میگ و دیگ (55) و (56)
اشتباه مفيد - سروان خلبان جعفر دارابيان تازه به منطقه دزفول رسيده بوديم كه اولين مأموريت رزمي به من ابلاغ شد. بر اساس اين مأموريت قرار شد من مقداري آذوقه را در منطقه كرخه به نيروهاي خودي برسانم. به افسر عمليات گفتم كه من به منطقه آشنا نيستم. لااقل از روي نقشه اطلاعاتي به ما بدهيد. افسر عمليات در جواب گفت كه كمك خلبان شما به منطقه آشناست و شما نگران منطقه نباشيد. من در جواب اين حرف منطقي با كمال ميل پذيرفتم و دقايقي بعد در حالي كه دو فروند بالگرد كبرا، ما را اسكورت ميكردند، در آسمان منطقه به پرواز درآمديم.

در طول مسير تعداد زيادي نيروهاي نظامي و ادوات زرهي را مي‌ديدم و در دل به مسئولین ارتش آفرین می­گفتم که توانسته بودند در مدت زمان بسیار کوتاهی این همه نیرو را به منطقه گسیل کنند. در حالی که با هدفون با کمک خلبان صحبت می‌کردم، از لحن صحبت او که کمی لرزش داشت، احساس نگرانی کردم. برای اینکه از نگرانی او مطمئن بشوم، گفتم: فلانی مگر قرار نبود ما تا 20 دقیقه به محل مورد نظر برسیم؟

کمک خلبان در جواب من با لحنی بریده بریده گفت: این­جا خیلی سرسبزه، قبلاً اینجوری نبود. با شنیدن این مطلب مطمئن شدم که منطقه در يك روز اين همه سبز نمي‌شود و مسیر را اشتباهی آمده‌ایم. این شک وقتی به یقین تبدیل شد که با دقت کلاه نظامیان روی زمین را بررسی کردم و از رنگ کلاه آن­ها فهمیدم که آن­ها عراقی هستند، نه ایرانی. بلافاصله کنترل فرامین را در دست گرفته و به کمک خلبان گفتم: فرامین با من.

در حالی که سعی می­­کردم به اعصابم مسلط بشوم، نگاه دیگری به عراقی­ها انداختم. آن­ها مشغول تماشای ما بودند. یقین کردم که اگر من دور بزنم، مسلماً آن­ها ما را مورد هدف قرار خواهند داد. به همین خاطر در همان مسیر با کمی میل به چپ پرواز را ادامه دادم.

تعدادی از عراقی­های در مسیر با دیدن ما فرار کردند و تعدادی به سوی ما تیراندازی کردند. خلبانان کبرا مراقب اوضاع بودند و به نقاطی که از آن سمت به طرف ما تیراندازی می­شد، تیراندازی کردند. در این تیراندازی، یکی از کامیون­های حامل مهمات عراقی مورد هدف قرار گرفت و یک پارچه آتش شد. از دیدن این صحنه خیلی احساس غرور کردم و لذت بردم. دلم خواست در آن لحظه آذوقه و مهمات همراه ما نبود و در آن لحظه، به جاي یک تیم عملیاتی انجام وظیفه می‌کردیم. ولی مأموریت ما، حمل آذوقه بود. من وظیفه داشتم آن­ها را به نیروهای خودی برسانم.

پس از طی مسافتی وقتی زیر پای خود را خالی از نیروهای عراقی دیدم، سمت دزفول را گرفته و در نهایت به منطقه کرخه رسیدیم. پس از تخلیه مهمات و آذوقه­ها، بلافاصله به پرواز درآمدیم و خود را به دزفول رساندیم. وقتی در پایگاه هوایی دزفول به زمین نشستیم، یکی از افسران عملیات به طرف بالگرد ما دوید و گفت:

– یک تیم تجسس را برای پیدا کردن شما اعزام کرده­اند.

من گفتم فعلاً به تیم تجسس خبر بدهید که برگردند تا بعد.

وقتی از بالگرد پایین آمدیم، ما را به اتاق عملیات احضار کردند. در دل می­گفتم اولین پرواز ما، همراه با اشتباه بود و باید به خاطر این خطا، تنبیه بشویم و از اعتبار پرواز ما کم بشود. با این اندیشه وارد اتاق عملیات شدیم.

با ورود ما به اتاق عملیات، نماینده نیروی هوایی و تعدادی از فرماندهان بلند پایه که در آن­جا بودند، تعدادی نقشه هوایی جلوی ما گذاشتند و از ما خواستند آرایش و موقعیت دشمن را بر روی نقشه ترسیم کنیم.

با شنیدن این جمله کمی آرام شدم. سپس من و خلبانان کبرا، بالای سر نقشه­ها ایستاده و آرایش نظامی دشمن را در نقشه پیاده کردیم.

وقتی کار ما تمام شد، هنوز از تنبیه شدن نا امید نبودم و انتظار داشتم که مقدار تنبیه ما را با کمی تخفیف اعلام کنند. در این حال یکی از فرماندهان ارشد به طرف من آمد و دستی به شانه­ام گذاشت و گفت:

– شما با این اطلاعاتی که به ما دادید، کمک بزرگی به ما کردید. ما از ترس انبوه پدافند دشمن، تیمی به آنجا اعزام نکرده بودیم، ولی شما رفتید و با دست پر برگشتید. احساس کردم، دیگر خبری از تنبیه نیست. با این حال رو به فرمانده کردم و گفتم:

– پس تنبيه ما بخشیده شد؟

فرمانده لبخند زد و گفت: شاید به خاطر این اشتباه مفیدتان، شما تقدیر هم بشوید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگهبان

 

سرهنگ محمد علي پوربزرگ

 

فامیلی یکی از سربازان، نگهبان بود. بعضی از پرسنل نگهبان برای آن­که با او شوخی کنند، هر وقت پست نگهبانی­شان تمام می­شد، به سراغ او می‌رفتند و او را بیدار می­کردند…

– آیا شما نگهبانی؟

او در جواب می­گفت: بله.

می­گفتند: نگهبانی باید بری سر پست.

می­گفت: نگهبان هستم، ولی نگهبان نیستم!

می­گفتند: یعنی چه نگهبان هستم، ولی نگهبان نیستم؟

این شوخی­ها (همکار ما) را به ستوه آورده بود. ولی بچه­ها دست بردار نبودند. من به فکر چاره افتادم. یک روز آقای نگهبان را صدا کردم و گفتم:

– می­خواهی این ماجرا تمام بشه؟

– گفت: بله.

گفت: اگر بتونی اون قاطر فراری را گیر بندازی، من تو را از نگهبانی معاف می­کنم.

موضوع این بود، ما در ارتفاعات سورن، دو رأس قاطر داشتیم و به خاطر آن­ها طویله­ای هم درست کرده بودیم. مأموریت قاطرها حمل آب و مواد غذایی به بالای ارتفاعات بود. یکی از قاطرها، رام و مظلوم بود. ولی قاطر بعدی هر روز اول صبح که در طویله را باز می­کردیم، از طویله فرار می­کرد و به بالای کوه می­رفت. آنجا منطقه سرسبزی بود تا شب چرا می­کرد و شب از ترس گرگ­ها به طویله باز می‌گشت.

آقای نگهبان قبول کرد که این مشکل را حل کند. اتفاقاً آن شب اسمش جزء لیست نگهبانی بود. دستور دادم او را از لیست نگهبانی حذف کنند.

فردا صبح در کمال حیرت دیدیم که قاطر فراری در محوطه بارگیری شده و آماده حمل آب و مواد غذایی به بالای کوه است. آقای نگهبان را صدا کردم و در مورد نحوه کارش سؤال کردم. گفت: نیمه­های شب با طنابی به طویله رفتم و قاطر را بستم. صبح هم با همان طناب به محل آوردم و حالا آماده خدمت به شماست. هرچند با حرف او بچه­ها خیلی خندیدند، ولی به روی خودم نیاوردم. برای آن­که به قولم عمل کنم، در حضور بقیه اعلام کردم:

– بچه­ها، آقای نگهبان، از این پس نگهبان نیست. از این پس او را …

تازه متوجه شدم که اسم جدیدی برای نگهبان آماده نکردم. در این حال یکی از بچه­ها به کمک من آمد و گفت:

– از این پس اسم او آقای قاطرگیر است.

بچه­ها به این حرف خیلی خندیدند. آقای نگهبان هم او را بدون جواب نگذاشت و گفت:

– مواظب باش تو را نگیرم!

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده