در کمین گل سرخ
بخش بیست و دوم: فرودی سراسر دلهره در سنندج کامیون ها در میان شعله های آتش می سوختند و انفجار مهمات داخل آنها کوه و دشت را به لرزه در می آورد. سرهنگ نصرت زاد، فرمانده تیپ به زودی به خود مسلط شد و موقعیت را دریافت. بی سیم چی اش را با خود کشید و از میان گلوله ها خود را به بالای قله ای رساند که نزدیک مهاجمان بود. از آنجا مواضع دشمن را شناسایی کرد و گرای آن را به توپخانه لشگر داد. لحظات بعد هر چند او خود شهید شد، اما فداکاری اش باعث شد تعداد زیادی از نیروها نجات پیدا کنند.

بخش بیست و دوم: فرودی سراسر دلهره در سنندج

آنان با خوشحالی و دل های پر از امید از جلسه بیرون آمدند. آقای سالک و رحیم صفوی به اصفهان برگشتند تا صد نفر از نیروهای سپاه را برای اعزام به کردستان آماده کنند و سرگرد و سروان هاشمی برای ایجاد هماهنگی و تهیۀ هواپیما برای انتقال نیروها، آن روز در تهران ماندند و غروب با اتومبیل شخصی صیاد به طرف اصفهان به راه افتادند.

وقتی که هواپیمای سی130 از فرودگاه اصفهان برخاست، سرگرد صیاد شیرازی نفس راحتی کشید و گفت:

« بالاخره برای کردستان یک کاری شد!»

اما این آرامش زود گذر بود، زیرا آنان به سوی سرنوشت مبهمی پرواز می کردند که همه چیز حکایت از یاس و حرمان داشت. اخبار هر چه که بود، جنایت بود و پلشتی از سوی دشمن، و مظلومیت بود و فداکاری از فرزندان و یاران انقلاب.

چند روز پیش از آنان، نیروهایی از لشگر21 تهران به کردستان اعزام شده بودند، اما ضد انقلاب همین که از ماجرا خبردار می شود، در خیابان ها جار می زند که:

«ای مردم، ای مادران، ای زنان، ای دختران کرد، اینان از تهران آمده اند تا مردان و جوانان شما را قتل عام کنند، چرا معطلید؟ اگر پایشان به شهر برسد، حمام خون راه می اندازند.»

زنان و دختران تحریک شده  به جلو فرودگاه می ریزند و اجازه خروج به نیروهای تازه رسیده نمی دهند.

فرماندهان ارتش برای این که بهانه ای به دشمن ندهند، آن نیروها را به همراه نیروهای دیگری با تجهیزات و بار وبنه اشان در ستونی سازمان می دهند و از شهر خارج می کنند تا به طرف سقز بروند.

آن روز،31 فروردین بود که ستون بزرگ نظامی در زیر باران بهاری به راه افتاد. اما هنوز بیش تر از ده کیلومتر از شهر خارج نشده بود که یکی از کامیون های آذوقه به گِل نشست. هر چه که زور زد، بیش تر فرو رفت.

راه کاروان بسته شد و صدای کشیده شدن ترمز ها در تنگه پیچید. تعدادی از سربازان و درجه داران  از کامیون هایشان پایین پریدند و به کمک کامیون در گل مانده شتافتند، که ناگهان صدای تیر باری دل ها را فرو ریخت و آنان به زمین افتادند و بعد آتش گلوله های سبک و سنگین بود که از همه سو در میان باران و غرش آسمان به ستون بی پناه و مانده در گِل می بارید.

 کامیون ها در میان شعله های آتش می سوختند و انفجار مهمات داخل آنها کوه و دشت را به لرزه در می آورد.

سرهنگ نصرت زاد، فرمانده تیپ به زودی به خود مسلط شد و موقعیت را دریافت.

بی سیم چی اش را با خود کشید و از میان گلوله ها خود را به بالای قله ای رساند که نزدیک مهاجمان بود. از آنجا مواضع دشمن را شناسایی کرد و گرای آن را به توپخانه لشگر داد.

 لحظات بعد هر چند او خود شهید شد، اما فداکاری اش باعث شد تعداد زیادی از نیروها نجات پیدا کنند.

این فاجعه درست سه روز پیش از پرواز آنان اتفاق افتاده بود و سرگرد شنیده بود که دشمن سرمست از غرور پیروزی، جنازه سرهنگ شهید و اسرا را در خیابان های شهر گردانده و به جشن و پایکوبی پرداخته است.

او در این فکرها بود که به کابین خلبان خواسته شد. اکنون بعد از پنجاه دقیقه پرواز، وقت فرود آمدن در فرودگاه سنندج بود اما شنید:

-جناب سرگرد، با فرودگاه سنندج هیچ تماسی نداریم، هر چه قدر که پیچ می کنیم جوابی نمی شنویم.

آنان برای فرود آمدن نیاز به هدایت از برج مراقبت فرودگاه داشتند، اما کدام فرودگاه؟ فرودگاهی که در محاصرۀ دشمن بود و مدت ها بود که صدای هواپیما نشنیده بود؟ آیا در چنین شرایطی کسی انتظار فرود هواپیمایی را داشت تا در محل خدمتش باشد و..؟

سرگرد با نگرانی پرسید: «حالا باید چه کار کرد؟»

و از آن چه که واهمه داشت، شنید: «چون هوای سنندج ابری است و بدون هدایت خارجی نمی توانیم باند را پیدا کنیم، مجبورییم در کرمانشاه فرود بیاییم.»

با این حساب تمام طرح هایشان نقش برآب می شد. زیرا جاده کرمانشاه به سنندج در دست ضد انقلاب بود و دشمن با موانعی مانند جوش دادن تیر آهن و تخریب جاده، آن را بسته بود که پاکسازی اش مدت ها طول می کشید.

خواهش کرد هر طور که شده هواپیما را در فرودگاه سنندج بنشانند.

البته این درخواست خلاف اصول و مقررات بود اما به نظر کادر پرواز، مگر همه چیز این پرواز مطابق مقررات واصول بود!

آنان آموخته بودند که هواپیمای سی130 مجاز است حداکثر64 نفر چترباز را با تجهیزاتشان و یا92 نفر مسافر و یا مجروح را حمل کند.

ولی اکنون آنان بیش از صد رزمنده را با مقدار قابل توجهی مهمات و سلاح های نیمه سنگین حمل می کردند. به گونه ای که مسافران، سلاح در دست و درهم فشرده، روی جعبه های مهمات نشسته بودند و چون کمربند ایمنی به تعداد کافی نبود، در هر تکانی روی هم می ریختند.

 همۀ این ها در حالی بود که آنان شنیده بودند؛ روی بام های سنندج تیربار ضد هوایی به کار گذاشته شده است تا هواپیماها را بزنند. اتفاقاً تا آن روز هم دو فروند بالگرد را در آسمان شهر سرنگون کرده بودند!

همه چیز حکایت از این داشت که آنان در اجرای یک مأموریت استثنایی هستند. پس در انجام درخواست سرگرد مقاومت نکردند و به دنبال راه فرود گشتند. ناوبر هواپیما، پیشنهاد کرد:

-اگر180 درجه مسیرمان را به سمت ملایر برگردانیم. آنجا سیستم ان.دی.بی. (دستگاه رادیویی است که امواج را پخش می کند) است، می توانیم تماس برقرار کنیم تا هدایتمان کنند.

خلبان پذیرفت و چنین کردند. سرانجام بعد از بیش از دوساعت و نیم سرگردانی در آسمان، ارتفاع را از بیست هزار پا به پنج هزار پا کم کردند و بعد از گذر از یک رشته کوه و چند تپه، فرودگاه دیده شد و پرندۀ سی130 به زمین نشست.

سرگرد آنان را به آغوش کشید و صورتشان را بوسید. سپس به سروان هاشمی گفت: «نیروهایت را پیاده کن.»

نیروهای گروه تأمین حفاظت، پایین پریدند و در فاصله های در نظر گرفته شده از هم، مستقر شدند تا در صورت حملۀ ضد انقلاب آماده باشند.

آن گاه سرگرد رو به رزمندگان کرد و گفت: « برادرها هر چه سریع تر تجهیزاتشان را بردارند و پیاده شوند.»

اما پرواز طولانی و پرالتهاب، چنان سرنشینان را گیج و منگ کرده بود که اگر نبود آن گلولۀ خمپاره که در نزدیکی هواپیما فرود آمد و زمین را به لرزه درآورد، چه بسا تعدادی از آنان ساعت ها توان پایین آمدن نداشتند!

نخستین گلولۀ ضد انقلاب دو مجروح از گروه تأمین گرفت که حال یکی از آنان وخیم بود و ناچار دوباره به هواپیما برگردانده شد تا برگردد.

نیروها، آشفته و سرآسیمه به طرف ساختمان فرودگاه دویدند. سرگرد خدمۀ هواپیما را هم در میانشان دید.

-شما این جا چکار می کنید؟ بلند شوید و هواپیمارا نجات دهید. هدف دشمن هواپیماست!

لحظات بعد در میان بارانی از گلولۀ خمپاره و رگبار تیربارها، هواپیما برخاست و هنگامی که از دیده ها پنهان شد، سرگرد صیاد شیرازی و همکارانش برادر رحیم صفوی و سروان سید حسام هاشمی نفس راحتی کشیدند.

جیپ، از فرودگاه بیرون آمد. کسی گفت: «چه غروب وهمناکی دارد این سنندج!»

و چنین بود. هر روز که خورشید در پشت کوه های آبی در به غروب می نشست، وحشت و ناامیدی، سلطه اش را بر خرابه های شهر می ریخت. مگر نه این است که شب، جولانگاه خفاشان است!

آن روز که آنان وارد سنندج شدند، از آن شهر بزرگ تنها چهار نقطه در دست نیروهای جمهوری اسلامی بود که هر چهار تای آن هم در محاصرۀ دشمن قرار داشت و هر آن احتمال سقوطشان می رفت. آن چهار مکان عبارت بود از فرودگاه جنگ زدۀ شهر؛ ایستگاه رادیو و تلویزیون سنندج که هیچ برنامه ای نداشت؛ پادگان لشگر28 کردستان که حتی در داخل آن آن قدر امنیت نبود که مراسم صبحگاه و شامگاه برگزار شود؛ و باشگاه افسران شهر که از چند روز پیش در زیر آتش و حملات بی امان ضد انقلاب بود و با این که آذوقه اشان ته کشیده بود و دشمن خباثت را در حقشان به حدی رسانده که آب را هم به رویشان بسته بود، اما آنان در میان اجساد شهدایشان چنان مقاومت می کردند که همه را به شگفتی واداشته بودند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده