در کمین گل سرخ
بخش بیستم: فرمانده خود خوانده در صحنه خطر مجروحیت ستوان عابدی باعث شد عملیات نا تمام بماند و دکتر و نیروهایش تصمیم به برگشت بگیرند. پس دو فروند214 باز آمدند و به زمین نشستند. در چشم به هم زدنی دکتر و نیرو هایش سوار شدند و بالگرد ها بر خاستند و به سوی پادگان به پرواز در آمدند. -پس ما چه؟

سروان تازه فهمید آنان جا مانده اند. اما کاری از دستشان بر نمی آمد. با حسرت و نگاه های پر از نا امیدی دور شدن بالگرد ها را دنبال کردند تا هنگامی که دیگر صدای آنها محو شد.

سایه مرگ آنان را در بر گرفت و در چنگال یأس در هم فرو رفتند. لحظاتی این چنین گذشت. ناگهان علی به خود آمد. رو به همراهانش کرد

وگفت: «برادرها گوش کنید! من سروان علی صیاد شیرازی هستم و دوره های مختلف نظامی دیده ام مانند چتر بازی، تکاوری، نقشه خوانی و چیزهایی از این قبیل. از این لحظه به بعد من فرمانده شما هستم.

استدعا دارم به دستورات من خوب گوش کنید؛ تا ان شإالله بتوانیم از این مهلکه نجات پیدا کنیم!»

صلابت و طمأنینه ای در صدایش بود که خودش را به شگفتی واداشت و دید  که نور امید در چشم ها درخشید و دوباره زندگی در رگ ها جاری شد. هر طور که بود، خودشان را از یال به طرف قله کوه کشاندند. در آنجا سروان نخستین فرمانش را صادر کرد که البته غلط بود:

-ما باید تا صبح روی همین قله بمانیم. برای این که از حمله دشمن درامان باشیم، لازم است دور قله یک «دفاع ساعتی» بگیریم و اگر تا صبح هم شده مقاومت کنیم.

خیلی زود فهمید که این دستور اشتباه است. اولاً؛ در آنجایی که ایستاده بودند، آشکارا در دید دشمن قرار داشتند و آنها همین که مطمئن می شدند دیگر از بالگرد خبری نیست، به سراغشان می آمدند. ثانیاً؛ برای تا صبح در آنجا ماندن نیاز به سنگر و پناهگاه بود و مهماتی که بتوانند در صورت حمله دشمن مقاومت کنند، که آنان نداشتند. خود سروان تنها  یک قبضه ژ-3 داشت با 40تیر فشنگ!

بنابراین، باید فرمانش را اصلاح می کرد، اما هر چه کوشید چیزی به ذهنش نیامد. حالا آفتاب داشت به سرعت غروب می کرد و آنان از دور دوباره بالگرد را دیدند که به طرف بانه حرکت می کردند  تا شب را در پادگان آنجا باشند که امنیت بیشتری داشت. و این یعنی پاک آنان فراموش شده اند و دیگر امیدی نیست کسی به نجاتشان بیاید. احساس مسؤولیت در برابر جان افرادش که به او اعتماد داشتند، دلش را به درد آورد و قلبش شکست.

به امام زمان(عج) متوسل شد و شروع کرد به خواندن دعای فرج.

«دعای فرج را خواندم. این اولین بار بود که در خط جنگی دعای مقدس آقا امام زمان(عج) را می خواندم. همین که دعا را خواندم، بلافاصله طرح عملیات به ذهنم خطور کرد و تمام تاکتیک هایی را که به صورت تئوری و عملی خوانده بودم و هیچ وقت استفاده نکرده بودم، به ذهنم رسید.

آن هم تاکتیک عبور از منطقۀ خطر و در شرایطی که احساس می کردیم در محاصره ایم»!

اینک با قلبی مطمئن فرمان جدید  صادر کرد:

-برادران عزیز، ما باید هر چه زود تر اینجا را ترک کنیم.

از راهنما پرسید: «از سر دشت چقدر فاصله داریم؟»

حدود23 کیلومتر فاصله داشتند. چراغ های شهر از دور دیده می شد، باید به سوی شهر می رفتند.

راهنما گفت: «جاده نا امن است نمیتوانیم از آن استفاده کنیم.»

گفت: «از بیراهه می رویم.»

روش کار را به نیروها آموخت و در کم تر از نیم ساعت آنان را با طریقۀ عبور از محل خطر در شب، پیاده روی، حفظ و نگهداری سلاح به طوری که سر و صدا راه نیندازد، خیز های صدمتری رفتن، توقف برای استراق سمع و… آشنا کرد و به راه افتادند.

«چون جای درنگ نبود، سریع نیرو ها را سازمان دادم و آمادۀ حرکت شدیم. به همه شماره دادم و خودم به عنوان شمارۀ یک، در اول ستون قرار گرفتم و حرکت کردیم.

منطقۀ اطراف شهر سردشت به گونه ای است که از فاصلۀ بسیار دور، چراغ های شهر به خوبی نمایان است و ما که حدود23 کیلومتر ازشهر فاصله داشتیم، از این امر بهره جستیم و مسیرمان را از میان دره ها وتپه ها به طرف شهر شروع کردیم.

به علت تاریکی هوا و وارد نبودن به راه های عبوری میان تپه ها، از راه های مشکل و سخت عبور می کردیم و گاهی مجبور بودیم کوهی را دور بزنیم تا چراغ ها را گم نکنیم.

نیروهای ضد انقلاب که متوجه حضورمان در منطقه شده بودند. شاید چون فکر می کردند در چنگشان هستیم، کاری به کارمان نداشتند. ما باید از این فرصت استفاده می کردیم و هر چه سریع تر از مهلکه نجات پیدا می کردیم.

پس از نیم ساعت احساس کردم که از خط محاصره خارج شده ایم، اما کار هنوز تمام نشده بود. برای این که منطقه کاملاً آلوده بود و برای ما هیچ امنیتی وجود نداشت.

 برای این گه گیر آنها نیفتیم، هرجا که پارس سگ می شنیدیم و یا چادرهایی را از دور می دیدیم که نزدیک روستا بود. مسیرمان را از کنار آن تغییر می دادیم.»

چهار ساعت پیاده روی بی وقفه در کوهستان، سوز و سرمای پاییزی و خستگی و تشنگی، امان نیروها را بریده بود. کسی گفت: «جناب سروان، پاهام تاول زده دیگه توان راه رفتن ندارم.»

سروان ده دقیقه استراحت داد و باز بلند شدند. و در کوه و کمر به راه افتادند. به سراشیبی رسیدند و جاده ای را دیدند. نام جاده را پرسید.

راهنما گفت:

این جادۀ ربطه، حالا ما داریم به سه راهی ربط، سردشت و بانه نزدیک می شویم. حالا تا سردشت10 کیلومتر دیگه داریم.

آه از نهاد همه درآمد ولی سخن بعدی راهنما آنان را به شوق آورد:

-جناب سروان، ما الان نزدیک پل کُرته هستیم. آن طرف پل پاسگاه ژاندارمری هست. اگر صلاح بدانید آنجا برویم.

-خدا خیرت بدهد چه چیزی بهتر از این!

اتفاقاً این بخش خطرناک ترین بخش مأموریتشان بود. آنجا محل تردد نیروهای خودی نبود و آنان هیچ وسیلۀ ارتباطی نداشتند تا نیروهای پاسگاه را از هویت خودشان آگاه کنند. بنابراین احتمال این که به طرفشان شلیک شود بسیار بود.

نزدیک تر که شدند دستور توقف داد و بعد از دادن آرایش تاکتیکی، گفت در همان دامنه به صورت درازکش بخوابند و کسی به هیچ عنوان تیراندازی نکند.

 آن گاه به همراه راهنما به طرف پل به راه افتاد. چند قدمی بیش تر نرفته بودند که پاه های همراهش شل شد

و گفت: «من دیگر جلوتر نمی آیم.»

-چرا؟

-این ها بدون ایست می زنند!

چاره ای نبود باید هر طور که شده با آنان تماس می گرفت.

مرد کرد را عقب فرستاد و خود اسلحه اش را مانند چوب دستی به دست گرفت و کوشید در وسط جاده آن قدر عادی قدم بردارد که کسی به او شک نکند.

 به هر حال لابد نگهبانان این قدر می دانستند که دشمن برای حمله کردن این طور نمی آید. با این همه می دانست این کار بی خطر نیست اما مگر چارۀ دیگری هم بود؟

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده