سرباز در خاطرات دفاع مقدس
شربت شهادت با هر گلولهاي كه ميرسيد نصف عمر ميشديم. نميدانم در چنين موقعيتي قرار گرفتهايد يا نه؟ موقعيتي كه انسان هر لحظه مرگ را در جلوي چشمان خود ميبيند و هيچكاري هم نميتواند انجام دهد. تنها قدرت خداوند بود كه انگار گلولهها را منحرف ميكرد و جاي ديگري ميانداخت. بچهها از دل و جان مقاومت ميكردند. ميگفتند: «ما نان و آب و غذا نميخواهيم فقط براي ما نيرو بفرستيد»؛ بسياري از نيروها شهيد و يا زخمي شده بودند و تنها با نيروهاي تازه نفس ميشد آن منطقه را حفظ كرد.

در نفربر بهداري براي بچه‌هاي بهداري صحبت مي‌كردم و گاهي با لطيفه‌اي يا حركات دست و صورت، سربه‌سرشان مي‌گذاشتم و آنها را مي‌خنداندم. همة‌ ما مي‌دانستيم كه در دل‌هايمان طوفاني برپا است؛ اما باز لبخند از روي لب‌ها كنار نمي‌رفت. با اين خنده‌ها سختي و مشقت كار را فراموش مي‌كرديم. به بيرون از نفربر رفتم و در يك كتري بزرگ شربت آبليمو درست كردم. از كلمن هم مقداري يخ درآوردم و داخل كتري ريختم و گفتم: «بچه‌ها شربتش را آوردم.» مي‌گفتند: «منظورت شربت شهادت است» و همه مي‌خنديدند. گفتم: «اول به آنهايي مي‌دهم كه نور بالا مي‌زنند.» كتري را مقابل هر‌كدام گرفته و مي‌گفتم: «بگذار به تو شربت شهادت بنوشانم.» آنها هم هر‌كدام يك ليوان از آن مي‌نوشيدند و مي‌خنديدند.

سرباز عبدالهادي مصلي‌نژاد از نفربر ديگري پيش ما آمده بود. به او هم شربت دادم. در اين لحظه يكي از بچه‌ها بيرون از نفربر مرا صدا زد و گفت: «بيا كارت دارم.» از نفربر خارج شدم و همين‌كه پايم به زمين رسيد، صداي انفجار مهيبي از روي نفربر برخاست. تا آن وقت صدايي به آن مهيبي نشنيده بودم. موج انفجار باعث شد روي زمين بيفتم. فكر مي‌كردم در دنياي ديگري هستم و شهيد شده‌ام. گلولة‌ خمپاره‌اي روي سقف نفربر خورده بود. تكاني خوردم و بلند شدم. دست و پايم را نگاه كردم، زخمي نشده بودم. صداي ناله و فرياد بلند بود. داخل نفربر پر از دود شده بود. همه كمك مي‌خواستند و مرتب مرا صدا مي‌زدند. دست‌هاي احمد طُرفي زخمي شده و از چشمانش خون مي‌آمد و فرياد مي‌زد: «كور شدم، كور شدم.» سرباز شهرام منصورآبادي چشمش را گرفته بود. مصلي‌نژاد دست و پايش زخمي شده بود. سرباز باقري هم پشت دستش، زخمي شده بود. چه مصيبتي! همه دوستانم داخل نفربر كه همراه و كمك و يارم بودند به اين روز افتاده بودند. صداي يا حسين(ع) و يا ابوالفضل(ع) و يا خدا! بلند بود. براي چند لحظه حال خودم را نمي‌فهميدم. در طول جنگ اولين بار بود كه چنين حالتي پيدا كرده بودم. زود بر خودم مسلط شدم و شروع به بستن زخم‌هاي بچه‌ها كردم. به هر‌كدام مي‌رسيدم در حالي‌كه زخم‌هايش را مي‌بستم به او دلداري هم مي‌دادم. ‌مي‌گفتم: «چيزي نيست. يك زخم سطحي است، زود خوب مي‌شوي.» زخم‌هاي راننده نفربر را هم بستم و به داخل نفربر رفتم و آن را روشن كردم. فكر مي‌كردم با آن ضربه‌اي كه خورده است روشن نشود؛ اما مردانگي كرد و روشن شد. حركت كردم. خداوند به ما رحم كرده بود و ما شانس آورده بوديم، گلوله‌اي كه به نفربر خورده بود گلولة خمپاره 60 ميليمتري بود و قدرت آن را كه به داخل نفربر نفوذ كند را نداشت و تنها تركش‌هاي آن از در سقف نفربر وارد شده بودند. باك گازوئيل هم تركش خورده بود و گازوئيل داشت به روي وسايلمان مي‌ريخت. سرباز طُرفي با صداي بلند و تندتند عربي صحبت مي‌كرد. فكر مي‌كنم داشت وصيت مي‌كرد و گاهي هم به من سفارش‌هايي مي‌كرد كه به خانواده‌اش چه پيامي بدهم. رضا باقري هم مرتب فرياد مي‌زد: «مُردم، مُردم»؛ اما مصلي‌نژاد كاملاً ساكت بود و ذكر مي‌گفت. منصورآبادي هم دست‌هايش را روي چشم‌ها گرفته و هيچ نمي‌گفت. به بچه‌ها كه نگاه مي‌كردم قلبم آتش مي‌گرفت. بغض راه گلويم را بسته بود. شما اگر سانحه يا تصادفي را ببينيد با ديدن زخمي‌هايي كه نمي‌شناسيد گريه مي‌كنيد و متأثر مي‌شويد؛ اما تصور كنيد دوستان من كه مدت زيادي با آنها همسنگر بودم و با همة‌ آنها مأنوس شده بودم، زخمي شده و در خونشان غوطه‌ور بودند و داشتند وصيت مي‌كردند.

 

پا نوشته ها:

1- دربندي، غلامحسين، بوي گل مريم، صص63 ـ 62

 

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده