میگ و دیگ(53),(54)
كوكو - سرهنگ محمد علي پوربزرگ يك شب در ارتفاعات قوچ سلطان با صداي فرياد از خواب بيدار شدم. به گمان اينكه ضدانقلاب حمله كرده، سلاح و چراغ قوه را برداشته و از سنگر خارج شدم. صدا از سنگر امربرها ميآمد. با احتياط به آن سو رفتم. صدايي از داخل سنگر ميآمد.

…كوكو …..كوله …. موله …..كوكو ………

گلنگدن كلتم را زدم و با احتياط وارد سنگر شدم. هنوز صداي كوكو مي‌آمد. چراغ قوه را به صورت شخصي كه فرياد مي‌زد، انداختم. او ناصر بود. بدون وقفه مي‌گفت: كوكو….كوله….

با ديدن آن وضعيت متوجه شدم كه حادثه خطرناكي رخ نداده است. ناصر را به هر نحوي بود ساكت كرديم. رو به يكي ديگر از امربرها كردم و گفتم:

– چي شده؟

امربر در حالي كه چهره مبهوت و حيراني داشت، گفت:

– جناب سروان، به خدا من كاري نكردم. مي‌خواستم بروم توالت، پايم به پاي ناصر گير كرد و افتادم روش.

– گفتم: آقا ناصر، آسمان كه به زمين نيامده، چرا اين همه كوكو مي‌كني؟

ناصر كه تا دقايقي نمي‌توانست حرف بزند، پس از خوردن ليوان آبي گفت:

– جناب سروان، وقتي او روي من افتاد، داشتم خواب مي‌ديدم كه كومله‌ها به من حمله كرده‌اند و مي‌خواهند مرا بكشند.

با شنيدن خواب ناصر، تازه فهميدم علت كوكو، كوله، موله كردن ناصر از كجا آب مي‌خورد. رو به او كردم و گفتم:

– نصف شبي ما را بيدار كردي كه كوكو، كوله، موله بكني؟ بگير بخواب كه صبح خيلي كار داريم.

درحالي كه از سنگر امربرها بيرون آمدم، با چراغ قوه نگاهي به ساعت كردم. ساعت 2:30 بامداد بود و ناصر مي‌توانست خواب‌هاي تازه‌تري از كوكو كوله كومه ببيند.

موتور سيكلت شهادت

سرهنگ رضا خوشرو

تازه به آن گردان رفته بودم. معمولاً هر فرماندهي در ابتداي ورود، پرسنل و ادوات و اماكن يگان‌اش را كنترل مي‌كند. در حين بازديد متوجه يك دستگاه موتور سيكلت شدم كه گرد و خاك زيادي روي آن نشسته بود. به طرف آن موتور سيكلت رفته و آن را برانداز كردم. موتور سيكلت تقريباً نو و سالم بود. از يكي از پرسنل قديمي سؤال كردم. او در جواب گفت:

– هركس سوار اين موتور سيكلت بشود، شهيد مي‌شود!

فرداي آن روز در مراسم صبحگاه در مورد خرافات و مسائلي از اين قبيل صحبت كردم و به پرسنل گفتم:

– اولاً شهادت يك فيض است، ثانياً مگر مي‌شود موتور سيكلت عامل شهادت باشد؟

فكر كردم بعد از سخنراني مسبوط من نسبت به موتور سيكلت پرسنل گردان حاضر به استفاده از آن بشوند، ولي هيچ‌كس حاضر به اين كار نشد. چون مي‌خواستم با خرافات و انديشه‌هاي قديمي مبارزه كنم، از مسئولين عقيدتي خواستم كه يك نفر را براي سخنراني در اين مورد به گردان بفرستد. عقيدتي سياسي هم كلاس ويژه‌اي به خاطر موتور سيكلت شهادت ترتيب داد و سخنراني مفصلي هم در اين مورد ايراد نمود. با اين حال هيچ‌كدام از پرسنل گردان حاضر نشدند سوار اين موتور سيكلت بشوند. من هم پيگيري نكردم و باز هم اين موتور سيكلت ماند و خاك خورد.

يك روز توپخانه عراق، مواضع ما را به شدت در هم كوبيد. در اين گلوله‌باران سيم ارتباطي ما قطع شد. از مسئول مخابرات خواستم كه براي حفظ جان نيروهاي در خط، هرچه سريع‌تر يك نفر را به ترميم سيم بفرستد.

مسئول مخابرات سربازي به نام اميري را براي ترميم فرستاد و چون همه ماشين‌هاي گردان در خط و درگير بودند، مجبور شديم آن موتور سيكلت را مورد استفاده قرار بدهيم. سرباز اميري بدون آن‌كه اعتراضي بكند، سوار موتور سيكلت شد و دقايقي بعد اعلام كردند كه سيم تلفن وصل شد و مشكل تلفن برطرف شده است. وقتي در مورد سرباز اميري سؤال كردم، گفتند در حال بازگشت است.

با خود گفتم پس از بازگشت اميري، بچه‌هاي گردان را جمع مي‌كنم و به آن‌ها ثابت مي‌كنم كه خرافات، ريشه اساسي ندارد. در اين انديشه بودم كه تلفن فرماندهي به صدا درآمد. وقتي گوشي را برداشتم از آن طرف سيم اعلام كردند كه سرباز اميري در موقع بازگشت مورد اصابت تركش گلوله‌هاي دشمن قرار گرفته و در نزديكي محل گردان به زمين افتاده است.

به سرعت خودم را بالاي سر سرباز اميري رساندم. قبل از من چند نفر از درجه‌داران و سربازان و سرپرست مخابرات هم رسيده بودند. وقتي به جمع آن‌ها پيوستم، يكي از پرسنل با چشم گريان به طرف من آمد و گفت:

– جناب سروان، اميري هم شهيد شد.

با شنيدن اين حرف واقعاً شوكه شدم. كاري نمي‌توانستم بكنم. دستور دادم مراسم باشكوهي براي تشييع او در گردان ترتيب بدهند و چنين شد.

روز بعد اولين كاري كه كردم اين بود كه موتور را سوار وانت كرده و به قرارگاه فرستادم و به جاي آن، يك دستگاه موتور سيكلت ديگر (جديد) گرفتم.

روز بعد خبر دادند يكي از درجه‌داران قرارگاه با آن موتور مشغول انجام وظيفه بود كه به فيض شهادت نائل آمد!

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده