شهید چمران و هم رزمان
خاطرات سرتیپ2 مرآتی (بخش سوم) در جبهه طراح، نیروهای دشمن در غرب رودخانه کرخهکور مستقر بودند و احتمال آن میرفت که از طراح به سمت شمال حرکت نمایند و جاده سوسنگرد به اهواز را قطع نمایند. طرح ستاد بر این قرار گرفت که نیروهای مستقر در عباسی را تقویت تا از سمت جنوب تحرکاتی را انجام دهند و مانع از نقشه دشمن جهت این منظور شوند.

 در اولین روزهای دکتر چمران به خوزستان و تشکیل ستاد نامنظم در اهواز، بعد از مدتی که موجودیت ستاد اعلام گردید و نیروهای مردمی به تدریج جهت کمک به جبهه‌ها سرازیر شدند، بسیاری از آن‌ها آموزش نظامی نداشتند و بعضاً سربازی هم نرفته بودند. آقای دکتر چمران جهت بهره‌گیری از این نیروها دستور راه‌اندازی یک مرکز آموزش نظامی را داده بودند که محل آن در جاده اهواز به شوشتر در پادگانی بود به نام درب خزینه که غیر قابل استفاده و نیرویی در آنجا مستقر نبود. مسئول آموزش رزم انفرادی و آمادگی جسمانی که به مدت یکی دو هفته انجام می‌شد، به عهده یکی از افسران تیپ تکاواران نوهد به نام سروان خسرو شریفی بود. وی افسری بسیار ورزیده و مجرب و دوره‌های تخصص خود را در کشورهای خارج و زمان رژیم سابق طی نموده بود.

از جمله کسانی که بعداً در این آموزشگاه مشغول فعالیت شدند، خود جناب سروان رستمی از تیپ هوابرد نیروی زمینی و یکی دیگر از افسران نیروی زمینی بنام ستوان اسدی بود. ایشان به نفراتی که خدمه موشک تاو بودند و تانک‌های دشمن را شکار می‌کردند، آموزش به‌کارگیری این سلاح را می‌دادند.

در مقطعی بحث و گفتگو سیاسی بین افراد ستاد نامنظم در طرفداری از سران حزب جمهوری و بنی‌صدر که در آن زمان رئیس جمهور بودند، صورت می‌گرفت و گاهی هم به اختلاف می‌کشید. چون عمده نیروهای اعزامی به ستاد نامنظم، از مناطق مختلف شهرهای ایران با فرهنگ‌های مختلف و از اقوام گوناگون بودند و بعضاً در محل کار خود عکس‌هایی از افراد مورد علاقه خود را نصب می‌کردند، شنیدن این‌گونه اخبار و برخورد‌ها در بین رزمندگان، خاطر دکتر چمران را نگران کرده بود که مبادا این‌گونه بحث و مجادله‌ها در بین رزمندگان، خدای نکرده به نقطه‌ای برسد که در کار و یکپارچگی خطوط دفاعی اثرگذار شود و به‌جای فکر مقابله با دشمن، به فکر مقابله با یکدیگر برآیند. لذا در صدد بودند تا فرصتی مناسب با رزمندگان صحبتی داشته باشند. در همین ایام، تعدادی نیروی تازه نفس، از تهران اعزام شده بودند. آقای دکتر به عملیات دستور دادند تا به فرماندهان مناطق ابلاغ شود به همراه تعدادی از نیروهای خود، البته طوری‌که به خطوط دفاعی لطمه وارد نشود، به ستاد مراجعه تا در سخنرانی آقای دکتر شرکت نمایند. به تدریج همه جمع شدند. در طبقه بالای ستاد که کاخ استانداری خوزستان بود، سالن بزرگی وجود داشت که به نمازخانه تبدیل شده بود. بعد از اداء نماز مغرب و عشاء، آقای دکتر سخنرانی ایراد فرمودند:

بسم الله الرحمن الرحیم

«وَ نُریِدُ أَن نَمُّنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فِیى الأَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئِمَّةَ وَ نَجعَلَهُمُ الورِثینَ»

ما به‌خاطر حق قیام کرده‌ایم. علیه طاغوت‌ها و ابر قدرت‌های شرق و غرب، علیه ظلم و کفر و فساد که استعمارگران جهان مستضعفان را می‌مکند، قیام کردیم تا یک نظام دیکتاتوری و فردی 2500 ساله شاهنشاهی را واژگون کنیم. قیام کردیم تا دست ابر قدرت‌ها را از سرنوشت ملت خود کوتاه نمائیم. می‌خواهیم آزاد و مستقل باشیم. فقط در مقابل خدای بزرگ سجده کنیم، هیچ طاغوت دیگری را نپرستیم. انقلاب کردیم هزاران شهید دادیم، تا ملت خود را با اصحاب امام حسین (ع) پیوند دهیم و با کفن خونین به سوی پروردگار خود برویم تا نشان دهیم به مکتب سرخ و تشییع وفا داریم.

دشمنان ما و انقلاب ما توطئه کردند. کردستان، بلوچستان، خرمشهر و گنبد را به‌خاطر بیاورید. و صدام یزید، این سگ زنجیری استعمار و صهیونیسم را که به جان ما انداخته‌اند. همه عالم و همه تاریخ به این صحنه نبرد چشم دوخته‌اند. شهداء سلف صالحین و مخلصین در رأس همه آن‌ها امام حسین (ع) ما را می‌نگرند. که در این کربلای خوزستان در این عاشورای جدید چگونه جانبازی می کنیم. شایسته این مکتب مقدس هستیم یا نه؟

من شما سربازان اسلام و فرزندان میهن را با آغوش باز استقبال می‌کنم و به شما درود می‌فرستم و از خدای بزرگ می‌خواهم که در این نبرد حق و باطل شما را پیروز گرداند. از خدای می‌خواهم که فداکاری و ایثار و شهادت شما را قبول کند و در سلک اصحاب امام حسین (ع) جای دهد.

در این ستاد برای اینکه نتیجه کار، مفید و مثمر ثمر باشد، بر اصول زیر تکیه می‌کنم و از همه می‌خواهم که این اصول را مد نظر قرار دهند:

اصل1:

ایمان مطلق به خدا و توکل به اوست.

ما برای خدا قیام کرده ایم و در راه او می‌جنگیم و همه خواهش‌ها و آرزوها و خواسته‌های دیگر را پشت سر می‌گذاریم. می‌خواهیم خالصانه و صادقانه در راه او ایثار کنیم و هیچ هدف دیگری را شریک او قرار ندهیم. اگر کسی برای هدف دیگری جزء خدا به این عمل آمده، بهتر است برگردد. ما برای خدا آمده‌ایم. در راه او می‌جنگیم و به خاطر خدا شهید می‌شویم.

اصل2:

قدرت جسمی فرد، همچون قدرت معنوی و ایمان رزمنده، اصل مهم مراعات قوانین جنگ و تاکتیک‌ها برای رزمنده ضروری است. یک رزمنده قوی آموزش‌دیده و با تجربه به مراتب از دیگران برتر است. ما می‌خواهیم جوانان ما دائماً در حال آموزش ورزش و تربیت روح و جسم خود و اندوختن تجربه و آموزش تاکتیک باشند و هر روز خود را کامل کنند.

اصل3:

هیچ سازمانی بدون فرماندهی و مدیریت نمی‌تواند پیروز شود. نظم و انضباط و اطاعت از فرماندهی لازم و ضروری است. هرج و مرج و آشوب و عدم اطاعت از فرمانده باعث شکست و نابودی است. ما یک رهبر داریم و گوش به فرمان او هستیم. هرچه فرمان دهد همان را انجام می‌دهیم. امروز بیرون راندن دشمن متجاوز را تکلیف نموده‌اند. بعد از اتمام جلسه، همه عکس‌های نصب شده در اماکن را برداشته و فقط عکس امام امت در اتاق‌ها نصب شود.

*****

بعد از اتمام سخنرانی همه رزمندگان حاضر در نمازخانه به صورت خودجوش و یک‌صدا، شعار سر دادند و با صدای بلند می‌گفتند: درود بر چریک پیر. همگی پروانه‌وار هجوم آوردند که برای تبرک، دست خود را به او برسانند و همانند نگینی او را در میان گرفتند. اینجا بود که من متوجه شدم نوع و جنس فرماندهی آقای دکتر از نوع و جنس دیگری است و او بر دل‌های این رزمندگان فرماندهی داشتند. همه جان بر کف منتظر فرمان و دستور ایشان بودند، تا با عشق و ایمان و فداکاری خود عزیزترین سرمایه‌شان را که جان شیرین است، را در راه خدا به فرماندهی ایشان فدا کنند.

هرچه مدت حضور من در ستاد بیشتر می‌شد، با افراد و نفرات مؤثر و سرشناس در جبهه‌ها بیشتر آشنا می‌شدم. به‌خصوص فرماندهان جبهه‌های مختلف گروه جنگ‌های نامنظم دکتر چمران که این افراد اکثراً توسط جناب سرگرد فرتاش انتخاب شده بودند و یا اینکه از هر منطقه و شهری که آمده بودند، خودشان برجسته‌ترین و رشیدترین را از بین خود برای فرماندهی انتخاب کرده بودند و به عنوان فرمانده و بزرگتر خود، همه تحت فرمان او بودند. در واقع همان شخص بزرگ‌تر، فرماندهی عده‌ها را به عهده داشت. واقعاً همه آن‌ها دلاوران و سلحشوران شهر و دیار خود بودند و هر موقع جبهه‌ها آرام و سکونی داشت، همه ناراحت و غرغر می‌کردند که ما آمدیم بجنگیم، نیامده‌ایم اینجا بخوریم و بخوابیم. لحظه‌شماری می‌کردند تا حرکت و مأموریتی به آن‌ها داده شود و همچون برق و باد بر سر دشمن فرود آیند و آن‌ها را منهدم و از خاک وطن بیرون کنند.

از جمله این افراد سلحشور و دلاور تعدادی را که اسامی آنها به خاطرم مانده، نام می‌برم تا چنانچه فرصتی شد در مورد آن‌ها بیشتر صحبت نمایم. اگر چه حرف زدن در مورد آن‌ها از عهده امثال من بی‌بضاعت خارج است و در واقع پای ملخ به دربار سلیمان بردن است. آقای علی ماهینی سرپرست گروه بوشهری‌ها، آقای راشد سرپرست گروه جهرمی‌ها، آقای شاهسون سرپرست گروهی از صنایع دفاع و نیروهایی از تهران، آقای محمد نخستین ماهر سرپرست گروه بچه‌های محله خیابان صفا و زاهد گیلانی که در گروه ادبیات فعالیت می‌نمودند، گروه آقای بختیاری و حسین مقدم سرپرست گروه‌هایی از تهران؛

آقای حاج آقا دهباشی فرمانده گروهان المراقبون از بچه‌های کرج؛

آقای قمردوست فرمانده گروهی از بچه‌های تهران؛

آقای مهندس محسن الله‌داد (الهی) فرمانده گروهی از بچه‌های کن؛

آقای دهکردی مقدم فرمانده گروهی از بچه‌های تهران؛

آقای علی صفیری (ستوانیکم از تیپ نوهد) فرمانده گروهی از بچه‌های تهران؛

ستوانیکم محمد صادق عاملی (جایگزین احمد مقدم‌پور) در جبهه طراح؛

اینجانب چون محمد صادق عاملی را از سال 1350 که وارد دانشکده افسری ارتش شدم، می‌شناسم، به ذکر چگونگی پیوستن او به ستاد نامنظم تا لحظه شهادت این مرد بزرگ و دوست عزیزم می‌پردازم:

اوایل اسفند 1359 بود که ایشان از پایگاه بوشهر که هر دوی ما در آن پایگاه خدمت می‌کردیم، تماس گرفتند و پس از حال و احوال، گفتند فلانی، من هم دارم میام پیش شما، تا چند روز دیگر به شما ملحق خواهم شد. (البته ایشان متأهل بودند و خداوند به تازگی فرزند پسری به ایشان عنایت کرده بودند) من دارم می‌روم قم بچه‌ها را بگذارم، بعداً می‌آیم. ایشان از خانواده‌های مذهبی قم بودند. پدرشان در کسوت روحانیت محترم بودند. در زمان قبل از انقلاب هم که اعلامیه‌های امام به تازگی شروع به پخش شده بود و از هر کسی کشف می‌شد، با خطرات زیادی همراه بود، هر موقع برای مرخصی به قم می‌رفتند، تعدادی از این اعلامیه‌ها را در داخل چراغ خطر خودرو خودش جاسازی می‌کرد و به پایگاه هوایی بوشهر می‌آورد و بین دوستانی که قابل اطمینان بودند، توزیع می‌نمود. بنده با ایشان در مدت سه سال شبانه‌روزی، هم گروهانی بودم و بعد از فارغ‌التحصیل شدن از دانشکده افسری هم هر دو نفر ما سهمیه نیروی هوایی شدیم و با همدیگر در خیابان پیروزی منزلی به صورت اشتراکی کرایه کرده بودیم. دوره زبان انگلیسی را در مرکز آموزش‌های نیروی هوایی طی نمودیم. بعد از دوره زبان، ایشان برای دوره افسر خط پرواز و بنده برای دوره موشک هاگ به آمریکا اعزام شدیم. در آمریکا هم مدتی در پایگاه لَکلَند در سَن آنتینیو تگزاس دوره الکترونیک و زبان را طی نموده و با هم بودیم. پس از اتمام این دوره، ایشان به ایالت دیگری و بنده هم در همان تگزاس ولی در شهر ال باسو منتقل شدم.

بعد از برگشت از آمریکا هم تصادفاً در پایگاه بوشهر با هم شدیم. به هرحال ایشان از نفرات فعال در انقلاب و در واقع از نظامیان متعهدی بودند که مسئولیت آوردن نوار و اعلامیه‌های حضرت امام را به پایگاه انجام می‌دادند.

بله ایشان تصمیم گرفته بود که به جبهه بیاید. شاید اگر هرکس دیگری شرایط او را داشت، دلایلی برای خودش می‌آورد. مثلاً من به تازگی صاحب فرزندی شده‌ام و نزدیک عید و سال نو  است، هم خانواده خودم و هم خانواده همسرم چشم به راه هستند که در سال نو با وجود فرزند از راه رسیده باید در جمع آن‌ها باشم. ولی عشق به اسلام و وطن بر سایر علایق خط بطلان کشیده بود. و کم نبوده و نیستند در بین رزمندگان نظامی و نیروهای مردمی که دارای چنین شرایط و بعضاً حادتر از ایشان بودند، ولی حاضر نشدند در مقابل تجاوز دشمن به وطن و فرمان امام که فرموده بودند جوان‌ها به سوی جبهه‌ها بشتابند و جبهه ها را تقویت کنند، دست روی دست بگذارند و ساکت باشند. از همه چیز خود در راه خدا گذشتند و به سوی شهادت شتافتند.

چند روز بعد ایشان خود را به ستاد نامنظم در اهواز معرفی نمود. با توجه به نیاز رکن چهارم، به عنوان جانشین ریاست رکن4 مشغول خدمت شد. چند روزی جهت آشنایی با مناطق و نقاطی که بایستی مورد پشتیبانی قرار گیرد گذشت. ریاست رکن جناب سروان خواجه محمود هم از اینکه افسری لایق و دلیر و متعهد به کمک ایشان آمده است، بسیار خوشحال بود. و چندین بار رضایت خودشان را از وجود وی در رکن چهارم اعلام نمودند.تا اینکه یکی از فرماندهان مناطق به نام آقای مقدم‌پور که فرماندهی جبهه طراح را به عهده داشت، جهت سرکشی به خانواده خود تقاضای مرخصی نمود که به مرخصی اعزام شوند. در جلسه شب‌ها، در حضور آقای دکتر مسئله مرخصی وی مطرح شد. آقای دکتر به بنده که آن زمان به جای جناب فرتاش که به مرخصی مشهد رفته بودند، در جلسه شرکت کرده بودم، فرمودند: فردی که بتواند از عهده فرماندهی این منطقه برآید، شناسایی و جهت جایگزینی ایشان معرفی نمایید تا آقای مقدم‌پور به مرخصی بروند. بنده هم جناب عاملی را معرفی نمودم. آقای دکتر از سوابق ایشان سؤال نمودند، همه اطلاعاتی که درباره وی داشتم، به عرض آقای دکتر رساندم. خیلی خوشحال شدند و اظهار تمایل نمودند که قبل از اعزام، جناب عاملی را ببینند و سفارشات لازم را در مورد این منطقه حساس و مهم به ایشان داشته باشند. مراتب را به جناب عاملی ابلاغ نمودم. روز بعد این ملاقات انجام شد و بعدازظهر جناب عاملی را جهت معرفی به جای سید احمد مقدم‌پور به طراح بردم و معرفی نمودم.

چند روز گذشته بود نیروهای عراقی تحرکاتی را در منطقه طراح شروع کرده بودند و قصد داشتند که از آن طریق به سمت شمال طراح حرکت و جاده ارتباطی اهواز به سوسنگرد را قطع و مجدداً سوسنگرد را محاصره و تصرف نمایند. لذا هر روزه آتش فراوان توپخانه و موشک‌ها و خمپاره روی منطقه ریخته می‌شد. رزمندگان در کنار فرمانده جدید خود مقاومت و پایداری می‌کردند و از همه مهم‌تر رفتار و اخلاق خوش ایشان بود که همه نفرات را جذب خود کرده بودند.

در یکی از روزهای هفته سوم و چهارم فرماندهی ایشان در آن منطقه بود که گروهی از افسران نزاجا به سرپرستی جناب سرهنگ عباسیان جهت بررسی و بازدید از منطقه طراح و خطوط مقدم به ستاد مراجعه و درخواست هماهنگی‌‌های لازم با فرمانده منطقه و همکاری لازم با تیم آن‌ها را داشتند.  این درخواست به عرض رسید و مجوز لازم صادر گردید، لذا از طریق بی‌سیم مراتب مراجعه این تیم و انجام همکاری‌های لازم به جناب عاملی مخابره شد و برگه مأموریت و مجوز ورود به منطقه مذکور صادر و در اختیار رئیس تیم قرار گرفت. با مراجعه تیم بازدید کننده و حضور در خط مقدم، دیده‌بانان دشمن که فاصله چندانی با نیروهای خودی نداشتند و تقریباً در ساحل جنوبی رودخانه مستقر بودند، متوجه حضور تعدادی از نفرات و نیروهای ما که همراهشان بودند می‌شوند و شروع به آتشباری منطقه با خمپاره می‌نمایند. یکی از گلوله‌های خمپاره دشمن در نزدیک این تیم فرود می‌آید و متأسفانه رئیس تیم، جناب سرهنگ عباسیان در دم به شهادت می‌رسد و جناب عاملی و چند نفر دیگر به شدت مجروح می‌شوند. دو نفر از پرسنل ستاد که جهت راهنمایی به همراه این تیم اعزام شده بودند بنام همافردوم غلامحسین محبی‌فر و آقای اکبری جزء مجروحین بودند. وقتی مراتب مجروحیت و شهادت نفرات به ستاد مخابره شد، گفتند مجروحین به وسیله آمبولانس به بیمارستان نادری1 اهواز اعزام شده‌اند. سریعاً به بیمارستان نادری مراجعه نمودم. متأسفانه لحظه‌ای رسیدم که جناب عاملی هم به شهادت رسیده بود و پرستاران در حال کشیدن ملحفه‌ بر روی ایشان بودند.

با این حادثه یکی دیگر از یاران و دوستان صمیمی و چندین ساله را از دست دادم و باز هم از غافله عقب ماندم. حادثه خیلی سخت و اندوهگین بود، ولی او به خواسته قلبی و آرزوی خود رسیده بود. تأسف و اندوه برای من و امثال من بود که چنین دوست عزیز و گرانقدری را از دست داده بودیم. این روز درست  29 اسفند و شب تحویل سال نو بود.

مانده بودم چگونه این خبر را به خانواده او اطلاع دهم. به فکرم رسیده که دوست صمیمی و قدیمی او جناب ناصر آراسته2 اطلاع دهم. با توجه به دوستی‌ای که بین آن‌ها برقرار بود و رابطه خانوادگی که دارند، زمینه با خبر شدن آن‌ها را فراهم نماید. قرار شد صبح روز بعد پیکر این شهداء و چندین نفر دیگر و تعدادی مجروح با یک فروند هواپیمای سی -130 نیروی هوایی به تهران منتقل شود. بایستی به هر ترتیبی بود، آن‌ها برای تحویل و انجام مراسم بعدی مطلع می‌شدند. این‌کار صورت گرفت. وقتی این خبر به جناب ناصر آراسته داده شد، با اینکه حال مناسبی نداشت و به تازگی از چندین عمل جراحی به واسطه مجروحیتی که روی وی صورت گرفته و از بیمارستان مرخصی شده بود،  پشت تلفن ناله که نه، فریاد زد و مدتی گریه کرد. سپس گفتند چه‌کار باید بکنم. من هم گفتم نمی‌دانم، ولی غیر از شما کس دیگری را نمی‌شناسم که بتواند این خبر را به آن‌ها بدهد. ضمناً فردا حدود ساعت 11 الی 12 در فرودگاه مهرآباد جهت انجام مراسمات بعدی حضور داشته باشید. با ایشان خداحافظی و دنبال بقیه کارهای بسته‌بندی و ثبت مشخصات بر روی صندوق حامل جسد رفتم. خداوند همه این شهداء و جانبازان عزیز را عنایت و رحمت خاصه خود قرار دهد. انشاالله.

پا نوشته ها:

1- بیمارستان نادری اهواز در واقع هتل نادری اهواز بود که در آن شرایط جنگی، مسافر و گردشگری وجود نداشت که هتل مورد استفاده قرار گیرد و به علت نیاز مناطق جنگی، به بیمارستان تبدیل شده بود.

2- سروان ناصر آراسته که از رزمندگان نیروی زمینی ارتش بود و به افتخار جانبازی نائل گردیده بود. بعدها با درجه سرتیپی جانشین فرمانده کل ارتش گردید و هم اکنون جانشین رئیس گروه مشاورین فرماندهی معظم کل قوا می‌باشد.

 

منبع: شهید چمران و هم رزمان، سرتیپ دوم مرآتی، ابراهیم، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده