در کمین گل سرخ
بخش بیست و سوم: اولین برخورد با شهید بروجردی سرگرد صیاد و دوستانش کارشان را از همان روز از فرودگاه آغاز کردند. زیرا درگیری آن روز و گلوله باران فرودگاه نشان داد که هنگام درنگ نیست. سرگرد بعد از این که مقداری اطلاعات دربارۀ شهر از فرماندۀ گروهان حفاظت از فرودگاه گرفت، گفت: باید جواب آتش دشمن را با قاطعیت بدهیم. باید هر نقطه ای را که از آن گلوله شلیک می شود و دشمن آنجا را سنگر خود قرار داده است، بلافاصله شناسایی کنیم و با خمپاره و توپخانه منهدمش کنیم.

احساس کرد بعضی از همراهانش نگران جان مردم بی گناه هستند که احتمال دارد دشمن در میانشان سنگر گرفته باشد. برای همین توضیح داد:

-نگران نباشید اولاً؛ بیش تر مردم که از ضد انقلاب بیزارند، به روستاهای اطراف پناه برده اند یا در پناهگاه ها هستند. ثانیاً؛ خیالتان راحت باشد من اجازه شرعی اش را گرفته ام.

تا امروز ما ملاحظه خانه وکاشانۀ مردم را کرده ایم، اما می بینید که دشمن از این عطوفت نظام ما سوإستفاده می کند و در آنجا ها سنگر می گیرد و برادران ما را این گونه می کشد.

 بنابراین ما چاره ای جز این نداریم و بهتر است بگردیم محل مناسبی را برای دیدبانی توپخانه پیدا کنیم.

غروب هنگام سرگرد صیاد، آقا رحیم و سروان هاشمی، به همراه دو نفر از فرماندهان نیروهای سپاه تهران، سوار بر جیپ شدند و به طرف شهر حرکت کردند.

جیپ، هنوز وارد شهر نشده بود که گلولۀ آر پی جی، قلب ها را ریخت. دشمن به استقبالشان آمده بود!

راننده فرمان را به راست چرخانده و سپس به چپ تا شاید با حرکت زیگزاکی بتواند دقت نشانه گیری را از آنان بگیرد. گلوله آر پی جی، چنان از نزدیکشان گذشته بود که آنان هنوز هم گرمای آن را در صورتشان احساس می کردند!

نیروهای خودی به کمکشان آمدند و دشمن را سرگرم کردند تا آنان به محل مورد نظر رسیدند، که ساختمانی بود در یکی از پارک های دور افتاده و مرتفع شهر و نزدیک ایستگاه رادیو و تلویزیون. حالا از آنجا به همۀ سنگر های دشمن مسلط بودند و می توانستند هر آتشی را که از هر جایی بلند می شد، شناسایی کنند و گرایش را به توپخانه بدهند.

فردا صبح بالگرد به فرودگاه آمد و آنان را به پادگان ارتش برد. در ستاد لشگر جلسه ای برگزار شد که یکی از شرکت کنندگان آن جوانِ موبوری بود که عینک کائوچویی به چشم داشت و لبخند هیچ وقت از صورتش گم

نمی شد.

 مهر او همان دم در دل سرگرد صیاد نشست، چنان که گویی آشنایی دیرینه اند. رئیس ستاد او را برادر محمد بروجردی فرمانده سپاه کرمانشاه، معرفی کرد.

«جوانی بود پر تلاش که همیشه تبسم بر چهره اش نقش داشت. در عین حال خیلی خونسرد و صبور بود. آنجا به من گفتند او فرمانده سپاه کرمانشاه است، البته بعد ها فرماندهی منطقه به او سپرده شد. یکی از نقاط مثبت او این بود که برایش ارتشی و سپاهی فرق نمی کرد.

 آن هم در آن اولین سال های بعد از پیروزی انقلاب و آن دیدها و تبلیغات منفی دربارۀ ارتش، هدفش این بود که تحت نظر فرماندهی صحیح کار پیش برود و دشمن عقب رانده شود.»

آنان آن روز با دو قبضه توپ105م م به فرودگاه برگشتند. نیروها با خوشحالی به استقبالشان آمدند و با زحمت توانستند توپ ها را از بالگرد شنوک بیرون بکشند.

وقتی که توپ ها مستقر شدند او به دیدگاه رفت تا دیدبانی کند و روی جاده های ورودی به شهر و سنگر های دشمن ثبت تیر کنند. مدتی بعد صدای او از بی سیم شنیده شد.

 زاویه ها تنظیم شد و لحظات بعد با صدای تکبیر رزمندگان مستقر در فرودگاه، توپ ها خروشیدند و سنگر های دشمن زیر آتش قرار گرفت.

هر چند با این کار مقدار قابل توجهی از حجم آتش دشمن کاسته شد اما همچنان جاهای حساس در محاصره دشمن بود و او می دید برای رساندن آذوقه به آنجا ها بالگرد های هوانیروز با چه مرارتی به پرواز در می آیند و کمک ها را از آسمان به جاهای محاصره شده می اندازند و این کار نیز معمولاً بدون خطر صورت نمی گیرد.

بدتر این که سربازان گرفتار شده در باشگاه افسران حتی از این هم بی بهره اند. می شنید که آنان مجبورند از مانداب استخر برای رفع تشنگی استفاده کنند. پس باید هر چه زود تر شهر را از وجود دشمن پاک سازی می کردند. چگونه؟

سرگرد صیاد شیرازی برای این کار در قدم اول با همۀ نیروهای موجود در منطقه ارتباط برقرار کرد و آنان را هماهنگ نمود. آن گاه با نیروهایش به طرح عملیات پرداختند.

 نهایتاً به این نتیجه رسیدند که ابتدا شهر را به محاصره درآورند تا ارتباط دشمن با خارج از شهر قطع شود، سپس به پاکسازی بپردازند.

ورود و خروج به شهر از چهار محور صورت می گرفت که آنان توانستند محورهای مریوان به سنندج؛ کرمانشاه به سنندج و سقز به سنندج را با موفقیت پاکسازی کنند اما در محور چهارم به مشکل برخوردند.

محور حساس قروه به سنندج در شمال شرقی شهر قرار داشت و گردنۀ استراتژیک صلوات آباد در ده کیلومتری آن بود و دشمن از آنجا به تمام جاده تسلط داشت.

خبر رسید تیپ3 از لشگر16 زرهی قزوین، به منطقه آمده و بعد از پاکسازی چند روستا در منطقۀ دهکلان مانده است. سرگرد سوار بالگرد شد و به محل استقرار تیپ رسید. وقتی خودش را معرفی کرد و گفت چه مسؤولیتی دارد، فرمانده تیپ با صمیمیت از او استقبال کرد. سرگرد پرسید:

-جناب سرهنگ، چرا این جا مانده اید و به شهر نمی آیید؟

توضیح داد: «جناب سرگرد، ما واحد زرهی هستیم، آسیب پذیریمان زیاد است و امکان دارد گرفتار کمین بشویم و تانک ها و نفربرهایمان از بین برود.»

حق با آنها بود. سرگرد گفت: «اگر راه را برایتان باز کنیم جلو می آیید؟»

سرهنگ با اشتیاق قبول کرد.

سرگرد در آنجا متوجه شد؛ گروهی از نیروهای سپاه همدان هم در آنجایند.

برای آزادسازی گردنۀ صلوات آباد با فرماندهان تیپ و نیروهای سپاه جلسه گذاشت. چهارده گروه پانزده نفری برای انجام عملیات تشکیل شد که ده گروه از ارتش و چهار گروه از سپاه بود. آموزش های لازم به آنان داده شد.

در هنگام آموزش او از دانش بالای نظامی معاون عملیات سپاه همدان شگفت زده شد. پرسید: «برادر شاه حسینی، شما این دوره ها را کِی دیده اید؟»

فرمانده سپاه قبل از او پاسخ داد: «جناب سرگرد، ایشان و تعداد دیگری از نیروهای ما از همافران انقلابی و مؤمن نیرو هوایی ارتش هستند که داوطلبانه با ما به کردستان آمده اند.»

سراسر وجودش لبریز از شوق شد. تجربۀ او در اصفهان نشان می داد که اگر بین ارتش و سپاه وحدت برقرار باشد هیچ دشمنی توانایی ایستادگی در برابر آنان را نخواهد داشت. او بعد ها این را ثابت کرد و از رهگذر این وحدت بزرگ ترین افتخارات نظامی را در تاریخ ایران ثبت کرد.

سرگرد در این عملیات علاوه بر فرماندهی، دیده بانی توپخانه را هم خودش به عهده داشت. با فرمانده آن، هدف ها را مشخص نمود و روی آنها ثبت تیر کرد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده