شهید چمران و هم رزمان
شهید دکتر مصطفی چمران به نقل از آقای شاهحسینی– بخش اول آقای شاهحسینی نحوه آشنایی خود با دکتر چمران و شروع کار با ایشان، همچنین نحوه آشنایی خود با سروان ایرج رستمی را چنین بیان میکند: قبل از انقلاب نظامی نبودم و کاسب بودم. در فصل کشاورزی در لالون کشاورزی میکردم. بعد از انقلاب، براساس تکلیف ابتداء با شهید چمران کار را شروع کردم و بعد از شهادت دکتر، تکلیف کردند که ما وارد سپاه بشویم تا سال 1388 که بازنشسته شدم. درحال حاضر هم مانند سنوات قبل از انقلاب به کار کشاورزی در لالون مشغولم.

ما با تعدادی دیگر از دوستان از رادیو حفاظت می‌کردیم. بعداً «چهار دستگاه »کاخ نخست وزیری را حفاظت می‌کردیم. وقتی آقای بازرگان نخست وزیر شد و دولت را تشکیل داد، آقای دکتر چمران به عنوان معاونت نخست وزیری در امور انقلاب معرفی شد، ایشان به نخست‌وزیری آمدند. و با روحیات مردمی و انقلابی که داشتند، تمام نیروهای مردمی که نخست وزیری مستقر بودند، جذب ایشان شدند و همه دور ایشان جمع شدند. مسلماً اگر درحال حاضر هم ایشان بودند، با اشتیاق بیشتر اینکار را انجام می دادیم. از طرفی، با آقای دکتر بچه‌ محل هم بودیم. ولی زمان بچه محلی بودن با ایشان آشنایی نداشتیم. بعداً که انقلاب شد و گفتند؛ آقای دکتر اهل سرپولک خیابان سیروس است، ما فهمیدیم که بچه محلیم.

کار در نخست‌وزیری شروع شد. یک آقایی بود به نام خسرو تهرانی، آنجا آمده بود و یک اتاقی داشت و اطلاعات را داشت راه‌اندازی می‌نمود. ما همه در خدمت آقای دکتر و منتظر دستورات ایشان برای انجام کار بودیم. به عنوان مثال یک روز از دفتر حضرت امام(ره) به دکتر چمران خبر داده شد که مردم ریختند و لانه جاسوسی را تسخیر نمودند و منافقین و چریکی‌های فدایی در آنجا مشغول فعالیت‌های مسلحانه هستند. یکی از مأموریت‌هایی که آقای دکتر به ما داد، همین بود که من با هفت نفر به آنجا برویم و این عناصر منافقین و چریکی‌های فدایی را رد کنیم بروند و حفاظت آنجا را برقرار کنیم. ما هم رفتیم و این کار را انجام دادیم.

آرامش برقرار شد و آقای ویلیام سولیوان را بردیم و در مدرسه رفاه تحویل دادیم. ما نیروهایی شده بودیم که دکتر هر کاری داشت به ما می‌گفت که انجام دهیم. تا زمانی که جریان غائله کردستان به وجود آمد، به خصوص پاوه. در کردستان گذرنامه چاپ کرده بودند و هیچکس را راه نمی‌دادند. ما وارد پاوه شدیم، الان کتاب کردستان را بگیرید عکس من هم توی آن هست و سند محسوب می‌شود.

در پاوه در محاصره قرار گرفتیم و هیچ راهی نداشتیم و اجازه هیچ کاری هم نداشتیم. من همراه دکتر رفته بودم. قبل از اینکه ما وارد پاوه شویم، سپاه پاوه به فرماندهی اصغر وصالی، اینطور درخاطرم هست که من درخدمت دکتر در یک جای دیگری در جلسه بودیم شاید سنندج از آنجا با بالگرد به سمت پاوه آمدیم. به سمت بالگرد تیراندازی می‌شد. خلبان، بالگرد را سه چهار متر بالای زمین نگه داشت و ما از داخل آن روی زمین پریدیم. آقای دکتر سری به مقرر سپاه زدند و اوضاع احوال را بررسی نمودند. سپس به سمت فرمانداری رفتیم و در آنجا مستقر شدیم. فردای آن ‌روز هم آمدیم بر سر مزار شهدای بیمارستان که در همان‌جا دفن شده بودند و فاتحه‌ای خواندیم. بعد از آن، آقای دکتر دستور دادند کاروان درست کنید و پاکسازی منطقه را شروع و به جلو بروید. از پاوه زدیم بیرون. لازم است این مطلب را بیان کنم که اولین نیرویی که بعد از فرمان امام برای کمک به ما رسید، یک یگان مکانیزه از ارتش به فرماندهی ستوان عرب بود و بعداً او را در خوزستان دیدیم و از خوزستان به بعد او را ندیدیم. افسری سیه چرده، قد بلند با سیبیل مشکی، ایشان با یگانش به ما ملحق شد. به محض رسیدن این یگان، دکتر سازماندهی نمود و دستور حمله را صادر کرد. مسیر را به سمت نوسود و بسطام و مریوان آمدیم و روستاها پاکسازی شد. داستان طولانی است مثلاً وقتی به بسطام رسیدیم در محاصره بود. یک سرهنگ پیرمردی بود که فرمانده بسطام بود، ما محاصره را شکستیم. با خود دکتر رفتیم کمکشان و آنها را نجات دادیم. تا رسیدیم به گردنه نزدیک مریوان، به نیروهای کرد بارزانی برخوردیم. نیروی زیادی بودند. یک کامیون هندوانه به آنها دادیم و از آنجا عبور کردیم تا به مریوان رسیدیم. تنها جایی که به دست گروهک کومله نبود، پادگان مریوان بود. در قسمت ورودی پادگان، ساختمانها و در عقب پادگان تپه‌هایی وجود دارد که روی این تپه ها تماماً کومله مستقر بود. اگر اشتباه نکنم فرمانده آن زمان پادگان سرگرد شیبانی بود که بعداً ایشان و یک خبرنگار کیهان و من سه‌تایی باهم همراه شدیم و با یک لندرور از مریوان بیرون آمدیم به سمت بانه. در بانه ستون نظامی تشکیل شده بود، تیمسار فلاحی هم حضور داشت. ستون نظامی که تشکیل شده بود من و سرگرد شیبانی با لندرور پیشرو ستون شدیم رفتیم به طرف سردشت. شش فروند بالگرد هم ستون را حمایت می‌کرد. طرح دکتر این بود که درجاده مارپیچ سردشت که دو طرف آن هم ارتفاعات کله‌قندی وجود دارد، دو فروند214 هرکدام شش نفر را سوار می‌کرد. هرشش نفر را روی یکی از این کله قندی‌ها مستقر می‌نمود و دو فروند بالگرد کبری هم تأمین این 214 ها را برقرار کرده بود. و به همین ترتیب استقرار روی قله بعدی و جلوتر می‌رفتیم. بعد از شش ساعت به پل آهنی سردشت رسیدیم که ژاندارمری هم کنار پل بود. درآنجا دو نفر به من و سرگرد شیبانی تیراندازی کردند و ما با آنها درگیر شدیم. پیاده شدیم و  به آب رودخانه زدیم. یکی از آنها کشته شده که عراقی بود دیگری هم از کردهای ضدانقلاب بود که دستگیر شده و به پادگان آوردیمش و تحویل پادگان شد. یکی دو روز بعد هم توسط آقای خلخالی محاکمه و اعدام شد.

در سردشت نیروهایی از تیپ 55 هوابرد شیراز به ما مأمور شد در اینجا با سروان ایرج رستمی  که از نفرات تیپ بود، آشنا شدم. افسری ورزیده و با ایمان و مخلص بود. قرار بود ما با نفرات تیپ یک حمله انجام دهیم برای زندان دولتو، وقتی از مأموریت برگشتیم، مأموریت گروه رزمی تیپ 55 هم به اتمام رسیده بود. این گروه رزمی می‌خواست برگردد و یک گروه رزمی از لشکر1 مرکز جایگزین آنها شود. سروان رستمی به فرمانده مربوطه گفته بود که من نمی‌خواهم برگردم و می‌خواهم در همین جا و درخدمت دکتر چمران بمانم. گفته بودند دادگاهی می‌شوی. گفته بود هرکاری می‌خواهید انجام دهید، من می‌مانم. خیلی محترمانه درجه‌هایش را درآورد و به فرمانده خود تحویل داد و گفت: من می‌خواهم یک آدم عادی باشم و اینجا بمانم و کار کنم. جذب خصوصیات دکتر شده‌ بود. ماند و دکتر هم از او استقبال کرد و هم کمکش کرد. از آن به بعد هم اصلاً درجه به خود نزد تا زمانی که شهید شد. لباس بسیجی می‌پوشید. فقط یک پلاک فلزی تمثال امام خمینی را روی کلاه خودش زده بود و به آن افتخار می‌کرد. چون افسری ورزیده و کارکشته بود و مسائل نظامی را هم می‌دانست و دوره‌های مختلف رزمی را طی کرده بود، اولین پستی که دکتر در سردشت به او واگذار کرد، رئیس شهربانی سردشت بود. آقای رستمی از پادگان ما رفت بیرون و رفت در شهربانی مستقر شد.

ما هم آخر شب که همه خواب بودند، یواشکی از پادگان می‌رفتیم شهربانی و می نشستیم از خاطرات می‌گفتیم و با هم صحبت می‌کردیم. در شهربانی که بودند در یک حمله هم شرکت نمودند. آقای دکتر اطلاع داده بودند که دو تا انبار مهمات و اسلحه از عراق آورده‌اند به نودشه و ملاشیخ، این دو انبار مهمات باید منفجر می‌شد. حمله طرح‌ریزی شد. شبی که قرار بود فردا حمله شروع شود، آقای رحیم‌صفوی و آقای صیاد شیرازی که سروان بودند، آمدند آنجا و گفتند ما می‌خواهیم تو این حمله شرکت کنیم. دکتر گفت: شناسایی نکرده‌اید و آشنایی ندارید. آقای صیاد شیرازی گفتند: پس من با توپخانه می‌زنم برای انبار ملاشیخ. با توپخانه هدف را زیر آتش گرفت ما را پشتیبانی کرد. در آن حمله ما هشت نفر شهید دادیم و آقای رستمی هم کاسه زانویش تیر خورد و از آن به بعد با عصا راه می‌رفت و لنگ می‌زد. یکی از بالگردهای ما را هم زدند. ولی موفق بودیم، چون گرای انبارها را می‌دادیم به جناب صیاد شیرازی او هم با توپخانه دقیق می‌زد و انبارها را نابود کردیم. بعد از این عملیات، قرار شد ما بیائیم تهران.

هنوز خبری از جنگ نبود . البته ما می‌دانستیم جنگ ایران و عراق اتفاق می‌افتد، چون قبل از اینکه ما به کردستان برویم، ما بچه‌های شهید چمران سه ماه به خرمشهر در رابطه با مبارزه گروه مزدور به اصطلاح خلق عرب مأمور بودیم. در آن زمان تعدادی از ارتش هم همراه ما بودند که اسم چند نفر از آنها را به‌خاطر دارم. حسین فردنژاد که از نفرات زبده و برتر هوابرد بود و محمد تیغ‌تیز. سه تا پاسگاه داده بودند که ما حمایت کنیم. شب‌ها ما کمین می‌گذاشتیم تو نهر خیّن کناره اروند و منافقینی که مهمات می‌آوردند از راه اروند تا لوله‌های نفتی را منفجر کنند، همه آنها را دستگیر کردیم. محمد تیغ تیز یک شب من را برداشت و شبانه رفتیم داخل بصره یک شناسایی انجام دادیم و برگشتیم. در زمان دولت آقای بازرگان بود. در این شناسایی، ما متوجه شدیم در مرز رودخانه اروند بعد از شلمچه، تانک‌ها رو چیده بودند. من که نظامی نبودم، ولی محمد تیغ‌‌تیز گفت آنها آرایش حمله گرفته‌اند. همین مطالب را کتباً به آقای بازرگان گزارش کردیم. دقیقاً پنج ماه قبل از اینکه عراق حمله کند. متذکر شدیم که عراق دارد آماده می‌شود که حمله کند. گفتند، اصلاً همچین چیزی وجود ندارد.

بعد از آزاد سازی پاوه، دکتر چمران وزیر دفاع شد. از تمام امراء ارتش که در وزارت دفاع و نیروی زمینی و هوایی بودند استفاده نمود. فکرش باز بود و یک اعتقادی داشت، می‌گفت حال آدم‌ها مهم است، درگذشته ممکن است خیلی کار‌ها انجام داده باشد. دکتر چمران اعتقاد داشت که همه گروه‌ها حفظ شوند. مگر عکس آن، یعنی مخالفت‌ آنها مشخص شود. اصرار داشت به حفظ ارتش که آن موقع ما متوجه نمی‌شدیم که چه می‌گویند. ولی الان می‌فهمم که چه کار درست و به جایی بوده که ارتش حفظ شود. دکتر چمران سرتاسر عمرش که در جبهه بود، بدون امر امام آب نمی‌خورد. یعنی یک مقلد به تمام معنا بود. آدم بی‌سوادی نبود که الکی و کورکورانه بخواهد تقلید کند. کاملاً با شناخت و از ته دل و مخلصانه و خالصانه عمل می‌کرد، به همین خاطر همه جذب او می‌شدند. مثلاً افرادی مثل من که کم هم نیستند، خانه، ماشین و زندگی خود را فروخته بودند. دکتر که شهید شد، من اجاره‌نشین بودم، چون همه چیز را فروخته بودم و برای گذران زندگی خانواده‌ام هزینه کرده بودم.

در سال 1360 آقای رحیم‌صفوی من را به سپاه برد و تا سال 1360 حقوقی نمی‌گرفتم. چون به کار خود اعتقاد داشتم،  الان هم اعتقاد به این سید اولاد پیغمبر دارم. هرچی بگویند رو چشم و چشم بسته انجام می‌دهم. بگذریم، ادامه آشنایی با  ایرج رستمی را بگویم. در کردستان وقتی رستمی رئیس شهربانی شد، چون تردد با خودرو با خطراتی مواجه بود، آقای دکتر با بالگرد جابه‌جا می‌شدند و آقای ستوان کریم عابدی که حالا امیر شده با یک فروند جت رنجر همراه دکتر بود. برای شناسایی هم از بالگرد ایشان استفاده می‌کردیم. یک بار هم خلبان تیر خورد و نزدیک بود سقوط کند.

بعد از پاوه، دکتر از ارتش به دو علت بیشتر استفاده می‌کرد. اول اینکه این‌ها دوره دیده هستند و به مسائل نظامی آشنایی کامل دارند و دوم اینکه اعتقاد داشت هیچ گروهی همشون بد نیستند و خوب‌هایشان بیشتر است. در زمان وزارت دفاع، از ارتش کاملاً استفاده کرد. حتی بچه‌هایی که به دکتر نزدیک بودند به ارتش سپرد که در جاده چالوس به ماها آموزش تکاوری بدهند. ما را آموزش‌های سخت دادند، از کابل‌ها در بین دو کوه آویزان کردند و حرکت و پیاده‌روی می‌کردیم، به نام دوره جنگ کوهستان. آموزش‌های جنگ روانی، جنگ در باتلاق و جنگل که تمام آن دوره‌ها توسط اساتید ارتشی انجام شد.

این اساتید ارتشی که ما را آموزش می‌دادند، تماماً از ارتشی‌های مخلص درجه یک و برای ما مایه افتخار بودند و دوستشون داشتیم. الان هم داریم من که سپاهی و بازنشسته سپاه هستم، از ارتش بیشتر از سپاه رفیق و دوست دارم و رفاقتمان از اول جنگ شروع شد تا به حال هم ادامه دارد.

قبل از اینکه دکتر چمران به نخست وزیری بیایند، من رئیس حراست نخست‌وزیری بودم. آن موقع حکم و این چیز نبود. همه چیز زبانی بود. هر مسئولیتی که به هرکسی می‌دادند، اگر گردن کلفت بود، می‌توانست حفظ کند وگرنه ظرف 24ساعت کس دیگری می‌آمد مسئولیت را از او می‌گرفت.

وقتی ما سردشت را تحویل دادیم و به تهران برگشتیم، وارد تهران که شدیم عراق تهران را زد و جنگ سراسری عراق و ایران در 31 شهریور آغاز شد. یعنی ما نرسیدیم هفت-هشت روز برویم پیش خانواده، شبانه سوار جیپ سیمرغ شدیم و ما را آوردند به پایگاه یکم شکاری. با وسایل و اسلحه، با همان جیپ رفتیم داخل هواپیمای سی -130 درب را بستند، امیدیه ما را پیاده کردند. از آنجا چراغ خاموش رفتیم اهواز، هفت روز در اهواز می‌جنگیدیم، بعداً رفتیم دانشگاه جندی‌شاپور مستقر شدیم. تیم‌هایی که از کردستان سازماندهی داشتیم، به صورت یازده نفره بودیم. همان‌طور هم وارد جنگ شدیم.

عراق از سه محور در حال پیشروی بود. از محور دشت عباس، از محور سوسنگرد و از محور نورد اهواز. یکی از تیم‌های ما می‌رفت یک نفربری، تانکی یا خودروئی از عراقی‌ها را می‌زد. آنها به هم می‌ریختند تا خودشان را جمع ‌و جور کنند 24 ساعت طول می‌کشید. ما همگی داخل چمن‌های دانشگاه می‌خوابیدیم. وقتی آقا تشریف می‌آوردند، ما یک کوه از قوطی‌های کنسرو را خالی کرده بودیم. چون همانجا یک کنسروی می‌خوردیم و می‌خوابیدیم. آن تیم که رفته بود عملیات وقتی برمی‌گشت یک لگد می‌زد، تیم دیگر را بیدار می‌کرد می‌رفتند دشت عباس که آنها را نگه داریم تا نیرو برسد، گرچه این نیرویی که با دکتر آمده بود حریف عراق نبود، ولی خوشبختانه آنها را نگه داشتیم تا زمانی که آقای خامنه‌ای تشریف آوردند…

 

پا نوشته ها:

1- آقای شاه‌حسینی متولد تهران، محل زندگی وی در سرپولک خیابان سیروس، مادرش اهل روستای لالون از توابع رودبار قصران است. آن‌گونه که خودشان بیان نموده‌اند، نیمی از سال یعنی تابستان و پاییز را در لالون رودبار قصران و زمستان و بهار را در تهران مشغول کار و فعالیت بودند.

 

منبع: شهید چمران و هم رزمان، سرتیپ دوم مرآتی، ابراهیم، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده