شهید چمران و هم رزمان
خاطرات سرتیپ2 مرآتی (بخش دوم) برگردیم به گروه خودمان که در اردوگاه مهدیون مستقر شده بودیم. بعد از سازماندهی با سایر نفرات مستقر در مدرسه و تجهیز نفرات به سلاحهای سبک و تیربار، عازم جبهه عباسی شدیم. عباسی دهکده کوچکی در چند کیلومتری سه راه حمیدیه به سمت رودخانه کرخهکور است که در سمت شمال رودخانه قرار داشت و در جنوب رودخانه و درست در مقابل دهکده عباسی، دهکده دبحردان و چند دهکده دیگر از جمله روستای سکینه و دهکده ابدال قرار گرفته بودند. در قسمت غرب عباسی با فاصله چند کیلومتر دهکده دیگری به نام فرسیه که در جنوب هویزه قرار داشت و فرمانده گروه مستقر در فرسیه شخصی به نام حاج آقا دهباشی بود که خودش و افراد او از منطقه کرج آمده بودند. حاج آقا دهباشی مردی بسیار شجاع، با ایمان و بسیار مهربان و خوشرو و به تازگی از دوران نقاهت برگشته بودند. مدتی قبل در یک درگیری رویاروی با عراقیها از ناحیه کتف چپ مورد اصابت تیر مستقیم قرار گرفته بودند و مقداری کارایی دست چپ او از دست رفته بود. درحالیکه هنوز کاملاً خوب نشده بود، جهت حفظ روحیه دیگر افراد گروه و جلوگیری از بههم ریختگی گروه خود، به منطقه برگشته بود. بعداً که بیشتر با ایشان آشنا شدم، متوجه این موضوع شدم که در شهر کرج فرد بسیار خوشنام و سرشناس و مورد احترام بزرگان و از معتمدان شهر است.

نام گروه خودشان را المراقبون گذاشته بودند. در آن زمان تعداد آن‌ها 40 نفر بود. البته تعداد نفرات گروه‌ها در زمان‌های مختلف تغییر می‌کرد، به‌خصوص وقتی حمله‌ای در پیش بود و تحرکی به‌وجود می‌آمد و یا زمانی که فصل برداشت محصول کشاورزی به پایان می‌رسید. تعداد نفرات گروه‌ها افزایش می‌یافت. در مدت دو سه روزی که در جبهه عباسی گذشت، با توجه به تجربه و سابقه کاری حاج آقا دهباشی در آن منطقه، از این اطلاعات بهره گرفتم و با اوضاع وضعیت منطقه و نحوه استقرار نیروهای خودی و دشمن و گاهی با انجام گشتی شناسایی به همراه حاج آقا دهباشی از نزدیک آشنا شدم. بعد از چند روز که در عباسی بودم، اطلاع دادند که دکتر چمران به همراه تعدادی از نفرات ستاد جهاد سرکشی به سمت عباسی حرکت نمودند. وقتی به منطقه رسیدند، با استقبال رزمندگان و حلقه زدن به دورش روبرو شدند و همه افراد مانند نگینی او را در میان گرفتند.

با درخواست رزمندگان قرار شد بعد از صرف لیوانی چای، آقای دکتر به بررسی سایر سنگرها و خط ادامه دهند. چای حاضر شد. که معمولاً در لیوان‌های پلاستیکی یا شیشه‌های جای مربا سرو می‌شد. در این فرصت، رزمندگان مسائل خود را مطرح می‌نمودند و هرکسی مطلبی یا اشکالی که در نظرش بود، مطرح می‌نمود. ایشان هم با دقت گوش می‌دادند و برای آن دسته از درخواست‌ها که امکان فراهم شدنش وجود داشت به همراهان هر کدام مسئولیتی داشتند، دستورات لازم را جهت پیگیری و برطرف نمودن آن‌ها را می‌داد. در این فرصت بنده هم خودم را معرفی نمودم. دکتر ضمن خوش آمدگویی و ابراز محبت، چندین سؤال از من داشتند. از موقعیت منطقه، وضعیت دشمن، اسامی دهکده‌های اطراف و سایر مسائل که با توجه به بررسی‌های قبلی و توجیه کامل با منطقه و اطلاعاتی که از حاج آقا دهباشی گرفته بودم، پاسخ‌های لازم را دادم. با ابراز خوشحالی، قصد حرکت نمودند. از حضور ایشان سوال نمودم: آقای دکتر وظیفه گروه ما در این محل فقط حفظ زمین است و کار دیگری نداریم؟ آقای دکتر فرمودند: تمام رزمندگان را حتی نفرات حاج آقا دهباشی که در فرسیه مستقر هستند، هر روز از عباسی از داخل آب عبور دهید تا به فرسیه برسید و غروب مجدداً برگردید تا نفرات کاملاً جهت عبور از باتلاق و آب و گل‌ و لای، ورزیده و آمادگی پیدا کنند.

لازم به ذکر است که فاصله بین عباسی و فرسیه و قسمتی از طراح و جلالیه را، لشکرِ آب دکتر چمران تصرف کرده بود و راه خشکی بین این روستاها وجود نداشت و می‌بایستی از داخل آب و یا با قایق‌های لاستیکی که از نیروی دریایی مأمور شده بودند، طی می‌نمودیم.

 لشکرِ آب را به این خاطر نامگذاری کرده بودند که دکتر چمران با همکاری سرتیپ فلاحی، در اوایل جنگ جهت جلوگیری از پیشروی نیروهای عراقی و نزدیک شدن به شهر اهواز، با حفر کانال و انتقال آب کارون به وسیله پمپ‌های قوی به دشت‌های مذکور باعث متوقف نمودن پیشروی و حتی عقب‌نشینی چند کیلومتری نیروهای عراقی جهت جلوگیری از در گل نشستن تانک‌هایشان شده بود. این فاصله چند کیلومتری بین دهکده‌های عباسی، فرسیه، هویزه، طراح، جلالیه و ابوحمیظه را که آب گرفته بود، زمین‌های کشاورزی دارای پستی و بلندی‌هایی بودند که هنگام عبور، نفرات گاهی اوقات تا عمق دو سه متری و در آب فرو می‌رفتند و با تمام تجهیزات انفرادی می‌بایستی شناکنان و با کمک به همدیگر از این منطقه عبور نمایند. طی چندین روز متوالی با انجام این‌کار، نفرات، ورزیدگی لازم را پیدا کردند و عبور از موانع برای آن‌ها به امری عادی تبدیل شده بود. بعد از گذشت چند روز، گروه دیگری به فرماندهی جناب رستمی اضافه شد. جناب رستمی از افسران تیپ هوابرد نزاجا بود که از زمان درگیری‌های کردستان به همراه آقای دکتر و در کنار ایشان بوده است. صبح روز بعد که جناب رستمی در عباسی مستقر شدند، به گروه ما و آقای دهباشی گفتند شما به اتفاق به فرسیه بروید و در آنجا سنگرهایی احداث نمائید، بدون اینکه دشمن متوجه فعالیت شما شود. تمام حرکت دشمن را زیر نظر داشته باشید و اطلاعات و تحرکات و استعداد آن‌ها را ثبت و گزارش نمائید. زیرا در فاصله 400 الی 500 متری جلوتر از فرسیه خاکریز نیروهای دشمن بود که تردد نفرات و وسایل نقلیه آن‌ها به‌خوبی با چشم غیر مسلح قابل رویت بود. قرار شد بعد از ناهار حرکت نمائیم. تعدادی از نفرات انتخاب شدند. برای این کار حدود بیست نفر از دو گروه ما و حاج دهباشی بودند که می‌بایستی با قایق‌های لاستیکی که به آن‌ها اصطلاحاً قایق‌های جُمینی می‌گفتند، اعزام می‌شدیم. هر قایق حداکثر گنجایش شش نفر را داشت. از روی رودخانه عبور کردیم و در پشت فرسیه پیاده می‌شدیم. نزدیکی‌های غروب آفتاب بود که هوا ابری شد و کم‌کم باران شروع شد. با گذشت چند ساعت، چنان بارانی گرفت که تا به حال مشابه آن‌را من ندیده بودم. بعضی از بچه‌ها که آشنایی داشتند، گفتند این نوع باران را در جنوب باران دُم اسبی می‌گویند. در عرض چند دقیقه تمام سنگرهای که حفر شد بود و بعضی از آن‌ها تمام هم نشده بودند، مملو از آب شد و به گودال آب تبدیل شد. لباس‌ها تماماً خیس آب شد. وسائل و امکانات اضافی جهت اسکان و یا تعویض لباس هم نداشتیم، باد هم شروع شد. هوای خوزستان در زمستان سرمای عجیبی دارد و استخوان سوز است. توان کار کردن را از همه گرفته بود و هیچ سقفی که بتوانیم زیر آن قرار بگیریم، نبود. به ناچار با جناب رستمی تماس گرفتیم و شرایط بچه‌ها و وضعیت منطقه را به ایشان گزارش دادم. تمام بچه‌ها از سرما و آب گرفتگی سنگرها جان به لب شده بودند. خواستم جهت برگشت آنان به عقب، وسیله اعزام کنند. ایشان ابتدا مخالفت کردند و گفتند هرطور شده شب را در آنجا بمانید. من به ایشان گفتم اگر تعدادی لباس بادگیر (پلاستیکی) بفرستید، شاید امکان ماندن باشد، در غیر این صورت تمام نفرات از سرما شدیداً مریض خواهند شد. به هر صورت قبول کردند که وسیله اعزام نمایند تا به عباسی برگردیم. قایق‌ها در تاریکی شب اعزام شدند. جا دارد که از زحمات آقای احمدی قایقران اعزامی از نیروی دریایی ارتش تشکر شود. خدا به ایشان خیر دهد که در آن تاریکی شب، قایقی که هیچ‌گونه وسیله روشنایی ندارد، از رودخانه‌ای که اطراف و داخل آن را درخت‌های فراوان فرا گرفته و همه جای دشت را آب گرفته و با مسیر اصلی رودخانه فرقی ندارد، آمدند و با مهارت‌های خاص در دو نوبت، تمام بچه‌ها را با ریسک بالا به عباسی رساندند. ساعت حدود 2 بامداد بود که آخرین نفرات که بنده هم جزء آن‌ها بودم، به عباسی رسیدیم. واقعاً از سرما و خستگی هیچ کس توان حرف زدن نداشت. وقتی از قایق پیاده شدیم، آقای محبی‌فر جلو آمدند و گفتند یکی از اتاق‌ها برای شما آماده کرده‌ایم. داخل اتاق شدیم. تنوری که داخل اتاق بود، مملو از آتشی بود که آقای محبی‌فر از قبل آماده کرده بود. سوخت تنور از فضولات دام‌هایی بود که قبلاً روستاییان آن‌را خشک و به صورت قالب‌های حدود 10 × 30 سانتیمتر انبار کرده بودند.

اتاق خیلی گرم و عالی بود. بساط چای و لوبیای گرم را هم برای بچه‌ها آماده کرده بود. فکرش را بکنید با آن همه خستگی، از صبح تا نزدیکی‌های صبح روز بعد بدون هیچ امکاناتی، لباس‌های زیر هم حتی در باران خیس شده، سرمای استخوان‌سوز و حالا این نعمت‌هایی که فراهم شده بود، همگی خوشحال و از آقای محبی‌فر تشکر نمودند. بعد از پذیرایی از خودمان، برای استراحت آماده شدیم.

صبح روز بعد جهت انجام همان مأموریت عازم منطقه شدیم. بچه‌ها به واسطه اینکه وقتی از داخل آب عبور می‌کردیم، کوله پشتی‌هایشان داخل آب می‌شد و هرچه داخل آن بود، حتی نان هم به صورت خمیر می‌شد، از حمل وسائل اضافی جهت جلوگیری از سنگین شدن و خراب شدن خوراکی‌ها خودداری می‌نمودند. وقتی به فرسیه رسیدیم، با اینکه از باران شب گذشته همه جا گل و تقریباً غیر قابل عبور بود، ولی آفتاب دلپذیری، منطقه را پوشش می‌داد. لباس‌ها که به واسطه عبور از آب خیس شده بودند – البته فقط شلوارها، که اکثراً تا حدود زانو و برای افراد کوتاه‌تر تا کمر بود – خشک نمودند. پس از قدری استراحت، بچه‌ها کم‌کم احساس گرسنگی کردند. از همدیگر سراغ نان و یا خوراکی می‌گرفتند، ولی به دلایلی که قبلاً ذکر شد، کمتر موادی وجود داشت که مورد استفاده قرار دهیم. در زمین‌های خوزستان به خصوص در آن منطقه، گیاهی خوراکی که آن‌را پنیرک می‌گویند و در خوزستان به آن توله می‌گویند و آن‌را برای تهیه خوراکی‌های محلی مورد استفاده قرار می‌دهند، به مقدار زیادی روئیده بود و بسیار تر و تازه و با توجه به بارش شب گذشته بسیار تمیز شده بودند. وقتی که به آن‌ها گفته شد که این گیاه خوراکی است، همگی شروع به خوردن نمودند و خودشان را سیر کردند. بعد از چند ساعتی که گذشت دو نفر پرسنل نظامی که یک نفر آن‌ها ستواندوم و دیگری سرباز بود، با یک دستگاه بی‌سیم به نزد ما آمدند و گفتند از پرسنل لشکر16 هستند و کار آن‌ها دیده‌بانی توپخانه است. اطلاعات منطقه و فاصله دشمن تا محل ما را گفتند و با همکاری بچه‌ها هماهنگی لازم را با توپخانه انجام دادند و آتش بازی شروع شد. تجمع نیروهای دشمن که با چشم غیر مسلح قابل رویت بودند، زیر آتش توپخانه و خمپاره قرار گرفت و تصحیحات تیر توسط این دیده‌بانان صورت می‌گرفت. تلفات قابل ملاحظه‌ای به دشمن وارد شد که از رفت و آمد و دست پاچگی دشمن و تردد خودروها جهت حمل مجروحین، می‌شد به آنها پی برد. تا غروب آفتاب، این دو نفر نزد ما بودند و به هنگام غروب آفتاب همراه ما به عقب برگشتند. روز بعد که جهت حرکت آماده می‌شدیم، خبر دادند، جناب سرگرد فرتاش ریاست رکن سوم ستاد شهید چمران را به عهده داشتند، به منطقه می‌‌آیند. نفرات حضور داشته باشند تا جهت هماهنگی بعدی توجیه شوند. ایشان به همراه یک نفر از بچه‌های ستاد که جوان زبر و زرنگی بود و بسیار پر جنب و جوش و ضمناً یک دستگاه دوربین عکاسی هم همراه داشت، از راه رسیدند. این آقای عکاس که بعداً با او همکار شدم و در رکن سوم فعالیت می‌کردیم، آقای کاظم اخوان بودند. فعالیت‌های او در ستاد و سرنوشت او بعد از جنگ‌های نامنظم که به استخدام خبرگزاری پارس درآمده بود و در لبنان به همراه متوسلیان و موسوی به اسارت فالانژها در آمدند و تا امروز از سرنوشت آن‌ها خبری نیست، در جای خود شرح داده خواهد شد. جناب فرتاش حال و احوالی صمیمانه با ما داشتند. اوضاع گروه‌ها و عملکرد آن‌ها در راستای دستورات آقای دکتر جویا شدند. گزارش به ایشان به‌طور مختصر داده شد. سپس دستورات جدیدی برای گرو‌ه‌ها بدین شرح ابلاغ نمودند:

از امروز روزها را استراحت نمائید و شب‌ها با انجام عملیات ایذایی و ابتکاری خواب را از دشمن بگیرید تا نیروی آن‌ها فرسوده شود و تا آنجا که امکان دارد دشمن را خسته و عصبانی نمائید.

*****

تعدادی قوطی خالی کنسرو را از آشپزخانه مرکزی برای ما فرستادند و بنا به طرح‌های آقای دکتر، آن‌ها را از فضولات دامی پرکرده و مقداری نفت سیاه و یا گازوئیل روی آن‌ها ریخته و چند عدد از آن‌ها روی تکه‌ای تخته، میخ کردیم و شب هنگام این قوطی‌ها را آتش می‌زدیم و این تخته‌ها را روی آب رها می‌کردیم. حرکت آب که به سمت سرازیری و روبروی دشمن بود، باعث حرکت این تخته به آن سو می‌شد و از فاصله دور مانند اینکه چندین قایق در حال حرکت و به سوی دشمن روان شده‌اند، وقتی دشمن این صحنه‌ را می‌دید، منطقه را به شدت هرچه تمام‌تر زیر انواع آتش خود می‌گرفت و ساعت‌ها منطقه را می‌کوبید. چندین تن مهمات مصرف می‌کردند و بچه‌ها با خیال راحت به سنگرهای محل استراحت خود می‌رفتند. چون حد فاصل بچه‌ها و دشمن مملو از آب بود و حرکت هیچ‌گونه وسیله‌ای از سمت دشمن امکان‌پذیر نبود.

از دیگر عملیات‌های ایذایی آن بود که در فاصله‌ای چند کیلومتر دورتر از محل استقرار خودمان، گودال‌هایی حفر می‌کردیم و چند حلقه لاستیک فرسوده خودروها را که جمع‌آوری شده بود، در شب پس از شلیک چندین گلوله و جواب‌دهی دشمن آتش می‌زدیم و آنها خیال می‌کردند، انبار مهمات ما را مورد اصابت قرار داده‌اند. لذا به آتشباری آن مناطق ادامه می‌دادند و بدین ترتیب ساعت‌ها آن منطقه و اطراف آن‌ را گلوله‌باران می‌کردند و بدین وسیله باعث خستگی و گرفتن خواب از چشمان نیروهای دشمن می‌شدیم. نیروهای خودی، هم استراحت می‌کردند و هم مهمات خود را ذخیره می‌کردند تا در فرصتی مناسب و در یک حمله برق‌آسا، در پناه این خستگی و عصبانیت آنها، ضربه کاری را به آن‌ها وارد و تلفات خوبی را از آنها بگیریم. وقتی بچه‌ها از کمبود سلاح و مهمات نزد آقای دکتر گلایه می‌کردند، ایشان مکرراً می‌فرمودند که سلاح و مهمات خود را باید از طریق کشتن دشمن و به غنیمت گرفتن سلاح‌های آنها تأمین نمایید. با این‌گونه عملیات‌های ایذایی این مقصود فراهم می‌گردید.

چندین روز بدین روال گذشت که از طریق بی‌سیم به بنده اعلام گردید، امروز غروب خودرو تدارکات که شام نفرات را آورد، شما با همان خودرو به ستاد مراجعه نمائید. غروب آن روز با همان خودرو تدارکات به ستاد مراجعه و سراغ جناب سرگرد فرتاش را گرفتم. اتاقی را به من نشان دادند که روی کاغذی با خط خوش نوشته شده بود «رکن سوم» درب را زدم و اجازه ورود گرفتم. وارد اتاق شدم، بعد از سلام و خسته نباشید، جناب سرگرد فرتاش با روی باز و چهره گشاده، من را کنار خود روی صندلی نشاندند و از وضعیت منطقه سؤال نمودند. گزارشی به عرض ایشان رسید. بعد از خوردن استکانی چای عنوان نمودند، شما حاضرید در ستاد و در رکن سوم کار کنید. به ایشان جواب دادم، ما برای کمک و خدمت به جبهه‌ها آمده‌ایم، هر کجا فایده‌ای داشته باشیم، برای ما فرقی نمی‌کند. سپس ادامه دادند، امشب در جلسه ارکان با آقای دکتر مسئله شما را مطرح خواهم کرد، در صورت موافقت آقای دکتر از منطقه به ستاد خواهید آمد و با رکن سوم همکار خواهید شد. من هم از اینکه در کنار جناب سرگرد فرتاش قرار خواهم گرفت، خوشحال شدم. چون یکی از افسران با تجربه و ممتاز نیروی زمینی بودند که به نیروی هوایی آمده بودند و از این طریق، تجربه‌های جدید و مفیدتری را کسب خواهم کرد.

از جلسه‌ای که صحبت آن شد، پرسیدم. مختصری مرا توجیه نمودند و اعضاء تشکیل دهنده آن را بیان نمودند.

هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء شام را تقسیم می‌کردند و هر یک از ارکان با نفرات مربوطه در همان محل کار و دفاتر مربوطه شام را می‌خوردند و البته محل خواب نفرات هم همان دفتر کار بود. یعنی کار به صورت شبانه روزی بود و هر لحظه که نیازی پیش می‌آمد و یا مسئولیت و مأموریتی به یکی از ارکان واگذار می‌شد، در هر ساعت از شبانه روز بدون فوت وقت اقدامات لازم صورت می‌گرفت. چنانچه نیاز به اقدامات بعدی داشت و فرصتی در اختیار رکن قرار می‌گرفت، سریعاً مقدمات و پیش‌بینی‌های لازم صورت می‌گرفت تا در اولین ساعات کار روزانه، مأموریت انجام شود.

آن روز بعد از شام با اعلام مسئول دفتر آقای دکتر جلسه تشکیل شد. جناب فرتاش بعد از اتمام جلسه فرمودند که آقای دکتر موافقت نمودند که شما در ستاد و در رکن سوم همکار ما باشید. آن شب را در دفتر جناب سرگرد فرتاش که قرار بود از فردا دفتر کار ما هم باشد ماندم. صبح شد و من تمام روز به اصطلاح تحت آموزش قرار گرفتم و جناب سرگرد فرتاش با کارهای رکن سوم و سایر ارکان، بنده را توجیه نمودند، تا غروب شد. بعد از نماز و شام، مانند شب قبل ساعت تشکیل جلسه در دفتر آقای دکتر توسط ایشان اعلام شد. آن شب من هم همراه جناب سرگرد فرتاش به جلسه رفتم. اولین باری بود که آقای دکتر را در دفتر کارش و در جمع افراد ستاد می‌دیدم. از قدرت فرماندهی و سازماندهی و برنامه‌ریزی ایشان زیاد شنیده بودم، و اکنون فرصتی پیش آمده بود تا از نزدیک و در خدمت ایشان باشم و از دانش و تجربه این انسان بزرگ و والامقام کسب تجربه نمایم.

ابتداء با نام خداوند بزرگ و درود و سلام به پیامبر (ص) جلسه شروع شد. در اتاق کار دکتر که ایشان هم مانند سایر ارکان ستادش محل کار و استراحت او همان دفتر بود، تخت خواب ایشان هم در گوشه اتاق قرار داشت. هنوز از مجروحیت پا رنج می‌بردند و با چوب زیر بغل حرکت می‌کردند. از روی همان تخت که چندین صندلی در اطراف آن قرار گرفته بود، به طوری که هم بر نفرات جلسه مشرف بودند و هم اینکه در مقابل روبه‌روی ایشان بر روی دیوار اتاق، نقشه‌ای از منطقه خوزستان نصب شده بود که محل استقرار نیروهای خودی با مهره‌های سبز رنگ و سوزن ته‌گرد مشخص می‌شد و هم محل استقرار و استعداد نیروهای دشمن که با مهره‌های قرمز و سوزن ته‌گرد مشخص گردیده بود. مناطقی را که آب پوشانده بود با رنگ آبی رنگ‌آمیزی شده بود. هریک از ارکان، مسائل و مشکلات خود را توسط رئیس مربوطه مطرح می‌نمودند و سپس با تجزیه و تحلیل و همفکری با سایر ارکان، در نهایت آقای دکتر دستورات لازم را جهت برطرف شدن و پیشرفت کار صادر می‌نمودند. در پایان جلسه آن شب، آقای دکتر فرمودند جناب فرتاش و بنده بمانیم و بقیه رؤسای ارکان مرخص شدند. تا آنجا که بنده آموزش دیده بودم، رکن سوم قلب و موتور محرکه هر یگان عملیاتی است و سایر ارکان، کار و تلاش می‌نمایند تا شرایط کار را برای پیشرفت و سهولت کار رکن سوم فراهم نمایند. اگر رکن سوم موفق باشد و از عهده مأموریت محوله سربلند بیرون آید. یعنی این‌که سایر ارکان هم مأموریت خودشان را به خوبی انجام داده‌اند.

آقای دکتر به جناب فرتاش فرمودند، فردا تمام مناطق استقرار از نیروهای ستاد را از نزدیک سرکشی نمائید، تا ایشان با محل استقرار و مناطق آشنا و توجیه شوند. به فرماندهان مناطق، ایشان را معرفی و مسئولیت وی را ابلاغ نمائید. سپس ادامه دادند که با توجه به استقرار نیروهای دشمن در ارتفاعات الله‌اکبر، سوسنگرد و  شهر اهواز در تیررس توپخانه و خمپاره‌های دشمن قرار دارد و باید هرچه سریع‌تر با هماهنگی و همکاری نیروهای ارتش و سپاه برای آزادسازی این بلندی‌ها از دست نیروهای عراقی طرح‌ریزی و اقدام شود. بایستی سریعاً تیم‌های گشتی شناسایی، اعزام و نسبت به کسب اطلاعات دقیق و کافی از وضعیت دشمن منطقه تحت اشغال آن‌ها اقدام نمایند، تا پس از تکمیل اطلاعات به دست آمده و مطابقت با اطلاعات سایر نیروها و شناخت کامل از منطقه، طرح‌ریزی برای یک حمله کامل و جامع، آماده گردد تا به حول و قوه الهی، این ارتفاعات مهم و سوق‌الجیشی دو شهر مهم سوسنگرد و اهواز که مرکز استان خوزستان است، از تیررس آن‌ها خارج و برای اهالی آنها آرامش حاصل شود.

صبح روز بعد جناب فرتاش یک قطعه نقشه 1/50000  از مناطقی که نیروهای ستاد نامنظم در آن مستقر بودند، در اختیار من قرار دادند و از همان روز سرکشی به مناطق مذکور شروع شد. در هر روز به یک منطقه و در بعضی روزها به دو یا سه نقطه که نزدیک هم بودند، می‌رفتیم. هم معارفه انجام می‌گرفت و هم من با منطقه و استعداد نیروهای مستقر شده خودی و نیروهای دشمن توجیه می‌شدم. چند روز این مسئله به طول انجامید تا نقاط را سرکشی نمودیم و آشنایی با نفرات و فرماندهان صورت گرفت. نیروها هم بنده را به عنوان جانشین جناب فرتاش شناختند.

 از جمله مناطقی که سرکشی نمودم و با آن مناطق آشنا شدم، تا آنجا که به خاطر دارم عبارتند از:

1- کوه‌های میشداغ که یک گروه از بچه‌های تهران مستقر بودند.

2- مالکیه در اطراف سوسنگرد که گروه آقای دهکردی مقدم مستقر بودند.

3- ساریه در ساحل غربی رودخانه ساریه که گروه آقای رجبی مستقر بودند

4- فرسیه در جنوب هویزه گروه آقای حاج دهباشی مستقر بودند.

5- هویزه در اطراف سوسنگرد

6- ابوحمیظه در جنوب جاده سوسنگرد

7- جلالیه در جنوب جاده سوسنگرد گروه آقای راشد از فارس مستقر بودند.

8- حمیدیه که بین راه جاده سوسنگرد که نقطه تدارکاتی بود.

9- عباسی که گروه خود ما مستقر بودند و حاج آقا دهباشی از کرج فرماندهی می‌نمود.

10- سبحانیه کنار رودخانه کرخه که گروه آقای بلوچ مستقر بود.

11- جابر حمدان که گروه آقای شاهسون مستقر بود.

12- طراح در شمال عباسی که گروه آقای مقدم‌پور مستقر بود.

13- دب‌حردان که گروه آقای بختیاری و حسین مقدم مستقر بودند.

 

منبع: شهید چمران و هم رزمان، سرتیپ دوم مرآتی، ابراهیم، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده