در کمین گل سرخ
بخش نوزدهم: اولین ماموریت رزمی در کردستان «52 پاسدار در سردشت شهید شدند.» این، خبر اول روزنامه ها در روز17 مهر1358، بود. این خبر، نه فقط اصفهان که ایران را به خشم آورد. آنان، پاسداران اعزامی از اصفهان به کردستان بودند که در بازگشت گرفتار کمین ضد انقلاب شده و به طرز فجیعانه ای به شهادت رسیده بودند. در شهرهای مختلف، مردم با برگزاری مراسم نسبت به جنایت ضد انقلاب و کوتاهی مسؤولان، واکنش نشان دادند. در اصفهان و مشهد نیز عزای عمومی اعلام شد و در تشییع جنازۀ شهدا حجت الاسلام سید احمد خمینی از طرف امام، شرکت کرد.

استاندار اصفهان برای بررسی واقعه جلسه فوق العاده گذاشت که سروان صیاد شیرازی نیز از دعوت شدگان به آن جلسه بود. استاندار بعد از بیان واقعه گفت: «همین طور که می بینید؛ مردم به شدت عصبانی اند و خواستار بررسی موضوع و مجازات عاملان این جنایتند. ما باید به این موضوع رسیدگی کنیم، حالا پیشنهاد شما چیست؟

پیشنهاد سروان این بود:

«به نظر من در اصفهان امکان رسیدگی به این مسأله وجود ندارد. پیشنهاد بنده این است که یک گروه به منطقه بروند و در آنجا وضعیت را بررسی کنند.»

این پیشنهاد تصویب شد. سید رحیم صفوی و خود سروان برای این مأموریت انتخاب شدند. امام جمعه اصفهان آن دو را به دکتر چمران معرفی کرد که وزیر دفاع معاون نخست وزیر بود. اتفاقاً بعد از شهادت پاسداران، دکتر نیز از طرف امام مأموریت داشت مجدداً به کردستان برود.

غروب هنگام بود که بالگرد حامل دکتر چمران و همراهانش در پادگان سردشت  به زمین نشست. سروان صیاد شیرازی، نخستین بار در آنجا، نشانه های جنگ کردستان را با چشم خود دید.

پادگان عملاً در محاصرۀ ضد انقلاب بود. ورود و خروج از آن تنها توسط بالگرد های هوانیروز صورت می گرفت. آثار گلوله در جای جای آن به چشم می خورد و ساختمان ها در میان گونی های شن و خاک پنهان شده بود.

اتفاقاً نیمه های همان شب انفجار مهیبی آسایشگاه را چنان لرزاند که سروان احساس کرد که سقف بر سرشان خراب شده است. بوی تند باروت در فضا پیچیده بود. چراغ ها که روشن شد، دیدند؛گلولۀ آر پی جی از گونی ها گذشته و بعد از تخریب دیوار، درست در میان آسایشگاه از نفس افتاده است.

سروان اندیشید: « پس دشمن به ما نزدیک تر از آن است که خیال می کنیم!»

از همه سو تیر و آتش بود که به پادگان می بارید. از آسایشگاه بیرون آمد تا به آسایشگاه دیگری که دکتر چمران در آنجا بود، برود.

« یک دفعه متوجه شدم که شهید چمران در حالی که لباس استتار بر تن کرده و یک قبضه اسلحۀ یوزی در دست دارد، از داخل ساختمان بیرون آمده است. هفت الی هشت نفر هم دور و برش بودند.

همان جا ایستادم و با نگاهم آن ها را تعقیب کردم، دیدم از در پاسدار خانه هم خارج شدند و به داخل شهر رفتند. همان لحظه به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم: عجب صحنه ای می بینم، برای اولین بار یکی از مقامات عالیرتبه جمهوری اسلامی، در حالی که لباس چریکی پوشیده و تیربار یوزی در دست دارد، پیشاپیش همه برای جنگ با دشمن می رود! به من هم چیزی نگفت که برای کمک به همراهش بروم  با وجود آن که دوره های چنین نبرد های را دیده بودم و تکاور و چتر باز هم بودم و این طور برنامه ها را بهتر می توانستم اجرا کنم، ولی او از من نخواست و خودش رفت. مشاهدۀ این صحنه ها یک احساس عجیبی را در من ایجاد کرد و همان جا به خود نهیب زدم که باید بهتر از این مهیا و آماده باشم.»

تا هنگام صبح که آنان به سلامت برگشتند و دیگر صدای آتش دشمن نمی آمد، او آرام و قرار نداشت.

صبح، تیمسار فلاحی فرمانده نیروی زمینی، با چند نفر برای دیدن محل شهادت پاسداران به آنجا رفت، اما طولی نکشید که خبر رسید جیپ تیمسار هدف گلولۀ آر پی جی قرار گرفته، اما او و همراهانش به طور معجزه آسا نجات یافته اند.

بعد از ظهر آن روز سروان با چند نفری در محوطۀ پادگان نشسسته بود و دربارۀ حادثه ای که برای تیمسار فلاحی پیش آمده بود، صحبت می کردند. او حالا از ادامۀ مأموریتشان نا امید شده بود و از بیکار ماندن خودشان رنج می برد. ناگهان دیدند؛ ستوان خلبان عابدی که عملاً نقش معاونی دکتر را داشت، با مرد کردی به طرفشان می آید.

-برادرا، کسی از شما آمادگی یک مأموریتی را داره؟

سروان پرسید: «مأموریت چه؟»

ستوان عابدی توضیح داد: «مخبر های محلی گزارش داده اند، انبار مهمات ضد انقلاب در یکی از روستاهای اطراف است؛ روستایی به نان شیندار. ما باید محل دقیق آن را شناسایی کنیم و از بین ببریم.»

و بعد به مرد همراهش اشاره کرد و گفت: «ایشان راهنمای ماست.»

سروان صیاد شیرازی و هفت نفر دیگر اعلام آمادگی کردند.

وقتی که بالگرد از میدان صبحگاه برخاست هیچ یک از رزمنده ها همدیگر را به درستی نمی شناختند. سروان جسته و گریخته اطلاعات کسب کرد که علاوه بر آن مرد کرد، دو نفر از آنان پاسدار، یک نفر بسیجی و چهار نفر دیگر درجه دار ارتش اند.

بالگرد در شیار نسبتاً وسیعی فرود آمد و پیش از آن که به زمین برسد، ایستاد.

ستوان عابدی گفت: «برادرا، بپرید پایین و بروید دنبال مأموریتتان، من از بالا مواظبتان هستم.»

سروان چشم گرداند و در نزدیکشان آلونکی دید که جلوش پیرمرد و پیرزنی ایستاده بودند و آنان را تماشا می کردند. رفت به سویشان، سلام گفت، اما علیکی نشنید. فهمید آنان ترسیده اند. کوشید آرامشان کند.

گفت: «پدر جان، ما با شما کاری نداریم. اصلاً به خاطر امنیت شما به این جا آمده ایم.»

بعد پرسید: «شما می دانید دمکرات ها کجا مهماتشان را مخفی کرده اند؟»

اما آنها لب از لب باز نکرده اند. سروان دستش را برای پسرک هفت- هشت ساله ای دراز کرد که خودش را به پیرزن چسبانده بود. ناگهان تیری از بغل گوشش گذشت و علی خودش را به زمین انداخت.

«تا این لحظۀ زندگی، این اولین گلوله ای بود که آن طور از کنارم عبور کرده بود. بلافاصله متوجه شدم که توی تله افتاده ایم.

اطراف ما را ارتفاعات احاطه کرده بود و نقطه ای که ما ایستاده بودیم تقریباً قعر دره بود. اگر چه دره خیلی هم تنگ نبود، ولی کاملاً در محاصره بودیم. همان لحظه فکری به ذهنم رسید و به همراهان گفتم: باید در جهت مخالف صدای گلوله از یال مقابل بالا برویم.

همگی به حالت دو حرکت کردیم تا این که بالای ارتفاع رسیدیم.»

باز صدای بالگرد در آسمان پیچید. لحضات بعد دو فروند214 که توسط دو فروند کبرا اسکورت می شدند، در آسمان ظاهر شدند و در500 متری آنان روی یال مقابل، به زمین نشستند. دکتر چمران اولین کسی بود که در میان گرد و خاک به زمین پرید و به دنبالش نیروهای دیگر. هنوز بالگرد ها بلند نشده بودند که صدای رگباری در فضا پیچید. این آغاز درگیریی سنگینی بود که بیش از بیست دقیقه طول کشید. سپس نیروهای دکتر آرایش گرفتند تا برای پاکسازی روستا بروند، اما ناگهان اتفاقی افتاد که همه را متوجه خود کرد.

بالگرد ستوان عابدی، تعادلش را از دست داده بود و سقوط کنان به سوی سینه کش کوه می رفت. فریاد یا حسین نیروها بلند شد. علی چشم هایش را بست تا صحنه انفجار را نبیند. لحظات به سنگینی سپری می شدند که به صدای صلوات چشمانش را باز کرد و دید معجزه ای رخ داده است و بالگرد به حالت اصلی خود باز گشته و سمت سردشت پرواز می کند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده