شهید چمران و هم رزمان
شهید دکتر مصطفی چمران به نقل از آقای شاهحسینی – بخش دوم سرِ تیم آقای محمود خسرویوفا دعوا بود که رئیس فدراسیون جانبازان است. خیلیها میخواستند به تیم او بروند. ساعت 12شب ما میخواستیم برویم حمیدیه که یک تک بزنیم و برگردیم. راننده ما برادر زن چمران، آقای کیا و محمد جاهد و بقیه افراد، ماشین ما هم از شورلت های شرکت نفتی بود. آقا آمدند و گفتند باید ما را هم ببرید. گفتیم ما چراغ خاموش میرویم، شما امشب را صبر کنید، فردا صبح باهم میرویم دوری میزنیم همه جا رو ببینید. فردا شب هم شما را میبریم. که اگر از ماشین پرت شدید بتوانید برگردید، نروید به طرف عراقیها

اصرار داشتند که حتماً بیایند. سرهنگ سلیمی که الان سرلشکر است، او هم با آقا آمده بود و رئیس دفتر آقا بود. او هم خواست بیاید، گفتم نمیشه. آقا خودش من را صدا کرد و گفت ببرش. گفتم شما امر می کنید چشم. ما او را سوار کردیم و رفتیم. ما وارد بودیم. من نارنجک و آر‌پی‌جی و….. داشتم. وسط ماشین وانت نشستم محمد جاهد هم بغل دست و همه دورش، محمود خسروی‌وفا بلند شد، سخت لوله‌ها را گرفت که باد به او نخورد. گفتم حاج محمود بنشین، اینجا تیر غیب زیاده. می‌دانستیم تیر غیب الکی می‌آید می‌خورد و آدم کشته می‌شود. همین که وارد ده سید شدیم، یک موشک مالیوتکا آمد کف آسفالت صاف رفت زیر این ماشین، ماشین معلق زد. درست اول جاده سوسنگرد روبروی انبار مهمات ارتش، ما همه 20-30 متر  پرت شدیم روی این انبار مهمات، حالا خوب بود مین‌گذاری نشده بود. حاج محمود چون ایستاده بود و سفت میله‌ها را گرفته بود، وقتی ماشین برگشت، روی پای او افتاد و پایش قطع شد. ما همه بیهوش شدیم. بعداً یکی از این مینی‌بوس‌هایی که از سوسنگرد درحال فرار بودند، همه ما را روی هم انداختند و به اهواز آوردند. من هم کتفم شکست و پوست کله‌ام کنده شده بود، بقیه هم زخمی بودند. نزدیک 9-10 صبح بود، دیدم پایم خیلی درد می‌کند، دست زدم دیدم یک پایم نیست. نگو موقع خوابیدن یک پایم را زیر تختم گذاشته‌اند. گفتم آه پایم قطع شده، اول جنگ یک پایی چه‌کار کنم. بعد دیدم پایم هست، پا را باز کردم درد گرفته بود. یک مرتبه پرستار گفت سه تا پا داره، سه تا پا داره. حالا نگو شب ما را خوابانده بودند، پای من که زیرم بوده، پای محمود بیچاره رو گذاشته بودند زیر پای من.

ساعت 9-10 از اینجا ما را با هواپیما آوردند تهران، کتفم را بستند پوست سَرم را بستند، ماهم آمدیم خانه. یک پسر داشتم به نام رضا، آمد گفت بابا جون چطوری؟ و رفت مدرسه. دکتر چمران از اهواز زنگ زد، گفت کجایی، گفتم من تهران و در خانه هستم. گفت بیخود، همینطوری بلند شو بیا. از طرف دکتر هم جناب رستمی زنگ زد گفت بدو بیا، دکتر بفهمد دادَش درمی‌آید. جناب رستمی خیلی با تقوا بود. برای ما مردم عادی تعجب‌آور بود که یک نیروی نظامی این‌قدر با تقوا بود. به من می‌گفت تو هیچ جا لازم نیست بروی، تو فقط پهلوی من باش. گفتم آخه واسه چی؟ گفت، تو نیروی یه وقتی هستی که وقتی تو را لازم دارم، اگر نباشی سه تا لشکر هم نمی‌توانند کار تو را انجام دهند. آقای رستمی در ستاد، کار عملیاتی می‌کردند. بعد از وزیر دفاع شدن آقای دکتر، تعدادی ارتشی دیگه آمدند. آقای فرتاش، مرآتی، خواجه محمود و یک سری دیگر که اسم آنها را نمی‌دانم. ما در زمانی که رسیدیم به خوزستان با ارتشی‌ها همکاری داشتیم. چون هرچه تجربه کسب نموده بودیم، همان‌گونه که گفتم با تدبیر دکتر چمران از انتقال تجربه نظامی‌ها بود که به ما یاد داده بودند. در زمان ریاست جمهوری آقای بنی‌صدر که فرماندهی کل قوا را هم به عهده داشت، هیچ چیز به ما نمی‌دادند. ما با بچه‌های ارتش و انباردارها هماهنگ بودیم. من خودم دو مرتبه رفتم و یک وانت مهمات گرفتم. شب‌ها می‌رفتیم توی انبار مهمات، بغل کانکس مهمات، وانت را پر از موشک تاو می‌کردیم و برمی‌گشتیم و تا مدتی از نظر موشک و مهمات شارژ بودیم و با آنها می‌جنگیدیم تا تمام شوند.

یکی از بچه‌ها به‌نام ابوالفضل که بچه آمل بود، در یک روز 28 تانک را با موشک‌های تاو زد که این موشک‌ها هم دزدی بود از ارتش، منتها به کمک خود ارتشی‌ها و بعد هم برای کمک به خود آنها مصرف می‌کردیم. بحث این است که در انقلاب و جنگ، یک نیرو دخیل نبوده و همه بودند. کل نیروهای مسلح هر کدام در جایگاه خود با توجه به تجهیزاتی که در اختیار داشتند. مثلاً در اوایل جنگ که هنوز نیروها منسجم نشده بودند، به لحاظ آشفتگی انقلاب و فرار بعضی‌ از سران ارتش، اوضاع بهم ریخته بود، ولی هواپیماهای نیروی هوایی و خلبانان و سایر عوامل نهاجا با تمام توان دفاع می‌کردند و هواپیما به جنگ تانک می‌رفت تا در پیشروی دشمن تأخیر ایجاد کند و نیروها فرصت آماده شدن برای مقابله را به‌دست بیاورند. بعضی دیگر مثلاً در ستاد جنگ‌های نامنظم کلاً نظامیان بودند که به ما آموزش می‌دادند و ما غیر از ارتشی‌ها هیچکس دیگر را نداشتیم. در ستاد جنگ‌های نامنظم همه عملیاتی که انجام شد به کمک ارتشی‌ها بوده. مثلاً عملیات ده ‌سید، رامسه، سدکوهه و آب انداختن زیر دشمن که به انجام این عملیات‌ها و آشنایی با رستمی در کردستان ما همرزم شده بودیم تا حمله 28صفر. در این حمله من و رستمی مأموریت شناسایی پیدا کردیم، رفتیم شناسایی. یک عکس هست که من نقشه را دارم توضیح می‌دهم و دکتر هم نگاه می‌کند، نشسته‌ایم داخل اتاق ایشان. دکتر گفت چه‌خبر؟ گفتم این منطقه طراح است، این لشکر قزوین می‌خواهد از طراح شروع کند و حرکت کند بیاید کرخه‌نور. گفتم اگر این لشکر از کرخه‌نور رد شود می‌خواهد به سمت پادگان حمید برود و بنده هم با 90 نفر مأموریت دادند که این جاده را ببندیم که این لشکری که پشت آب است با لشکر این ‌طرف عراق به‌هم دست ندهند، ما هم گفتیم باشد. مأموریتمان را انجام دادیم. در این حمله ما در محاصره تانک‌ها قرار گرفتیم و تا ساعت 9شب در محاصره بودیم، که من به دنبال تانک عراقی می‌کنم و از تانک بالا می‌روم و نارنجک را داخل تانک انداختم و منفجر شدن تانک و بعد هم کشته شدن خدمه.

عراقی‌ها در روستای ابوحمیظه دیوار جلو و عقب تمام طویله‌ها را برداشته بودند. دیوار چپ و راست و نصف آن باقیمانده بود که عکس‌های هوایی هم چیزی را نشان نمی‌داد. من و رستمی رفتیم از نزدیک، ‌این‌ها را شناسایی کردیم. آن وقت یک جلسه گذاشتند. آقای بنی‌صدر و دکتر چمران و ما هم بودیم، ولی ما تصمیم گیرنده نبودیم. یک یادداشت گذاشتم برای آقای دکتر و گفتم اگر لشکر قزوین به محض اینکه از رودخانه عبور کند بیاید این طرف رودخانه، این تیپی که عراق توی طویله‌های ابوحمیظه مخفی کرده، از وسط نصفش می‌کند. منِ عادی که تخصص نداشتم، آن موقع این را فهمیدم و آقای دکتر به آقای بنی‌صدر گفت، ولی ایشان قبول نکرد و گفت ما عکس هوایی گرفته‌ایم و نشان می‌دهد هیچ چیزی آنجا نیست. در صورتی که یک تیپ آنجا بود. در موقع عملیات هم همان شد که نمی‌بایستی بشود. نیروهای ایرانی آمدند و از رودخانه رد شدند و دیدند جلو خلوته، نگو تله بوده. افراد همه از تانک‌ها پیاده شدند و شروع کردند غنیمت جمع کردن. این تیپ عراقی که مخفی شده بود، همه نیروهای تیپ3 لشکر قزوین را تارمار کرد. حدود 40 دستگاه تانک چیفتن ما را زدند. وقتی ما محاصره شدیم و آن یک دستگاه تانک را من مفجر کردم، عراقی‌ها یک خیز رفتند عقب و بچه‌های ما توانستند از محاصره فرار کنند. دو نفر هم شهید دادیم.

درباره خسرو شریفی

خدا رحمتش کند. وقتی مقام معظم رهبری آمدند اهواز، ما تعدادمان قلیل بود. وقتی دیدند ما تعدادمان اندک است و شب و روز می‌دویم، خداوکیلی خدا این سید اولاد پیغمبر را از این انقلاب و مملکت نگیرد، ندیدم مثل این آدم. مثل یک پدر دلسوز، خداوکیلی الان مثل همان روزه، گفتند آخه اینطوری که نمیشه. شروع کردن تلفن زدن. گفتن برای شما نیروی مردمی می‌فرستیم. به دکتر گفتند، یک مرکز آموزش درست کنید. لذا از مردم استفاده کنید. چون نیرو نداریم. دکتر دستور داد، ما هم رفتیم با همین شهید رستمی شناسایی کردیم. یک مرکز انگلیس‌ها مربوط به زمان رضاشاه توی پادگان درب خزینه در پنج کیلومتری جاده اهواز به شوشتر. آنجا را دیدیم. که بعد از انگلیسی‌ها، مرکز نگهداری دیوانه‌ها بود. که با انقلاب، دیوانه ها هم از آنجا رفته بودند و به صورت مخروبه درآمده بود. آنجا را گرفتیم و دورش حفاظ گذاشتیم و آماده نمودیم برای آموزش نیروهای داوطلب مردمی که از تهران و شهرستآنها می‌آمدند. برنامه آموزش هفت روزه بود به صورت خیلی فشرده و سنگین و بعداً محل مدارس هم که در سطح شهر تعطیل شده بودند، جهت اسکان و استقرار نیروهای مردمی مورد استفاده قرار گرفت و تعداد آنها به 13مدرسه رسید. این‌هم از طرح‌های دکتر چمران بود. و مسئولین این اردوگاه‌ها آنها را سازماندهی می‌کردند و به جبهه‌ها می‌فرستادند.

 برای این آموزش، آقای دکتر، آقای خسرو شریفی که آن موقع سروان و از بچه‌های تیپ هوابرد ارتش بود، جهت آموزشگاه و دادن آموزش فرستادند. می‌گفت، به من بگوئید عمو خسرو، افسری بود با قد متوسط و از این لباس‌های پلنگی تنش بود. برای ما طرح آموزشی می‌نوشت و ما هم عین نوشته‌های او، آموزش می‌دادیم. نفراتی که به آموزشگاه می‌آمدند، توسط ایشان برای کارها و رسته‌های مختلف دسته‌بندی می‌شدند. مثلاً افرادی را جهت خدمه 106 و تعدادی را برای خدمه موشک تاو و غیره که همه از روی قد و قواره و جثّه و ورزیدگی آنها بود. بعداً آقای دکتر، نفر دیگری را هم به آموزشگاه معرفی کردند به آموزشگاه به نام آقای گلستانی که اکنون هم در قید حیات هستند. بعداً ستوان احمد اسدی هم به جمع ما اضافه شد. یک امر طبیعی بود که در آن زمان کسی غیر از ارتشیان، مسائل نظامی را نمی‌دانستند و همه مربیان از نفرات نظامی بودند. من حدود یک‌ماه بیشتر در آنجا نماندم.

در این آموزشگاه تیراندازی، آر‌پی‌چی زدن، تفنگ106، موشک تاو و خمپاره را آموزش می‌دادند. در ستاد، غیر از ارتشیان، کسی این سلاح‌ها را نمی‌شناخت که بتواند آموزش بدهد. هیچکس نمی‌تواند ادعا کند که مثلاً فلان و بهمان بودم. ما بچه‌ها همه از ارتشی‌ها یاد گرفتیم. یک خاطره از تفنگ106 برای شما از کردستان بگویم. در سردشت وقتی هوابرد آمد آنجا، یک دستگاه جیب که 106 روی آن نصب شده بود، به عملیات بردند. بعداً که برگشتند، گلوله 106 را خارج نکردند. درجه‌دار هوابرد همینطور نشسته بود. لوله‌اش هم همینطوری پُر بود. پادگان سردشت هم یک خیابان بود که ما توی آن رفت‌وآمد می‌کردیم. این جیپ توی دست‌انداز افتاد، زانوی این درجه دار به ماشه کولاس 106 خورد و 106 شلیک کرد. گلوله به یک مغازه نانوایی که مردم برای نان در صف بودند اصابت کرد و همه نفرات حاضر در نانوایی را تکه تکه کرد. خود خدمه هم کشته شدند. نتیجه این شد که دو هفته قیام شد و ما پادگان را قفل کردیم. همه آماده باش بودیم. بزن بزن، بگیر و ببند . واویلا شده بود. جنازه‌ها روی هم ریخته بودند. منافقین فیلم و عکس گرفتند و جلوی درب دانشگاه تهران نمایش می‌دادند.عکس سر من را هم انداخته بودند و همچنین عکس شهید رستمی را جلو درب دانشگاه زده بود. برادر من من دیده بود، به من زنگ زد که مواضب خودتان باشید. چهارصد هزار تومان در سال1358 برای سر ما جایزه گذاشته بودند که من و رستمی را بکشند و گفته بودند که اینها قاتل آن نفرات در صف نانوایی هستند.

بقیه مطلب خسرو شریفی را بگوئیم. خسرو شریفی را دکتر اینطور معرفی کردند: ایشان افسری بوده که دوره‌های مخصوص در خارج از کشور دیده و یکی از افسران فعال در ظُفّار بوده و خیلی خوب عمل کرده است. از نظر نظامی از وجود این نظامی خوب استفاده کنید. آموزش بگیرید. تخصص‌های او را حفظ کنید و در جهت درست به کار ببرید.

 نحوه‌ی همکاری من با خسرو شریفی سه چهار ماه ادامه داشت. افسری با انضباط بود، این دیدگاه من است. من اصلاً شب‌هایی رفتم پیش او، می‌نشستم و او از خاطراتش برای من تعریف می‌کرد. چون بچه پایین شهر بودم و لاتی حرف می‌زدم و از اینها نبودم که نماز شب بخوانم. الانش هم نماز شب نمی‌خوانم چون سعادت ندارم.

 اینطوری بود که با او یک مقدار مَچ شده بودم. شریفی خیلی وطن‌پرست بود. من خاطر جمع هستم و اینطوری که من احساس کردم، اونجا هم نشسته بود و آموزش می‌داد و از کمک کردن به این بچه‌ها راضی بود، چون می‌دید که ما داریم با عراق جنگ می‌کنیم و با اجنبی داریم می‌جنگیم، اعتقاد داشت که او هم باید کمک کند. من اعتقادات مذهبی خسرو شریفی  را تأیید نمی‌کنم. ولی اعتقادات وطن‌پرستی او  را صد ‌‌درصد تأیید می‌کنم.

بعد از شهادت چمران و اعزام به سوریه

زمانی که دکتر چمران شهید شد من می‌خواستم برگردم خانه‌ام. حالم گرفته شده بود. آقای رحیم‌صفوی روی تپه‌های الله‌اکبر من را دید و گفت شما حق نداری برگردی. نمی‌دانم کدام یک از مراجع هم همراه ایشان بودند. آیت‌الله مشکینی بود، نمی‌دانم. توی چادر ایشان من را صدا کرد و گفت: حاج ‌آقا ایشان در پاوه بوده، لانه جاسوسی بوده، در مبارزه با خلق عرب بوده، با شهید چمران هم اینجا کار کرده، در امور عملیاتی و نظامی را هم ماهر شده. گفتم، حالا دیگر می‌خواهم برم خانه، ایشان گفتند، نه تکلیف شرعی هست باید بمانید. همانجا به آقای رحیم‌صفوی گفتم بروم مرخصی بعد بیام. به من گفت: باشد، 10روز برو، زن ‌و بچه را می‌بینی، بعد میری خیابان خردمند جنوبی، فتوکپی شناسنامه را بده آنجا و بیا. من اصلاً دوره سپاه ندیدم.

از آن به بعد من سپاهی شدم. و برای اولین بار مسئول عملیات گردان کوثر سپاه شدم. بعداً معاون ستاد عملیات تیپ27 محمد رسول‌الله (ص) شدم که حاج همت معاون تیپ و حاج احمد متوسلیان فرمانده تیپ بود. بعد از اینکه خرمشهر آزاد شد، 24 ساعت بعد، من و حاج احمد را از تهران خواستند، گفتند سریع بیائید. تهران که رسیدیم نگذاشتند به خانه برویم. آوردند به پایگاه یکم شکاری، دیدیم تیمسار ظهیرنژاد آنجاست. دو گردان ارتشی و دو گردان سپاهی آنجا بودند. رفتیم لبنان سرتیپ قندهاری هم بود.

فرمانده گردان سپاه یک حاج علی موحد دانش بود و دیگری رستگار، حاج همت به من گفت سوار هواپیما بشوید، سوریه پیاده می‌شوید. با اولین نیرو وارد سوریه شدیم. عکس‌هایی که دارم قرارداد ضبدانی رو با معاون حافظ ‌اسد می‌نویسیم. قرارداد را من خودم از حافظ اسد گرفتم. امضای خودمه. حاج احمد برای بسیجی‌ها سخنرانی کرد و رفتند. گفتند، می‌خواهیم بیروت را بازدید کنیم. وقتی چمران شهید شد، ابوهشام و بقیه لبنانی‌هایی که آمده بودند برای مراسم شرکت کنند، شب‌ها می‌آمدند خیابان ولیعصر و خانه ما می‌خوابیدند. پانزده روز آنجا بودند. در بیروت به حساب آشنایی که با آنها داشتیم، رفتیم با بچه‌های سازمان اَمَل بیروت را گشتیم و آمدیم. حاج احمد با بچه‌های الفتح رفتند. آنها که چهار نفر بودند و کاظم اخوان خودمان هم که با آنها بود، آنها را بردند تحویل دادند. و ما رفتیم و برگشتیم. توی زهله هم دو نفر از تبلیغات ما را گروگان گرفتند. همین شهید رستگار، گردانش آنجا مستقر بود. توی جانتا با سازمان املی‌ها. تو لبنان سازمان امل، رادیو داخلی دارند، صحبت کردیم گفتیم اگر دو نفر ما را ندهید، با خمپاره می‌زنیم. یک خمپاره به زهله شلیک کردند، خورد به پمپ بنزین. گفتند، نزنید و آمدند. هر دو نفر را تحویل ما دادند. ما با این ترفند می‌خواستیم حاج احمد و سه نفر دیگر را پس بگیریم. تا به دست اسرائیلی‌ها نیفتاده‌اند. سفارت ایران نگذاشت. سفیر آقای محتشمی بود. خبر دادند به دفتر حضرت امام که آقا اینها دارند با اسرائیل جنگ را شروع می‌کنند، در صورتی که این نبود. از دفتر امام دستور دادند، شهید صیاد شیرازی و رحیم‌صفوی با یک فالکن آمدند، من و حاج‌ همت با هواپیما برگشتیم و دیگر سوریه نرفتیم.

 

پا نوشته ها:

1- آقای شاه‌حسینی متولد تهران، محل زندگی وی در سرپولک خیابان سیروس، مادرش اهل روستای لالون از توابع رودبار قصران است. آن‌گونه که خودشان بیان نموده‌اند، نیمی از سال یعنی تابستان و پاییز را در لالون رودبار قصران و زمستان و بهار را در تهران مشغول کار و فعالیت بودند.

 

منبع: شهید چمران و هم رزمان، سرتیپ دوم مرآتی، ابراهیم، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده