در کمین گل سرخ
بخش پانزدهم: گام به گام با یاران انقلاب آن دو از تهران عازم اصفهان بودند برای گذراندن دورۀ عالی، که در راه ماجرای هفده شهریور را شنیدند. باورش برایشان مشکل بود. وقتی به اصفهان رسیدند در تردید بودند بمانند یا بروند. چگونه می توان در ارتشی ماند که بروی مردم آتش می گشاید؟هنوز در تردید بین ماندن و رفتن بودند که دوره آغاز شد. در جلسه نقشه خوانی استاد وقتی به کلاس آمد اول روی تخته بسم الله الرحمن الرحیم نوشت، سپس لب هایش تکان خورد. اما آنان چیزی نشنیدند. آن گاه درس را شروع کرد و تا پایان هیچ سخنی خارج از درس نگفت.کلاس که تمام شد، یکی از آنان به دوستش گفت: «حسام، بد جوری محبت این جناب سروان در دلم نشست. فکر می کنم می توان بهش اعتماد کرد و دربارۀ وضعیتمان با او صحبت کرد!»

سروان سید حسام هاشمی، نیز احساس دوستش سروان علی صادقی گویا را داشت با این همه احتیاط کردند و در مراجعه با او چند روزی درنگ کردند. اما هر روز که گذشت علاقه و اعتمادش به استاد نقشه خوانی بیشتر شد.

تا این که یک روزی در سر راهش ایستادند و با یک سلام و علیک و به بهانۀ یک سؤال علمی باب گفت وگو را باز کردند. همان طور که دلشان گواهی می داد، او را مردی بسیار با صفا و دوست داشتنی یافتند و همین صمیمیت او به آنان جرأت داد که می توانند حرف دلشان را با او درمیان بگذارند.

-جناب سروان، ما راجع به مسائل اخیر می خواهیم با شما حرف بزنیم و از راهنمایی شما بهره مند شویم؛ به نظر می آید شما با جاهایی در ارتباط باشید و بتوانید تکلیف ما را مشخص کنید.

سروان صیاد شیرازی منکر شد و گفت: با هیچ کس ارتباطی ندارد. به هر حال آدمی مانند او که دائم تحت نظر بود، باید بیش از این احتیاط می کرد؛ اما دل او نیز گواهی می داد این دو جوان غریبه، خیلی هم غریبه نیستند، بلکه از همان هایی هستند که او و دوستانش در تهران و شیراز در به در دنبالشان هستند؛ برای سازماندهی روز مبادا. پس همان روز عصر با آن دو سروان قرار ملاقات گذاشت. محل ملاقات در منزل آنان بود.

رابط علی با هستۀ نیروهای ارتش، اقارب پرست از لشگر شیراز بود و رابط او نیز سروان یوسف کلاهدوز از جمعی گارد شاهنشاهی؛ که توسط دکتر حسن آیت با بیت امام در نجف و بعدها نوفل لوشاتو، ارتباط داشتند. آنان می خواستند با تشکیل هسته های سه نفره، انقلاب را به داخل ارتش بکشانند.

 دیگر این که وظیفه داشتند؛ سربازان وظیفه را تشویق به فرار از پادگان ها کنند، اما انقلابی ها کادر ارتش در پست های خود بمانند که اگر روزی امرای ارتش کودتا کردند و… وارد عمل شوند ودر مقابل آن ها بایستند.

با آمدن آن دو سروان از لشگر77 خراسان و لشگر یک تهران سرعت گرفتن سیر انقلاب در کشور، فعالیت های انقلابی علی نیز گسترش پیدا کرد. به زودی سروان هاشمی مأموریت یافت برای اتصال انقلابیون لشگرهای77 خراسان و16قزوین به علی، به آن جاها سفر کند. نتایج مأموریت او امیدوار کننده بود و ثابت می کرد که حساب بدنۀ ارتش از سران آن جداست و رژیم شاه در میان آنان مقبولیت و پایگاهی ندارد.

 او در پادگان لشگر قزوین دیده بود که گروهی برای حکومت نظامی به داخل شهر می روند و فرمانده آنان یکی از همکلاسی های خودش است. به گونه ای خودش را به جیپ او رسانده و گفته بود: «تو چه طور می توانی فرمان بدهی نیروهایت به سوی مردم مسلمان که شعار الله اکبر می دهند، تیر اندازی کنند؟»

رانندۀ فرمانده گفته بود: «جناب سروان، دربارۀ ما و فرمانده مان اشتباه می کنید، ما باهم هم قسم شده ایم که نه تنها به سوی مردم تیراندازی نکنیم، بلکه در درگیری ها به آنان کمک کنیم و نجاتشان دهیم!»

یک بار نیز علی خود به لشگر77 خراسان رفت و در آن جا با رابطشان گفت و گو کرد. و در همان ایام سروان کلاهدوز هم به اصفهان آمد و در جلسه ای خصوصی با علی دربارۀ روزهای مبادا با هم هماهنگی کردند. آنان می دانستند که رژیم سلطنتی تمام است و نیز می دانستند که وابستگان طاغوت در ارتش به این راحتی دست از سر انقلاب بر نخواهند داشت و اگر بتوانند برای نگهداشت شاه از هیچ اقدامی فرو گذاری نخواهند کرد، پس باید مواظب بود و آماده.

بدین ترتیب انقلاب در ارتش نیز به عنوان بخشی از مردم پیش می رفت و علی با هوشیاری تمام همه چیز را زیر نظر داشت. او بارها در تظاهرات دیده بود که ارتشیان نیز با لباس شخصی در صفوف مردم شرکت دارند و مرگ بر شاه و درود بر خمینی فریاد می زنند و او دیده بود که تیمسار ناجی چگونه بلند گو به دست در کنار مأموران مسلحش می ایستد و فرمان آتش می دهد.

با این که شاه رفته بود و امام با شکوه تمام به میهن باز گشته بود و تمامی ایران یکپارچه خواستار مرگ رژیم شاهنشاهی بودند، با این وجود در فضای مرکز آموزش توپخانه هم چنان سایۀ سنگین ضد اطلاعات حاکم بود و مراسم و تشریفات تمام و کمال انجام می شد!

روز شانزدهم بهمن که علی افسر نگهبان بود و نگران آینده انقلاب و ناراضی از بی تفاوتی مرکز، صدای جاوید شاه شنید:

«ساعت نُه بود که من در اتاق نگهبانی بودم که سر و صدایی را از بیرون شنیدم. دقت که کردم، متوجه شدم صدا از میدان شامگاه است. رفتم آن جا، دیدم یکی از گروهان ها مشغول تمرین «جاوید شاه» است. خوب که دقت کردم سروان فرماندۀ دژبان را شناختم.

 او همدوره ای من در دانشکدۀ افسری بود. او مسؤل بود تا نیروهایی را که در تظاهرات شرکت می کردند و با انقلاب همراه می شدند، شناسایی و دستگیر کند.

چند روز قبل از آن پیش من آمده بود و گفته بود که:

-تو که با روحانیون بیرون از پادگان رفت آمد داری وآشنا هستی، بگو یک خورده ملاحضۀ من را بکنند. در یکی از مساجد اسم من را خوانده اند و گفته اند که باید حسابش را برسیم.

من گفتم: «سفارشت را می کنم اما تو هم باید از این به بعد حواست جمع باشد دیگر از این کارها نکنی.»

قول داده بود که نکند، اما حالا می دیدم بعد از دو، سه روز از آن قول و قرار نگذشته که دارد این چنین می کند.

نزدیک شدم، دیدم واحد را دور خودش جمع کرده است و با فریاد بلند می گوید:

-یک بار دیگر آخرین تمرین را تکرار می کنیم. پنج بار با صدای بلند بگویید: جاوید شاه!

صدای سربازان تمام شد اما یکی از آن ها ول کن نبود و آن قدر عربده کشید و جاوید شاه گفت که از خود بی خود شد و به زمین افتاد!

سروان هم به سرگروهبان دستور داد که به او50 تومان پاداش بدهد.

نیروها را که آزاد گذاشت تا به آسایشگاه برود، جلوش را گرفتم و گفتم: « سروان، تو خیلی احمقی به من می گویی سفارشت را به مردم انقلابی بکنم، آن وقت سربازهایت را بر می داری و می آوری این جا تمرین جاوید شاه می کنید؟»

مستأصل و درمانده گفت: «چه کار کنم، صبح ایراد گرفته اند که چرا در صبحگاه فریاد جاوید شاه این ها ضعیف است، من گفتم بیارمشان تمرین کنند تا قوی تر شوند.»

پرسیدم: «حالا چرا به این یارو50 تومن پاداش دادی؟»

لبخندی زد و گفت: بابا او هم مثل همه خر شد و دیدم جلو همه بی هوش شد و غش کرد، گفتم یک چیزی بهش داده باشم!»

آدرس خانه اش را گرفتم و قرار گذاشتم تا شب بعد به خانه اش بروم. قصدم این بود که روی او کار کنم. چون آدم ساده ای بود، فکر کردم فریب خورده است و می توان زمینۀ انقلابی شدن را درش ایجاد کرد.»

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده