس شخصی و آموزش ندیده واگذار کردند. می­خواستیم هر چه سریع تر به جبهه حرکت کنیم. من یک­مرتبه دیدم اینها آمدند و لباس نظامی نداشتند بالباس شخصی هم که نمي‌شد جنگید. سریع فرستادم، گفتم که بروید، دیگر لشکر را رها کنید. مستقیم تماس گرفتیم با لجستیکی، گفتم وضعیت این است، ما را دریابید. گفتند درخواست بفرست. آن­موقع همکاری فوق­العاده بود. فرستادم برای 200 نفر پوتین و لباس و… همان اقلام 6 قلمی را درخواست کردیم، گرفتیم و آوردیم. هم به شهربانی­چی­ها دادیم که یک رنگ بشویم، هم برای لباس شخصی­ها، یعنی مشمولین آموزش ندیده.

اینها را آموزش دادیم، و آماده خدمت شدند. آنهایی که مشمول بودند، وظیفه بودند، اینها طبق قانون ماندند، ادامه دادند تا خدمتشان تمام بشود، ولی برادران شهربانی، ژاندارمری، حتی راهنمایی و رانندگی اینها که آمدند آن تصوری که بعضاً از جبهه داشتند در عمل محقق نشد. یک تعدادی نیمه راه­، مثلاً پنج‌روز، ده روز بعد، بنا به وضعیت و اوضاع و احوالشان، به فکر خانواده­ها و گرفتاری­هایشان افتادند. به خصوص در 23 مهر که تلفات سنگینی دیدند، برایشان خیلی سنگین بود. این برادران آمدند و تجهیزاتشان را تحویل دادند، ما هم تحویل گرفتیم. با احترام و عزت و تقدیر و صحبت و سخنرانی، وسیله تهیه کردیم، اینها را فرستادیم راه­آهن، ایستگاه اندیمشک و از آنجا راهی تهران کردیم.

به لشکر هم گزارش کردم این افراد با این مشخصات که از شهربانی، راهنمایی و رانندگی و ژاندارمری به ما ملحق شده بودند در تاریخ فلان به علت خستگی ما را ترک کردند.

افسر شهيد از شهرباني

ولی یک تعدادی ماندند. یک نفر از اینها آن قدر ماند تا بعد از عملیات 23مهر با ما بود. حتی به تک­های محدود هم رسید. گفته بودم این افسر است، سروان است و در تک­های محدود به‌عنوان تفنگ­دار از او استفاده نکنید. تفنگ­دار تربیت کردن ساده است، ولی این دوره­های زیادی دیده، بایستی ان­شاءالله سالم برگردد، برود، در واحدهای سازمانی خودش مثمر ثمر قرار بگیرد. ولی در یکی از تک‌های محدود در تپه چشمه 6 فرمانده گروهان شهید داده بودم، هرکسی را می­گذاشتم بعد از 3-2 روز شهید مي‌شد. فاصله آن قدر با دشمن نزدیک شده بود که عراقی­ها با تفنگ نارنجک­انداز ما را مي‌زدند، بوی غذایشان را ما استشمام مي‌كردیم، آنها نیز بوی غذای ما را می‌فهمیدند. یعنی هرکس غفلت مي‌كرد کشته مي‌شد. من نیز به علت حساسیت این نقطه و این تلفات، هر روز می­رفتم به اینها سر مي‌زدم.

یک روز وقتی رفتم، جلوی چشمم ششمین فرمانده گروهان شهید شد. این افسر شهربانی لباس خاکستری هم پوشیده بود. گفت: فلانی من هستم، گرفتم بوسیدمش. گفت: چرا من را محروم کردید؟ گفتم: از چی؟ گفت: از شهادت حرفش هم این بود که چرا سرهنگ گفته ایشان را جلو نبرید. با حرارت می‌پرسیدمن گناهم چیست؟ ضعفم چیست؟ گفتم: تو عزیز منی، نور چشم منی، من حیفم می­آید. تو دوره­های متعدد دیدی، بایستی بعد از انجام مأموریتت سالم برگردی، در واحد سازمانی­ات، خدمت کنی و اینجا ما هم ازت استفاده می­کنیم باید از مدیریت تو استفاده بکنیم. گفت: دیگر آخرین افسر این گروهان که مانده بود، شهید شد. اجازه بده من فرماندهی این گروهان را به عهده بگیرم. گلویم خشک شد! افسر نداشتم، این را نگذارم بایست درجه­دار بگذارم. درجه­دار بگذارم به این اهانت کردم، بهش برمی­خورد که من ضعف داشتم من را نمی­گذارید، چند دقیقه نتوانستم جواب بدهم، فکر مي‌كردم. نهایتاً به خودم آمدم، گفتم: که بهت تبریک می­گویم. گفت: برای چی؟ کاری نکردم. گفتم همان شجاعت، ایثار و شرافتی که داری تبریک دارد. الآن با این که می­دانی ممکن است زود شهید شوی، باز هم داوطلبی. اشکم درآمد، بغلش کردم. افتادم به خاک، خدایا جواب اینها را من روسیاه چطوری خواهم داد، اینها چقدر انسان شریفی­اند، اینها چقدر انسان­های پاکی هستند.

سرانجام به‌عنوان فرمانده گروهان معرفی شد. یک تعدادی هم از من انتقاد کردند، از آن جمله رئیس رکن3 تیپ بود. گفت که ما نمی­گوییم شهید مي‌شود، خوش به حالش، و اما دیگران را به کشتن می­دهد. ایشان مثل ماها دوره ندیده تا واحد را اداره بکند. گفتم من این افسر را درآن‌واحد نگذارم ممکن است بهش بربخورد؛ من او را نگذارم باید درجه­دار بگذارم، دیگر افسر برایم نمانده. قانعشان کردم. این افسر رشید که نامش تهمتن بود آن قدر در منطقه ماند که به آرزویش رسید و در یکی از درگیری‌های مستقیم با دشمن شهید شد.

 

منبع: هفتاد سال خاطرات سرتیپ ستاد بهروز سلیمانجاه، 1393، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده