در کمین گل سرخ
بخش بیست ویکم: آغاز درخشش در آن خلوت سهمگین طبیعت، شاید هنوز بیش تر از بیست قدم پیش نرفته بود که صدای شلیک گلوله ای سکوت را شکست و صدای رد شدن تیر از نزدیکش شنید. خود را به زمین انداخت و فریاد کشید: -نزنید من خودی هستم! خودش را معرفی کرد و خواست بگوید چرا این طور شده است، اما نگهبان فرصت نداد و گفت: «من نمیشناسمت اسلحه ات را روی زمین بگذار و دست هایت را بالا بگیر و بیا جلو!»

همین کار را کرد. این اولین بار بود که دست هایش را به نشانۀ تسلیم بالا گرفته بود و هیچ برایش خوشایند نبود. به دو قدمی نگهبان که رسید، ناگهان از بالای برج نگهبانی مجدداً تیراندازی شروع شد. فهمید دامنۀ کوه را می زنند. قلبش فرو ریخت، معلوم بود که نیرو هایش را دیده اند و حتماً مشکوک شده اند.

«با داد و بیداد حالیشان کردم که قضیۀ ما از چه قرار است و از چه جایی جان سالم به در برده ایم و حالا ممکن است به دست شما تلف شویم!

هر چند تیراندازی قطع شد، اما من شدیداً نگران شده بودم و تصور این که بالایی سر نیروها آمده باشد. لحظه ای آرامم نمی گذاشت. اما به لطف خدا وقتی که به پاسگاه آمدند، فهمیدم اتفاقی نیفتاده است. برای همین به آنها گفتم همراه نماز مغرب و عشاء، دو رکعت هم نماز شکر بخوانید

وقتی که به پاسگاه رسیدند، ساعت یازده شب بود. در اولین فرصت به سردشت بیسیم زد و اطلاع داد که در کجا هستند. و اگر دنبالشان می گردند. به آنجا بیایند.

غافل از این که نیروهای خودی تا ساعت هشت شب متوجه غیب آنان نشده بودند! ساعت ها بعد که دکتر از مسائل دوا و درمان خلبانان مجروح فارغ شد و پاسدارانی برای آنان در بیمارستان گذاشت و به پادگان برگشت، سراغ آنها را گرفت.

 همه با تعجب به همدیگر نگریستند و دکتر تازه فهمید چه اتفاقی افتاده است! بی سیمی که در ساعت یازده از پاسگاه پل کلته زده شد همه را خوشحال کرد و دکتر را بیش تر.

اما ماجرای آن شب، آغازی بود برای جلوه گری یک افسر شجاع و مؤمن. صبح فردای آن شب هنگامی که دکتر چمران به آنجا رسید، او را به آغوش کشید. گویی گوهر گران قیمتی را یافته باشد، بارها خدا را شکر کرد و بعد از آن مردم بارها وصف شجاعت این افسر مؤمن را از زبان دکتر در مساجد و محافل شنیدند.

«آن لحظه را یک لحظه تاریخی و تعین کننده برای خودم می دانم و هیچ گاه زمانی را که شهید چمران مرا در آغوش گرفت و با شور و شعف خاصی مرا غرق در بوسه کرد، فراموش نمی کنم.

 حالت بسیار خوبی به ما دست داده بود. جملاتش دقیقاً یادم نیست ولی آن قدر در خاطرم هست که ابتدا درودی فرستاد آن گاه با همان کلام عارفانه اش گفت: تو چه کردی؟ ما شما را از دست رفته می پنداشتیم و امید دیدن مجدد شما را نداشتیم!

دکتر چمران از روش کار من و راهنمایی هایم خوشش آمده بود. از سرگذشتم پرسید و با هم بیش تر آشنا شدیم.

 از همان جا بود که پیوند قلبی من با او آغاز شد. از همین جا بود که ما دو تا شدیم برادر و دوست. او در هر سخنرانی که در مساجد می کرد، از کار ما به عنوان یک حماسه یاد می کرد، که البته این امر باعث تشویق ما می شد تا بهتر وظیفه مان را انجام دهیم.»

بعد از این سروان صیاد شیرازی در نُه عملیات دیگر شرکت کرد. حالا او به عنوان مشاور و معاون دکتر فعالیت می کرد و کار پیش می برد.

 آن دو تا پاسی از شب طرح حمله به ضد انقلاب را می ریختند و روز، سروان آن را اجرا می کرد. متأسفانه این ایام مدت زیادی طول نکشید.

 درست هنگامی که آنان ضد انقلاب را در چنگ خود می دیدند و نزدیک بود که به بحران کردستان برای همیشه پایان دهند، باز هم ضد انقلاب از مشی لیبرالانۀ دولت موقت سوإستفاده کرد و خواستار مذاکره و گفت و گو شد و باز هم ماجرای قرآن و نیزه تکرار شد!

اکنون بعد از هفده روز، مأموریت سروان علی صیاد شیرازی همراه دکتر چمران از سر دشت خارج می شد. آن روز شاید هیچ تصور نمی کرد که کم تر از یک سال بعد، برای ورود مجدد به این شهر، هفته ها نبرد خواهد کرد و صد ها تن از یارانش شهید و مجروح خواهند شد!

هرچه که بود، فردا صبح، وقتی که او با لباس شخصی در میان مسافران دیگر از فرودگاه مهرآباد خارج شد، با مرد هفده روز پیش خیلی فرق داشت. اکنون او با کوله باری از تجربه در دوش و دردی پنهان در دل داشت.

علی مجدداً به اصفهان برگشت و در مرکز آموزش توپخانه مشغول کار خود شد. مدتی بعد درجه سرگردی اش ابلاغ شد. اما دلش در کردستان بود. او هر روز ساعت ها به آنجا می اندیشید. به آنجایی که اکنون می رفت تا از بدنۀ ایران جدا شود.

روزی نبود که خبر ناگواری از کردستان نرسد. شهر ها یکی پس از دیگری سقوط می کردند و ضد انقلاب جنایت می آفرید.

و در این سو، توفان حوادث پی در پی که آمده بود، کردستان فراموش شده بود. چند روز بعد از برگشت آنان از کردستان، دانشجویان پیرو خط امام، سرنخ همۀ توطئه ها را در سفارت آمریکا دیدند و آنجا را تصرف کردند. با این کار، عمر دولت موقت نیز به سرآمد و ادارۀ کشور تا انتخاب رئیس جمهور و تشکیل دولت به عهدۀ شورای انقلاب گذاشته شد.

در بهمن آن سال، انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و دکتر ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور شد و امام نیز فرماندهی کل نیروهای مسلح را به او سپرد. یک ماه بعد انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزار شد.

اکنون که نهادهای مدنی برای ادارۀ کشور شکل گرفته بودند، حل بحران کردستان در اولویت دیگر امور بود. سرگرد صیاد برای این کار طرحی داشت که بر اساس آن مرزهای غرب کشور کنترل می شد و ارتباط ضد انقلاب با خارج از کشور قطع می شد که آن زمان بیش تر توسط عراق و امرای فراری ارتش مانند اویسی و پالیزبان، پشتیبانی و هدایت می شد.

دوستان همفکر سرگرد در اصفهان طرح او را پسندیدند و برای انجامش با تیمسار فلاحی فرمانده نیروی زمینی، بارها جلسه گذاشتند. آخرین جلسه با او در بیمارستان ارتش صورت گرفت که او در بستر بیماری بود، زیرا تیمسار بعد از آن حادثۀ کمین ضد انقلاب در سردشت به اتومبیل او از کمردرد شدیدی رنج می برد.

تیمسار گفت: «مسوؤلیت انجام این طرح فراتر از اختیارات من است و اجازۀ فرماندهی کل قوا لازم است.  باید با او صحبت کنید.»

سرگرد گفت: «دست ما که از دامن او کوتاه است!»

تیمسار گفت: «من خودم برایتان وقت می گیرم.»

و چنین کرد. ساعت11صبح فردای آن روز، سرگرد صیاد به همراه حجت الاسلام سالک، برادر رحیم صفوی، سروان سید حسام هاشمی و سروان محمد کوششی در دفتر رئیس جمهور رو در روی او نشسته بودند و دربارۀ طرحشان حرف می زدند.

سرگرد صیاد به نمایندگی از حاضران، به تشریح طرح کنترل مرزها پرداخت. بنی صدر پیش از این نام این سرگرد را از دکتر چمران شنیده بود و می دانست که او بیهوده سخنی را نمی گوید،  با این حال برنتافت و حرف صیاد را قطع کرد و پرسید: «سرگرد، این چیزها از نظر علمی هم درست است؟»

سرگرد، به او اطمینان داد، خلاف علم و اصول نظامی کاری نمی کنند. وقتی نوبت به رئیس جمهور رسید، به سرعت از طرح آنان گذشت و به کردستان گریز زد. او اوضاع سنندج را برای آنان تشریح کرد و گفت:

همین الان که من با شما صحبت می کنم، جانشین نیروی زمینی به من خبر داده که شهر به طور کامل در دست ضد انقلاب است و لشگر28 کردستان در محاصرۀ کامل قرار دارد و فرمانده تیپ ما سرهنگ نصرت زاد شهید شده.

و بعد به چهرۀ سرگرد بُراق شد و گفت:

«آقای شیرازی شما که این همه ادعا دارید چرا به جای مرز به سنندج نمی روید تا به آنجا سامان دهید؟»

سرگرد بی درنگ گفت: «ما حرفی نداریم آقای رئیس جمهور، همین حالا هم آماده هستیم به آنجا که شما می فرمایید برویم، اما به شرط این که خودتان مارا پشتیبانی کنید!»

رئیس جمهور قول داد از آنان پشتیبانی کند و سرگرد به عنوان نمایندۀ هماهنگ کنندۀ او در منطقه باشد تا از امکانات ارتش و سپاه برای آزادسازی شهرهای کردستان استفاده کند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده