سرباز در خاطرات دفاع مقدس
ماجراي ناپديد شدن حسينزاده نمين در اين عمليات، علاوه بر شهدا و مجروحين، تعداد انگشتشماري هم از افراد مفقودالاثر شده يا به علّت جدا شدن از نيروي خودي و گم كردن سمت، به اسارت عراقيها درآمدند و البته اكثر آناني كه به اسارت درآمدند از راديوي عراق خود را معرفي كردند و معمولاً در اثر تعليمات و فشار عراقيها ميگفتند: نيروهاي عراقي با ما خوشرفتاري كرده و پذيرايي نمودهاند و اكنون هم مشكلي نداريم!

در گروهان يكم، سربازي بود به نام حسين‌زاده ‌نمين كه اهل نمين اردبيل بود، من مدت زيادي فرمانده گروهان او بودم و به خوبي مي‌شناختمش و به لحاظ آشنايي با روحياتش پيش من مجاز بود با صراحت خواسته‌هايش را مطرح نمايد. او جواني رشيد و تنومند بود، از نظر درستكاري، صداقت، سلامت روحي و جسماني مورد قبول همه بچه‌هاي گروهان بود، امّا  به لحاظ شرايط محيط و آداب و فرهنگ آن منطقه از آذربايجان، متعصّب و زودرنج و گاهي معترض بود، شوخي‌بردار هم نبود، امّا در عين حال خون‌گرم و صميمي بود، با لهجة غليظ و شيرين آذري صحبت مي‌كرد و رك‌گو و خوش‌بيان بود و در گروهان فردي شناخته شده براي همه بود. پس از خاتمة عمليات، ايشان ناپديد شد. ابتدا شايعه بود كه هنگام پاتك عراق گم شده و به سمتي نامعلوم رفته است، بيشترين احتمال در اسارت ايشان بود، بعد از مدتي خبر آوردند كه جسد وي پيدا شده است و پيكر مطهر آن شهيد را براي تحويل به خانواده‌اش به اردبيل فرستاده‌اند، كساني كه اين خبر را شايعه كردند، مدعي بودند كه با شناختن چكمه و لباس و كلاهش او را شناسايي كرده‌اند و البته مشخصات ديگري از لباس و علائم او را نيز مشاهده كرده بودند كه دال بر صحت ادعا و مطابقت پيكر شهيد با حسين‌زاده مي‌دانستند. فرمانده گروهان هم گزارش شهادت او را به گردان ارسال كرد و اقداماتي كه در مورد يك شهيد معمول بود در مورد وي هم عملي شد و ماه‌ها در مكاتبات او را شهيد قلمداد مي‌كردند. روزي از بازديد خط برگشته بودم و به محض اينكه وارد محوطه پاسگاه فرمانده گردان شدم، با كمال تعجّب قيافه حسين‌زاده ‌نمين جلوي چشمم مجسّم شد كه عصايي زير بغل دارد و جلوي سنگر ركن يكم ايستاده است. خوب دقت كردم و به او خيره شدم، آري خودش بود! امّا يك پايش از ناحيه زانو قطع شده بود. با او روبوسي و احوالپرسي كردم، چگونگي زنده ماندش را از او پرسيدم ولي خودش هم به‌طور دقيق نمي‌دانست در چه نقطه‌اي مجروح شده و چگونه و يا توسّط چه كساني تخليه و نجات پيدا كرده است. به او گفتم: اي زرنگ! نكند از زندان عراقي‌ها فرار كرده‌اي؟ و حالا خود را فراموش‌كار و بي‌خبر جلوه مي‌دهي؟ و يا در اثر شكنجه بعثي‌ها همه چيز را فراموش كرده‌اي؟! خنديد و گفت: من بيهوش بودم، عراقي‌ها مرا نبرده‌اند و نمي‌دانم چگونه نجات پيدا كردم. او اينك به دنبال مسائل اداري و تكميل مدارك جانبازي به گردان آمده بود و طبق معمول از بُعد مسافت اردبيل تا منطقه، گرماي شديد و تأخير در تكميل پرونده‌اش ناراحت و معترض بود.

 

پا نوشته ها:

عبدي بسطامي، علي؛ خاكريز 202؛ صص 142 ـ 140.

 

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده