در کمین گل سرخ
بخش دهم: مراسم آن شب با سؤالات یک خانم دیگر به پایان رسید که دربارۀ زندگی خانوادگی علی بود: ازدواج کرده ای؟ بله. بچه داری؟....

در راه است!

آبی(پسر) می خواهی یا صورتی (دختر)؟

سلامتی جسم و روحش را می خواهم!

علی وقتی که خدا حافظی کرد، بیش از پانصد نفر برایش دست زدند او پایین آمد اما همچنان تشویق می شد. مجدداً روی سن آمد و از ابراز احساسات آنان تشکر کرد.

از فردا دعوتنامه های زیادی از خانواده های آمریکایی برای علی آمد تا که یک فرصتی مهمانشان باشد. اما او عمدتاً عذر خواهی می کرد. درس و کلاس وقتی برای این کارها باقی نمی گذاشت با این وجود او چند مورد را پذیرفت. یک شب به باشگاه درجه داران دعوت شدند.

 برای علی و دوستانش خیلی جالب بودکه می دیدند؛ بر خلاف کشور خودشان، امکانات باشگاه درجه داران آنان بسیار بیشتر از باشگاه افسرانش است.

یک روز عصر وقتی علی از کلاس برگشت، روی در اتاقش یاداشتی دید که خانمی نوشته بود: «دوست عزیز، من به دیدن شما آمدم اما نبودید…» شماره ای داده بود و خواسته بود با او تماس بگیرد.

 چشمان سروان درخشید و به علی گفت: «شیخ، این طرف اشتباهی به سراغ تو آمده، من الان باهاش تماس می گیرم و ته و توی قضیه را برایت در می آورم!»

تماس گرفت، به لحجۀ آمریکایی تسلط خوبی داشت طوری که آمریکایی ها را شگفت زده می کرد. صاحب تلفن گفت: با آقای شیرازی کار دارد نه با او!

آقای شیرازی گوشی را گرفت. خانم از هم صحبتی با او ابراز خوشحالی کرد و گفت: « با شوهرم مارک به دیدنت آمدیم اما شما نبودید.» و خواست علی وقتی به آن ها بدهد. قرار ملاقاتی در لابی هتل گذاشته شد.

لحضۀ موعود، خانمی حدوداً چهل ساله با مرد تنومندی که پیپ در گوشه لب داشت، در محل ملاقات در انتظار علی نشسته بودند. مارک بازنشستۀ نیروی دریایی بود. همسرش گفت ما آن شب برنامۀ شما را دیدیم. خوشحال می شویم عصرانه ای مهمان ما باشید.

خانم مؤدب و کنجکاوی بود. علی پذیرفت و در مهمانی آنان حضور یافت. دکتر جوانی نیز با نامزدش از دیگر دعوت شدگان آن جلسه بودند.

دکتر، علی را«مرد مذهبی» خطاب کرد و گفت: «درست است که شما محمد را خدا می دانید؟»

علی گفت: «دوست من، من فقط مذهبی نیستم، بلکه بر خلاف شما مسیحیان هم مسلمانان مذهبی اند و دین به عنوان یک عنصر زنده در زندگی اشان جریان دارد.

 اما این که پرسیدید ما پیامران را خدا می دانیم؟ باید بگویم برایت خیلی متأسفم! شما چطور تحصیل کرده ای هستید که اطلاعاتتان از آخرین دین رسمی خدا، این قدر کم است؟»

بعد او شروع کرد به معذرت خواستن. گفتم آخه شما این قدر بی اطلاع هستید؟ اولاً مگر می شود یک آدم بشود خدا و بعد هم آن آدم الان در دنیا نباشد و مرده باشد؟ این چه حرفی است که شما می زنید؟ کمی روی این فکر کن؛ ما همه تحصیل کرده هستیم؛ کشور ما این طور نیست.

 درست است که الان به سرش زده اند و جزو استعمار وابسته به شماست. ما همه تحصیل کرده هستیم، روشن هستیم. دین اسلام دین روز است. شما هم باید مسلمان بشوید، منتهی باید تحقیق کنید.

از کسان دیگری که علی دعوتش را پذیرفت، میزبانش بود. این سروان آمریکایی برای علی خدمت خوبی کرده بود و همۀ منابع درسی را برایش فراهم کرده بود تا به ایران فرستاده شود که شاید روزی به کار آید. به همین خاطر علی به مهمانی اش شرکت کرد.

از بحث های خوبی که علی در آمریکا کرد، بحث دربارۀ شیعه بود که بیش از دو ساعت طول کشید. آن شب علی و دوستانش مهمان یک خانواده آمریکایی دیگر بودند.

 خانم خانه در هنگام دعوت آنان قول داده بود یک غذای ایرانی درست کند که کرده بود: باقالی پلو با گوشت. او هندی الاصل بود ودکترای حقوق داشت.

می گفت: پختن غذاهای ایرانی را از کتاب آشپزی یاد گرفته است! چند تحصیل کردۀ آمریکایی دیگر هم مهمان بودند. بعد از صرف شام خانم دکتر بحث را با این سؤال آغاز کرد:

«درست است که شیعه را ایرانی ها درست کرده اند؟»

علی گفت: «خانم، شیعه در لغت یعنی پیرو. اما پیرو چه کسی؟ شیعیان خود را پیرو پیامبر اکرم (ص) می دانند و از دستورات او اطاعت می کنند.

گفت: حالا کجای ایران آثار آن هست که بگوییم ایرانی ها شیعه را درست کرده اند؟

گفتم: «ولی ایرانی ها معرفت داشتند و بهتر از هر کسی می فهمیدند که این دین را انتخاب کردند، فهمیدند و آن را رها نکردند؛ این است که به ایرانی ها می گویند شیعه و مرام شیعه این است که درست بلافاصله بعد از پیامبر گمراه نشدند و خط را در دست گرفتند.»

با وجود جلسات بحث و گفت و گو دربارۀ اسلام با آمریکایی ها، علی هرگز از درس و کلاس غافل نشد. بیش تر وقت او مطالعه و تحقیق دربارۀ رشتۀ تحصیلی اش بود.

او برای این که خوب بیاموزد و از استادانش نهایت استفاده را بکند، حتی در تعطیلات نیز کار می کرد. در تمام طول دوره کم تر پیش آمد خواهش دوستانش را بپذیرد و یک روز تمام را به گردش بگذراند و…

در کلاس هم بیش ترین سؤالات را این جوان همیشه متبسم ایرانی می کرد به گونه ای که گاهی همکلاسی هایش خسته می شدند، اما استادان هرگز خسته نمی شدند و روز به روز احترامشان نسبت به او افزوده

می شد.

علی هر روز صبحش را با قرآن آغاز می کرد. بعد از نماز یک صفحه قرآن می خواند و به معنای آن دقت می کرد. یک روز صبح وقتی قرآن را باز کرد سورۀ فرقان ادامۀ تلاوت روزانه اش را پی گرفت، به آیه ای برخورد که سخت بر دلش نشست و تأسف خورد که ای کاش پیش از این، این آیه را دیده بود؛ و آن آیه74 بود. در این آیه خدا در ادامۀ صفات «عباد الرحمن» می فرماید: «آنان کسانی اند که می گویند پروردگارا! از همسران و فرزندان ما، مایۀ چشم روشنی برای ما قرار بده و ما را برای پرهیزکاران پیشوا کن.»

و این آیه آن قدر در من اثر کرد که من گفتم خدا یا عجب آیه ای! عجب کلماتی!  این ها همین که از من سؤال می کردند( پسر می خواهی یا دختر) باید این را پاسخ می دادم که از فرزند چه انتظاری داری؟ آنی که خدا می خواهد، خدا به زبان می آورد که از او چه بخواهیم که مایۀ چشم روشنی ما باشد و ما را در هدایت پیشوا قرار دهد.

من این آیه را از آن موقع دعای کف دستم کردم، البته این تقویت شد من آن را صبح خواندم…

بعد از ظهر که می آمدم به طرف هتل، در مسیری که می آمدیم نگه داشتیم؛ در محلی که باجه های پستی بود و صندق ها را به اسم ما گذاشته بودند؛ کلید آن را هم داده بودند؛ هر وقت می رفتیم نگاه می کردیم که از ایران نامه آمده یا نه! هر روز یک سری می زدیم، از شیشه نگاه کردم دیدم یک نامه هست؛ نامه را برداشتم دیدم نامه از پدرم است.

 دیدم از بالای نامه به من گفته: پسرم فرزندت متولد شد، دختر بود اسم او را گذاشتیم مریم. حال آن ها خوب است.

بعد بلافاصله ذهنم اتفاق ها را تطبیق داد و گفتم خدا یا ببین چه قدر تقدیر تو زیباست، امروز سورۀ فرقان را می آوری و ما به این آیۀ شریف می رسیم و همین امروز هم فرزند دار می شویم؛ من این را به فال نیک می گیرم که معلوم شد که همین جا از تو چه بخواهیم.

 

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده